کارنامه مجلّه حوزه, در تحریف زدایى از تاریخ حوزه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


                                   

پیشینه حوزه هاى علمیه, با تلاش و تکاپوهاى بنیادین, درآمیخته است. روشنگرى, هدایت, ارشاد, بازشناساندن حق از باطل, راه از بى راه, گستراندنِ فرهنگ اسلامى, پیشبرد دانش و بنیان گذارى پایه هاى تمدن, برپا داشتن عدالت اجتماعى, بخشى از کارکرد روحانیت و علماى بیدار و آگاه شیعى است که در لابه لاى تاریخ این نهاد مقدس, بازتاب یافته است.

دیانت شالوده تمدن اسلامى

تاریخ, به روشنى نشان مى دهد که شالوده تمدن اسلامى, بر دیانت استوار بوده و عالمانِ دین, پرچمدار مدنیت بوده اند, مدنیتِ برخاسته از دین و سرچشمه گرفته از معارف ناب.
مشعلدارى جهان اسلام در عرصه دانش, مدنیت, مبارزه با ستم, فقر, ناهنجاریهاى اجتماعى, از سده هاى پسین, بر عهده این نهاد بوده است که نمونه هاى بسیارى مى توان ارائه داد و برهه هاى فراوانى را مى توان نشان داد و روى آنها انگشت گذارد که عالمان دین, چه زیبا در سالم سازى جامعه و تعالى بخشى به کالبد روح آن, نقش آفرینى کرده اند.
رهبرى انقلاب اسلامى, درایت و شجاعت در رویارویى با استبداد و استعمار, حضور جدّى در آوردگاهِ مبارزه با تهاجم خارجى و شرکت در بازسازى ویرانه هاى به جاى مانده از دوران ستمشاهى و… نمونه اى روشن, رخشان, افتخارآفرین از کارکردِ حوزه هاى دینى و عالمانِ پرورش یافته و دانش آموخته در این نهادِ مقدس است.
نیاز به تجربه و دانش علماى پیشین
پس از پیروزى انقلاب اسلامى و غلبه اسلام بر طاغوت, عالمان دین و طالب علمان, براى انجام رسالت و وظیفه هدایت گرى, روشنگرى, مبارزاتى, سازندگى و عمران, بسیج مردم و پى ریزى بنیادهاى فکرى و فرهنگى, نیازمند بهره گیرى آن به آن از تجربه هاى راهگشاى مردانِ عرصه فرهنگ و دانش هستند, عالمانى که در دورانهاى پیشین حرکتى آفریده و یا بنیانهاى فکرى و فرهنگى را پى ریخته اند. تجربه هایى که بشود با آنها, جامعه دینى نوین بنیان گذارد و گامهاى بلند در تعالى جامعه برداشت, فقر را مهار کرد, عدالت را گستراند و فرهنگ سالم و معنویت ناب را نهادینه ساخت.
کارنامه پیشینیان روشن اندیش, مصلح و برخوردار از دانش و بینش رخشان حوزه هاى دینى, ایران, عتبات عالیات, لبنان و… آن گونه که باید و شاید براى مردم و طالب علمان و فرهیختگان, روشن نشده است.
بى خبرى حوزویان از کارکرد اجتماعى, سیاسى, فرهنگى, تربیتى و علمى عالمان مصلح و بیدارگر پیشین حوزه ها و در دوره هاى گوناگون, پیامدهاى ناگوارى به بار آورده و مى آورد که باید براى آن چاره اندیشید و موجها و حرکتهایى آفرید, تا آگاهى از حرکتهاى بنیادین علماى بزرگ دورهاى پیشین, به ذهن و فکر طالب علمان راه یابد و در حرکتهاى اجتماعى, فرهنگى و تربیتى به کار آید. نباید از تاریخ نگاران بیگانه از حوزه, ناآشناى به نقش آفرینى عالمان در عرصه هاى گوناگون و یا ناباور به این نقش آفرینیها, یا وابسته به دربارها و بیگانگان, مادى گرا, غرب زده و… انتظار داشت تاریخ حوزه ها را بنگارند و آن چه روى داده, به قلم بیاورند که این انتظارى است بى جا و هیچ گاه برآورده نخواهد شد. به امید این که دیگران, به طور دقیق کارنامه علماى دین و حوزه ها را ترسیم کنند, نابخردانه است و چنین امیدى به حقیقت نخواهد پیوست.
حوزه ها, از این که در گذشته به این مهم; یعنى نگارش تاریخ حوزه ها و نمایاندن نقشِ برجسته علماى دین, به گونه دقیق و همه سویه و راهگشا, در هر دوره, اهمیت نداده و از کنار آن, سهل انگارانه و بى تفاوت گذشته اند, خسارتى جبران ناپذیر, به حرکتهاى اسلامى و شیعى زده و نسلهاى بعدى را از ریز خیزشهاى بزرگ و درس آموزیهاى آن جنبشها محروم ساخته اند.
امّا امروز باید از گذشته عبرت گرفت و دچار آن اشتباه هاى جبران ناپذیر و خسارتهاى بسیار عمیق نشد و به تلاش برخاست هم رویدادهاى گذشته را, با کمک از آگاهان و اسناد و مدارک به جاى مانده, بازسازى کرد و واقع را نمایاند و هم رویدادهاى کنونى را دقیق ثبت کرد و پاسخ تحریف گران را, بدون فوت وقت, داد, تا آیندگان, از تلاشهاى سترگ و قهرمانیها و حماسه آفرینیهاى علماى سرتاسر دنیاى اسلام, بى خبر نمانند.

کم کارى حوزه ها در حفظ میراث خود

حوزه ها در حفظ میراث خود, کم کارى کرده اند. بى اهمیتى حوزه ها, حوزویان و عالمان آگاه و بیوتات, در نگهدارى اسناد و مدارک, در نگارش و ثبت حماسه ها و خاطراتى که علماى حاضر در صحنه ها و نقش آفرین در حماسه ها, براى نزدیکان و شاگردان گفته اند, حوزه ها را براى مدت بسیار بسیار طولانى, از قافله تمدن بشرى, واپس نگهداشته است که این خسارتى است بزرگ و غیر درخور جبران.
شاید کسانى بگویند, دستگاه هاى جور و سانسورچیهاى وابسته به قدرتها و دربارها, چنین اجازه اى به اهل علم و حوزه ها نمى دادند و به هیچ روى, نمى گذاشتند واقع نگارى کنند و البته این درست است, نه در همه موردها.
آیا نمى توانستند تاریخ پرفراز و نشیب روحانیت, شکستها و پیروزیها, کامیابیها و ناکامیها, تدبیرها و بى تدبیرى ها را بنگارند, پنهان و به دور از چشم اغیار نگهدارند و در روزگار مناسب چاپ کنند و نشر دهند و اگر در دوران حیات خود مجال این کار نیافتند, در آخرین و واپسین روزهاى حیات به افراد امین بسپارند که اگر فضاى آزادى پدید آمد نشر دهند؟
زندگى سیاسى, مبارزاتى, علمى و تربیتى علماى بزرگ, نقش آنان در تربیت طلاب و ارشاد مردم, چگونگى برخورد آنان با مشکلات و ناهنجاریهاى جامعه و ستم پیشگان, استعمارگران, خوانین, یاغیان و….
ییا با پدیده الحاد, حرکتهاى غیر دینى, فرقه سازیها, موجهاى فرهنگى بیگانه و… را باید به گونه اى به آیندگان مى رساندند و نسلهاى بعدى را مى آگاهاندند. مدارک و اسناد را و نامه هاى مهم علماى بزرگ و مراجع تقلید و زعماى حوزه هاى علمیه را به عنوان گنجینه اى گرانبها نگه مى داشتند و دست به دست, به نسلهاى بعدى مى رساندند. ما اکنون از نامه ها, اسناد و مدارک مهم عالمان پیشین, حتى آیت اللّه حائرى, آیت اللّه بروجردى, بى خبریم.
حوزه هاى امروز, از تجربه هاى پیشینیان بى بهره اند. هم از تجربه هایى که براى رشد علمى و بالندگى معنوى به آنها نیاز است و هم از تجربه هاى اجتماعى و سیاسى که در برخورد با ناهنجاریهاى اجتماعى و سالم سازى جامعه به کار مى آیند و در مسائل سیاسى مى توان از آنها بهره برد.
دور ماندنِ امروز جامعه اسلامى از میراثهاى گرانبهاى معنوى, به خاطر به روى کاغذ نیامدن و ثبت و ضبط نشدنِ شکوه آفرینیهاى معنوى است که در روزگار گذشته, در جاى جاى این دیار, در حوزه هاى پر شکوه, جبل عامل, حلّه, کربلا, نجف, سامرا, اصفهان, تهران, مشهد و قم, رخشش و درخششى داشته و بس چشم نواز و حیرت افزا بوده است.
افزون بر این کوتاهى ها و سهل انگاریها و بى تفاوتیها در ثبت و ضبط تاریخ, نباید از لجن پراکنى قلمهاى کینه ورز, کتمان گریهاى قلم بمزدان و وارونه نویسیهاى آنان چشم پوشید که سخت ویران گر و تباهى آفرین بوده اند و آن چه براى ما به جاى گذاشته اند, سخت آزار دهنده و اشمئزازآور است. از باب نمونه, بنگرید به آن چه که از زیردست دربار پهلوى به نام تاریخ بیرون آمده است. کتابهاى تاریخى این دوره, آکنده از دروغ است, یا کتمان حقیقتها و وارونه جلوه دادنِ واقعیتها.

تاریخ نگاریهاى غرض آلود پس از نهضت پانزده خرداد

نهضت پانزده خرداد 1342, به رهبرى امام خمینى, با نقش آفرینى عالمان بیدار و طالب علمان شجاع و دلاور, در کتابهاى تاریخ, نه تنها بازتاب نیافت ـ که انتظارش هم نمى رفت ـ وارونه جلوه داده شد. البته, از تاریخ نگاران دربارى, انتظار واقعیت نگارى نبود. اما از کسانى که انتظار مى رفت این حرکت مردمى و ضد تحجر و استثمار و استعمار را بازتاب دهند, کلمه اى در این باب نگفتند و ننوشتند. کتابهاى خود را از هر رطب و یابسى انباشتند, جز از کلمه انقلاب, حرکت, خیزش و رستاخیز پانزده خرداد.
بله, کسانى که ادعاى روشنفکرى, واقع نگرى و بى طرفى در نگارش تاریخ و رویدادها داشتند, از کنار این رویداد بزرگ تاریخ معاصر, سرد و بى تفاوت گذشتند. رویدادى که اثر عمیق در باورها گذاشت و دگرگونى فرهنگ مردم را در پى داشت و خیزشهاى بعدى را به دنبال. دربار پهلوى, تنها به کتمان گرى, وارونه نویسى و تحریف آن و دادن حق السکوت به تاریخ نگاران بسنده نکرد که هر آزاده اى هم دست به قلم برد و به نگارش تاریخ پرداخت, قلمش را شکست و دهانش را دوخت. اگر پى مى برد, عالمى, طالبِ علمى و آزاده اى, نوشته و یا یادداشتهاى تاریخى دارد, نیروهاى امنیتى و سانسورچیهاى خود را وامى داشت, تا آن نوشته ها را از بین ببرند.
تاریخ نگاران دربارى و استعمارى, واقعیتها را نمى توانستند تاب بیاورند. از آگاهى و بیدارى مردم, سخت در هراس بودند. در سانسور و قلب حقایق, کار را به جایى رساندند که در کتابهاى تاریخى دست بردند و هرجا شمه اى از حقیقت را دیدند, قلب کردند, یا زدودند و پس از این دست کارى, اجازه نشر دادند. در مجله حوزه, از این شگرد دربار, چنین پرده برداشته شده است:
(پس از حماسه بزرگِ پانزده خرداد, رژیم پهلوى به تکاپو افتاد تا کارنامه سیاهى از علماى بزرگِ پیشین ارائه دهد. از این روى, به تاریخ نویسى و تحریف تاریخ روى آورد و در این راستا, از جمله آثارى که قلم بمزدهاى وابسته به دربار, در آن دست بردند, جلد دوم تاریخ سیاستگران دوره قاجار بود. در این اثر که پس از قیام پانزده خرداد نگاشته شده, آورده اند:
(مقارن این ایام, سید محمد مجاهد, که یکى از روحانیون مقیم عتبات عالیات بود و سالهاى دراز, توسط قنسول انگلیس مقیم بغداد, از موقوفات قلابى هندوستان, متنعم بوده, براى روشن کردن جنگ, مأمور ایران کردند…. حاجى میرزا آقاسى هم, که در سلک ملاّها درآمده بود, على رغمِ قائم مقام, با سید مجاهد و اعوانش, همدست شده و با دسته عبدالله خانِ امین الدوله, بیرقدارِ سیاست انگلیس همکارى مى کرد. این دار و دسته, همه جا, قائم مقام را مخالف آزاد کردنِ مسلمانان قفقاز شهرت مى دادند…)
سامان دهندگان کتاب, پس از این وانمود کرده اند, سید مجاهد, از موقوفات (اود) حقوق دریافت مى کرده, خواننده را به کتاب دیگرِ خان ملک ساسانى: (دست پنهان سیاست انگلیس) ارجاع داده اند که گویا در آن, اسنادى وجود دارد که بیانگر حقوق بگیرى سید مجاهد از موقوفات (اود) هندوستان است. در حالى که خان ملک در آن کتاب, به وقف کننده و انگیزه وى, برابر آن چه بر سر زبانها شایع بوده, پرداخته و درباره سید مجاهد, سخنى به میان نیاورده است.
مجله حوزه با تکیه بر اسناد و مدارک, در پاسخِ خان ملک ساسانى و یا کسانى که در تاریخ او دست برده اند (زیرا جلد دوم تاریخ او, به سال 1346 نشر یافته که سال فوت خان ملک ساسانى است. یعنى در روزهایى که نویسنده در بستر بیمارى بوده, کسانى مأمور بوده اند که در فیشهاى وى دست ببرند و به چاپ بسپارند) آورده است:
(موقوفه (اود) هندوستان به سال 1850م/1266هـ.ق بنیان گذاشته شده, در حالى که سید مجاهد, به سال 1242هـ.ق دیده از جهان فرو بسته است. با این حساب, بیست وچهار سال پس از درگذشت سید مجاهد, موقوفه (اود) هندوستان, بنیان گذاشته شده, حال چطور سید مجاهد, حقوق بگیر موقوفه (اود) بوده است.)1
ایادى رژیم شاه, برنامه راهبردى شان این بود که: جایگاه والاى روحانیان و عالمان دین را در بین مردم, درهم بکوبند. چون بدون ویران کردن این جایگاه, به هیچ روى رژیم شاه نمى توانست به نقشه ها و برنامه هاى خائنانه خود, جامه عمل پوشد.
از این روى, وانمود کردند که علما, برخلاف مصالح ملى و میهنى حرکت کرده و در بسیارى از حرکتهاى سیاسى و اجتماعى, راه خطا پیموده اند.
دستهاى پلید و آلوده, در سلک تاریخ نگارى, کارى کردند که مردم, بویژه تحصیل کردگان, به حرکت روحانیت بدگمان شوند. قلم به دستان تجددگرا و غرب زده نیز در این پروژه, با رژیم شاه همنوا شدند و هر یک از زاویه اى به ویران کردن میراثهاى معنوى این سرزمین پرداختند.
کم تر شخصیت برجسته و نامور مذهبى از گزند قلمهاى مسمومِ غرب زدگان و قلم بمزدان دربارى در امان ماند. چهره هر یک از نقش آفرینان و تاریخ سازان حوزوى, به گونه اى, زشت جلوه داده شد.
نسل جدید را, یا با چهره هاى تحریف شده و مخدوش روبه رو کردند, یا با چهره هاى نه چندان مهم. یعنى با عالمانى که نقش اول را در یک حرکت بزرگ دینى و سیاسى در برهه اى داشتند, به گونه اى برخورد کردند و آنان را به حاشیه بردند و ویژگیها و برجستگیهایى که داشتند, فرو پوشاندند و به قلم نیاوردند که نسل جدید به جایگاه و پایگاه آنان پى نبرد. در عوض, چهره هاى خائن, بى نقش و بسیار بسیار کم نقش را بزرگ جلوه دادند و سبب گمراهى افراد شدند.
کافى است در این باره به لغت نامه دهخدا بنگرید که چسان از تبهکارانى چون رضاخان و یپرم ارمنى با ستایش فراوان نام برده مى شود و نسبت به علماى نقش آفرین در حرکتهاى سیاسى ـ اجتماعى بى مهرى روا داشته مى شود.
در این کتابِ مرجع و مهم, از شهید مدرس و رویارویى شجاعانه او با رضاخان و سرانجام قهرمان آزادى, سخنى درخور آن مقام و نمایان گر روح بلند و حرکت شورانگیز او, به قلم نمى آید و از شهادت آن مرد بزرگ به دست رضاخان, در تبعیدگاه, حرفى زده نمى شود و مرگ او در تبعید, طبیعى جلوه داده مى شود:
(سرانجام, پس از چند سال حبس و تبعید, در سال 1356ق در کاشمر, درگذشت و در همان جا مدفون شد.)2
روشنفکران و تاریخ نگاران این مرز و بوم, حتى کسانى که وابسته نبوده و از دایره امر و نهى دربار بیرون بوده اند, از نظر ذهنى و فکرى به گونه اى ساخته شده و رشد کرده بودند که نمى توانستند اوج حرکت علماى دین را در برهه هاى حساس و نقش آنان را در استقلال کشور و تاراندن دشمن از این دیار, دریابند و به سبب گرفتار آمدنِ در تارهاى عنکبوتى اوهام و خیالها و پندارهاى روشنفکرمآبانه, از درک واقعیتها و حقیقت ناب ناتوان بودند.
تنها تاریخ نگاران و روشنفکران دربارى و غرب زده نبودند که به قلب حقیقت پرداختند که تاریخ نگاران و روشنفکران شرق زده نیز, در این لجن زار غوطه ور بودند.
مجله حوزه, در دو دهه کار مطبوعاتى خود, افزون بر رو کردن دستهاى پلید و آلوده درباریان و غرب زدگان قلب گر واقعیت را در عرصه تاریخ نگارى, مارکسیستها را نیز رسوا کرد و سخنان آنان را در تاریخ نگارى معاصر بى اعتبار ساخت و با غور و بررسى تاریخ, نمایاند که تاریخ نگاران و روشنفکران مارکسیست, چه بى باکانه دروغ مى گویند و چه خائنانه, تاریخ سازى مى کنند.
مارکسیستها, آن چه واقع شده و روى داده بود, نقل نمى کردند, آن چه لازم بود و براى سیاستهاى راهبردى آنان ضرورت داشت مى ساختند. تاریخ مى ساختند, تا به پندار خویش, جا پاى خود را در ایران استوار سازند.
از نگاه این تاریخ نگاران وارونه نویس, هرکس با سیاستهاى شوروى همراه نبود, در صف ارتجاع جاى مى گرفت3 و هماهنگ و دنباله رو سیاستهاى انگلیس.
در این بازى شوم, تحریف گرى, سرلوحه کارشان بود. براى جاى پا باز کردن در دل تاریخ و ریشه دار وانمود ساختن حرکتهاى مادى و مادى گرایانه, حرکتهاى معنوى را به چیزى نمى انگاشتند و براى آنها ارزشى قائل نبودند و آنها را حرکتهاى کور قلمداد مى کردند. در این باره تفسیر و تحلیل آنان از جنبشهاى ایران, درخور مطالعه است.
مارکسیستها, نهضت پانزده خرداد, به رهبرى امام خمینى را, چون نه با نسخه غرب هماهنگى داشت و نه با نسخه شرق, شورشى کور قلمداد کردند و از کنار آن گذشتند.
شگفت این که, نه تاریخ نگاران غرب زده و نه تاریخ نگاران شرق زده, آنى از قلب حقیقت باز نایستادند, همچنان بر آن اصرار ورزیدند, حتى پس از پیروزى انقلاب اسلامى, حاکمیت ارزشها, غلبه معنویت بر مادیّت. همان چیزى که هیچ گاه باورش نکردند و تلاش ورزیدند, نادیده اش انگارند و آن را به حساب نیاورند و جبهه اى براى آن باز نکنند و اثرى و ردّ پایى در بین مردم و جایگاهى در قلبِ آنان براى آن نبینند و یا اگر مى بینند, بى تفاوت از کنار آن بگذرند. پس از پیروزى انقلاب اسلامى, اینان به جاى درس آموزى و عبرت از رسوایى که خود و پیشینیان و آموزگاران شان به بار آورده بودند, باز هم کینه توزانه رویه پیشین را پیش گرفتند و با بهره مندى از فضاى باز سیاسى, در فضاها و جبهه هاى گوناگون به مبارزه با روحانیت و انقلاب اسلامى پرداختند. در قالب شعر, رمان, تاریخ نگارى, خاطره گویى, رمان تاریخى, داستان, فیلم و تئاتر و… با بنیان گذاران این حرکت بزرگ و شکوه مند, به رویارویى برخاستند.
اینان, به این بسنده نکردند که پس از انقلاب اسلامى, به خرده گیرى از عالمان زنده حاضر در صحنه بپردازند و با آنان به رویارویى برخیزند و هدف خویش را پیش ببرند که افزون بر شایعه پراکنى و ترور شخصیت عالمان حاضر در عرصه هاى انقلاب اسلامى و نقش آفرین در رهبرى مردم, به عالمان پیشرو در نهضتهاى پیشین نیز, بى حرمتى کردند و با لجن پراکنى علیه آنان, به گمان خود خواستند, الگوهاى راستین روحانیت و ریشه هاى فکرى انقلاب اسلامى را خراب کنند. به مردم و نسل جدید, به زور دشنه زهرآگین تبلیغ بقبولانند که روحانیت, همان گونه که در مشروطه و نهضت نفت, راه درستى را نرفت, در این انقلاب هم, چنین خواهد کرد و شما مردم را دچار همان سرنوشت خواهد کرد. از این روى از این راهى که مى روید برگردید و با ما همراه شوید!
اینان, نه تنها در روزنامه, هفته نامه ها, ماهنامه ها و شبنامه هاى خود این جریان را دنبال کردند که با نفوذ در بین نویسندگان و تدوین کنندگان کتابهاى درسى سیاست تحریف گرى و وارونه نویسى و خدشه وارد ساختن به عالمان بزرگ را پى گرفتند. تا آن جا که امام در واکنشى, از نویسندگانِ متعهد خواست: از میراثهاى تاریخى و حیثیت بزرگان, پاسدارى کنند.
امام, در حکمى رئیس جمهور وقت, حضرت آیت اللّه خامنه اى را مأمور مى کند:
نسبتهاى ناروایى که در کتابهاى درسى به آقایان بهبهانى و طباطبایى داده شده, اصلاح کند. در این حکم آمده است:
(… باعث تعجب و تأسف است که نظام آموزشى کشور اسلامى ایران, نسبتى به مرحوم بهبهانى دهد که حتى کسروى, با آن سوابق ضد اسلامى, درباره ایشان نمى دهد. کسرویِ ضد دین, پس از تجلیل از آقایان: بهبهانى و طباطبایى, دستورِ بهبهانى و طباطبایى به مردم را در پناه بردنِ به سفارت یک دولت بیگانه رد مى کند. از حضرت عالى, که دلسوز اسلام و انقلاب هستید, اکیداً مى خواهم مسؤولى براى رسیدگى به این امور گذاشته, تا در تمام این گونه موارد, شما را در جریان بگذارد….)4

مجله حوزه و بازسازى تاریخ حوزه ها

این نشریه پیشاهنگ با دغدغه بازسازى تاریخ حوزه ها وارد گود شد. بازسازى تاریخ حوزه ها را وجهه همت خود ساخت. بر آن شد نقش علماى دین و حوزه ها را در برهه هاى گوناگون بنمایاند و الگوهاى راستین را, یکان یکان, بشناسد و بشناساند و اندیشه و رفتار سیاسى آنان را مشعل راه اصحاب خود و روندگان قرار دهد.
روشنگرى دقیق و درستِ اندیشه ها و رفتارهاى سیاسى, اجتماعى, تربیتى و فرهنگى عالمان دین, در ادوارِ گوناگون, رسالتى بود که هر حوزوى و روحانى آگاه, در روزگار فتنه, باید برمى داشت. در روزگارى که کسان و جریانهایى, به تبارتراشى براى خود رو آورده اند, از خرد به دور است که روحانیت, از تبار خود غافل بماند و در شناسایى و شناساندن آن کوتاهى کند. تا آن جا که جریانهاى بى ریشه و بى بته, با پایین آوردن سطح دید و نگاه عالمانِ بزرگ و پیشاهنگ در حرکتهاى دینى و اجتماعى و تحریف و تفسیر نادرست از اندیشه هاى آنان, تلاش ورزیده اند, جریان فکرى خود را به ایشان پیوند بزنند و چنین بنمایانند اندیشه شان, پرتو گرفته از اندیشه فلان شخصیت مصلح و فرزانه تاریخى است. با سید جمال الدین اسدآبادى, میرزاى نائینى و… چنین معامله کرده و مى کنند که حوزه هاى علمیه باید چاره اى بیندیشند و نگذارند چنین قله هایى گرفتار کوتاه اندیشیها شوند و نیز نگذارند شخصیتها و بزرگان نقش آفرین در انقلاب اسلامى در غبار کوتاه نظریهاى جریانهاى بى ریشه و بى اصل و نسب گم شوند.
رفتار و نوع برخوردى که امروز جریانهاى بى ریشه با اندیشه ها و مبارزات سیاسى سید محمود طالقانى, مصلح, مفسر و روشن اندیش روزگار ما است مى کنند, زنگ خطرى است براى حوزه که باید به هوش باشد و هوشیارانه از اندیشه هاى بلند فرزندان خود پاسدارى کند.
مجله حوزه از اوان تأسیس تاکنون, با همین نگاه به بررسى اندیشه هاى بزرگان حوزه, در ادوار گوناگون پرداخته است. رسالت خود دانسته و مى داند که اسناد تاریخى را بررسى کند و لابه لاى تاریخ را بکاود, اندیشه ها و کارکرد علماى بزرگ را در برهه هاى حساس, که تحریف گران روى آنها دست گذاشته بودند, بنمایاند.
براى این هدف, راه هاى گوناگونى را پیمود: مقاله هایى عرضه کرد, ویژه نامه هایى سامان داد و بخشى را هم ویژه ساخت براى پرس وجو از شاهدان عینى رویدادهاى تاریخ معاصر, نزدیکان و شاگردان علماى بزرگ و… در این حرکت, برگهاى ارزنده اى از رویدادهاى مهم تاریخ حوزه ها و علما را بازسازى کرد و آنها را از خطر نابودى و فراموشى در امان داشت و با این راهى مطمئن و هموار براى تاریخ پژوهان گشود.
و این پیام را به گوش تمامى اهل فکر و حوزویان رساند که دستاوردهاى بزرگ و جاودانه امروز, که در انقلاب اسلامى جلوه گر شده, ریشه در دیروز دارد و این روشنایى خیره کننده و شگفت انگیز, قَبَسى از صدها سال رنج و تلاشِ عالمان آگاه و روشن ضمیر و حوزه هاى پیشین است.
و به روشنى فهماند که همگان وظیفه داریم این گنجینه پر بها را بهتر بشناسیم و آن را از تحریف و دگردیسى در امان بداریم که غفلت از پاسدارى این گنجینه بزرگ و هویت تاریخى, ما را با خسارتهاى جبران ناپذیرى دست به گریبان مى کند.
در این گزارش, سرفصلهایى از کارکرد مجله حوزه, در تحریف زدایى از تاریخ حوزه هاى علمیه فراروى اهل تحقیق و جست وجو گذاشته شده است, به امید این که مفید افتد و راهگشا باشد.

عالمان و پادشاهان

از شبهه ها و پرسشهاى مطرحِ دیروز و امروز, نزدیک شدن شمارى از علماى دین به دربارها و معاشرت با پادشاهان است.
به پندار اینان, این دسته از عالمان دربارى بوده اند و برابر اسلام و مذهب شیعه, امرى ناپسند و ناشایست انجام داده و مورد نکوهش اند. زیرا نزدیک شدن و نشست و برخاست با فرمانروایان و پادشاهان خونخوار, بى رحم, شقاوت پیشه و ستمکارى چون هلاکوخان مغلول, شاه عباس, شاه طهماسب صفوى, فتحعلى شاه قاجار و… با هیچ منطقى سازگار نیست.
این پرسش بجاست. پرورش یافتگان مکتب تشیع, نباید و نمى توانند با کسانى نشست و برخاست داشته باشند و در سر و سامان دادن و به سامانى حکومتِ حکومت گران و فرمانروایانى نقش بیافرینند که به ناحق و غاصبانه بر اریکه فرمانروایى مسلمانان تکیه زده و ستم پیشه کرده و حق و حقوق مردم را نادیده مى انگارند و هیچ حقى براى مردم نمى شناسند و جز بر هوا و هوس حکم نمى رانند.
اما اگر مصلحت مردم و مهار ستم پیشه اى و رونق و گسترش آموزه هاى متعالى دین, کوتاه کردن دست اشرار و پدیدآورندگان ناامنى و هرج و مرج, ایجاب کند که عالمى ذوفنون و داراى دانشهاى روز و کارآمد در عرصه هاى گوناگون, به پادشاه نزدیک شود و بتواند طرحها, پیشنهادها و برنامه هاى اصلاحى خود را ارائه دهد و به پادشاه بقبولاند, بى گمان, نزدیک شدن او به پادشاه در حد ضرورت, لازم و واجب است و اگر در این امر کوتاهى کند, بازخواست خواهد شد.

عالمان دین در دستگاه فرمانروایان مغول

خواجه نصیرالدین طوسى, سرآمد دانشمندان, روشن اندیشان و سیاستمداران دوران خویش بود. اگر او به حاکمان و فرمانروایان کارى نداشت, آنان با او کار داشتند. به هیچ روى نمى گذاشتند گوشه عزلت را برگزیند و کارى به حکومت نداشته باشد. او باید یا در بند مى بود, یا در هرم قدرت, چون هر حکومتى از عزلت گزینى و کناره گیرى او در هراس بود و حکومتها مى دانستند با این جایگاه و پایگاه علمى و سیاستى که دارد, آرام نمى گیرد, دیر, یا زود, با محوریتى که در دانش و سیاست دارد, علیه حکومت دست به کار خواهد شد. حکومتى که او را با خود همراه نمى کرد, نه پایگاه علمى داشت و نه پایگاه مردمى. هر حکومت و حکومت گرى نیاز به او داشت, تا از دانش و تدبیر او بهره برد. اگر کمک نمى رساند, بى گمان باید گوشه زندان را برمى گزید.
خواجه, چون خردمند بود و با سیاستها آشنایى تمام داشت, خردمندانه دید از دانش و فنونى که برخوردار بود و جایگاهى که در نزد فرمانروایان و پادشاهان داشت, به مصلحت مردم و جامعه اسلامى بهره ببرد, از این روى, از اقبال پادشاهان و فرمانروایان به خود, در راه گسترش دانشهاى اسلامى, مهار قدرتهاى ویران گر و آبادانى کشور, رفاه مردم, جلوگیرى از خونریزى و صلح و سداد بهره برد و کارنامه درخشانى از خود بر جاى گذاشت که با مطالعه دقیق و همه سویه زندگى او, بسیارى از زوایاى تاریک روشن خواهد شد و هر انسان دقیق اندیش و با انصافى از کالبد شکافى زندگى سیاسى و اجتماعى وى درخواهد یافت که خواجه نصیر, نه تنها قدرتهاى سرکش را مهار کرد که پایه هاى یک تمدن نوین را هم در آن دوران پى ریخت و قلمروهاى اسلامى را از تاریکى جهل, بى دانشى و ویرانى رهانید.
مجله حوزه, نه از روى تعصب که با واقع نگرى و برابر منطق و خرد, شمه اى از نقش این بزرگ مرد دانشمند و سیاست مدار آینده نگر را در مقالى بازگفته است که به زوایایى از آن در این جا, اشاره مى شود:
(…شمارى از صاحب نظران و مورخان بر این نظرند که تخت را از زیر پاى عباسیان, خواجه نصیرالدین طوسى, عالمِ بزرگ و سیاستمدارِ برجسته شیعه کشیده است; زیرا او جایگاه بلندى در دستگاه مغولان داشته و دربار مغول و فرمانرواى مغولان, هلاکوخان, با رأى و تدبیر او کارها را سامان مى داده. خواجه از این موقعیت بهره برده و هلاکو را برانگیخته است که به بغداد, لشکر بکشد و امپراطورى عباسیان را درهم بکوبد…
اگر این تحلیل درست باشد و نگوییم امپراطورى عباسیان, از درون فرو ریخته بود و تاخت مغول به سوى مقر فرمانرواى آن در بغداد, تنها نقشى که داشت, جانِ خلیفه محتضر و در حال جان کندن را زودتر از موعد مقرر, از کالبدش درآورد, یادآور مى شویم: به هیچ روى, ویران گریها, خونریزیها و وحشى گریهاى مغول (اگر همه زوایاى قضیه را بپذیریم) با روحیه انسان دوستانه و اندیشه و باور و اعتقاد پاک خواجه طوس, که از اسلام سرچشمه مى گرفت و کارنامه درخشانش این را نیز نشان مى دهد, سازگار نبود.
این دانشمند بزرگ و با تدبیر و دوراندیش, نه تنها شیعه را, که کیان اسلام را, از نابودى حتمى نجات داد. گواهِ بر این, آزادى عملى است که همه فرقه ها در پرتو تلاش این شخصیت والا, در دورانِ مغول, چه در بغداد و چه در دیگر شهرها و سرزمینهاى اسلامى, از آن برخوردار بودند.
این مردِ بزرگ در عصر تیره و تار ایلغار مغول, دانش و دانشمندان را که در آغاز لشکرکشى این قوم سرکش به سرزمینهاى اسلامى, به سُخره گرفته مى شدند, به بالاترین و والاترین پایگاه درخور خود رساند.
خواجه از شخصیت علمى و آبرو و جایگاه خود, در راه اعتلاى اسلام و مسلمانان, به بهترین وجه استفاده کرد.
هلاکو پذیرفت که به خواجه امکان دهد تا بر روى تپه هاى مراغه, زیج, یا رصدخانه معروف ایلخانى را بنا کند و قرار شد موقوفات ایلخانى در اختیار خواجه قرار بگیرد و خواجه با آن موقوفات, نه تنها رصدخانه, بلکه کتابخانه اى, با چهارصد هزار کتاب, مدرسه و حجره هاى ویژه براى فقیهان, طبیبان, محدثان و حکما (با دادنِ حقوق, یا راتبه و جامگى) پدید آورد و زبده علماى عصر را از هر گروه و فرقه و هر آیین و مسلک و دین, در آن جا گرد آورد.
خواجه, با استفاده خردمندانه و از روى امانت از موقوفاتِ ایلخانى, رصدخانه را به اهرمى براى نشر دانشهاى مفید و کارساز و تربیت علما, دگرساخت و در محضر او, شاگردانى بنام, مانند: علامه حلى, علامه قطب الدین شیرازى و… تربیت شدند.
او, با تدبیر, خرد, دانش, سیاست و بینش والاى خود, قوم ویران گر مغول را به قومى آبادگر و علاقه مند به کشاورزى و ایجاد قنوات و… بدل ساخت و پایه تمدنِ نوینى را بر روى خرابه هاى تمدنِ عباسى بنا کرد.)5
مجله حوزه, همین روش را براى بسیارى از علماى بزرگ که در کانون نگاهِ خرده گیرانه خرده گیران و انتقادى انتقادگران در ادوار گوناگون قرار گرفته اند, در گوناگون شماره ها و به گونه برنامه و سیاست راهبردى, دنبال کرده است و نقش برجسته, ماندگار و حیاتى عالمانى را که برخى پنداشته اند, با پادشاهان ستم پیشه سر و سرّى داشته, یا در انجام رسالت خود, نسبت به وحشى گریها, ستم پیشگیها, ناعدالتیها و تباه گردانیدن حق و حقوق رعایا, کوتاهى کرده و با این که مى توانسته اند در برابر آنان موضع بگیرند, نگرفته و با دستگاه جور به رویارویى برنخاسته اند, به درستى و روشنى نمایانده است.
روشن کرده است زجرى که آنان در این مشى و سیاست کشیده اند, کم تر از عالمانى نبوده که به اقتضاى شرایط روزگار, به رویارویى با پادشاهان برخاسته و گرفتار رنج, درد و شکنجه شده و سرانجام به شهادت رسیده اند. اگر نیت خیرخواهانه باشد و تلاش براى اصلاح امور, عزت و تعالى مسلمانان و با برنامه ریزى دقیق, ریشه کن کردن ستم و کوتاه کردن دست چپاول گران از بیت المال و… در هر جبهه اى از جبهه هاى مقدس بشود ایستاد, عین صواب و حرکتى است خداپسندانه.
مجله حوزه, در برابر سیل شبهه ها و زیر سؤال بردن رفتار و کارکرد عالمان دین, دو کار مهم و اساسى را سامان داد:
الف. بررسى مبانى فکرى عالمانى که از این زاویه به زوایاى زندگى شان نگاه شده و شبهه هایى درباره مشى سیاسى شان در اذهان پدیدآمده است.
ب. بررسى اسناد و مدارک و مطالعه برهه برهه زندگى و شرایط روزگار و زمانه عالمانى که متهم شده اند به گونه اى از وابستگى به دربارها و مماشات در برخورد با پادشاهان . در بررسى مبانى فکرى نشان داد که هر حرکت و اقدامى را که عالم بر جسته شیعى, در برهه اى انجام داده است برخاسته از مبانى فکرى است که داشته.
در نگاه مجله حوزه, که بارها با گوناگون تعبیرها و روشها, به قلم آمده, اگر مبانى فکرى عالمان دین, بویژه کسانى که به گونه اى درباره شان گپ و سخن بسیار است, براى اهل فکر و خرده گیران بى اطلاع و ناآگاه از مبانى فکرى, روشن شود, بسیارى از اشکالها و شبهه ها پاسخ خود را مى یابند و رنگ مى بازند.
اگر مبانى فکرى این گروه از عالمان, به درستى روشن نشود, چه بسا افرادى, حتى بى غرضان, دچار شبهه شوند و کارکرد شمارى از عالمان دین براى آنان مبهم باشد.
و در بررسى اسناد و مدارک و تاریخ کتبى و شفاهى, نمایاند که بسیارى از شبهه ها و اشکالها درباره زندگى سیاسى علماى دین, برخاسته از تحریفى است که از سوى تحریف گران غرض ورز انجام گرفته است.

شیعه و حکومت آرمانى و چرایى کنار آمدن علما, با حاکمان جور

مجله حوزه در بررسى مبانى فکرى علماى یادشده, به درستى نشان داده است: اینان, در باب حکومت, شرایط و ویژگیهاى حاکم, همان باور اصلى شیعه را دارند و هیچ از آن اصل بلند گامى واپس نگذاشته و همیشه بر آن وفادار بوده اند. در این باور, یا باید معصوم حکومت را اداره کند و در هرمِ جامعه اسلامى قرار بگیرد و یا کسى که به گونه خاص و یا عام از سوى او برگمارده شده باشد.
تشیع, چشم به حکومت عادل داشته که پا بگیرد. در پى مدینه فاضله بوده است. حکومتِ آرمانى که آن را در هیچ برهه و دوره اى, به جز دوره نبوى و علوى, شاهد نبوده است و انتظار دارد در آخرالزمان, به دست حضرت مهدى, به حقیقت بپیوندد. اما این آرمان گرایى, علماى شیعه را از تلاش براى حکومت صالحان و حکومتى که درد و رنج مردم را کم کند و از آلام آنان بکاهد و اجراى احکام اسلامى را تضمین کند, باز نداشته است. در هر دوره اى, تلاشهایى صورت گرفته که حکومت از دست نااهلان به در آید و به دست شایستگان بیفتد و یا کسانى که درجه اى از مردم دوستى و دغدغه و حمیّت دفاع از کیان دین و سرزمین اسلامى را دارند. پس تشیع با همه اصرار و پافشارى بر حکومت عادل و آرمانى و مدینه فاضله, از واقع چشم نمى پوشد و پیروان خود را به انزواى از عرصه اجتماع و سیاست نمى کشاند, بلکه وامى دارد براى رفاه و آسایش مردم, پیشرفت و تعالى جامعه, جلوگیرى از هرج و مرج و پایمال شدن حق مردم, آشفتگى و از هم گسیختگى, دفاع از کیان دین, به عرصه سیاست وارد شوند و کناره گیرى از اجتماع و سیاست را پیشه خود نسازند.
تشیع در طول تاریخ, هم به حکومت آرمانى مى اندیشیده و هم واقع گرا بوده است و هیچ گاه واقع گرایى, مصلحت اندیشى و برابر اقتضاى روز عمل کردن, آن را از دور شدن از آرمانها و زمینه چینى براى تشکیل حکومت عادل, باز نداشته است.
اندیشه و دیدگاه شیعه در باب حکومتهاى جور و نامشروع دانستن قدرتها و حکومتها و تلاش براى رسیدن به حکومت آرمانى و مدینه فاضله, به این معنى نیست که هرگز با قدرتهایى که بر سر کار بوده اند, کنار نمى آمده است. بلکه با نگاهى به تاریخ مى بینیم متکلمان و فقیهان برجسته شیعى, راه هاى دقیقى را براى هماهنگى با حکام پیموده اند, تا امنیت و بقاى پیروان خود را تضمین کنند; اسلام و تشیع را بگسترانند, بازدارنده ها از سر راه تعالى و شکوفایى اسلامیان بردارند و…
مجله حوزه, با بررسى دیدگاه هاى گوناگون درباره نزدیک شدن علماى بزرگ شیعه به پادشاهان, این دیدگاه را برابر مدارک و اسناد مى پذیرد که: علماى شیعه, به وظیفه عمل کرده و به اداى تکلیف پرداخته اند. آنان وظیفه خود مى دانسته اند که براى مصلحت جامعه و مردم, در امان نگهداشتن مردمان از گزند به جان شان, و حفظ ارزشها و تعالى اسلام و تشیع, برابر شرایط زمان و مکان, به پادشاهان نزدیک شوند.
(عالمان و فقیهان شیعه, هیچ گاه از وظیفه خود تخطى نکرده و همواره, در برابر حکومتهاى جور, ایستادگى کرده اند. در مواردى که براساس مقتضیات زمان و موقعیت شیعه, به دستگاه جور نزدیک شده اند, با انگیزه هاى الهى و برحسب اداى تکلیف و عمل به وظیفه بوده است.)6
این که چه انگیزه ها و عواملى, علماى شیعه را, با همه تنفر و انزجارى که از نزدیک شدن به دربارها داشته اند, واداشته که به آنها نزدیک شوند, در یک بررسى دقیق و همه جانبه زوایاى زمان و مکانى که مى زیسته اند ممکن است. بدون در نظر گرفتن شرایط زمانى و مکانى و مطالعه رویدادهایى که در آن برهه به وقوع پیوسته و گرفتاریهاى شیعیان, و جهان اسلام, نمى توان به یک داورى درست, رسید. وقتى زمان و مکان در بوته مطالعه قرار بگیرد, روشن خواهد شد که نزدیک شدن عالم با نفوذ و نقش آفرین به دربار چه پیامدهایى داشته است. آیا پیامدها مفید و کارساز بوده و موجب شوکت و عزت مسلمانان, یا زیان آور و موجب خِذلان, خوارى و سرشکستى و شکستن صولت و شوکت.
مجله حوزه در مقالى به این نکته, به روشنى توجه مى دهد و نمونه هایى هم یادآور مى شود:
(موضع گیرى فقیهان اسلام و حوزه هاى علمیه در برابر حاکمان زمان خویش, باید با توجه به شرایط زمانى و مکانى آنان بررسى شود. تنها وقتى برداشتِ ما از آرا و فتاوا و موضع گیریهاى آنان در برابر حکومتها, صائب خواهد بود که درکِ صحیحى و اطلاعات عمیقى از موقعیت آنان و شرایط حاکم بر زمانى که در آن مى زیسته اند و از همه مهم تر موقعیت اسلام و شیعه در آن عصر داشته باشیم.)7
از جمله نمونه ها, نامه ابوبکر خوارزمى, نویسنده بزرگ و نامدار عصر آل بویه (393ـ383هـ.ق) به مردم نیشابور است که مورد توجه قرار مى گیرد.
خوارزمى در این نامه, گوشه هایى از ستمى که به شیعیان رفته برمى شمارد. از تنگناهاى به وجود آمده, از سوى آل عباس و شکنجه هاى دهشت انگیز, قتل و غارتها و بى حرمتیهایى که بر شیعیان روا داشته شده, پرده برمى دارد. غمگنانه از در به درى, گرسنگى, فقر شدیدِ شیعیان و آل على(ع) سخن مى گوید که از سنگ ناله برمى خیزد. در چنین روزگارى, آل بویه, با گرایشهاى شیعى روى کار مى آید. شیعیان از بند آزاد مى شوند, حق حیات مى یابند, مى توانند لقمه نانى به دست آورند و خود را از هلاکت حتمى نجات دهند و بر باورشان پایدار بمانند و به خاطر عقیده اى که دارند, شکنجه, کشته و در به در نشوند و خانمان شان را از دست ندهند. حال اگر در چنین فضایى علماى شیعه, به حکومت کمک کنند, تا از بار ستم کاسته شود و گروهى بزرگ از انسانها از مرگ نجات یابند, گناه است؟ یا خیر, جهادى است مقدس و ایثارى بزرگ و انجام رسالتى ماندگار.
در بررسى مدارک و اسناد و نگارشهاى تاریخى, مجله حوزه روشن ساخت که بخشى از نوشته هاى تاریخى, برخلاف واقع است. اگر واقعیت آن گونه که هست براى جست وجوگران روشن شود, ابهامى نخواهد ماند. برخورد عالم دینى با دربار و پادشاهان, نه تنها مسأله آفرین است که براى نسلهاى بعدى گره گشا خواهد بود و خواهد نمایاند:
(همکارى علماى شیعه, با پادشاهان جور, هیچ گاه پایدار و ناشى از اعتقاد آنان نبوده است.
هرگز این ارتباطها و همکاریها, به گونه اى نبوده که به تفکر و دیدگاه ناب شیعه در مورد حکومتهاى ستمکار و ناحق, خدشه اى وارد آورد.
حتى عالمانى که با پادشاهان عصر خویش, نشست و برخاستهایى داشته اند و در پاره اى امور مربوط به دین و مصالح مسلمانان, طرف مشورت قرار گرفته اند و… هیچ گاه, پا را فراتر از تأیید صورى نگذارده اند.
در سیره آنان, نمى توان موردى را انگشت گذارد که حاکمان جور را به گونه اى جدّى و همه جانبه تأیید کنند و اعمال و رفتار آنان را منطبق با تفکر شیعه بدانند.)8

علت مدح پادشاهان در مقدمه آثار عالمان

و نیز روشن ساخت این که تاریخ نگاران و یا نویسندگانى, در نوشته هاى خود, با تکیه بر مقدمه اى که بر اثر علمى عالمى نوشته شده و به قلم آمده, وى را دربارى دانسته اند, سخنى است ناروا و غیر دقیق و برخاسته از ناآگاهى این گونه تاریخ نگاران و نویسندگان از تاریخ پیشینیان.
اگر اینان تاریخ پیشینیان را به درستى مطالعه مى کردند و از چگونگى نشر کتاب و آثار علمى آگاهى مى داشتند, به این پنداربافیها گرفتار نمى آمدند که به صرف مقدمه اى مدح آمیز, صاحب اثر را محکوم کنند و یا او را دربارى بخوانند و یا بگویند: براى لقمه نانى در مدح پادشاه قلم زده است.
اگر تاریخ پیشینیان را مطالعه مى کردند, درمى یافتند: که نگاشتن مقدمه در مدح پادشاه, مى بایست در آغاز کتاب بیاید, چه نویسنده بخواهد, چه نخواهد. بدون آن مقدمه, کتاب اجازه نشر نمى یافت. گاه مقدمه را, خود بخشى مى افزود که کتابها را بررسى مى کرد و گاه نویسنده مى باید این کار را مى کرد.
پس نمى توان مقدمه ها را نشان گر عقیده نویسندگان آن آثار تاریخى, فقهى و علمى دانست و با تمسک به آنها, صاحب اثر را دربارى خواند.
مجله حوزه, شاید براى نخستین بار, در سطح گسترده, این موضوع را بررسى کرده و به سیل هجمه ها و تهمتها پاسخ گفته است:
(شمارى, با استناد به این که نراقى از شاه قاجار با لقبهاى چون: (خسرو معدلت پناه), (ظل اللّه) و… یاد کرده, وى را هوادار رژیم قاجار و دوستدار و پشتیبان فتحعلى شاه قلمداد کرده اند.
عبدالهادى حائرى مى نویسد:
(از همین روست که مى بینیم نراقى با واژه هاى سخت مبالغه آمیز, فتحعلى شاه را ستایش مى کند.
این گونه واژگان و جمله ها, که خرده گیران, از جمله حائرى, به عنوانِ ستایش گرى نراقى از شاه قاجار یاد کرده و آنها را دلیل بر هوادارى و دربارى بودنِ وى شمرده اند, به نقل از دیباچه پاره اى از آثار او, از جمله, معراج السعاده و وسیله النجاة اوست.
حال باید به درستى کندوکاو کرد و درنگ ورزید که آیا این ستایشها را, که پاره اى شگفت انگیز مى نماد و ویژه حاکمان حق است, مى توان به نراقى نسبت داد و گفت از کلک ایشان تراویده است.
گیریم درست باشد, آیا مى توان او را عالمى دربارى و ستایش گر مردم ستم پیشه اى چون فتحعلى شاه قاجار دانست؟ و یا مى توان از چنین جمله ها, واژگان و تعبیرهایى برداشت کرد که او حکومتِ قاجار را مشروع مى دانسته است؟
براى روشن شدنِ موضوع, چند نکته بایسته مى نماد:
الف. نراقى در کتابهاى فراوانى که نگاشته, جز چند مورد, در هیچ یک از آنها, از این واژگان, جمله ها و تعبیرهاى ستایش آمیز, به چشم نمى خورد.
ب. در این چند اثر, که در آنها, واژگان و جمله هاى ستایش آمیز دیده مى شود, اینها تنها در دیباچه بازتاب یافته و گنجانیده شده و در سرتاسر متن, از این جمله ها و واژگان ستایش آمیز, خبرى نیست.

در مَثَل, معراج السعاده, خلاصه و ترجمه کتاب مهم و اخلاقى ملاّ مهدى نراقى, پدر ملاّ احمد نراقى, براى استفاده فارسى زبانان نگاشته شده است.
و کتاب وسیله النجاة, رساله عملیه است که به خواست فتحعلى شاه و براى استفاده وى نگاشته شده است.
و کتاب سیف الامه, به خواست شاه و عباس میرزا در ردّ (پادرى) نصرانى سامان یافته است.
اگر در دیباچه این گونه آثار و نگاشته ها, از پادشاه و فرمانروایان, به نیکى یاد نمى شد, پذیرفته نمى شدند و اجازه نشر نمى یافتند.
ج. در متن کتابهاى یاد شده, نه تنها از شاه قاجار, به نیکى یاد نشده و نامى از او به میان نیامده, که در بخشهایى از آنها, بحثهایى به میان آمده که به روشنى مى نمایاند: نراقى, با حکومت قاجار و فتحعلى شاه, سر ناسازگارى دارد و حکومت قاجار را جائرانه, نامشروع و فتحعلى شاه را ستم پیشه مى داند. این گونه جُستارها و گزاره ها, در کتاب معراج السعاده, که در دیباچه آن, از شاه ستایش شده, فراوان است که خرده گیران بر نراقى نیز به آنها اعتراف دارند.
در مَثَل عبدالهادى حائرى, که سخت تلاش مى ورزد نراقى را از پشتیبانان اصلى حکومت قاجار و از کسانى که با فتحعلى شاه و عباس میرزا, دوست بوده, بشناساند و این گونه بنمایاند, در این باره مى نویسد:
(هنگام بحث نظرى پیرامونِ حق حکومت و حدود مسؤولیت آن و صفات و ویژگیهاى فرمانرواى شایسته, هرگز, در باور خود: در نامشروع شناختن حکومتى جز حکومت فقیهان, درنگ نکرده است.
وى مى گوید: هیچ کس, بر کسى دیگر ولایت ندارد, مگر آن که از سوى خدا, پیامبر و یا یکى از اوصیاى او, در موردى, بر دیگرى ولایت یابد.
البته از دیدگاه او, فقیهانند که از روزگار غیبت امام دوازدهم شیعیان, فرمانروا و نایب امام هستند.
وى, نوزده حدیث یاد مى کند که بر طبق آن, فقیهان را تنها فرمانروایان شایسته جامعه اسلامى مى داند….)9

دفاع از علماى راستین و مخالفت با علماى دربارى

دفاع از علماى بزرگ و نقش آفرین و داراى دیدگاه هاى روشن, راهگشا و دگرگونى آفرین, دفاع از حوزه هاى علمیه است که باید سرلوحه کار هر کانون علمى و فرهنگى قرار بگیرد که از دل حوزه برآمده و جوشیده است.
مجله حوزه به همین انگیزه, از آغاز تاکنون, با کسانى که غرض ورزانه به رویارویى با علماى دین برخاسته اند, به رویارویى برخاسته است و به کسانى که ناآگاهانه در این عرصه گام نهاده اند, آگاهى داده و سعى کرده به آنان بفهماند, ما هم با علماى دربارى, با تمام وجود سر ناسازگارى داریم و مخالفیم و صَفِ آنان را از صف مردان راستین و علماى ربانى جدا مى دانیم; اما باید هشیار بود و درک کرد که بین عالم دربارى و عالمى که به مصلحت و اقتضاى روز و زمان, وارد جریانى مى شود, ناسازى بنیادین است:
(البته تردیدى نیست که در میان روحانیان نیز, چون سایر مردم, افراد ضعیف النفسى, که به طمع مال و شهرت و رسیدن به مقام, به دربار شاهان رفته باشند, وجود دارد, ولى انگشت شمارند و مطرود. نه اکنون که در همان زمانها رانده از حوزه ها بوده اند.
امام خمینى, به جوانهاى غیور, در دوران ستمشاهى دستور داد: عمامه آنان که براى نان, به اسلام لطمه مى زنند و با دستگاه ظلم, همکارى مى کنند, بردارند.
یا مى فرمود: باید این آخوندهاى دربارى از حوزه ها طرد شوند.)10
و نیز در سلسله مقاله هاى آفات علم, به آفت این گروه, اشارت شده است و در مقاله (عالم متهتک و جاهل متنسک)11 عالمان بى عمل, سد راه تعالى و معنویت, متحجر و تاریکى زا, شناسانده شده اند و از نزدیک شدن به آنها پرهیز داده شده است.
و اگر بین این دو گروه کسى که دست به قلم مى برد, بازنشناسد, نباید وارد این ساحت شود و به خیر و صلاح اوست که کارى دیگر پیشه کند, تا دین و ایمان اش محفوظ بماند و با قلم خود, دین و ایمان خویش را بر باد ندهد.

حسدورزان و کینه توزان در رویارویى با علماى شیعه

ناگفته نماند که در بررسى اتهامها و عیبها و نقصهاى تراشیده شده براى عالمان دین, بویژه هوشیارانى که هم زمامداران و فرمانروایان سرکش و خونریز را رام کرده و هم از قدرت آنان براى درهم کوفتن سدّ راه تعالى و شکوه مسلمانان و نشر آموزه هاى دین و هموار کردنِ ناهمواریها و سنگلاخها براى به حرکت درآمدن چرخهاى آن, بهره برده اند, باید از نقش کینه توزانه و حسدورزانه شمارى از عالمان فرقه هاى دیگر, غافل نبود که چه بسا, منشأ یاوه پراکنى علیه علماى روشن, هوشمند و دگرگون آفرین, آنان بوده اند. زیرا براى آنان, بسیار بسیار ناگوار و ناخوشایند بود که ببینند تشیع با تدبیر و سیاست و هوشمندى کسانى چون شیخ مفید, سید مرتضى, سید رضى و… در برهه اى و با سیاست, تدبیر و هوشمندى خواجه نصیرالدین طوسى و علامه حلى در برهه اى و… قدرت مى یابد, توانا مى شود و در عرصه کلام, فقه و سیاست بر دیگر فرقه ها پیشى مى گیرد و از نابودى حتمى نجات مى یابد و دامن مى گستراند.
از باب نمونه, وقتى علامه حلى, در حضور پادشاه مغول, با نظام الدین عبدالملک مراغى و شمارى دیگر از علماى عامه, به مناظره مى نشیند و بر آنان, با منطق و برهان قوى چیره مى شود, بسیارى از نویسندگان و علماى فرقه هاى مخالف و در منطق و برهان, ضعیف, کینه وى به دل مى گیرند و در آثارى که به جاى گذاشته اند, زهر خود را ریخته اند.
این گونه کینه ورزیها, نباید از چشم دقیق بین محقق تاریخ به دور بماند. آن چه ابن روزبهان, ابن حجر عسقلانى, تغرى بردى و… درباره علامه حلى و خواجه نصیرالدین, نوشته و نشر داده اند, از این دست است که باید هوشیارانه به آنها نگریست.
تشیع در پرتو دانش, هوشمندى, صداقت, دلسوزى, مردمدارى, اسلام خواهى, و سرزمین دوستى عالمان شیعه دامن گستراند, نه با تکیه آنان به دربارها.
عالمى که در دانش سرآمد نباشد و از هوشمندى, زیرکى, سیاست و بینش والا و نگاه گسترده, بى بهره, نمى تواند از قدرت پادشاهان به خیر و صلاح دین, مردم و جامعه اش بهره ببرد. چه بسیار عالمانى که در دستگاه پادشاهانى, جاه و مقام داشته اند و از نفوذ بالایى برخوردار, اما چون از دانش و هوشمندى لازم بى بهره بوده اند, نتوانسته اند از قدرت پادشاهان, به خیر و صلاح مذهب, مردم و جامعه بهره اى ببرند و چراغى در تاریکى بیفروزند که خود نیز گرفتار تاریکى همراه شدن با ظلمه شده اند.
میدان براى علماى دیگر فرقه ها نیز, در ادوار گوناگون, بویژه در دوره مغول, به طور کامل باز بوده; اما نتوانسته اند بهره ببرند که نه در دانش سرآمده بوده و نه از آن هوشمندى لازم که بتوان بر جاده اى بس لغزنده ره پیمود, برخوردار.
علماى شیعه, بویژه خواجه نصیرالدین طوسى و علامه حلى, به فرمانرواى مغول نزدیک نشده اند, این فرمانرواى مغول بوده که به آنان نزدیک شده و از دانش, هوشمندى, تدبیر, مآل اندیشى, سیاست و نفوذ فوق العاده آنان در بین مردم بهره برده است و آنان نیز در این بده و بستان, نه تنها شیعه که تمامت اسلام را از نابودى رهایى بخشیده اند. علماى شیعه, با دسیسه و فتنه و دستان به هرم قدرت نزدیک نشده اند که در پرتو دانش خود, به این جایگاه رسیده و توانسته اند در هنگامه ها و طوفانهاى هراس انگیز و سهمناک, کشتى امت را به ساحل نجات, ره نمایند. کینه ها, حسدها, در برابر دانش, بینش, تدبیر و دقیق اندیشى و هوشمندى عالمان شیعه به جوش آمده است, چیزى که حسدورزان و کینه توزان از آن بى بهره بوده اند. امروز نیز جامعه اسلامى گرفتار این بلیه است. خصلت زشتى که همیشه تباهى آفریده و موجب خِذلان جامعه اسلامى شده است.
نقش عالمان در تولید دانش, گسترش باورهاى دینى و…

عالمان دین و پادشاهان صفوى

دوران صفویان نیز از دورانهایى است که نقش علماى دین باید به طور دقیق, بازکاوى شود. علمایى که در این دوره نقش داشته اند, نقش حساس و سرنوشت ساز و دگرگون آفرین, هم در تولید دانش, دماندن روحِ آرامش به کالبد جامعه, اعتلاى فرهنگى, گسترش باورهاى دینى, بالا بردن آگاهى هاى دینى و گسترش خردورزى و جلوگیرى از فرهنگ و آیین درویشى گرى و باورهاى ویران گر, جهل آفرین و خرافى.
این همه نقش, در سایه امنیت ممکن است. اگر امنیت در جامعه اى سایه گستر شود, دانش و آگاهى, زمینه رشد مى یابد و باورهاى اصیل, به بار مى نشیند.
صفویان, بنیان گذار این حاکمیت, شاه اسماعیل, از علاقه, گرایش, دلبستگى شدید مردم ایران به اهل بیت پیامبر(ص) و انزجارشان از حاکمان سنى, بهره برد و قدرت را به دست گرفت. اما براى استوارسازى پایه حکومت در برابر عثمانیان و فرقه هاى گوناگون, رقیبان و مدعیان, نیاز بود که علماى دقیق اندیش, همه سونگر, کارآمد در عرصه هاى سیاسى و داراى منطق و بیان استوار و قوى که بتوانند نحله هاى دیگر را از عرصه و ساحت فکرى و علمى جامعه برانند و فکر و اندیشه شیعى را, که ثابت کرده بود قوى ترین و بى بدیل ترین اندیشه است, هم براى اداره جامعه و هم براى جذب و قانع کردن روح جست وجوگر مردم, نهادینه کنند. از این روى خود را به قوى ترین و استوارترین پایگاه فکرى و مردمى, که همانا حوزه هاى شیعى و علما و متفکران شیعى باشد نزدیک کرد, تا هم از نفوذ مردمى حوزه ها و علما بهره ببرد و پشتوانه قوى براى خود سامان دهد. و هم به اندیشه اى پر و بال بدهد که به خاطر قوت و برخوردار از جاذبه هاى ناب, و انعطاف پذیرى مى تواند پشتوانه اى استوار براى حکومت نوبنیاد صفوى باشد.
عالمان روشن اندیش آن روزگار, چه آنانى که از جبل عامل به ایران هجرت کردند و چه آنانى که در ایران بودند و ایرانى, از این مجال به زیباترین وجه, براى رواج اندیشه زلال تشیع سود بردند. هوشیارانه و با منطق قویّ, بساط صوفى گرى خرافى و ناسازگار با مبانى اسلامى و غالیان را برچیدند و سدّ عظیم فکرى در برابر دیگر اندیشه ها پدید آوردند. محقق کرکى, که نفوذ بسیار در دستگاه و حکومت صفوى داشت و اندیشه هاى ناب و فقیهانه او, راه را بر بسیارى از اندیشه هاى ناسازگار با اسلام, کژ و غیر زلال بسته بود, در پى ریزى و ماندگارى تشیع ناب و به دور از خرافه, در این سرزمین, نقش بنیادین داشت. او, در این سرزمین, به خاطر زهد و تقوا و اندیشه هاى ناب و راه گشا و آشنایى دقیق به مبانى اسلامى و شیعى و آگاهى ژرف از مبانى فقهى و فکرى دیگر فرقه ها, از جایگاه والایى برخوردار بود و چنان اوج گرفت و دایره پرتوافکنى اش گسترده شد که شاه طهماسب, به روایت سید نعمت الله جزایرى, خطاب به وى مى گوید:
(شما امروز, نایب امام و شایسته تر به مقام سلطنت هستید و من, یکى از کارگزاران شمایم که اوامر و نواهى شما را به مرحله اجرا مى گذارم.)12

عالم دربارى

چنین عالم و متفکرى را نمى شود گفت: دربارى. واژه (دربارى) درخور کسانى است که اراده اى از خود ندارند و به اراده پادشاه و دربار بسته اند. باید پیرو فرمان پادشاه باشند و توجیه گر رفتار او. هر رفتارى که از پادشاه, سر مى زند, هرچند از روى هوى و هوس, آخوند دربارى باید آن را شرعى بنمایاند و سرچشمه گرفته از شرع و سازگار با معیارها و ترازهاى دینى!
آخوند دربارى, زشتیهاى دربار را زیبا مى نمایاند و ستمها و بى عدالتیها را عین عدالت.
براى آخوند دربارى, ملاک رفتار سلطان است, نه شرع, احکام و آموزه هاى آن.
آخوند دربارى دریوزه گر است, هیچ شخصیت و جایگاهى براى خود نمى شناسد. در برابر لقمه نان و جایگاهى, همه چیز را زیرپا مى گذارد.
او, باید با حیله هاى گوناگون شرعى, مردم را رام پادشاه بکند و در سلک چاکران و ستایش گران وى دربیاورد.
او, باید علیه هر حرکت منطقى, دقیق و سنجیده علیه پادشاه بخروشد و آن را غیر دینى و غیر شرعى جلوه بدهد و قیام کنندگان را مرتد و خارج از دین. حال, باید ازروى انصاف سخن گفت. آیا محقق کرکى این چنین بود؟ یا خیر, شاه صفوى او را حاکم بر خود و دستگاه سلطنتى مى دانست و او هم, با جدیّت تمام در اسلامى کردن جامعه و دستگاه دولتى مى کوشید و با ناهنجاریها, ستمها و بى عدالتیها مبارزه مى کرد و براى نخستین بار با تلاش, همت و در پرتو هوشمندى او بود که اعلام شد: حکومت باید بر مدار ولایت فقیه بچرخد, تا مشروعیت بیابد.
آیا آخوند دربارى مى تواند چنین نقشهایى را ایفا کند و آیا توانایى آن را دارد که روحِ اندیشه سیاسى تشیع را به کالبد حکومت این گونه بدماند.

راضى نبودن محقق کرکى از روند کارها

با این حال, باید به این نکته توجه کرد که محقق کرکى, از روند کارها راضى نبود. گواه بر این, ترک ایران بود. محقق کرکى, دو بار ایران را ترک گفت. یک بار در زمان شاه اسماعیل, پس از پنج سال اقامت در ایران و یک بار در روزگار شاه طهماسب.
وقتى که بار اول ایران را ترک گفت و در نجف اشرف مقیم شد, شاه طهماسب به نجف رفت و او را با دادن اختیارات بسیار گسترده تر به ایران باز گردانید.
محقق کرکى, در این دور, به گونه گسترده اى دست به اصلاح زد و به تلاش برخاست تا حکومت را به آبشخور شریعت نزدیک سازد و کارها براساس شریعت سامان یابد. مردم در سایه عدل اسلامى, زندگى را سپرى کنند و کسى به آنان ستم روا ندارد و مال و جان شان از هر گزندى مصون باشد.
سید نعمت الله جزایرى مى نویسد:
(من بعضى از فرمانها و دستورهایى را که کرکى به حکام و زمامداران نواحى کشور نوشته بود, که همه دربرگیرنده قانونهاى عدل و چگونگى رفتار حکام با مردم و گرفتن مالیات و مقدار آن بود, دیده ام.)13
ییا حسن بیک روملو در احسن التواریخ مى نویسد:
(وى [محقق کرکى] در جلوگیرى از فحشا و منکرات و ریشه کن کردن اعمال نامشروع, مانند: شراب خوارى, قماربازى, ترویج فرایض دینى, و محافظت اوقاتِ نمازجمعه و جماعات, بیانِ احکام نماز و روزه, تفقد از علما و دانشمندان و رواج اذان در شهرهاى ایران و قلع و قمع مفسدین و ستمگران, مساعى جمیله و مراقبتهاى سختى به عمل آورد.)14
محقق کرکى, با همه اختیاراتى که داشت, براى بار دوم ایران را ترک گفت که حاکى ازناخرسندى وى, از روند و سیر کارها بود, کارشکنیها و دشمنیهاى درباریان و کارگزاران.
شاه طهماسب, که احساس بى پشتوانگى مى کرد و نگران گستردگى روزافزون مخالفتها و سرپیچیها و همراهى نکردن مردم, پس از ترک کارهاى زشت و خلاف اسلامى و دستور اکید بر جلوگیرى از محرمات, از محقق کرکى خواست به ایران باز گردد, البته با اختیارات بسیار گسترده تر از پیش, که در فرمان شاه طهماسب, با آب و تاب, انعکاس یافته بود.
محقق کرکى, پس از یک سال از صدور فرمان شاه, آهنگ سفر به ایران را داشت که چشم از جهان فرو بست. گفته اند این مرگ غیر طبیعى بوده و به دست پلید درباریان و کارگزاران صفوى از پاى درآمده است. همانان که نمى خواسته و برنمى تابیده اند عالمى هوشیار و تیزبین, بر سیر کارها و چگونگى اجراى قانون, رفتار با مردم و پاى بندى آنان به اسلام, ناظر و شاهد باشد.
اینها همه دلیل و گواه بر این است که محقق کرکى, در هر شرایطى حاضر به همکارى نبوده است. وقتى مى بیند, کارها آن گونه که باید بر وفق مراد او نیست و هماهنگ با معیار پیش نمى رود, ایران را ترک مى گوید. سپس با اختیارات بیش تر و تضمینهاى افزون تر باز مى گردد.
پس کسانى که او را دربارى خوانده اند, با این زندگى روشن و کارنامه درخشان, اگر نگوییم از روى عمد و براى هدفهاى سیاسى و تخریب چهره روحانیت, دست به این کار زده اند, بى گمان از روى کم اطلاعى و ناآگاهى از تاریخ و با تقلید از غرض ورزان, به کژراهه افتاده اند. یادآورى این نکته نیز بایسته است: این که شمارى از تاریخ نگاران و نویسندگان گفته اند: محقق کرکى, حکم سلطنت و فرمانروایى شاه صفوى را تأیید و امضا کرده و اختیارات حکومتى به وى داده است و از این راه خواسته اند بر او خرده بگیرند چطور و چسان به فردى فاسد, ناصالح و ناشایسته, که رفتار پیش از سلطنت و پس از سلطنت, بیان گر آن است, چنین حکمى داده و پذیرفته فردى که به آسانى خون بى گناهان را مى ریخته و کردار بسیار زشت و ناشایست داشته است, حاکم باشد و در هرم قدرت قرار بگیرد و آیا این با مبانى تشیع سازگارى دارد؟
بى گمان سازگارى ندارد. فقیه جامع الشرایط, چنین حقى ندارد که بدون در نظر گرفتن برجستگیها و ویژگیهاى فرد, او را بر اریکه حکومت فراز برد و سرنوشت مردم را به دست او بسپارد.
به نظر ما, نخست آن که: محقق کرکى, شاه اسماعیل و یا شاه طهماسب را برابر اختیار شرعى که داشته, بر فرمانروایى مردم نگمارده و اذن حکومت نداده است. زیرا مدرک و سند و دستخط و یا سخن شفاهى که سینه به سینه نقل شده باشد, در دست نیست و این که محقق کرکى را شاه ولى فقیه مى دانسته, روشن نیست که محقق کرکى هم, شاه را کارگزار شایسته و از هر جهت بى عیب و کاستى مى دانسته است.
دو دیگر: گیریم که چنین اذنى داده باشد, باز روشن نیست که براى موردى خاص و انجام و به سامان رساندن یک کار به زمین مانده بوده است, یا براى مطلق کارهاى حکومتى؟ اگر گفته شود: موردى بوده و براى به سامان رساندنِ امر خاص. ممکن است که محقق کرکى با توجه به ویژگیهاى شاه اسماعیل و یا شاه طهماسب و با توجه به شرایط زمانى و مکانى, به آنان براى انجام کارى از کارهاى حکومتى, اذن داده باشد. اما براى مطلق کارهاى حکومتى, ممکن نیست, چرا که آن دو, شرایط آن را نداشته اند.
مجله حوزه, این مسأله را از نظر مبنایى بررسى مى کند و آن گاه مى پردازد به مورد محقق کرکى:
(بله, اگر فقیه جامع الشرایط, در عصر غیبت, داراى مقام ولایت است و ادامه دهنده ولایت ائمه, مى تواند حکومتِ فردى را که شایسته تشخیص مى دهد, تنفیذ کند.
روشن است در این صورت, حاکم, (فقیه) است, نه (سلطان). سلطان تمامى برنامه ها و کارهایى که مى خواهد اجرا کند, باید به اذن فقیه جامع الشرایط باشد.
امام خمینى مى گوید:
(سلاطین, اگر تابع اسلام باشند, باید به تبعیت فقها درآیند و قوانین و احکام را از فقها بپرسند و اجرا کنند. در این صورت, حکام حقیقى, همان فقها هستند. پس بایستى, حاکمیت, رسماً به فقها تعلق بگیرد, نه به کسانى که به علت جهل به قانون, مجبورند از فقها, تبعیت کنند.)
باید توجه داشت که هر فقیهى, چنین نیابتى ندارد. فقیهى هم که چنین نیابتى را داشته باشد, نمى تواند به هر کسى اذن بدهد. باید به افراد لایق و صالح, اذن بدهد. نه تنها فقیه, که پیامبر و امام هم, باید به افراد صالح اذن بدهند.
امام خمینى مى گوید:
(این درست است که فقیه, به آن طور که ذکر شد, مى تواند اجازه دهد. بلکه اجازه یک فقیه جامع الشرایط هم, اگر به موقع خود باشد, صحیح است. لکن نمى گویند: هرکسى مى تواند اجازه دهد. مجتهد, چنین اجازه اى ندارد. بلکه پیغمبر و امام هم از جانب خدا, اجازه ندارند به هرکس اجازه بدهند. به کسى آنها مى توانند اجازه بدهند که از قانونهاى خدا, که پایه اش بر اساس خرد و عقل بنا نهاده شده, تخلف نکند.)
اکنون باید دید آیا فقهاى اسلام, آن گونه که برخى ادعا کرده اند, به پادشاهان و حاکمان زمان خویش, اجازه سلطنت و نیابت داده اند؟
آیا این اجازه ها, مطلق و در همه امور بوده, یا در برخى امور خاص, که ضرورت زمان اقتضا مى کرده است؟
… در یک نظر اجمالى, مى توان گفت: اجازه ها دو گونه اند:
1. اجازه براى حکومت.
2. اجازه براى جهاد.
اجازه براى حکومت, همان طور که یادآور شدیم, گرچه تحقق آن در صورتى که شرایط وجود داشته باشد, امکان دارد.
و حاکمان و پادشاهان نیز, به منظور تحکیم پایه هاى قدرت خود و کسب وجهه و مشروعیت, بى گمان, چنین تقاضاهایى را از علما مى کرده اند, ولى, از قراین و اسناد برمى آید که فقهاى شیعه, هیچ گاه, اجازه حکومت به کسى نداده اند.
در میان فقها, تنها به سه نفر: محقق کرکى, آقاحسین خوانسارى و کاشف الغطاء, نسبت داده اند که به صدور چنین اجازه اى مبادرت کرده اند.
در مورد محقق کرکى, گرچه از برخى نوشته ها, چنین مطلبى استفاده مى شود, ولى سندى که به وضوح نشان دهد که محقق کرکى چنین اجازه اى به شاه صفوى داده باشد, در دست نیست و نکات مبهمى در این زمینه وجود دارد.
خوانسارى در روضات الجنات مى نویسد: شاه طهماسب صفوى خطاب به محقق کرکى اظهار داشت:
(شما براى حکومت سزاوارترید, زیرا شما, نیابت از امام(ع) دارید و همانا من, از کارگزاران شمایم و فرمانها و دستورهاى شما را اطاعت مى کنم.)
در جاى دیگر مى نویسد:
(شاه صفوى, به همه جاى کشور, بخشنامه کرد که محقق کرکى, نایب امام است و حکومت, در اصل, مال اوست و همه باید از وى فرمان برند.)
و…
از این عبارات استفاده مى شود که شاه صفوى, به مقام و موقعیتِ ممتاز محقق کرکى اذعان داشته و محقق کرکى, در دستگاهِ حکومت صفوى, از قدرت و جایگاه ویژه اى برخوردار بوده است و در جمیع امور کشور و عزل و نصبها, دخالت مى کرده است. با این همه, از این عبارات نمى توان جزم پیدا کرد که محقق کرکى, به عنوان ولایت نیابتى که از امام زمان دارد, به شاه صفوى اجازه حکومت داده باشد.)15
مجله حوزه, نسل نوخاسته و طالب علمان را در هر حضور و در هر شماره اى برمى انگیزاند, به آنان گوشزد مى کند و تأکید مى ورزد: تلاشها, حضورها و میدان داریها باید پاس داشته شود. ما اگر گذشته مان را پاس نداریم و در هر غبارانگیزى, بخشى از پیشینه خود را از یاد ببریم و شکوه ها را نبینیم, کم کم, ضعیف و نحیف مى شویم.
دستهاى آلوده و پیوسته با بیگانه, برآنند, عالمان دین را یکان یکان از ما بگیرند, هرکدام را به بهانه اى, یکى را به تهمت بى دینى, یکى را به تهمت مقام پرستى, دنیاطلبى, یکى را به تهمت گردآورى ثروت نامشروع, یکى را به تهمت خشونت, یکى را به تهمت وابستگى, یکى را به تهمت دربارى و….
در چنین وانفسایى, افزون بر آفریدن جوّ بدبینى, که بسیار ویران گر است, راه بر استفاده علمى نیز بسته مى شود. وقتى که محقق کرکى, آخوند دربارى خوانده شود, اهل علم حوزه ها و متفکران رغبتى نمى کنند که دیدگاه هاى وى را در کانون توجه خود قرار دهند و در درسها و بحثها و مناظرات علمى و فقهى, اندیشه هاى او را طرح و به بازکاوى آنها بپردازند و براى امروز از آنها بهره ببرند.
محقق کرکى را از باب نمونه ذکر کردیم. شیخ بهایى, میرفندرسکى, علامه مجلسى, خوانساریها و… نیز از کسانى و بزرگان و شخصیتهایى هستند که در دفاع از کیان اسلام و رواج اندیشه زلال شیعه, با بهره گیرى از فرصتها و مجالهاى پیش آمده, هوشمندى به خرج دادند و براى اعتلاى دین و مکتب اهل بیت, رنج بسیار بردند و زیبا و باشکوه, بناى اندیشه شیعى را پى ریختند که اگر این تلاشها نبود, بى گمان ما اکنون, برخوردار از مذهبى این چنین رخشان و زلال و خردپسند نبودیم. مکتبى که به آسانى بشود خردمندانه از آن دفاع کرد و با اطمینان خاطر به جهانیان عرضه داشت و براساس آیینها و قانونهاى آن, حکومت تشکیل داد و جامعه را اداره کرد.
اگر علماى فقیه و خردگرا در کنار دولت صفوى نبودند, بى گمان ایران در باتلاق صوفیه فرومى رفت و مسلک خرافى درویشى, فراگیر مى شد.
کسانى که بر علماى دوران صفویه, که در هرم قدرت نقش داشتند, خرده گرفته اند و حتى رویارویى جدّى و پى گیر آنان را با صوفیه و دراویش برنتابیده و از روى کم آگاهى و نشناختن زوایاى فکرى صوفیه, دراویش و غلات, سخنان سست, بى مبنا و دور از واقعیت گفته اند, اگر اندکى مى اندیشیدند و از سر زندگى, انعطاف پذیرى, خردمندانگى تشیع و هماهنگى آن با نیازهاى حقیقى و خردمندانه بشر, در هر روزگار, آگاهى داشتند و از دیگر سوى اگر مى دانستند:
رواج صوفى گرى و درویش مسلکى, چه پیامدهایى مى توانست داشته باشد و چه باتلاق و مُردابهایى در رواج آنها, در جاى جاى این سرزمین, پدید مى آمد, بى هیچ شک و شبهه اى, در آثار خود ازعلماى خردگراى آن عصر به بزرگى یاد مى کردند و به تلاش برمى خاستند که این سرزمین, به نام و یاد آنان آذین بسته شود و در مدارس و دانشگاه ها و مراکز آموزشى به کودکان, نوجوانان, جوانان, سیره و رفتار, دانش و بینشِ آن مردان علم و عمل, سیاست و تدبیر, آموزانده شود, نه کارهاى نابخردانه پادشاهان, لشکرکشیها, شکنجه ها و خون آشامیهاى آنان.
این که مى گوییم که علماى برجسته دوران صفویه, از مجال پیش آمده بهره بردند و با پذیرش پاره اى از پُستها و دادن مشورت, از کیان اسلام دفاع و آن را از گزندها در امان داشتند و مکتب اهل بیت را رواج دادند و شیعه را از انزوا به در آوردند, شاید کسانى بگویند: بسیار خوب, استوارى بخشیدن به پایه هاى اسلام, رواج تشیع و از انزوا درآوردنِ شیعه, در پرتو همکارى با شاهان صفوى, چه ربطى به مردم دارد و چگونه توجیهى است براى نزدیک شدن علما به ظلمه و ستم پیشگان. اگر اینان نزدیک نمى شدند و به کار خود مى پرداختند, دست کم, پادشاهان صفوى نمى توانستند در پناه دین و پشتیبانى از ارزشهاى دینى و علما و تشیع, به مردم ستم روا دارند و بى مانع هر کارى را علیه مردم انجام دهند. در جواب اینان باید گفت:
1. اسلام و قانونها و آیینهاى آن, چیزى جداى از نیازهاى واقعى و خردمندانه مردم نیست. تلاش براى برافراشتن عَلَم اسلام, یعنى تلاش براى برآوردن نیازهاى مردم, براساس معیارهاى خردپسندانه.
2. اسلام و آیینها و قانونهاى آن, چیزى جز جلوگیرى از ناهنجاریهاى اجتماعى و رفتارهاى زیان آور و ویران گر نیست.
تلاش علما براى جلوگیرى از قماربازى, شراب خوارى, استعمال بنگ و حشیش, هرزگى و ولگردى, عیش و عشرت و… آیا جز این است که مى خواسته اند از سلامت خانواده و جامعه پاسدارى کنند آیا رویارویى آنان با هر آن چه براى انسان و کیان انسانیت زیان آور است, در پرتو آموزه هاى اسلام, و با کمک گرفتن از حکومت, کمک به ظلمه است, یا کمک به رویش ارزشها و میراندن ضد ارزشها.
3. اصرار و پافشارى بر گسترش اسلام, با کمک گرفتن از قدرت و دولتى که سخت خود را علاقه مند به اسلام نشان مى دهد, یعنى گسترش دانش, آگاهى و دانایى و رویارویى با جهل و هر آن چه بازدارنده است و انسانها را در رخوت و ناآگاهى فرو مى برد.
4. برافراشتن عَلَم تشیع و از انزوا درآوردن شیعیان, یعنى احیاى اسلام واقعى, اسلام ناب, اسلام پیامبر, اسلامِ ستیهنده با ستم, نابرابرى زمامداران خودسر و برپادارنده عدالت, همراه و همگامِ با محرومان و مستضعفان.
5. دفاعِ علماى دوران صفویه, با استفاده از فرصتهاى به دست آمده, از اسلام و تشیع, دفاع از یک باور و عقیده بى خاصیت, بى اثر در اجتماع و فردى نبود که اگر آنان وارد گود سیاست هم نمى شدند, مى توانستند یکسرى آیینها و آدابهاى ضرورى اسلامى و شیعى را در گوشه مساجد, تکایا و حسینیه ها و… به ذهن مردم فرو کنند.
آنان از اسلامِ حکومتى و در عرصه اجتماع و نقش آفرین در لایه هاى جامعه به دفاع برخاستند. اسلامى که مى تواند با اهرمهایى که در اختیار و از عناصرى که برخوردار است, جامعه را اداره کند. این که مجله حوزه, از آغاز تاکنون, در برابر اتهام دربارى بودن علماى راستین این دوره ایستاده چون باور داشته, آنان براساس یک برنامه راهبردى حرکت مى کرده اند و آن: استفاده از ابزار سیاسى براى رسیدن به هدفهاى عالى و بنیادین.
این نگاه, در تحلیلى دقیق از حضرت آیت اللّه سید عزالدین زنجانى, در مصاحبه با مجله حوزه, این چنین بازتاب یافته است:
(ترویج علم, قدرت مى خواست و احتیاج به تکیه گاه داشت. همیشه خلأ یک قدرت و حکومت ایده آل اسلامى, احساس مى شد; حکومتى که در ظل آن بتوان به نشر معارف اسلامى پرداخت.
قبل از حکومت صفویه که حکومت رسمى, حکومت غیر شیعى بود, علماى شیعه, بسیار در مضیقه بودند و براى نشر معارف اسلامى در تنگنا قرار داشتند. قضیه شیخ الطائفه, رحمةالله علیه, یک نمونه از گرفتارى و رنج علماى شیعه است. ابوبکر, پسر معتصم, دستور مى دهد که: محله کرخ بغداد را, که یک محله شیعه نشین بوده است, غارت کنند. به عمال خود دستور مى دهد: کتابخانه شیخ طوسى را آتش بزنند. شیخ طوسى, مجبور مى شود که بغداد را ترک کند و به نجف اشرف بیاید و آن جا, حوزه نجف را پایه ریزى کند.)
آقاى زنجانى در این مصاحبه, نشر علم و دامن گسترى معارف ناب اسلامى و شیعى را بسته به قدرتى مى داند که پشتوانه آن باشد و زمینه نشر و رواج آن و دامن گسترى را فراهم آورد و علماى پیشین در توان گروه کوچک شیعه نمى دیدند که چنین تحولى بیافریند و در هرم قدرت قرار بگیرد و از تولید علم و دستاوردهاى بزرگ علماى شیعه, پاسدارى کند.
این تنگنا, زجر و شکنجه روحى, وقتى افزون مى شد و بس دامن مى گستراند و جان و روح مردان پر دغدغه را مى سوزاند که مى دیدند آن چه تولید کرده و به دست آورده اند, پس از سالها و قرنها رنج, در آتش تعصبات کور مى سوزد و مردم شیعه نیز, آن به آن, از دم تیغ غدّاره بندان مى گذرند.
وقتى که از تأسیس حکومت به دست خودشان مأیوس بودند که شیعه و میراث تشیع را در پناه خود بگیرند و دانش را بگسترانند و مکتب اهل بیت را احیا کنند, به سوى کسانى کشانده مى شدند که به علماى شیعه و تشیع, ابراز علاقه مى کردند و ادعا داشتند سدهاى راه را برمى دارند و موجباتِ پیشرفت شیعه را فراهم مى آورند و زمینه اجراى احکام و قانونهاى اسلام را آماده مى سازند.
روشن است که در برابر این خدمت و پشتیبانى و زمینه سازى براى پیشرفت تشیع و آزادى شیعیان و جلوگیرى از ستم به آنان, انتظارهایى هم از عالمان دین داشتند که باید برآورده مى ساختند. و آنان هم, تا جایى که شرع اجازه مى داد, به همکارى و تأیید, تن مى دادند:
(علما, از ایجادِ قدرت و نظام حکومتى مأیوس بودند. به این لحاظ, وقتى که حکومت صفویه شکل گرفت, حکومتى که ادعا مى کرد شیعه است, علماى شیعه, که تا آن وقت, بسیار در تنگنا بودند و نمى توانستند معارف خود را ترویج کنند و از طرفى, نشر معارف شیعه را نیز بر خود واجب مى دانستند, سعى داشتند, قدرت لازم را براى ترویج معارف اسلامى, با تکیه بر قدرت این سلاطین به دست بیاورند.
در این میان, طاغوتهایى بودند که به هر جهت, علم و علما را دوست داشتند و احترام مى کردند, یا مصلحت دنیاى ایشان, چنین اقتضایى داشت و یا امر دیگرى در نظر داشتند به هر حال, علما به طرف ایشان, گرایش پیدا کرده بودند….
شیخ مفید در زمان خاندان دیالمه مى زیسته است و معاصر عضدالدوله دیلمى, دیلمیان, اولین کسانى هستند که بعد از منسوخ شدن لقب شاهنشاه توسط اسلام, دو مرتبه این لقب را رایج کرده و بر خود نامِ شاهنشاه نهادند….
در تاریخ, نسبت به شیخ مفید دارد:
(کان یزوره عضدالدوله مراراً)
ظلم و جور دیلمیان هم بر کسى پوشیده نیست. چطور بود که شیخ مفید اجازه مى داد عضدالدوله, به زیارت او بیاید؟
این نبود مگر این که, این حکومتها, در عین فساد و فسق و فجور, به دلایلى علماى شیعه را حمایت و تأیید مى کردند.
علما هم, ضمن این که از ظلم و جور آنان نفرت داشتند, تنها به لحاظ ترویج معارف شیعه, از قدرت آنان استفاده مى کردند….
مى بینیم, این گونه نبوده است که علما بخواهند سلاطین را تأیید کنند. بلکه تنها به لحاظ همان خلأ حکومت و امارت ایده آل اسلامى که بتوان در سایه آن, به نشر معارف پرداخت, تا حدّى, به حکومتها تکیه مى شده است.)16

شرایط نزدیک شدن به دربارها

مجله حوزه, در بررسى همه سویه, در پاسخ کسانى که سخت علیه نزدیک شدن علما, در برهه هایى به پادشاهان دادِ سخن دادند, از زوایاى گوناگون وارد شده که در لابه لا, مبانى دینى و شیعى روشن شده است. به گونه اى که اگر همین مبانى گردآورى شود و دسته بندى, بسیارى از گره ها را در روابط داخلى و بین المللى کشورهاى اسلامى, چه بسا با این سر نخها, بتوان پس از بررسیهاى گسترده گشود.
همکارى با پادشاهان دولتهاى ستم پیشه, براى حلّ پاره اى از گرفتاریها, رواج اندیشه هاى راهگشا و ضرورى براى بشریت و احیاى حقوق انسانها و… احیاناً از میدان به در کردن اندیشه اى گمراه کننده و ضلال آفرین و بازدارنده, چه بسا, با توجه به سیره علماى بزرگ در گذشته هاى دور, برابر شرایط و معیارهایى بگوییم بى اشکال است.
1 . شناخت و درک کامل از شرایط روزگار: در این باره آن چه مهم است, شناخت و درکى است که افراد باید از مقتضیات روزگار خود داشته باشند. یعنى با درک درست وارد عرصه سیاسى روزگار و نزدیک شدن به طبقه حاکم شوند. اگر این درک و شناختِ درست, که عنصر حیاتى است, در بین نباشد, نزدیک شدن به پادشاهان, بى گمان خسران آور است و آتش آن جهنم سوزان, دامن انسان عالم و تمامى کسانى که به پیروى از او برخاسته اند, مى گیرد.
این که مى بینیم نزدیک شدن شمارى از علماى بزرگ به پادشاهان به مصلحت مسلمانان و سود معارف اسلامى و شیعى تمام شده, درمى یابیم آنان با درک درست و شناخت دقیق از اوضاع و احوال روزگار خود, به این عرصه وارد شده اند.
در برهه هایى هم, شرایط, به دقت, مطالعه نشده و درک درست و دقیقى از مسائل, مقوله ها و پدیده هاى زمان نبوده, از این روى, جامعه اسلامى و شیعى دچار خسران شده است. براى مبارزه با انحرافهاى کوچک که اگر در بین علماى دین سازماندهى درستى انجام مى گرفت, ضرورتى نداشت که هزینه بسیار بزرگ نزدیک شدن به دربارها را پرداخت.
ییا در دوره هایى, علماى شیعه, خطرها را بسیار بزرگ و ویران گر و خانمان سوز پنداشتند. دربارها هم در بزرگ جلوه دادن خطرها سنگ تمام گذاشتند و این سبب شد که دربارها نزدیک شوند; اما آن فایده لازم, بهره شان نشود. در برابر هزینه اى که پرداختند, فایده اى بهره شان نشد, به دیگر سخن, در معامله با دربار, ضرر دیدند.
ییا در روزگارى, از خطرى فرار و به خطرى بزرگ تر و سهمگین تر گرفتار آمدند. نسنجیده و ناهوشیارانه عمل کردند. چه بسا اگر ستم و جنایت پادشاه غیر شیعى را در دوره هایى بر خود و مردم برمى تابیدند و خود را از دایره دستگاه هاى جور دور مى داشتند, به حکومت ایده آل و مورد نظر خود, با بیدارى که مى آفریدند, زودتر دست مى یافتند, تا این که به پادشاه ستم نزدیک شدند. حتى چه بسا آن چه را آنان مى خواستند از رواج اندیشه هاى شیعى و… در رویارویى با پادشاهان جور زودتر به دست مى آمد, تا با نزدیک شدنِ به آنان.
مجله حوزه, این مهم را از نظر دور نداشته و روى آن حساسیت نشان داده و همه نزدیک شدنهاى به پادشاهان را به سود و مصلحت مردم و اسلام ارزیابى نکرده است.
(این احتمال وجود دارد که علماى اسلام, هرچند با انگیزه هاى الهى و اهدافِ صحیح و براساس مقتضیات زمان, به حاکمان جور نزدیک شده اند, ولى در تشخیص وظیفه, به خطا افتاده اند و نتیجه عکس گرفته اند.
چه بسا برخلاف تصور خود, که مى خواستند از وجود پادشاهان و قدرت و امکانات آنان در جهت پیشبرد اهداف دین و تثبیت تشیّع سود جویند, این پادشاهان جور بودند که از حضور آنان در کنار خویش, به حکومت ظالمانه خود, وجهه دینى و معنوى مى دادند و از وجود عالمان, از جهت تقویت پایه هاى قدرت خویش و فریفتن مردم و… بهره مى بردند.)17
این ناهوشیاریها و خطاى در تشخیص, در دوره هایى به زیان جامعه شیعه تمام شده و سبب افول گردیده است.
درک و هوشمندى و تشخیص درست, شرط وارد شدن به عرصه هاى سیاسى و نزدیک شدن به دربارها و یا دور شدن از آنهاست.
اگر عالمِ دینى, در بین مردم جایگاهى مى یابد, به خاطر پاره اى از شایستگیها و ویژگیها, در صورتى که مى بیند از هوشیاریهاى لازم براى وارد شدن به عرصه هاى سیاسى بى بهره است, سیاستها را نمى شناسد و از جریانها آگاهى ندارد, نبایستى وارد عرصه سیاسى شود که در این صورت, بى گمان مورد سوءاستفاده قرار مى گیرد و سیاستهاى غیر اسلامى و ناسازگار با مبانى, به دست او, زمینه اجرا مى یابند.
مجله حوزه, از عالمى یاد مى کند که در برهه اى خاص, از نیابت دادن براى جهاد با روس, که فتحعلى شاه قاجار از او درخواست مى کند, سر باز مى زند و به پرسشهاى در باب جهاد, هوشیارانه پاسخ مى دهد و آن میرزاى قمى است. چون در فتحعلى شاه قاجار, آن ویژگیهاى لازم را براى جهاد با روس نمى بیند, به او نیابت نمى دهد.
رهبر معظم انقلاب, از هوشیارى این عالم بزرگ چنین یاد مى کند:
(… یک ملاى بزرگ دیگر داریم که او, محقق و میرزاى قمى, صاحب جامع الشتات است. در کتابِ جهاد جامع الشتات, از ایشان سؤالهایى شده که اگر کسى نگاه کند, مى فهمد این سؤالها را از دربار فتحعلى شاه از او کرده اند.
مثلاً سؤال مى کنند:
آقا چون شما نایب امام زمان هستید, اجازه مى دهید کسى به نیابت از شما این جنگ را اداره کند؟)
از این قبیل سؤالها, مکرر از ایشان شده و این مرد هوشیار زمان شناس و آگاه به تمام اوضاع و احوال, یک ذرّه و یک لحظه, فریب نمى خورد و جوابهاى رندانه اى به سؤالها مى دهد که به نظر من, از نشانه هاى هوشیارى یک عالم دینى و یک فقیه بزرگوار است.
اگر همه علماى ما, در زمان خودشان, حداقل در 200 سال اخیر, مثل میرزاى قمى بودند, شاید وضع ما الآن بهتر بود.)18
2. علم به اثرگذارى و مفید بودن: بر عالم دینى, وقتى رواست که به پادشاهان جور نزدیک شود که بداند اثرگذار است و به خاطر جایگاه و توانى که دارد, مى تواند دگرگونیهایى بیافریند: از دامنه ستم بکاهد, امر به معروف و نهى از منکر بکند, جان و مال مسلمانان را در پناه خود از گزند و آسیب در امان بدارد و….
بر این نکته همه فقیهان اتفاق دارند که عالم دینى وقتى مى تواند و بر او رواست به پادشاه نزدیک شود که بداند نقش آفرین است و مى تواند گامهاى بلندى در اصلاح امور بردارد.
مجله حوزه, در جاهاى گوناگون به این نکته از قول علماى بزرگ, اشاره مى کند. از جمله در ویژه نامه محقق اردبیلى (شماره 75) در بررسى موضع وى در برخورد با شاهان صفوى, یادآور مى شود:
(موضع مقدس اردبیلى, از دو زاویه نظرى و عملى درخور دقت و بررسى است:
از جهت نظرى. وى براساس اصلِ اولى, همکارى با پادشاهان ستم را که شاهان صفوى از نمونه هاى آن به شمار مى آیند, روا نمى داند و در این باره, به دلیلهایى, از جمله روایات بسیارى استناد مى جوید. ولى چون واقعیت خارجى, مانع از آن بوده که پیوندها, به کلى از هم بگسلد, از این روى مقدس اردبیلى, با توجه به دیگر روایات در این باب و سیره امامان معصوم رابطه و همکارى با پادشاهان ستم را به دو گونه زیر تقسیم کرده است:
1. نزدیکى و همکارى با آنان براى رسیدن به مال و منال و جاه و مقام
2. رابطه و همکارى با آنان جهت ترویج اسلام, اجراى قوانین الهى, پاسدارى از اسلام و مسلمانان.
روایاتى که بر حرام بودن همکارى دلالت مى کند, بر گونه نخست و دیگر روایات را بر گونه دوم حمل کرده است.

محقق اردبیلى, در بحث پذیرش ولایت از سوى پادشاهان ستمکار, آن را نیز, به دو قسم زیر تقسیم مى کند:
1. پذیرش ولایت از سوى حاکمان ستم, در صورتى که اطمینان داشته باشیم که امکان اقامه امر به معروف و نهى از منکر, وجود ندارد, جایز نیست.
2. پذیرش ولایت از سوى حکومت جور, در صورتى که امکان اقامه حدود و امر به معروف و نهى از منکر باشد, نه تنها جایز که واجب است.)
امام خمینى نیز علم به مفید بودن و اثرگذارى را شرط ورود به عرصه اى مى داند که پادشاه ستم پیشه, در رأس هرم قدرت است:
(… مگر این که معلوم شود ورود او [فقیه و عالم] در آن دستگاه, روى پایه و اساس عقلایى بوده است, مثل على بن یقطین که معلوم است براى چه وارد شده است. خواجه نصیر, رضوان الله علیه, که معلوم است در ورود او, چه فوائدى بود….
البته, بعضى مواقع براى کنترل, یا منقلب ساختن دستگاه وارد مى شدند که اکنون هم, اگر چنین کارى از ما ساخته باشد, واجب است که وارد شویم….)19
از این فرازها و آن چه گفتیم, روشن شد که اصل در مبانى شیعه, پرهیز از نزدیک شدن و همکارى با پادشاهان ستم پیشه است, مگر این که عالم دینى مورد توجه و برخوردار از دانشها و آگاهى هاى مفید و راهگشا و دیدگاه و نظریات بن بست شکن, احساس کند مى تواند نقش بیافریند و در لایه هاى گوناگون حکومت مفید و کارساز باشد.
3 . توان علمى و برخوردار از آگاهى هاى ضرورى, مفید و راهگشا: چه بسا, پادشاه و حکومتى به عالمى اقبال کند و از او بخواهد که از زمینه هاى پیش آمده بهره ببرد و در گسترش دانش, اندیشه هاى مورد نیاز, با نزدیک شدن به هرم قدرت, بهره لازم را ببرد. اما او, که توانایى خود را از هرکس بهتر مى داند و مى شناسد, اگر مى بیند, از دانش و آگاهى هاى لازم براى نشر اسلام, رویارویى با مخالفان, تبیین قوانین اسلامى و زمینه سازى براى اجراى آنها و… برخوردار است, ضرورى است که با نزدیک شدنِ به طبقه حاکم و پادشاه, در این عرصه به تلاش برخیزد, ولى اگر مى بیند این مهم از او برنمى آید, بى گمان نزدیک شدن به قدرت, چه بسا سبب وهن دین و مذهب شود که جایز نیست.
مجله حوزه, علمایى را که به این خط نزدیک شده اند, از هر جهت دانش, بینش, تدبیر و ژرفاى نگاه آنان را مورد ارزیابى قرار داده و نمایانده که از تواناییهاى علمى و آگاهى هاى لازم برخوردار بوده اند و ورود آنان به این عرصه, سبب تواناسازى بنیادهاى علمى جامعه شده است.
4. برخوردارى از ملکه تقوا, پایه اى از پرهیزگارى که او را از فرو افتادن در هر مهلکه اى باز مى دارد و نمى گذارد عنان اختیارش از کف در رود و در برابر هر جلوه اى از دنیا, فریفته شود و خود را ببازد.
اگر این توان نفسانى در کسى وجود داشت و از ویژگیهایى که برشمرده شد, بهره مند بود, نه تنها نگرانى از ورود او به دستگاه جور بیمى و دل نگرانى نباید داشت که باید آن را بسیار مثبت ارزیابى کرد و خوشحال شد که چنین مجالى پیش آمده و عالمى با این ویژگیها مى تواند از این مجال بهره ببرد.
مجله حوزه از همین چشم انداز به دفاع از علماى بزرگ, پرداخته است. نه این که تعصبى کور آن را واداشته باشد که به دفاع از صنف خود, دست به قلم ببرد. روى هر یک از علماى بزرگ, که به ظاهر به همکارى با پادشاهان پرداخته اند, انگشت گذارده, در تقوا و بریدگى از دنیا و دلبسته نبودن به آن و زهدپیشگى, سرآمد بوده است.
همین ویژگیها, شاهان و حکومتها را وامى داشته که به علما نزدیک شوند و از آنان بخواهند, در هرم حکومت نقش داشته باشند.
اگر پادشاهان, نشانى از دنیاگرایى و هدفهاى غیر دینى در علماى دین مى دیدند, به هیچ روى این همه علاقه نشان نمى دادند که حکومت خود را مورد تأیید آنان بنمایانند و یا سعى کنند, این سنخ از عالمان را به سوى خود بکشانند. زیرا علماى دنیاگرا و بى تقوا, خود, بدون آن که کسى در پى آنان باشد, جذب حکومتهاى جور مى شدند.
عالم دنیاگر و دلبسته به مقام و جاه, نفوذ و جایگاهى در بین مردم ندارد که پادشاهى بخواهد از نفوذ و جایگاه مردمى او, به سود خود بهره بردارد و در پناه وى, حکومت خویش را سر و سامان دهد.

عالمان دین و دربار قاجار

دوران قاجار, از زوایاى چند درخور مطالعه است. عصرى است طولانى, پر رویداد, پر کشاکش و برهه اى از آن, مشهور به عصر امتیازها.
عصر قاجار, عصر عبرت انگیزى است. درسهاى گوناگونى مى توان از این عصر آموخت. مجله حوزه با همین نگاه, به گوشه هایى از این عصر که بیش تر محورى بوده, نظر افکنده است, از جمله:
جنگهاى ایران و روس: این رویداد بزرگ, باید در کانون توجه حوزه ها قرار بگیرد و نقش تک تک عالمان روشن شود. علماى بزرگ دین براى دفاع از سرزمینهاى اسلامى و مردم مظلوم, حکم جهاد مى دهند. از آن جا که این حکم باید به دست شاه قاجار اجرا شود, پیوندى بین شاه قاجار و علماى دین برقرار مى شود و علما در اردوهاى جنگى شرکت مى جویند و از شاه قاجار براى دفاع از سرزمینهاى اسلامى در برابر یورش روسیه پشتیبانى مى کنند و مردم را به کمک فرامى خوانند و….
این نزدیک شدن دربار به عالمان دین, حرف شنوى در امورى و از همه مهم تر یورش بیگانه به سرزمینهاى اسلامى و قلمرو ایران, از یک سو و ادعاى اسلام خواهى و تشیع و دفاع از اسلام و مسلمانان از دیگرسوى, سبب شد که علماى عصر فتحعلى شاه کم و بیش, حسن ظنى نسبت به شاه قاجار بیابند, که این هم, نه یکسان بود و نه فراگیر. یعنى شمارى از آنان, حسن ظن شان کم تر و شمارى بیش تر و دسته اى هم به طور کلى کناره گیرى مى کردند و حسن ظنى نداشتند.
به هر حال, دفاع از مظلوم, سرزمینهاى اسلامى, وجب به وجب خاک این ملک و دفاع از دین براى علما و اهل علم و حوزه ها اصل بوده است و آیا راه درست همان بوده که رفته اند, یا راه هاى دیگرى هم بوده است, جاى مطالعه و درنگ دارد که مجله حوزه به سهم خود و به عنوان یک کار مهم حوزوى و به زمین مانده, ویژه نامه اى را به نام فاضلین نراقى سامان داده و جنگ ایران و روس را به بوته بررسى نهاده است.
در این بررسى روشن ساخته, نزدیک شدن علما به شاه, از نوع نزدیک شدن یک فرد ضعیف, بى ریشه, بى اصالت, دون پایه بى پایگاه و جایگاه و خواستار جاه و مقام به یک کانون قدرت نبوده است.
عالمان دین, از نفوذ فوق العاده اى در بین مردم برخوردار بوده اند و حکومتى قوى و داراى بنیانهاى استوار در درون حکومت داشته اند. حاکمان, حکومت شان ظاهرى بوده; اما آنان باطنى و حکومت بر دلها مى کرده اند.
براى چنین عالمانى, که از نفوذ بسیار بالا و ژرفى بهره مند بوده اند, به هیچ روى خردمندانه نبوده که به تلاش برخیزند خود را به قدرت مرکزى و یا قدرتهاى محلى نزدیک کنند. این قدرتهاى محلّى و مرکزى بوده اند که به تکاپو برمى خاسته اند, تا خود را به آنان نزدیک کنند که مشروعیت شان به آن بستگى داشته است.
براى رسیدن به چنین مطلبى, دو کار اساسى باید انجام بگیرد:
1. نمایاندن پایگاه قوى و رکین علماى دین در برهه مورد بحث, در مَثَل در زمان رویداد جنگ ایران و روس و دوره حکومت فتحعلى شاه قاجار, بایسته است نقش و پایگاه مردمى و نفوذ کلام سید مجاهد, ملا احمد نراقى و دیگر علماى بزرگ و مجتهدان بنام شرکت کننده در جنگ, روشن شود.
2. مقام معنوى عالمان این دوره و گریز آنان از جاه و مقام و دنیا و زهدپیشگى و بریدگى از علائق, اگر به درستى روشن شود, خود به خود, تهمت بستگى آنان به دربارها و صاحبان قدرت و ارتزاق از این راه مسخره آمیز جلوه مى کند و چون این دو ویژگى مهم علماى دوره فتحعلى شاه قاجار, براى خیلى ها, بویژه نسل جوان روشن نیست, چه بسا رطب و یابسهایى که برخى گفته و نوشته اند, اثر بگذارد و انحرافهایى در فکر و اندیشه آنان پدید آورد.
از این روى, بسیار بجا خواهد بود و کار شایسته و سازنده و روشنگر که این دو ویژگى, به مناسبتهاى گوناگون از سوى آگاهان باز شود و این نکته مورد تأکید قرار بگیرد که دربارى شدن و خود را به صاحبان قدرت چسباندن, باید به انگیزه اى باشد, یا کسب جاه و مقام و یا رسیدن به دنیا و به دست آوردن مکنت و ثروت که علماى مورد نظر, به هیچ یک نیازى نداشتند; زیرا از جاه و مقام برخوردار بودند و بر دلها حکم مى راندند و به ثروت و مکنت هم که نیاز نداشتند و با زندگى ساده و بى پیرایه و زاهدانه دم ساز بودند.
مجله حوزه, از آغاز, رسالت خود تشخیص داد که روى این نکته تأکید کند و درباره همکارى و همراهى و نوعى نرمش که در برهه هایى علماى دین, در پیوند با دربارها و پادشاهان از خود بروز داده اند, درنگ و علت آن را به دست آوَرد.
در بررسى کارکرد عالمان دین و رفت و آمد و نشست و برخاست با حکومت گران و مشورت دادن به آنان, مى بینیم یک واقع گرایى هوشمندانه در آنان هست که محقق تاریخ نباید از آن غافل شود.
این واقع گرایى و درک شرایط حساس, ملا احمد نراقى را واداشت با همه مخالفتى که شاه قاجار داشت, براى اصلاح امور و بسیج نیرو براى جنگ و رویارویى با روس, به کمک فتحعلى شاه همت گمارد.
نراقى, نظریه ولایت فقیه را احیا کرد و آن را بسط داد. در این نظریه, هر حکومتى را در دوران غیبت, نامشروع مى داند, جز حاکمیت فقیه جامع الشرایط. این دیدگاهِ بسیار مهم و گره گشا, افزون بر (عوائد الایام) که براى طرح همین دیدگاه و میان ادله آن نگاشته شده در معراج السعاده نیز بازتاب یافته است:
(بدان, کسى که قوا و صفات خود را اصلاح نکرده باشد و در مملکت بدنِ خود, عدالت را ظاهر ننموده باشد, قابلیت اصلاح دیگران و اجراى حکم عدالت در میانِ سایر مردمان ندارد و نه قابلیت تدبیر منزل خود را دارد و نه شایستگى سیاست مردم را و نه لایق ریاست شهر است و نه سزاوار سرورى مملکت.
آرى, کسى که از اصلاح نفس خود عاجز باشد, چگونه دیگرى را اصلاح مى نماید و چراغى که حوالى خود را روشن نگرداند, چگونه روشنایى به دورتر مى بخشد.)20
نراقى این دیدگاه را دارد و روى آن, بسیار تأکید مى کند و در همین معراج السعاده و دیگر آثار خود فرازهایى دارد که حکومت ایده آل خود را مى نمایاند.
مجله با ارائه دیدگاه هاى وى, در ویژه نامه اى, اهل فکر و تحقیق را به انصاف و قضاوت درست دعوت کرده است که چطور مى شود شخصى با این دیدگاه ها و نظریه ها و کارکردى برابر معیارهاى شرع, شاه دوست و دربارى باشد.
و نیز به طور جدّ مطرح کرده آیا این گونه برخورد با عالمان دین, یک حرکت برنامه ریزى شده نیست. اگر نیست, پس چطور دیدگاه هاى آنان به دقت مورد مطالعه قرار نمى گیرد و نویسندگان در بررسیهاى خود, روى نظریه هاى حکومتى ایشان درنگ مى ورزند و ابعاد معنوى و عملکرد و سیره آنان را بررسى نمى کنند, تا پاسخ خود را بیابند. عبدالهادى حائرى, نراقى را ستایش گر فتحعلى شاه قلمداد مى کند و هوادار دربار! البته به اتکاى مقدمه هایى که بر آثار او نوشته شده, از جمله معراج السعاده و وسیلةالنجاة و… هیچ از خود نمى پرسد و این پرسش را به میان نمى آورد که چطور, نویسنده در مقدمه از شاه ستایش مى کند و در متن اثر, دیدگاهى را ارائه مى دهد که به هیچ وجه, با مقدمه سازگارى ندارد. اگر ستایش گر شاه بود, باید در متن اثر نیز اثرى از پذیرش این گونه حکومتها بازتاب مى یافت. اگر در مقدمه به گونه مبالغه آمیز (به گمان حائرى که مقدمه را از آنِ نراقى مى داند) به مدح و ستایش شاه ستم پیشه اى مانند فتحعلى شاه پرداخته و درست که مقدمه از خود اوست, باید در متن نیز اثرى از پذیرش حکومت ستم باشد نه این که با تأکید و اصرار فراوان, از حکومت غیر عادل حذر دهد و به حکومت عادل فراخواند.
شگفت این که, وى, درباره نظریه حکومتى ملا احمد نراقى مى نویسد:
(هنگام بحث نظرى پیرامون حق حکومت و حدود مسؤولیت آن و صفات و ویژگیهاى فرمانرواى شایسته, هرگز, در باور خود در نامشروع شناختن حکومتى جز حکومت فقیهان, درنگ نکرده است.
وى, مى گوید: هیچ کس بر کسى دیگر ولایت ندارد, مگر آن که از سوى خدا, پیامبر و یا یکى از اوصیاى او, در موردى, بر دیگرى ولایت یابد.
البته از دیدگاه او, فقیهانند که در روزگار غیبتِ امام دوازدهم شیعیان, فرمانروا و نایب امام هستند.
وى, نوزده حدیث یاد مى کند که بر طبق آن, فقیهان را تنها فرمانروایان شایسته جامعه اسلامى مى داند….)21
حال باید از نویسنده و محقق تاریخ پرسید که شما چطور نراقى را دربارى مى دانید; اما باور دارید که او:
(هرگز در باور خود, در نامشروع شناختن حکومتى جز حکومت فقیهان, درنگ نکرده است.)
لازمه دربارى دانستن شخص, آن هم شخصى مانند نراقى, این است که او, حکومت غیر فقیه را مشروع مى دانسته و اگر مشروع نمى دانست, به آن نزدیک نمى شد و به مدح پادشاه نمى پرداخت.
نویسنده دچار یک تناقض گویى شده است. اگر اندکى دقت مى کرد, به این تناقض گویى گرفتار نمى آمد و در بررسى مقدمه, وى را دربارى نمى دانست و در بررسى متن معتقد و باورمند به حکومت فقیه و نامشروع دانستن حکومتِ غیر فقیه.
با اندک دقتى درمى یافت, مقدمه اى این چنین, با باور نویسنده که در متن به روشنى بازتاب یافته سازگارى ندارد و چنین مقدمه اى با این واژگان و تعبیرها, نمى تواند از نویسنده متن باشد.
مجله حوزه, اگرچه درباره کاشف الغطا, سید محمد مجاهد و بسیارى از علماى نقش آفرین در جنگهاى ایران و روس در دفاع از خاک, مردم, هویت ایرانى و اسلامى, ویژه نامه ترتیب نداده است; اما در ویژه نامه نراقى و در جاهاى مناسب, به دفاع منطقى از کارکرد آنان پرداخته است و نمایانده که هر یک از اینان, براساس مقام و جایگاه ولایى که براى خود قائل بوده اند, به تعامل با پادشاهان پرداخته اند. خود را در مقامى مى دانسته اند که پادشاه وظیفه داشته از آنان پیروى کند و مو به مو دستورها و فرمانهاى آنان را اجرا کند.
در مَثَل, وقتى که شیخ جعفر کاشف الغطاء, بنابر خواست فتحعلى شاه, به جنگ و حرکت دفاعى او علیه هجوم روسها, با اذن خود, مشروعیت مى دهد و در حقیقت وظیفه اى جهادى خود را به شاه وامى گذارد, تا اجرا کند و به نیابت از مجتهد جامع الشرایط, جهاد را بر پا بدارد, به شاه دستور مى دهد در چهارچوب خاص حرکت کند و از منوب عنه دستور بگیرد و بس:
(باید بر خدا اعتماد کند و همه کارها را به او واگذارد و از خود چیزى را نبیند. و این که با قول منوب عنه [مجتهدى که به وى نیابت داده است] مخالفت نکند و هر امرى را که وى طلب کند, به عنوان این که امر خداست, اطاعت کند. و [در صورت پیروزى] پیروزى را از ناحیه خود نداند و بگوید این موفقیت در اثر شمشیر و نیرو و ضربه و قدرت و جنگ من, به دست آمده است, بلکه بگوید این, از ناحیه خداوند است. و نیز در امر جنگ, جز از صاحبان دیانت و امانت, کمک و مساعدت نخواهد و به غیر آنان, تکیه نکند و اسرار نظامى را پیش نااهلان فاش نگوید و صرفاً با آنان که از خداى جبار مى ترسند, در میان گذارد….
و این که شعائر اسلام را نیز برپا دارد و در سپاه اسلام, مؤذنانى را قرار دهد که به موقع, اذان گویند و براى آنان, امامان جماعت قرار دهد, تا نماز جماعت اقامه کنند و واعظانى قرار دهد که به فارسى و ترکى براى مردم سخنرانى کنند…)22
کاشف الغطاء, وقتى که مى بیند در جایگاهى قرار گرفته که شاه از او حرف شنوى دارد, یا دست کم این چنین مى نمایاند, فرصت را غنیمت مى شمرد و جایگاه فقیه جامع الشرایط را در حکومت شیعى به همگان مى شناسد و اعلام مى کند:
(فقیه مؤید رفتار و کردار شاهان نمى تواند باشد. در امورى که به پادشاه اذن مى دهد, پادشاه باید فرمانبردار فقیه باشد و در چهارچوبى که فقیه تعیین مى کند, حرکت خود را ادامه دهد.)
در اندیشه سیاسى شیعه, فقیه حاکم است و اگر شاه شایسته بود, اجراکننده دستورات فقیه خواهد بود.
این دیدگاه بسیار تحول آفرین, که تا قبل از کاشف الغطاء, در گوشه مدرسه ها و محافل درسى و علمى مطرح بود, با هوشمندى او, کاربردى و عرصه اى براى عرضه یافت و فهماند, حکومتى شیعى است و ادعایى در این باب پذیرفته است که از فقیه جامع الشرایط دستور بگیرد وگرنه طاغوت است و با عرضه این دیدگاه, در سطح بسیار گسترده, حکومت گرانى را که مدعى شیعه گرى بودند, با یک چالش جدى روبه رو کرد و مشروعیت آنان را زیر سؤال برد. و به شیعیان و به حوزه هاى علمیه, یک آگاهى ویژه داد که مشروعیت حکومتها, بستگى به این دارد که فقیه محور باشد, و فرمان او, اجرا شود.
ـ نهضت تنباکو: در دوره قاجار, پس از خیانتى که دست اندرکاران و فرماندهان جنگ مى کنند, شیب جدایى علماى دین از دستگاه قاجار تند مى شود و کم کم به یک رویارویى و جبهه بندى آشکار مى رسد که در تبعید سید جمال الدین اسدآبادى و پس از آن در نهضت تنباکو, به اوج خود رسید. حکومت قاجار, مشروعیت نداشت. اجازه اى که داشت از سوى کاشف الغطاء, یا دیگر فقیهان جامع الشرایط, محدود بود و آن هم در جنگ با روس و دفاع از مسلمانان بود که با تن ندادن به فرمان آنان و سرپیچى آشکار از قانونها و آیینهاى اسلامى, شایستگى همان نیابت را نیز از دست داد.
از این روى, در برابر جبهه دینى به رهبرى عالمان دین قرار گرفت که در نهضت تنباکو, این جبهه بندیها, بیش از پیش, خود را آشکار ساخت و میرزاى شیرازى بزرگ, با حکم ولایى, تار و پود یک قرارداد استعمارى را از هم گسست.
این رویداد مهم, نقش فتوا, نقش حکم ولایى فقیه را مجله حوزه در شماره ویژه میرزاى شیرازى (50 ـ 51) به بوته بررسى نهاده است و پاسدارى علماى دین را از استقلال کشور, به نمایش گذارده است و این که اگر این خیزش نبود, ایران در دامى مى افتاد که بیرون آمدن از آن غیرممکن بود.
علماى دین, علماى آگاه شیعه, با مشروعیت ندادن به حاکمان جور و شرط تعیین کردن براى اجازه موردى, جبهه دینى ضد ستم و حکومتهاى نامشروع را پر فروغ نگهداشتند. و حرکتهاى دیگر که یکى پس از دیگرى پدید آمد, ناشى از همین هوشمندى در برخورد بود.
ـ نهضت مشروطه: مجله حوزه در سیر تاریخى که در دوره قاجار داشت, افزون بر تک نگاریها و مقاله هایى که به مناسبتهایى عرضه کرد, چهار شماره خود را به نهضت مشروطه ویژه ساخت که شرح آن در این جا, ما را از مقصد اصلى دور مى کند. نکته اى که در این جا بایسته است از آن سخن به میان بیاید, خرده گیریهایى است که از مواضع شیخ فضل الله نورى شده است, تا آن جا که او را عالمى وابسته به استبداد قلمداد کرده و به همین اتهام او را به دار کشیدند.
در شماره هاى ویژه مشروطه و جاهاى دیگر, مجله حوزه, کارکرد این عالم دوران مشروطه را به بوته نقد و بررسى قرار داده است و منصفانه و به دور از حبّ و بغض, با تکیه بر اسناد و مدارک, نشان داده: شیخ فضل الله که در معمارى نهضت مشروطه و مهار استبداد نقش بنیادین داشت, وقتى که دید مشروطه مورد خواست او و دیگر علماى بزرگ, آن چیزى نیست که اکنون سر برآورده و دور آن شمارى از روشنفکرانِ غرب زده به گردش درآمده اند, اعلام کرد: خواست ما, مشروطه مشروعه بوده و هست و با این اعلام و موضع گیرى, که سخت تند بود و کوبنده, در جبهه مخالف مشروطه خواهان غربى قرار گرفت. از این روى متهم به هوادارى از استبداد و دربار شد, در حالى که اگر در زندگى و موضع گیریهاى سیاسى این عالم بزرگ درنگ شود و یا خرده گیران درنگ مى کردند و در زندگى تک تک مشروطه خواهان تندرو و شدیداً هوادار غرب هم درنگ مى ورزیدند, به روشنى درمى یافتند, چه کسى جزء جبهه استبداد است. چه کسى قبلها سر در آخور دربار داشته و بعدها, فرصت طلبانه به جبهه انقلابیون پیوسته, بدون هیچ گونه سنخیتى با مردم و انقلابیون واقعى!
و در مجله حوزه روشن شده است که شیخ شهید, حکومتى را مشروع مى دانست که از فقیه جامع الشرایط دستور بگیرد و براساس موازین دقیق شرعى حرکت کند.
روشن است که با این بینش, او, نه مى توانست با مشروطه خواهان غرب زده هماهنگ باشد و نه استبدادیان. باید راه خود را جدا مى کرد و به مشروطه مشروعه برمى گشت که نهضت براى آن پا گرفته بود.
گناه شیخ فضل الله نورى, اندیشه هاى روشن, پافشارى بر اصول, درک و فهم, روشن اندیشى و شناخت آلودگانى بود که به نام مشروطه خواهى بر سریر قدرت قرار گرفته بودند, نه استبدادخواهى و هواخواهى از استبداد. اگر هواخواهى از استبداد جرم او بود, چرا سران استبداد به دار آویخته نشدند و او به دار آویخته شد. آیا غیر از این بود که او گرگها را در لباس میش مى دید و افشا مى کرد؟
مجله حوزه در طلیعه حرکت خود نوشت:
([پس از پیروزى مشروطیت] آقازاده ها و گل هاى سرسبد باغشاه, دوباره مجلل تر از پیش زندگى مى کنند, ولى مجاهدان, که در راه رژیم مشروطیت فداکارى کرده بودند, به نان شب محتاج مانده و مورد اعتنا نبودند.
در چنین زمانى است که سردار اسعد و سپهدار, فرماندهان فتح تهران و سرسپردگان دولتین انگلیس و روسیه, فعال ما یشاء شده اند.
شیخ فضل الله نورى, به دار آویخته مى شود; اما براى محمدعلى شاه, مقررى قابل توجهى (در حدود صد هزار تومان در سال) تعیین مى شود.)23
شیخ شهید, به خاطر جایگاه علمى و عملى بالایى که داشت, در بین علماى طراز اول عتبات عالیات, از نفوذ کلمه برخوردار بود. او بود که علماى عتبات عالیات را, طبق گفته خودش, با اقامه دلیل و برهان, علیه استبداد قاجار, با مشروطه خواهان همراه کرد,24 حال چطور به جرم طرفدارى از استبداد, باید به دار کشیده شود؟
مجله حوزه, در پژوهشهاى خود تلاش کرده به پاسخ درست دست یابد و رمز به دار کشیده شدن شیخ شهید را به اهل جست وجو و دغدغه بنمایاند.
در نگاه این مجله, شیخ به خاطر دفاع سرسختانه از حاکمیت فقیه بود که به دار کشیده شد. آن چه او از متمم قانون اساسى مى خواست, چشمه اى از خواست او بود. این نکته را بیگانگان نیز درک کرده و به گونه اى به آن اشاره کرده اند. از جمله نویسنده انگلیسى استاد ایران شناس دانشگاه کمبریج, مى نویسد
(شیخ فضل الله نورى را بایستى نماینده آن مکتب فکرى دانست که حاکمیت را از خداوند مى دانند و نه از مردم و شاه.
اعدام شیخ فضل الله نورى, یکى از کارهاى زشت و تندرویانه مشروطه خواهان بود.)25
در این نگاه, که مجله حوزه چون آن را نزدیک به تفسیر و تحلیل خود دیده آن را نقل کرده و بازتاب داده, هدف اصلى کسانى که حیات شیخ شهید را برنتابیدند, روشن مى شود و همه اینها تأیید کننده نگاه هوشیارانه, دقیق و موشکافانه امام خمینى است که شهادت شیخ فضل الله نورى را در راه متمم قانون اساسى مى داند:
(فضل الله را در راه آن [متمم قانون اساسى] شهید کردند.)26
مجله حوزه در ویژه نامه مشروطیت, که به مناسبت یکصدمین سالگرد آن حماسه بزرگ, سامان داده, به زوایاى دیگرى از نقش بنیادین, روشن اندیشانه و هوشمندانه علماى بنیان گذار مشروطیت و هدایت کننده آن و شیخ شهید پرداخته است. در حقیقت, یک کار حوزوى ماندگار انجام داده و طالب علمان را با الگوهاى راستین مبارزه آشنا کرده و در ضمن, به تهمتها و سخنان ناروا, پاسخ داده است.
سید محمدکاظم یزدى و حکومت استبداد
از جمله عالمان بزرگ و نقش آفرین که در گردباد اتهام هوادارى از رژیم محمدعلى شاه مستبد, گرفتار آمد,سید محمدکاظم یزدى است.
این اتهام, بیش تر از آن جا ناشى شد که وى, به دفاع از مشروطه مشروعه برخاست و خواهان جلوگیرى از نشر روزنامه هایى شد که علیه دین مبین اسلام, به نام آزادى, مطالبى را مى نوشتند و نشر مى دادند.
مجله حوزه, در برابر بدخواهان که موج مسمومى را علیه این عالم بزرگ و چهره علمى و فقهى پدید آورده بودند و دامنه آن تا به انقلاب اسلامى نیز رسیده بود, ایستاد و موضع وى را علیه استبداد قاجار و همگامى و همراهى او را در موضوعات و برهه هاى حساس با دیگر علما را نمایاند و در پاسخ شمارى که نوشتند او ساکت بوده و از کنار جریانهاى بزرگ, بى تفاوت گذشته است, کارکرد روشن و مسؤولانه او را به رشته کشید و نتیجه گرفت:
(روشن شد که سید محمدکاظم یزدى, نه اهل استبداد بوده و نه اهل سکوت و بى تفاوت درباره سرنوشت کشورهاى اسلامى. آن چه او مى خواسته, اسلام و اجراى برنامه هاى آن بوده است.
وقتى مشروطه, از سیرى که داشته, منحرف مى شود و روشنفکرانِ مشروطه خواه, نه تنها قانونهاى اسلام را کنار مى گذارند و روحانیت را به انزوا مى کشانند, که با قلم و بیان و روزنامه ها و نشریه هاى خود, علیه اسلام, قلم فرسایى مى کنند و به نشر مطالب کفرآمیز مى پردازند, سید کاظم یزدى طباطبایى, موضع مى گیرد و این موضع گیرى از سر دیندارى است, نه طرفدارى از استبداد.)27

عالمان دین و دربار پهلوى میرزا نائینى و رژیم رضاخان

میرزاى نائینى, از پیشروان نهضت مشروطه بود. با نوشتن کتاب تنبیه الامه, مبانى دینى مشروطه را به روشنى بیان و تجزیه و تحلیل کرد.
پس از انحراف مشروطه و تندرویهاى نابخردانه شمارى از مشروطه خواهان و به دار کشیده شدن شیخ فضل الله نورى, به دست اینان و ایادى بیگانگان, نائینى در برابر سران مشروطه, موضع انتقادى گرفت. همان کسانى که از اعدام شیخ فضل الله, سود مى بردند, دست به کار شدند, تا دیگر عالمان آگاه, بویژه نائینى را که براى حکومت اسلامى طرح و برنامه داشت, به گونه اى از میدان به در کنند. بهترین راه, در به انزوا کشاندن میرزاى نائینى و جلوگیرى از طرح اندیشه حکومتى وى, پخش این شایعه بود که نائینى, از طرح و اندیشه خود در باب حکومت مشروطه, دست برداشته و دستور داده کتاب (تنبه الامه) را جمع و نابود کنند. به این نیز بسنده نکردند, با روى کار آمدن رضاخان, فضا را آلودند که نائینى, با رضاخان همراه است. و دلیل بر این همراهى, به پندار اینان, تمثالى است که وى از حضرت على(ع) همراه نامه اى تأییدآمیز, براى رضاخان ارسال مى دارد.
مجله حوزه, به خاطر جایگاهى که این شخصیت بزرگ, در حوزه هاى علمیه و بیرون از آن, داشته و دارد و کرسى تدریس بسیار بسیار با شکوه و میدان دارى علمى در برهه اى حساس از تاریخ اسلام و نگارش تنبیه الامه, که بیان گر گستره, ژرفا و روشنى فکر اوست, ویژه نامه اى را براى بررسى کارکرد و بیان ژرفاى اندیشه او سامان داد و در این ویژه نامه, به شرح به اتهامها و تحریفهایى که از شخصیت وى صورت گرفته بود, پاسخ داد. در مقام پاسخ گویى, از همه اهرمهاى سالم و درخور اطمینان بهره برد, از جمله مصاحبه اى با فرزند وى حجةالاسلام والمسلمین غروى نائینى ترتیب داد و از ایشان پرسید:
(… در پاره اى از نوشته ها آمده: مرحوم میرزاى نائینى, گاه با ارسال تلگراف و یا هدیه, از رضاخان, جانبدارى مى کرده است…)
ایشان در پاسخ گفت:
(اینها صد در صد دروغ است. اصلاً چنین چیزى نبوده است. متأسفانه در این اواخر, آقاى عبدالهادى حائرى, این مطلب واهى و دروغ را به مرحوم نائینى نسبت داده است, آن هم از زبان فرزند ایشان, مرحوم آقا میرزا على نائینى, که از اساس دروغ است. از این روى, برخى از منسوبین به وزارت ارشاد شکایت کردند و وزارت ارشاد هم, از چاپ و نشر دوباره کتاب وى جلو گرفت.)
و یا پرسید:
(نوشته اند, علامه نائینى وقتى از سیاست کناره گرفت, مبلغ هنگفتى خرج کرد, تا تنبیه الامه را جمع آورى و نابود کند.)
ایشان در پاسخ گفت:
(این هم از داستانهاى شگفت تاریخ معاصر است. دستهایى در کار بوده که چهره ایشان را مخدوش کنند وگرنه این همه دروغ و شایعه چرا؟
البته این داستان را پس از رحلت ایشان, در ایران شنیدم:
میرزاى نائینى, براى هر نسخه تنبیه الامه, یک لیره مى داده و آنها را جمع آورى مى کرده است!
اصلاً چنین چیزى درست نیست; زیرا, دست کم, باید من که هزینه هاى ایشان را ثبت مى کردم, از این موضوع با خبر مى شدم. وانگهى, مرحوم نائینى, چنین بودجه اى نداشت. ایشان, گاه به خاطر همان شهریه اى که مى داد, ماهى 600 یا 800 دینار مدیون مى شد.
از همه مهم تر, مگر در تنبیه الامه, غیر از آیات , سخنان پیامبر(ص) و حضرت على و ائمه(ع) چیزى آمده که ایشان از آن منصرف شود و به جمع آورى آن بپردازد.)28
مجله حوزه, افزون بر ویژه نامه که از جایگاه علمى و نقش بنیادین او در پرورش و رشد و تعالى افکار سخن گفت, و تحلیل و بررسى اصحاب خود را نمایاند, در ویژه مشروطیت نیز, بار دیگر, از زاویه اى دیگر, به اوج افکار او پرداخت و مبانى فکرى او را در باب حکومت روشن ساخت و به بسیارى از برداشتهاى غلط و نادرست از اندیشه هاى او خط بطلان کشید. هم به برداشتهاى کسانى که اندیشه حکومتى او را ناسازگار با ولایت فقیه جلوه مى دادند و هم با کسانى که مبارز پشیمان و دست شسته از اندیشه هاى حکومتى اش مى نمایاندند.
آیت اللّه حائرى و رژیم رضاخانى
پس از شکست نهضت مشروطیت, حوزه ها, دچار رکود علمى شدند. زیرا علماى نقش آفرین در این نهضت بزرگ که از جایگاه علمى بالایى برخوردار بودند و رکن علمى حوزه ها به شمار مى رفتند, هر یک به فتنه اى و دشنه اى گرفتار آمدند و حوزه ها از چراغ اندیشه آنان محروم ماندند. در چنین برهه اى, حائرى, به فکر یک حرکت بنیادین مى افتد و دست به کار بنیان گذارى حوزه علمیه قم مى شود. این حرکت, یک نوع مدارا را مى طلبد. مدارا با حکومت و رژیمى که بنیان گذارده شده براى هدم و نابودى اسلام و ریشه کن کردن فکرى که حرکت مى آفریند. رژیم رضاخان, از آن روى, پایه گذارى شد که نهضت اسلامى مشروطیت تکرار نشود.
چنین رژیمى, که نامشروع به دنیا آمده بود و برخلاف قانون اساسى مشروطیت شکل گرفته بود, تلاش مى ورزید, براى خود محمل شرعى پیدا کند. خود را به آیات عظام: حائرى, نائینى و سید ابوالحسن اصفهانى, نزدیک کرد, اما طَرفى نبست و نتوانست آن تأیید لازم را بگیرد. به هیاهو دست زد و تبلیغات گسترده راه انداخت که آقایان با او همراه اند و دولت او را تأیید مى کنند!
مجله حوزه, در فضاى پس از انقلاب اسلامى,وقتى که دید بسیارى از مخالفان روحانیت, به تاریخ گذشته برگشته و بى محابا, دست به تحریف مى زنند و برآنند ذهنها و فکرها را از این گروه حرکت آفرین, به پندار خود برگردانند, در مصاحبه با شاگردان و نزدیکان حاج شیخ, پرده از چهره ترفند باز آنان برداشت و دروغ شان را آشکار ساخت.
در مصاحبه با آیت اللّه اراکى, اندوه و غم حاج شیخ را از وضعى که رضاخان پیش آورده بوده نمایاند:
(او را در این اواخر, خوف گرفته بود از این تضییقاتى که رضاخان به طلبه ها مى کرد. وقتى آقاى آقا سید احمد خوانسارى را جلبش کرد نظمیه که باید التزام بدهى که عمامه را بردارى! این قدر سخت گیرى مى کرد.
مى فرمود: من در مخیله ام خطور نمى کند که روحانى از این طرف خیابان برود و زن مکشفه از آن طرف خیابان, پس حتماً این هیأت اهل علم, مغبوض خدا شده است.
خوف این داشت که اهل علم, مبغوض خدا شده باشد… این خوف در دلش افتاد و آخر هم نمى دانم دق کرد و مرد.)29
حائرى اگر راضى بود از روى کار آمدن رضاخان و حکومت او را تأیید مى کرد, چرا از وضعى که پیش آمده بود ناراضى بود, تا آن جا که از آن غم جانکاه, جان اش به لب آمد و دق کرد؟
ییا نوشتند, حاج شیخ به خاطر همراهى که با رضاخان داشت و حوزه علمیه قم را در رقابت با حوزه نجف و براى سست کردن پایه هاى آن بنیان گذارد و از این روى, با علماى مهاجر, که در مخالفت با انتخابات فرمایشى انگلیسیها در عراق, آن کشور را ترک کرده بودند, روى خوش نشان نداد و آنان را در مخالفت با رضاخان همراهى نکرد. از این روى, علماى مهاجر: سید ابوالحسن اصفهانى و میرزاى نائینى, با دلخورى و ناراحتى ایران را ترک گفتند.30
مجله حوزه, در برابر این افترا که در لابه لاى کتابهاى تاریخ به خاطر کم اهمیتى, گم شده بود; اما پس از انقلاب اسلامى, کسانى به انگیزه رویارویى با انقلاب و خراب کردن فکر و ذهن مردمان وفادار به انقلاب و امام, این ورق کهنه هاى بى ارزش را سر دست گرفتند و به آلودن فضا پرداختند, ایستاد و از زبان شاهدان و طالب علمان آن زمان و علماى بزرگ امروز, به شرح, قضیه را باز کرد.
(مرحوم شیخ مهدى خالصى, یکى از علماى بزرگ و مرد مبارزى بود. ایشان به دولتِ وقت عراق و استعمارگران انگلیسى, همواره اعتراض داشت. مجلس وقت عراق را یک مجلس فرمایشى, نه مردمى, مى دانست و مى گفت که نمایندگانى از شیعیان هم باید در مجلس باشند.
خلاصه حرف ایشان این بود که: دولت باید از ما باشد و دست ما. این حرفها براى دولت عراق و استعمارگران انگلیسى گران آمد, به این جهت, ایشان را به ایران تبعید کردند.
مرحوم آیت اللّه سید ابوالحسن اصفهانى و مرحوم آیت اللّه نائینى, به تأیید آقاى خالصى و در مقامِ اعتراض و انتقاد به دولت عراق, درس را تعطیل کردند و از نجف, خارج شدند و عازم کربلا گردیدند.
دولت وقت, هراسان شد; چرا که تصور مى کرد مردم به طرفدارى از این دو بزرگوار, مغازه ها را تعطیل خواهند کرد و تظاهرات خواهند داشت. به این جهت, به صالح حمامة, فرماندار کربلا, دستور داده بودند: اگر اجتماعى از مردم به طرفدارى از آقا سید ابوالحسن اصفهانى و آقاى نائینى, تشکیل شد, نیروهاى انتظامى, برخوردى با مردم نداشته باشند که وضع بدتر مى شود و حتى تأکید شده بود: با آنان با احترام برخورد کنند, تا وضع, از آن چه هست بدتر نشود. در ضمن این دستور آمده بود: اگر مردم از این دو نفر حمایت نکردند و آنان را به حال خود گذاشتند, فوراً, آنان را به ایران تبعید کنید.
متأسفانه, احدى از مردمِ نجف, از این دو بزرگوار حمایت نکردند. به طرفدارى از آن بزرگواران, نه مغازه اى تعطیل شد و نه اعتراضى شنیده شد.
صالح حمامه هم که هیچ اعتراض و عکس العملى را از مردم ندید, با کمال وقاحت و بى احترامى, مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى و مرحوم آقا میرزا حسین نائینى را به ایران تبعید کرد. مردم بى وفا که در کنار ماشین, نزدیک صبحگاه, جمع شده بودند, تنها به عنوان خداحافظى, براى آن دو بزرگوار, دست تکان مى دادند.
مردم قم, از آن دو بزرگوار, استقبال خیلى خوب و شایان توجهى به عمل آوردند. حدودِ یک فرسخ با پاى پیاده, جهت استقبال, بیرون رفتند. در بیرون همین شاه جمال, جهت استقبال از آن دو بزرگوار, چادر زده بودند.
مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم هم, درس را تعطیل کردند و به آقایان طلبه ها فرمودند: شما هم به استقبال بروید و ایشان خودشان هم آمدند.)31
مجله حوزه, در گفت وگوها و به نقل از شاهدان, نشان داد, کار حائرى و هجرت او به ایران, در دوران بحران و کم فروغ شدنِ دین و آموزه هاى دینى, پى ریزى یک حرکت نوین اسلامى بود که در حرکتهاى بعدى علیه ستم و استعمار خود را به خوبى نشان داد که اوج و قله افراشته آن انقلاب اسلامى ایران, به رهبرى امام خمینى بود.
آیت اللّه بروجردى و دربار پهلوى
علماى دینى هرگونه رفتارى که داشته باشند, خرده گیران کینه ورز و وابسته و یا ناآگاه و اثرپذیرفته از سیاست پیشگان چند چهره دست از خرده گیرى و شایعه پراکنى برنخواهند داشت. اگر به رویارویى آشکار علیه استبداد و استعمار بایستند, به گونه اى علیه آنان حرف خواهند زد و اگر, از رویارویى سر باز بزنند و کار خود را و وظیفه و رسالتى که دارند, به شیوه و روشى دیگر ادامه بدهند, نوعى دیگر علیه آنان حرف خواهند زد. پس در برابر خوش آمدها و بدآمدها, انجام وظیفه است چه دیگران خوششان بیاید و یا بدشان بیاید.
آیت اللّه بروجردى, برابر بینش, سیاست و شناختى که از اوضاع و احوال داشت, وظیفه خود را انجام مى داد اما در آن شرایط و اوضاع و احوال, شمارى چون عرصه را خیلى تنگ مى دیدند و فشار بر اهل دین را بسیار شدید, انتظار داشتند که آیت اللّه بروجردى, دست کم, به حرکت نواب صفوى, روى خوش نشان بدهد.
گویا آیت اللّه بروجردى, کشانده شدن حوزه و حوزویان به دنبال حرکت نواب صفوى را خوش نداشت; اما از این که در دیگر جاها, رویاروییها با دستگاه سلطنت, انجام بگیرد, شاهد و مدرکى در دست نیست که ایشان ناخرسند بودند.
آیت اللّه بروجردى, نمى خواست که حوزه علمیه قم, در حرکتهاى قهرآمیز وارد شود. به صلاح کشور و دین مى دانست که هر حرکتى بر مدارِ مدارا باشد, تا حوزه ها رونق بگیرد, دین ترویج شود, مردم به آموزه هاى دینى آگاهى یابند و با احکام آشنا شوند و….
این که شمارى گفته اند: روابط ایشان با دربار حسنه بود, به طور مطلق درست نیست, این که دربار حرف شنوى داشت و به تذکرهاى ایشان جامه عمل مى پوشید و سعى مى کرد ایشان را راضى نگهدارد, دلیل بر این نمى شود که روابط حسنه بوده است. دربار, در موقعیتى نبود که بتواند, با خواسته هاى شرعى ایشان به مخالفت برخیزد. و از آن طرف, آیت اللّه بروجردى, شرایط و اوضاع و احوال را براى حرکت تند و ایستادگى در برابر همه کیان حکومت, مناسب نمى دید.
مجله حوزه, در گفت وگو با شاگردان و شاهدان عینى و اهل اطلاع و آشناى با سیاستهاى آن روز, به کالبدشکافى دوران آیت اللّه بروجردى پرداخته و زوایاى موضع گیریهاى ایشان را روشن کرده است.
مجله حوزه از نزدیکان و شاگردان آیت اللّه بروجردى, درباره موضع ایشان در برابر فدائیان اسلام پرسیده که پاسخها روشن گر است که حرکتهاى تند و موضع گیریهاى بى باکانه علیه دربار را در آن شرایط, آن هم از حوزه علمیه قم, به صلاح نمى دانسته, اما این که برخى پنداشته اند که در برابر کشته شدن فدائیان اسلام, بویژه نواب صفوى, بى تفاوت بوده است این بى تفاوتى سبب شد شاه دست به خون آنان بیالاید, سخت در اشتباه هستند.
مجله حوزه از آقاى بُدلا این موضوع را مى پرسد و ایشان در پاسخ مى گوید:
(اما حمایت ایشان از فدائیان اسلام را چون خودم در رابطه بوده ام, بیش تر توضیح مى دهم.
مرحوم سید حسین امامى, در مرحله اول, که دستگیر شد و زندانى, از نظر دادگاه جرمش سنگین بود.
آیت اللّه بروجردى, به شدت از ایشان حمایت کردند. با وسائل مختلف, از جمله کمک بازاریهاى تهران, بعضى از اداریهاى با نفوذ و حتى دادنِ پول به افرادى که در آزادى ایشان مى توانستند مؤثر باشند. آقاى امامى را با سفارش آزاد کردند. ولى چون پرونده غیر مختومه بود, در مرحله دوم, دستگیر شد (مصدق, آن زمان نخست وزیر بود) باز آیت اللّه بروجردى کوشش بسیار کرد, تا آزاد شود, اما ناگهان پرونده را به میان آوردند و ایشان را اعدام کردند.
در جریان مرحوم نواب, چون مى بایست, حکم دادگاه را شاه امضا کند و سپس اجرا شود, کسانى که با شاه رابطه داشتند و آن وقت, براى همین موضوع, به بیت آیت اللّه بروجردى احضار مى شدند, قول دادند: از شاه خواهند خواست که حکم اعدام را امضا نکند و امضا نمى کند.
ما در جریان محاکمات بودیم. در زمان آخرین محاکمه, در بیت آقاى بروجردى بودیم که در آن جا, در جریان لحظه به لحظه جلسه قرار مى گرفتیم. تا پاسى از شب, جلسه محاکمه ادامه داشت.
خبر دادند: به خاطر خستگى, اکثریت اعضا, ادامه جلسات, در روز بعد است. من آمدم منزل, صبح, بین طلوعین, باخبر شدیم که: آقایان را اعدام کرده اند و آن جلسه محاکمه, پس از تنفس, ادامه پیدا کرده و حکم نهایى قتل را داده, همان شب موافقت شاه را هم به دست آورده اند! در صورتى که شاه در تهران نبوده است, خود را به سرعت به شاه مى رسانند و امضا مى گیرند.
آیت اللّه بروجردى, پس از شنیدن خبر شهادت این آقایان, بسیار متأثر شدند. به طورى که ملاقاتى را که ما روزانه, با ایشان, به خاطر کارمان داشتیم, آن روز تعطیل کردند و فرمودند:
(از ناراحتى, حالِ هیچ کارى را ندارم.)
اما از نظر مادى: برخى از طلبه هاى فدائیان اسلام, مانند سایر طلاب, شهریه مى گرفتند, ولى برخى دیگر را آیت اللّه بروجردى به صورت خصوصى شهریه مى دادند. مانند: خانواده واحدیها که از جانب آقاى بروجردى شهریه اى مقرر شده بود و خود من هم, واسطه پرداخت آن بودم. این پول, تا زمانِ حیات ایشان ادامه داشت. پس از شهادت واحدیها نیز, این پول داده مى شد. اما پس از آمدن سید محمدتقى واحدى به قم, شهریه به نام ایشان داده مى شد.
برخى کمکهاى ایشان, عنوان شهریه نداشت و بیش تر از حد شهریه بود که گاهى اوقات, خود من واسطه بودم که آن را به مرحوم نواب تحویل دهم.
مى آمدم تهران و چون مرحوم نواب, مخفى بودند, با زحمت ایشان را مى جستم و پول را تحویل مى دادم…)32
در دوران و روزگارى این حرکت از سوى مجله حوزه انجام گرفت که خیلى ها نمى خواستند این پیوند و محبت, علاقه و کمکهاى آیت اللّه بروجردى به فدائیان اسلام, بویژه نواب صفوى روشن شود و آقاى بدلا در ادامه مى گوید:
(نمى دانم چرا برخى نمى خواهند این حقیقت گفته شود)
بله, جداافکنى بین مرجعیت شیعه با مبارزان و کسانى که پیشاهنگ حرکت بودند و جوانان پر شور, یکى از هدفهاى استعمار است. اختلاف سلیقه ها, عقیده ها, روشها و… بین علما و اهل اسلام گاه چنان بزرگ جلوه داده مى شود که هر بیننده, خواننده و شنونده اى فکر مى کند, دشمنى چنان دامنه دار و گسترده است که به هیچ روى, راه برون رفت از آن وجود ندارد, در حالى که وقتى به اصل حادثه نزدیک مى شویم, مى بینیم, داستان و جریان از بیخ و بن, با آن چه شنیده شده و در افواه است, فرق مى کند.
بى گمان, هم در بیت آیت اللّه بروجردى کسانى بوده اند, به اختلاف دامن مى زده اند و هم در بین فدائیان اسلام. یا چه بسا, کسانى که خود را به بیت آیت اللّه بروجردى و یا به فدائیان اسلام منتسب مى کرده, اما نفوذى بوده اند. از این روى, به تلاش برخاسته اند تا آیت اللّه بروجردى را به فدائیان اسلام و فدائیان اسلام را به آیت اللّه بروجردى, بدبین کنند.
به نظر ما, افزون بر اختلاف دیدگاه ها, روشها در نوع حرکت, که به یک کشمکش بین بیت آیت اللّه بروجردى و فدائیان اسلام در قم انجامید, نباید از نقش و آتش بیارى معرکه گیران و نفوذیان غافل بود که مجله حوزه در بررسى رویدادهاى آن زمان, از این مسأله غفلت نورزیده و از شاهدان درگیریهاى بین هواداران فدائیان اسلام و آیت اللّه بروجردى, پرسیده است. از جمله از آقاى بُدلا پرسیده و ایشان در پاسخ گفته است:
(البته هم در بین طرفداران فدائیان اسلام, افراد مشکوکى بودند… و هم در بین مخالفانِ فدائیان اسلام افراد مشکوکى بودند که بعضى از این افراد, به بیت آیت اللّه بروجردى منتسب بودند.
درگیریها, به نظر من, با تحریک همین عناصر مشکوک بود که طبعاً, افراد ناآگاه را نیز, به میدان مى آورد.)33
از فرازهاى مهم زندگى و سیره سیاسى آیت اللّه بروجردى که شمارى به تلاش برخاسته بودند, آن را مبهم جلوه دهند و شمارى نیز, به روشنى و بى پروا به آن دامن مى زدند و با اطمینان و به گمان خود از روى یقین, سخن مى گفتند, رابطه آیت اللّه بروجردى با شاه بود. مجله حوزه, بهنگام و در موقع مناسب, با طرح آن, در بین شاگردان برجسته آیت اللّه بروجردى و شاهدان و آگاهان, چرایى و چگونگى رابطه آیت اللّه بروجردى با شاه را از زبان آنان بازگو کرد که بسیارى از نقشه ها, نقش بر آب شد. چه نقشه کسانى که به نام انقلاب اسلامى و در پرتو آن و تصحیح کارکرد خود, به این قضیه دامن مى زدند و چه نقشه کسانى که از اصل و بنیاد با حرکت مرجعیت مخالف بودند.

 

پى نوشتها:
1. مجله حوزه, شماره 107ـ 108/363ـ364.
2. همان, شماره 24/138.
3. همان, شماره19/167ـ 168.
4. صحیفه نور, ج21/296.
5. مجله حوزه, شماره89 ـ 90/9ـ10.
6. همان, شماره63 ـ 64/279.
7. همان/280ـ281.
8. همان/282.
9. همان, شماره107ـ 108/295ـ297.
10. همان, شماره63 ـ 64/279.
11. همان, شماره5/5.
12. روضات الجنات, ج5/162.
13. عوالى اللئالى, ابن ابى جمهور/13.
14. احسن التواریخ/349.
15. مجله حوزه, شماره63 ـ 64/292ـ294.
16. همان, شماره32/79ـ80.
17. همان, شماره63 ـ 64/278ـ279.
18. همان/296.
19. همان, شماره63 ـ 64/291.
20 . همان, شماره 107 ـ 108 / 297 .
21. همان/296ـ297.
22. همان, شماره 63 ـ64/297.
23. همان, شماره3/14.
24. همان, شماره66/59.
25. تاریخ معاصر ایران, پیتر آورى, ترجمه محمد رفیعى مهرآبادى, ج1/251, مؤسسه مطبوعاتى عطائى, تهران, 1369; مجله حوزه, شماره66/59.
26. مجله حوزه, شماره 66/56.
27. همان, شماره76ـ77/297.
28. همان/20ـ21.
29. همان, شماره12/38ـ39.
30. حیات یحیى, ج4/290ـ291.
31. مجله حوزه, شماره34/65 ـ 66.
32. همان, شماره43ـ44/97ـ99.
33. همان/99