رسالتها و وظیفه هاى اساسى عالمان دین در نگاه شهید مطهرى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


عالمان دین و امت اسلامى را سرنوشت و باور مشترکى به هم پیوند مى زند. دین, آیین و مکتب اهل بیت, مایه هاى پیوند ژرف بین عالمان دین و مردم در شیعه است. این پیوندها و علقه ها و بستگیها, سبب اثرگذارى بسیار گسترده عالمان دین بر مردم و مردم بر عالمان دین شده اند. ییعنى همان گونه که عالمان دین در این فرایند, روى اندیشه, فکر, رفتار, منش, کنش و واکنش مردم اثرگذارند, مردم نیز در تکاپوها, دغدغه ها, رفتارها و کردارهاى عالمان دین اثرگذارند. جامعه از سلامت روحانیت, پویایى, شادابى, اندیشه ورزى و تعالى فکرى این نهاد, در تکامل و تعالى خود بهره مى برد و با بیمارى آن بیمار مى شود و از افسردگى, بى تکاپویى و سستى این نهاد در اندیشه ورزى و تولید فکر خسران مى بیند. همین گونه است نهاد روحانیت, که از دلمردگى, بى انگیزگى, سستى, دنیازدگى مردم جامعه اش مى فسرد و از نقش آفرینى باز مى ماند. و از دیگر سوى, از شادابى, انگیزه دارى, پرسش گرى, حقیقت جویى آنان, شاداب مى شود و به تلاش برمى خیزد, تا راه هایى براى پرسش درست به خیل پرسش گران بیابد. دست به تکاپو و جست وجوى گسترده در ژرفاى منابع دینى مى زند, تا نقبى به حقیقت بزند و پیروان و مردم جامعه خود را از آن زلال سیراب سازد. سخن در این است که هر گزندى به روحانیت و هر فسادى در این نهاد, خیلى زود به روح جامعه راه مى یابد و در امان بودن آن از آسیبها و پوییدن راه صلاح و سداد, اثرى ژرف در رشد و تعالى, تقوا و پیمودن صراط مستقیم جامعه و مردم دارد که به فرموده رسول گرامى اسلام: (صنفان من امتى ان صلحا, صلحت امتى و ان فسدا فسدت امتی… الفقهاء والامراء…)1 سلامت عالمان دین, بستگى به خودسازى و انجام دقیق و همه سویه رسالتها و وظیفه هایى دارد که در شریعت بر عهده آنان نهاده شده است. عالم دینى, با مسؤولیت گریزى نمى تواند خود را بسازد و روح و روان خود را از آلودگیها برهاند که خودسازى در میدان عمل و انجام رسالتها و وظیفه ها روى مى دهد و به حقیقت مى پیوندد. عالم دینى, با انزوا و شانه خالى کردن از زیر بار مسؤولیت و به زمین نهادن رسالتها و وظیفه هایى که خداوند بر دوش او گذارده, و سرگرم شدن به کارهایى که به هیچ روى بر عهده او نیست, نمى تواند خود را بسازد و از سلامت روح برخوردار شود. وقتى که خود را نتوانست بسازد, که بستگى ژرف با مسؤولیت پذیرى دارد, بى گمان از سلامت روح و روان که شرط هدایت گرى است, بى بهره خواهد بود. براساس همین رسالت بزرگ روحانیت است که مصلح بزرگى چون شهید مطهرى, بیش ترین دغدغه را براى اصلاح این نهاد و آشنا کردن آن با رسالتها و وظیفه هایى که عهده اش هست, دارد. شهید مطهرى, بیش از هر عالم آگاه به زمان و اصلاح گر جامعه دینى و احیاگر دینى, در اندیشه اصلاح روحانیت و آشنا کردن این نهاد با رسالتهاى دینى خود بود. همه گاه به پیشوایان دین هشدار مى داد, نگران جایگاه خود باشند و هماره در پى آگاهى بیش تر و کشف حوزه هاى کارى کارامدتر و نقش آفرین تر باشند. تلاش ورزند دریابند که در هر زمان و شرایط, چه روشهایى براى نشر دین, بهتر و اثرگذارتر است. تلاش مى ورزید, نقد را در نهاد روحانیت احیا کند. چون بر این باور بود که این کانون اثرگذار تا به نقد خود نپردازد و کاستیها را از خود دور نکند, نمى تواند نقش آفرین باشد و براى فردا و فرداها این جایگاه اثرگذار را براى خود نگهدارد. در نگاه شهید, این نهاد و کانون, با نقد و ارزیابى توش و توان خود, جایگاه خود را براى انجام رسالتها و وظیفه هایى که امروز و فردا بر عهده دارد, باید بازبینى کند. در کجا جاى دارد, به کدام سو در حرکت است, تاکنون چقدر از راه را پیموده, کاروانى که هدایت آن را بر عهده گرفته به کجا رسانیده و باید به کجا برساند, توشه راه براى پیمودن راه پر سنگلاخ پیش روى را دارد, یا خیر؟ طلایه دار شهید, راه را مى نمود, بر دو راهیها نشان مى نهاد و در گذرگاه هاى پُر پَرتگاه, نشانه هاى هشداردهنده نصب مى کرد. رهنمودها و هشدارهاى او, ویژه آن دوره نبوده و نیست. آن چه را در آثار بلند و ماندگارش به یادگار گذارد, مشعلهاى روشنایى بخش و راهنمایند براى همه عصرها و نسلها. نقدها دقیق, فریادهاى هشداردهنده او به روحانیت, همه گاه باید سرلوحه برنامه ها و حرکتها و تلاشها باشد. هشدارها, نقدها, پندها و اندرزهاى او براى نهاد مقدس روحانیت, بیدارگر است و براى شتاب دادن به قافله سالارانِ حوزه, زعماى فکرى, هدایت گران, نقش آفرینان, اثرگذارانِ در رفتار و اخلاق طالب علمان, طالبِ علمان جوان, مدرسان سروش آشنا, دلنواز و برانگیزاننده است. پیامهاى او از سر آگاهى بود و خطرى که در پشت دروازه هاى شهر دین احساس مى کرد. او, برابر رسالتى که داشت و پیمانى که با خدا بسته بود, عالمانه و آگاهانه از آسیبهاى نهاد روحانیت و آن چه که کیان حوزه هاى دینى را به خطر مى انداخت, زعماى حوزه ها و عالمان دین را مى آگاهاند. پیام او به زعماى دین و عالمان بزرگ این بود که: نهاد روحانیت, باید دَمادَم رسالت خود را تعریف کند; چرا که در هر زمان و برهه اى, وظیفه اى دارد که باید انجام دهد و این بدون شناخت و آگاهى از وظیفه هر زمان, ممکن نیست. و باید به آسیب شناسى بپردازد و آسیبها را یک به یک شناسایى و قدرت ویران گرى آنها را ارزیابى کند و راه مبارزه و درافتادنِ با آنها را, از روى علم و پژوهش و با دقت و کارشناسى دقیق و رایزنیهاى پیاپى با اهل نظر بیابد, مهم تر از همه این که, در این آسیب شناسى, دقیق بنگرد, آفتهاى حوزه اندیشه را بشناسد و به آفت زدایى از این حوزه همت بگمارد; چرا که راه هاى پر خطر پیش روى را نمى شود با انبوهى از آفتها و آسیبهاى فلج کننده و بازدارنده فکر از بالندگى و رشد و تعالى, پیمود. اندیشه ها را پندارها و خرافه ها از کار مى اندازند و افقهاى فرا روى حرکت را تاریک جلوه مى دهند و اندیشه ها به رکود کشیده مى شوند و ممکن نیست با اندیشه هاى به رکود کشیده شده و به سکون گرفتار آمده, رسالتها و وظیفه هایى که بر عهده است, به درستى انجام داد و از عهده آنها برآمد. در نگاه همه سویه و جامع استاد شهید, در این حرکت بزرگ و پر خروش و دمان, مردم بیکاره و تماشاگر نیستند که مسؤولیت بزرگى بر عهده دارند. مردم, باید نگران بیدارى دیده بانان و طلایه داران خود باشند, بى دغدغه و آسوده خاطر به خواب نروند و به زندگى خود سرگرم نشوند, به این پندار که دیده بانان بیدارند و هشیار, خطاست, خطاى جبران ناپذیر. مردم و دیندارانى که در کاروان دین در حرکت اند, باید بدانند کاروان به کدام سمت و سو در حرکت است و کاروان سالاران تا چه حد به رسالت و وظیفه خود پاى بندند و مسؤولیت شناس و به راه ها و کژراهه ها آشنا و به شگردهاى دشمن آگاه و به فن رویارویى با دشمن و شگردهاى آن و دشواریهاى راه خبیر. استاد با یادآورى پاره اى از حقوق, رسالتها و وظیفه هاى اساسى عالمان دین و وظیفه هاى به زمین مانده, تحریف شده و یا شناخته نشده, از مردم خواسته است: به هوش باشند و هشیارانه بین رسالتها و مسؤولیتهاى اساسى و کارهایى که در حوزه کارى عالمان دین نیست و وظیفه اى در انجام آنها ندارند, مرزبندى کنند و مسؤولیت شناسى را عیار نقد حوزویان قرار دهند. بین عالم مسؤولیت شناس و عالم مسؤولیت ناشناس فرق بگذارند و سرنوشت دین و زندگى خود را به مسؤولیت ناشناسان ندهد که خسران خواهند دید. از عالمان دین انجام رسالت و وظیفه دینى بخواهند. کارهایى را بخواهند و طلب کنند که در حوزه رسالت آنان قرار دارد, نه کارهایى که در شأن آنان نیست و بیرون از حوزه رسالت آنان قرار دارد. در مَثَل, به جاى مسؤولیتها و رسالتهایى چون روشنگرى زوایاى مکتب, برنامه ریزى براى پیشبرد اسلام و فرهنگ دینى, تلاش در راه پاسدارى از ارزشها و میراث انبیا و اسلام و دفاع از ستمدیدگان و… استخاره, پاسخ به پرسشهاى قلندرى و… را در حوزه وظیفه ها و رسالتهاى عالمان دین قرار ندهند. (ما اینها را باید بدانیم و در مقابل, باید بدانیم که اسلام وظایف مثبتى از عالم خواسته است. وظایفى هم ما در مقابل علماى دین داریم و آنها را فراموش کرده ایم. ما نمى دانیم که یک عالم در مقابل اسلام, چه وظایفى دارد. اگر بدانیم, علماى حقیقى و واقعى را از غیر آنها تمیز مى دهیم. هم نمى دانیم خودمان در مقابل علما چه وظایفى داریم. در مقابل آمده ایم و یک حرفها و مسائل دیگرى را از خودمان وضع کرده ایم که گاهى, سر به جاهاى عجیب مى زند.)2 مردم باید بیش تر روى وظیفه ها و رسالتها و کارهایى که برابر سیره و سنت نبوى و گفتار و سیره عملى ائمه اطهار, بر عهده عالمان است و از کسان دیگر برنمى آید, پاى فشارند و در این امور به آنان مراجعه کنند: گره گشایى از دشواریهاى فکرى, روشنگرى دینى, تفسیر و بیان آیه ها و آموزه هاى دین و… در این نوشتار نگاهى داریم گذرا به رسالتهاى اساسى عالمان دین در جامعه دینى و در برابر مردم, از زاویه نگاه استاد شهید مطهرى: شناساندن اسلام به عنوان یک مکتب شهید, طرح اسلام به عنوان یک مکتب و ایدئولوژى را مهم ترین رسالت عالمان دین مى داند. مکتب, به معناى مجموعه اى به هم پیوسته و نظام واره, آیینى که انسان و هستى را معنى کند, به اندیشه ها روشنایى بخشد و فرهنگى سازنده و خلاّق بیافریند, به پرسشها و نیازهاى نوپیداى بشر پاسخ بدهد و طرحى زاینده و کارامد براى زندگى اجتماعى ارائه دهد. وى, اسلام را یک مکتب مى دانست و تأکید مى ورزید: اسلام, نه تنها دربردارنده دستورهاى اخلاقى پراکنده که از نظامى دقیق برخوردار و زوایاى آن به هم پیوسته است و همه شؤون آن توأم با یکدیگر. بخشهاى آن همدیگر را تفسیر و کامل مى کنند. اسلام, دین دنیا و آخرت, فرد و جامعه, امروز و فردا, مکتب تئورى و عمل است. اسلام داراى نظامى اعتقادى, تربیتى, اقتصادى, حقوقى و سیاسى است و صلاح و فساد در هر یک از اینها در شؤون دیگر اثرگذار است.3 اسلام توانایى دارد که به نیازهاى مادى و معنوى در همه جامعه هاى بشرى پاسخ بدهد: (رسالت پیامبر اسلام… از نوعِ قانون است, نه برنامه. قانون اساسى بشریت است. مخصوص یک اجتماع تندرو یا کندرو, یا راست و یا چپ نیست. اسلام, طرحى است کلى و جامع و همه جانبه و معتدل و متعادل, حاوى همه طرحهاى جزئى و کارآمد در همه موارد.)4 استاد در بیان و سخنى دیگر, به روشنگرى این نکته مى پردازد که: اسلام دین حکومت و سیاست نیز هست. پیوند توحید و عدالت با حکومت, پیوند مغز و پوست است. بدون قدرت و جهاد و نظام مقتدر, نمى توان از باورها, ارزشها و اصول پاسدارى کرد: (بزرگ ترین آرزوى هواخواهان ترقى اسلام, باید توأم شدن سیاست و دیانت باشد. نسبت این دو با هم, نسبتِ روح و بدن است. این روح و بدن, این مغز و پوست, باید به یکدیگر بپیوندند و فلسفه پوست, حفظ مغز است. پوست از مغز نیرو مى گیرد و براى حفظ مغز است. اهتمام اسلام, به امور سیاست و حکومت و جهاد و قوانین سیاسى; براى حفظ مواریث معنوى; یعنى توحید و معارف روحى و اخلاقى و عدالت اجتماعى و مساوات و عواطف انسانى است. اگر این پوست از این مغز جدا باشد, البته مغز, گزند مى بیند و پوسته خاصیتى ندارد, باید سوخته و دور ریخته شود…. فلسفه روحانیت, حفظ مواریث معنوى اسلام و مغز در مقابل پوست است. جدایى روحانیت از سیاست, از قبیل جدایى مغز از پوست است.)5 طرح شاخه شاخه اسلام, جزئى را گرفتن و جزئى را رها کردن, بخشى را به کار بستن و بخشى را به کار نبستن, روشنگرى و تبلیغ اسلام نیست و انجام رسالت دینى به شمار نمى رود. اسلام باید کامل و جامع, با همه زوایا مجال طرح بیابد, و این مهم, کار کسانى است که اسلام را به تمام و کمال و به گونه جامع شناخته اند; یعنى عالمان دین. روشنگرى و تبلیغ اسلام, به عنوان یک مجموعه, وظیفه و رسالت عالمان دین است. کم گذاشتن در این رسالت و ناقص انجام دادن آن, یا به بخشى افزودن و از بخشى کاستن, نپیمودن همه راه است, کارى که عالم دینى, باید از آن بپرهیزد. عالمان دین, وظیفه دارند زوایاى گوناگون دین: بایدها و نبایدهاى عبادى, مقوله هاى اعتقادى, اجتماعى, سیاسى و اخلاقى و آن چه به دنیا و آخرت مردم ربط پیدا مى کند, به درستى بشناسند و عرضه بدارند. معناى تفقه در دین, که بر گروهى از امت واجب شده, همین است. تفقه, ویژه احکام نیست, تفقه, شناختِ ژرفِ مجموعه دین است: باورها, ارزشها, احکام, تاریخ و فرهنگ و میراث اسلام: (روحانیت ما… مسؤولیت اصلى اش ایجاد رشد و لیاقت و اعطاى شناخت اسلام و فرهنگ اسلامى و سرمایه هاى اسلامى و تاریخ اسلام و معرفى اسلام, به صورت یک مکتب و یک ایدئولوژى و یک جهان بینى اسلام است.)6 شناساندن اسلام به عنوان یک مکتب, با پژوهشهاى یک سویه و در پاره اى از دانشها ممکن نیست, بلکه نیازمند کاووش, جست وجو و پژوهش در عرصه هاى گوناگون است و احیاى آنها و ساختن زمینه ها و پیدا کردن آمادگیهاى لازم: (احیاى همه علومى که هم اکنون جزء علوم اسلامى محسوب مى شود: از تفسیر, حدیث, درایه, رجال, فقه, اصول, ادبیات, تاریخ اسلام, تاریخ ملتهاى مسلمان, کلام اسلامى, فلسفه اسلامى, عرفان اسلامى, اخلاق اسلامى, منطق اسلامى, با توجه به سیر تحولى و تاریخى آنها و مشخص ساختن نقش شخصیتهایى که در پیشبرد این علوم مؤثر بوده اند. یعنى علاوه بر این که خود این علوم, مشمول احیا و اصلاح و آرایش و پیرایش قرار مى گیرند, تاریخ تحول این علوم نیز دقیقاً مشخص مى شود. حفظ و نگهدارى و نگهبانى مواریث فرهنگى اسلامی… … آشنایى با علوم انسانى جدید… اطلاع بر فلسفه اخلاق… اطلاع بر فلسفه تاریخ… و…)7 استاد در توانِ نظام آموزشى حوزه نمى دید که از عهده این مهم برآید و طالب علمانى را بپروراند که بتواند اسلام را به عنوان مکتب بشناساند. و به خوبى دریافت این نظام آموزشى گنجایى آن را ندارد که تمام دین, در آیینه آن بازتاب یابد. نظام آموزشى که بر حوزه چتر خود را گسترانده, به لاغر شدن پاره اى از زوایاى مکتب و فربهى زوایاى دیگر مى انجامد. با این روش و به کارگیرى آن, نمى توان به هدف و رشد و تعالى فکرى دست یافت; چه کم بها دادن به گزاره هاى بنیادینى چون جهان بینى, انسان شناسى, تفسیر, تاریخ, فلسفه اخلاق, مقوله اجتماعى, سیاسى و…, از یک سوى و سرمایه گذارى افزون تر و بیش از اندازه در دانش اصول و آن هم در بخشهاى غیر کاربردى و پاره اى از بابهاى فقه, از مجموعه اى به هم پیوسته و نظام واره, آیینى که انسان و هستى را معنى کند و به اندیشه ها روشنایى بخشد و فرهنگى سازنده و خلاق بیافریند, دور مى کند. نظام آموزشى یک سویه نگر, چهره اى کریه و بد از دین به نمایش مى گذارد, به گونه بدنى که دستان او کوچک و پاهایش ناموزون و بزرگ. زیاده روى در آموزش دانش اصول و در بابهاى فقهى که به اندازه کافى در آنها بحث و کندوکاو انجام گرفته, و کنار گذاردن بابها و بحثهاى بسیار مورد نیاز و زندگى ساز و تعالى بخش, مانند جهاد, امر به معروف و نهى از منکر, عنصر تهاجم به دستگاه ستم و ناعادلانه را مى گیرد. اگر در مکتبى عنصر تهاجم نسبت به ستم و اختناق وجود نداشته باشد, این مکتب نخواهد توانست بذر انقلاب را در میان پیروان خود بکارد. وقتى که درس جهاد و جمله (افضل الجهاد کلمة العدل عند امام جائر) و امر به معروف و نهى از منکر, جایگاه خود را حوزه هاى دینى و نظام درسى حوزه ها بیابند, عنصر تهاجمى مکتب, که رکن مکتب است و قوام مکتب به این عنصر بستگى دارد, احیا مى شود. عالمان دین وظیفه دارند این عنصرهاى به پا دارنده و تهاجمى مکتب را از بوته فراموشى به در آورند و غبار فراموشى را از آنها بزدایند, تا بذر انقلاب, همیشه و دمادَم در بین امت اسلامى افشانده شود و مکتب از حالت تهاجمى خود در برابر ستم پیشگان باز نماند و حالت رکود نیابد. استاد شهید, بر این باور است که چون پس از قرنها فراموشى جهاد و امر به معروف و نهى از منکر, اکنون این عنصرهاى انگیزاننده, شورآفرین, به همت و تلاش عالمان مسؤولیت شناس, از بوته فراموشى به در آمده اند, بذر انقلاب در بین امت اسلامى و شیعیان افشانده شده است و مردم راه مبارزه را یافته اند.8 نظام آموزشى حوزه باید به گونه اى باشد که عنصرهاى تهاجمى و بیدارکننده مکتب, در متن درسها و بحثها و گفت وگوهاى علمى قرار بگیرند, نه در حاشیه. هر نظام آموزشى و برنامه درسى, طالب علمان را از متن زندگى برکنار بدارد و از مسائل اجتماعى و سیاسى دور کند و شمّ واقع بینى را در آنان ضعیف کند, ابتر و ناقص است و با روح آموزه هاى اسلامى سازگارى ندارد, باید براى دگرگونى آن به تلاش همه جانبه برخاست: (افراط در مباحثه و شیوع علم اصول, در عین این که یک نوع قدرت و هوشیارى در اندیشه طلاب ایجاد مى کند, یک نقص دارد و آن این است که طرز تفکر طلاب را از واقع بینى در مسائل اجتماعى دور مى کند و به واسطه این که حتى منطق تعقلى ارسطویى نیز به قدر کافى تحصیل و تدریس نمى شود, روش فکرى طلاب, بیش تر جنبه جدلى و بحثى دارد و این, بزرگ ترین عاملى است که سبب مى شود طلاب در مسائل اجتماعى واقع بینى نداشته باشند.)9 استاد شهید, با بیان نقطه ضعفها و قوتهاى حوزه هاى علمیه و نظام درسى آنها و ارائه طرحها و دیدگاه هاى راه گشا, آهنگ آن داشت که حوزه را براى درنوردیدنِ عرصه هاى نو, یابیدن و نقش و جایگاه خود و ارائه اسلام به عنوان یک مکتب, آماده سازد. حوزه اى که او آرزو داشت با همفکرى و همراهى دانشوران, اهل نظر و فرهیختگان و فقیهان روشن اندیش, بنیادش ریخته شود, حوزه اى بود که مدل و نمونه کوچک آن را خود, با پدید آوردن آثار گوناگون, به جامعه علمى و حوزوى عرضه کرد. یعنى به آسانى مى توان براساس مدل و نمونه اى که او عرضه داشته حوزه اى نو بنیان نهاد و هدفها و برنامه هاى آن را ترسیم کرد و از فراورده هاى آن براى ارائه اسلام, به عنوان یک مکتب بهره برد.

احیاى فکر دینى

دین, زندگى مى دهد و بشر زندگى مى پذیرد. دین محیى و زنده کننده انسانهاست: (یا ایها الذین آمنوا استجیبوا للّه و للرّسول اذا دعاکم لما یحییکم.) دعوت خدا و دعوت پیغمبر را بپذیرید, پیغمبرى که شما را دعوت مى کند به چیزى که آن شما را زنده مى کند. همان گونه که دین محیى انسانها, زنده نگهدارنده آنان و مایه زندگى است, انسان باید و ناگزیر است که مایه زندگى و حیات خود را از هر گزندى به دور بدارد و نگذارد آلودگیها به ساحت آن راه یابند, تا بتواند شاداب و رخشان روح حیات به کالبد انسانها بدمد. مانند آب که مایه زندگى و حیات انسان است و انسان باید تلاش ورزد که این مایه حیات و زندگى, سالم و پاک باشد و هیچ گونه آفت و آلودگى به آن راه نیابد. اسلام به پیروان خود دستور اکید داده است که باید محیى و زنده کننده دین باشند و نگذارند زنگ بزند, بیمار شود, افول کند و بمیرد و از حیات بخشى و جارى ساختن رودِ زندگى و حیات به کالبدها باز بماند. على(ع) در خطبه اى غراء, دل گذار و غم انگیز از یاران و برادران خود یاد مى کند که محیى دین بودند و احیاگر سنت نبوى که خون شان در صفین ریخته شد: (…کجایند برادران من که راه حق را سپردند و با حقّ رخت به خانه آخرت بردند؟ کجاست عمّار؟ کجاست پسر تَیهان و کجاست ذوالشهادتین و کجایند همانندان ایشان از برادران شان که با یکدیگر به مرگ پیمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هدیه کردند؟ [پس دست به ریش مبارک خود گرفت و زمانى دراز گریست, سپس فرمود:] دریغا! از برادرانم که قرآن را خواندند و در حفظ آن کوشیدند, واجب را برپا کردند, پس ازآن که در آن اندیشیدند. سنت را زنده کردند و بدعت را میراندند…)10 ییا حضرت على(ع) وقتى که سخن از حضرت حجّت به میان مى آورد, احیاگرى را از ویژگیهاى آن وجود مقدس مى شمارد: (ویُحیى میِّتَ الکتاب والسُّنَّة).11 و آن چه از کتاب و سنت مرده است, زنده فرماید. احیاى دین, رسالتى است بر دوش عالمان و آگاهان. چه در زمان حضور و نورافشانى امامان(ع) و چه در زمان غیبت, این وظیفه باید پاس داشته شود. سنت باید از هر گزندى در امان بماند. از تفسیر غلط, برداشتهاى نادرست, واژگونه معنى کردن, به فراموشى سپردن و در غبار جهل و دروغ و کینه آن را فرو پوشاندن و از مدار زندگى خارج کردن. پس از پیامبر(ص) تا روزگار على(ع) کسانى دست به کار شدند و سنت را میراندند و از حیات بخشى و روشنایى دهى بازداشتند و نگذاشتند مشعل زندگیها شود و آب حیات به جانها فرو ریزد. در این مدت کوتاه چنان غباراندودش کردند و به طاق نسیان اش گذاردند که گویى سنتى نبوده و چنین چلچراغى در شبستان مسلمانان نور نمى افشانده است. چنان فراموش شد و مُرد و از صحنه زندگى خارج شد که براى احیاى آن فرزندان رشید اسلام, با هم پیمان مرگ بستند و سرهاشان را هدیه کردند. دین, همیشه و در همه حال, در همه زمان و در هر مکان, نیاز به احیاگر دارد, هرچه از صدر اسلام دورتر شویم, احیاگران بیش تر باید به آوردگاه وارد شوند و با ایثار جان خویش به احیاى دین قد افرازند. این وظیفه شیعه است. وظیفه کسانى که پرچم پیروى از ولایت و امامان را برافراشته اند و خود را شیعه آنان مى نامند. شیعه; یعنى اهل خطر. شیعه یعنى کسى که همیشه و در همه حال با آفتها و آسیبهایى که سنت و قرآن را مى میراند و از مدار زندگى خارج مى سازد, به مبارزه برمى خیزد و در این راه, از هیچ تلاشى دریغ نمى ورزد و حاضر است, جانش را فدا سازد. عالمان شیعى و حوزه هاى شیعى باید در احیاگرى پیشاهنگ باشند و خود را همیشه طرف این خطاب امام رضا(ع) بدانند که به یکى از شیعیان فرمود: (أحیوا اَمْرَنا) حوزه هاى شیعى باید به گونه اى سازمان دهى شوند و سامان بیابند که احیاءگر امر ولایت امامان باشند و کسانى را در گاهواره خود بپرورانند که براى احیاگرى و آفت زدایى از ساحت سنت و قرآن و احیاى امر امامان, سر از پا نشناسند, خطر کنند و از دیو و دد نهراسند و اسیر پندارها و اندیشه هاى باز دارنده, غلط و راه بند نشوند و در هر حال و هر زمان بتوانند فرمان امام رضا(ع) را به زیباترین وجه به پا دارند; یعنى زیباییهاى کلام امامان را, سیرت و حقایق آنان را براى مردم بگویند که این زنده کردن ولایت آن بزرگواران است. ناگفته نماند, این که مى گوییم احیاى دین, احیاى سنت, احیاى قرآن, یعنى احیاى فکر دینى خودمان. احیاى فکر دینى جامعه اسلامى. فکر دینى ما وقتى پایین, در سنگلاخ تحجر گرفتار آمده باشد و هیچ نشانه اى از حیات, شور و شادابى دینى در آن نباشد, مرده است. باید چاره اى براى فکر مرده و یا نیمه بیدار و نیمه خواب خودمان بیندیشیم. چه کنیم که فکر دینى زنده شود و از خواب گران برخیزد. با فکر خواب, با فکر مرده, نمى توان دین را احیا کرد, بلکه فکر مرده, با برداشتهاى مرده و بى روح خود, دین را به محاق مى برد و فکر و اندیشه را از پیوند با حقیقت دین که هیچ گاه حیات خود را از دست نمى دهد, باز مى دارد. حقیقت دین زنده است, آن چه که دچار آسیب مى شود فکر دینى ماست. فکر مرده است که دین را در غبار کهنگى فرو مى برد. به گفته استاد شهید: (دین زنده است و هرگز نمى میرد. یعنى آن حقیقت دین, قابل مردن نیست, چیزى در اجتماع قابل مردن و یا منسوخ شدن است که یک اصل بهترى بیاید جاى او را بگیرد. مثلاً هیئت بطلمیوس, یک اصل علمى بود, یک مدتى در دنیا زنده بود, بعد حقایق دیگرى و اصول دیگرى در هیئت و آسمان شناسى پیدا شد, هیئت بطلمیوس را از بین برد. نظریه انباذ قلس در طبایع اربع و عناصر اربع مرد. حقایق دین و اصول کلى که دین ذکر کرده است, هرگز مردنى نیست. آن چیزى که مى گوییم مى میرد ـ اگر در زبان خود دین وارد شده است که قرآن, یا سنت مى میرد ـ معنایش این است که در میان مردم مى میرد. فکر مردم درباره دین, فکر مرده اى است. مقصود ما این است و الاّ دین, خودش در ذات خودش, نه مى میرد و نه مردنى است.)12 وقتى فکر از دین جدا افتاد و در حوزه دین, زیر نظر اسلام شناسان و عالمان دقیق اندیش به تکاپو در مقوله هاى دینى نپرداخت و دین از ساحت زندگى, فکر, اندیشه و اندیشه ورزى کوچید و به جاى دین و معنویت ناب, خرافات و اخلاق و رفتار قلندرى و مرجئه گرى, رواج یافت, فکر دینى, آن فکر دینى که مایه سعادت و خوشبختى و زندگى شرافت مندانه و دمیدن روح آزادى و آزادگى و برداشتهاى ناب از دین است, مى میرد و به جاى آن فکرى میدان دار مى شود که آن چه را به نام دین عرضه مى کند, دین نیست, دین وارونه است. آن چه که باید مایه بیدارى و حیات بشود, شگفت این که مایه خواب و مردگى فکر و اندیشه دینى مى شود و انسان مسلمان و شیعه و محب اهل بیت را از عمل به دستورها و فرمانها باز مى دارد و جاى این که پیروان دین و شیعیان را به عمل به دین برانگیزاند, انگیزه عمل را از آنان مى گیرد. (در مسأله ولایت و امامت, طرز فکر ما به صورت عجیب و معکوس در آمده است. آیا این عجیب نیست که ما مقتدایانى مثل اهل بیت پیغمبر داشته باشیم, على ابن ابى طالب داشته باشیم, حسن بن على داشته باشیم, حسین بن على داشته باشیم, زین العابدین داشته باشیم و همچنین سایر ائمه(ع), آن گاه به جاى این که وجود این پیشوایان, محرک ما و مشوّق ما باشد به عمل, وسیله تخدیر ما و تنبلى ما و گریز ما از عمل شده است. تشیع و دوستى اهل بیت پیغمبر را وسیله قرار دادیم براى این که از زیر بار اسلام بیرون بیاییم. حالا ببینید این فکر, چقدر مسخ شده است.)13 نه تنها امامت, که توحید, نبوت, اعتقاد به قیامت و تمام دستورهاى دینى در فکر ما تغییر شکل داده و مسخ شده اند. این جاست که نقش عالم دینى روشن مى شود. او باید به پا خیزد و فکر دینى را احیا کند و در نگاه ما دگرگونى پدید آورد و نگذارد آن چه از دین نیست و ربطى به دین ندارد, جاى آموزه هاى حیات بخش آن را بگیرد. نگذارد توکل, زهد, تقوا و ده ها مقوله, گزاره و آموزه اسلامى مسخ شده, جاى توکل, زهد, تقوا و… اصیل و ناب و تکامل بخش اسلام را بگیرد و تلاش ورزد فکر مرجئه را که در روزگارى رودرروى شیعه قرار داشت, از ساحت اندیشه و عمل شیعى بتاراند و از ذهن و فکر شیعه این اندیشه را بیرون کند که اصل ایمان است, عمل کردى کردى, نکردى, نکردى. به على عشق بورز, به حسین علاقه مند باش, در عزاى حسین گریه کن و… اگر کارنامه ات سیاه سیاه باشد, در قیامت, در بارگاه ربوبى روسفید خواهى بود. اینها و مانند اینها بدعت است و از دین نیست و اندیشه و فکر گروه هاى معارض شیعه که متأسفانه به ذهن و فکر شیعه راه یافته است و شیعه را از مکتب اهل بیت که عمل به اسلام و دستورها و آیینهاى آن گوهر و هسته اصلى آن را شکل مى دهد, دور کرده است. استاد شهید, در جاى جاى آثار خود در برابر این اندیشه هاى خرافى, بازدارنده از عمل به اسلام و رشد و بالندگى جامعه مى ایستد و به جامعه دینى هشدار مى دهد و از حوزه هاى دینى و عالمان آگاه مى خواهد چاره اى بیندیشند و از این حالت رکود و مردگى به درآیند و به اصلاح فکر دینى همت گمارند: (فکر دینى ما باید اصلاح شود. تفکر ما درباره دین غلط است, غلط. به جرأت مى گویم از چهار تا مسأله فروع, آن هم در عبادات, چندتایى هم از معاملات, از اینها که بگذریم, دیگر فکر درستى ما درباره دین نداریم. نه در این منبرها و در این خطابه ها مى گوییم و نه در این کتابها و روزنامه ها و مقاله ها مى نویسیم, نه فکر مى کنیم.)14 تا هرگاه بر مدار فکر غلط از دین بگردیم و از مدار قرآن و سنت و رهنمودهاى ائمه اطهار خارج باشیم در ردیف عقب مانده ترین ملتها خواهیم بود. این عقب ماندگى نه تنها در عرصه علم, صنعت و نوآورى خود را مى نمایاند که در تار و پود اخلاق و رفتار, انسانیت و معنویت ما نیز, هر روز بیش از پیش چهره کریه خود را آشکار مى سازد. دین وارونه, فکر دینى مرده, زنگار گرفته و پوسیده, واپس گرایى مى آورد, جلوى نور خرد و پرتوافشانى عقل را مى گیرد و انسان را از هرگونه نوآورى, آفرینندگى و میدان دارى باز مى دارد و زمینه را براى آفتها و آسیبهاى گوناگون فکرى و اجتماعى مهیا مى سازد. این که جامعه ها و کشورها و سرزمینهاى اسلامى آفت زده اند و دچار آسیبهاى جدّى و ویران گر, از این روست. کشورها و سرزمینهاى اسلامى, پیش از آن که گرفتار استعمار کهنه و نو بشوند, فکر دینى زنگار زده و از کار افتاده, راه را براى استعمار هموار ساخت. مسلمانان چون از دین ناب و فکر دینى راه گشا کناره گرفته بودند, استعمار توانست به آسانى بر آنان بتازد و تار و پودشان را از هم بگسلد. استعمار به دروازه هاى فرو ریخته, سرداران و سربازان افسرده و گرفتار اوهام و عالمان, و باروبانان خرافه پرست و از نور خرد و دین بى بهره تاخت. (سیاستِ حاکم بر جهان ـ یا بر نیمى از جهان ـ مى خواهد که اسلام, نه بمیرد و نه زنده بماند. به حالت نیم مرده و نیم زنده بماند…. بلوک غرب, فکرش این است که اسلام را به حال نیم زنده و نیم مرده نگه دارد; یعنى همین که هست. این وضعى که الآن هست, حفظ بکند. نه بگذارد از بین برود, نه بگذارد, درست زنده شود…. البته این را هم نمى خواهم بگویم و شما را به غلط بیندازم که استعمار و استثمار ما را به این حالت درآورده است. نه. ما قبلاً به این حالت درآمدیم. آنها ما را امروز به این حالت نگه مى دارند و علت مبقیه ما هستند و الاّ ما قبل از این که استعمار و استثمارى بیاید, افکارى از نواحیى, تدریجاً, در ما پیدا شده, ما را به این حالت این طورى درآورد.)15 راه چاره احیاگرى است, درافتادن با بدعتهاست و سرلوحه کار قرار دادن این روایت شریف: (اذا ظهرت البدع فعلى العالم اَن یُظهِرَ عِلمَه و الاّ فعلیه لعنة الله.) این روایت شریف, وظیفه و رسالت عالمان دین را به روشنى بیان مى کند و راه بر هر عذر و بهانه اى مى بندد. حوزه هاى دینى, باید در برنامه درسى خود, بدعت شناسى را بگنجانند و طالب علمان را به این دانش آشنا سازند. بدعت, نه هر فکر و اندیشه نو, راه گشا و یا فرضیه, طرح و پیشنهاد در خور بحث. بدعت, آن چیزى است که جزو دین نیست, ولى جامه دین پوشیده, نام دین به خود گرفته, به گونه اى که مردم مى پندارند از دین است. هر اندیشه اى که انسان مسلمان را به بى عملى, رکود, بى انگیزگى, واپس گرایى بکشاند و چهره اى کریه و وارونه از اسلام عرضه بدارد و راه را بر نور خرد ببندد, بدعت است. فکر دینى مرده, فکر و اندیشه اى که عمل را از کار بیندازد و اسلامیان را در عمل به فرمانها و دستورهاى اسلام سست کند; یعنى به اندیشه و فکر انحرافى مرجئه میدان بدهد, جهاد و امر به معروف و نهى از منکر و ده ها فرمان و دستور و حکم عزت آفرین را در بین مسلمانان کم رنگ کند و یا از دور خارج سازد, بدعت است. (اگر بدعتها پیدا بشود (بدعت یعنى آن چیزى که جزء دین نیست, ولى نام دین به خودش گرفته است و مردم خیال مى کنند مال دین است) اگر بدعت ظاهر شد در میان مردم, بر داناست که اظهار بکند و بگوید. این حدیث شریف, وظیفه احیاى دین را که در درجه اول بر عهده طبقه علماست, بیان مى کند. از راه مبارزه با بدعتها و تحریفها.)16 پیش بینى نیازهاى فکرى آینده جامعه اى به کمال مى رسد و رشد مى کند و به اوج تعالى دست مى یابد که از نیروها, نخبه ها و مغزها, دانشوران, راهبران و رائدهایى برخوردار باشد که دقیق و همه سویه, آینده را پیش بینى کنند: جامعه براى پیمودن راه ها و پشت سر گذاردن گردنه هاى دشوار گذر, چه نیازهایى دارد, چه ابزارى باید تهیه ببیند, چه ره توشه فکرى همراه باید داشته باشد و چه خطرهایى ممکن است گریبان گیرش شود. اسلام براى جامعه اى که بر آموزه ها و دستورها و قانونهاى آن بنا مى شود, دچار ایست و رکود نشود, سفارشهایى به پیروان خود کرده است و از آنها خواسته که سرنوشت سرانجام قومهاى گوناگون را مطالعه کنند و از آن چه بر سر آنها آمده درس بگیرند و حال و زندگى کنونى خود را به گونه اى سامان دهند که سرنوشت آینده شان نیز, نیک رقم بخورد. آنان که از گذشته خود و ملتها خوب درس گرفته اند و حال را و زمانى که در آن روزگار سپرى مى کنند, خوب مى شناسند, از عصر و زمان و اقتضاهاى زمان خود, درک درستى دارند, مى توانند آینده را پیش بینى کنند و هشیارانه و دقیق به استقبال آینده بروند. عالم دینى در فرهنگ اسلامى, افزون بر تک تک مردم که باید سطح آگاهى و دانش خود را بالا ببرند و از زمان حال و آینده درک درستى داشته باشند, به گونه خاص, به خاطر جایگاهى که دارد, وظیفه دارد با شناخت و درک نیازها و اقتضاهاى زمان حال, به پیش بینى نیازهاى فکرى آینده بپردازد و خود را و جامعه علمى را براى رویارویى درست, حساب شده, دقیق, آگاهانه و عالمانه با رویدادهاى فکرى, جریانهاى فکرى و طوفانهایى که ممکن است به رویارویى سختى با فکر دینى برخیزند, آماده کند. عالم, در فرهنگ دینى, یعنى چراغ راه, رائد, پیشاهنگ, باروبان و طلایه دار و پیشاهنگ کاروان مردم باورمند. عالم, در فرهنگ اسلامى, کسى است که مردم را به سوى زندگى سرشار از معنویت ره مى نماید و از خطرهاى راه مى گوید و از رهزنان فکر و معنویت که در کمینگاه ها کمین کرده اند. چنین کسى, به خاطر جایگاهى که دارد, رسالتى که بر عهده اوست, مردمانى که سرنوشت شان بدو سپرده شده, بیش از هر کسى باید هشیارى به خرج دهد, پیرامون را بنگرد, زمان حال را دقیق در بوته پژوهش بگذارد و زیر و بم آن را مطالعه کند, حرکتهاى کوچک و بزرگ را زیر نظر بگیرد, جریانهاى فکرى را یک به یک وارسد و از مطالعه اندیشه هاى گوناگون, گرایشهاى جورواجور, نیازهاى فکرى جامعه دینى خود را پیش بینى کند و آینده را در آیینه زمان ببیند. یعنى زمان, چنان در نگاه و چشم اندازش روشن و شفاف باشد که به گونه آیینه, آینده فکرى در آن بازتاب روشنى بیابد و در آیینه زمان, آینده را ببیند. از رسالت حوزه هاست که تمام توش و توان خود را به کار بندند و از همه تواناییها استفاده کنند که به قله رشد فکرى دست بیابند. حوزه ها باید از همه تواناییها, ابزار, تاریخ گذشته و دگرگونیهاى سیاسى, اجتماعى و فکرى گذشته و حال کمک بگیرند, تا به پایه اى از تعالى فکرى, علمى و سیاسى دست بیابند که بتوانند عالمانى در دامن و گاهواره خود پرورش دهند که به گونه علمى و دقیق, آینده فکرى را در آیینه زمان ببیند و جامعه خود را براى چنان آینده اى مهیا سازد. در نگاه شهید مطهرى جامعه رشدیافته, جامعه اى است که قدرت پیش بینى داشته باشد. یعنى معیار رشدیافتگى جامعه در قدرت پیش بینى آینده است: (رشد انسان از نظر گذشته و ماضى, همان است که قبلاً اشاره شد, یعنى آگاهى به سرگذشت و تاریخ خود و بهره بردارى از امکانات تاریخى. اما از نظر آینده و مستقبل, عبارت است از قدرت پیش بینى آینده; یعنى حوادث آینده را پیش بینى کردن. به عبارت دیگر بر زمان سوار شدن و هدایت و رهبرى زمان را براساس قوانین و سنتى که بر زمان و تاریخ حاکم است, بر عهده گرفتن. نمونه اش را کم و بیش, در میان بعضى ملل پیشرفته مى بینیم که چگونه حوادث را پیش بینى مى کنند. پیشاپیش به استقبال حوادث مى روند و حتى الامکان, حوادث را تحت ضبط و کنترل خود قرار مى دهند. به استقبال آینده رفتن و آن را تحت کنترل درآوردن, که علامت رشد اجتماعى است, فرع بر این است که انسان آینده را پیش بینى کند. البته پیش بینى علمى; یعنى براساس قوانین علمى, نه پیش بینى از قبیل پیش بینیهاى غیب گویان.)17 البته پیش بینى آینده و قدرت یافتن براى این مهم, بستگى بر سوار شدن بر موج زمان حال دارد و آگاهى از زمان و نیازها و اندیشه جارى و سارى در بدنه فرهنگ و روح و روان مردم و اندیشه هاى اثرگذار و دگرگونى آفرین. عالمانى مى توانند به رسالت خود عمل کنند و رویدادهاى فکرى و سیاسى آینده را پیش از آن که چتر بگسترانند و جامعه را دستخوش امواج خود قرار دهند, دریابد, که اکنون در باروى بیدارى قرار گرفته باشد: (پیش بینى علمى آینده, فرع بر شناخت عوامل زمان حال است. به عبارت دیگر, فرعِ شناخت مقتضیات زمان است. پس پیش بینى آینده, فرع بر شناختن زمان حال است. پس شرط رشد, شناختن زمان و مقتضیات آن است. مردمى که عصر و زمان خود را به درست درک نمى کنند و نمى شناسند, به طریق اولى نمى توانند آینده را پیش بینى کنند و تحت ضبط و کنترل خود درآورند.)18 این که شیعه ماندگار شد و با این همه فرقه هاى ساختگى و گروه هاى ساخته و پرداخته دست حکومتها و مبارزه تمام عیار حکومتهاى ستم با شیعه, توانست مقاومت کند و در همه ادوار خوش بدرخشد و از رویارویى با اندیشه هاى گوناگون سرفراز به در آید و حق بودن خود را ثابت کند و در هر دوره اى نو بودن خود را جلوه گر سازد, به برکت قدرت آینده بینى ائمه اطهار بود. امامان که در اوج رشد و بلوغ فکرى بودند, آینده جامعه اسلامى و آینده فکرى را پیش بینى مى کردند و با سخنان و رهنمودهاى خود راه آینده را براى شیعیان هموار ساختند و آنان را از نظر فکرى چنان غنى ساختند, که در هر دوره اى در رویارویى با هر جریان فکرى و سیاسى, سربلند و پیروز به در آمدند و عرصه دار فکر و اندیشه در هر دوره اى شدند و مقام و جایگاه والایى در بین مسلمانان یافتند و در روشنگرى و دفاع از اسلام, گوى سبقت را از همگان ربودند. این که شیعیان در پاره اى از برهه ها و دوره ها گرفتار شدند و ره به سویى نمى بردند, به تنگنا افتادند و این گرفتاریها, تنگناها, میراث بر باد دادنها سبب گردید از قافله علم عقب ماندند, با آن که داراى پیشوایان دانا, خردمند و هوشیار بودند, از آن روى بود که از امامان فرمان نبردند و بین آنان و اندیشه هاى والاى امامان جدایى افتاد و دانش آن بزرگواران را چراغ راه خویش قرار ندادند و تلاش نورزیدند خود را به قله دانش و آن مردان دانش و کمال برسانند و از آن گنجینه هاى بزرگ و بى پایان براى شناخت زمان خود و نیازهاى آن و قدرت یابى براى پیش بینى آینده, بهره ببرند. امامان راه هاى برون رفت از هرگونه باتلاق فکرى را به پیروان خود, به همه مسلمانان, نشان داده بودند. اصول کلى رهنمودها و راهنماییهاى آنان در دسترس همگان قرار داشت. هر جمعیتى, بویژه عالمان شیعه مى توانستند از آن اصول کلى, رمزِ چگونه برآوردن نیازهاى زمان خود را و نیازهاى فکرى آینده را دریابند و هیچ گاه سردرگم نمانند و رویدادها نابهنگام و پیش بینى ناشده بر آنان یورش نیاورند و زمامِ امور فکرى, فرهنگى و سیاسى را دست شان بگیرند. شهید مطهرى در رویارویى با کسانى که به بهانه دانستن و نفهمیدن از امر به معروف و نهى از منکر سر باز مى زنند مى گوید: (نمى دانم و نمى فهمم هم عذر شد؟ خدا عقل را براى چه آفریده؟ براى این که بفهمى, موشکافى کنى, بروى کاوش کنى, تحقیق کنى. تو باید از کسانى باشى که نه تنها اوضاع زمان خودت را درک بکنى, بلکه باید آینده را هم بفهمى و درک بکنى.) استاد پس از این فراز, به سخنى از حضرت امیر(ع) اشاره مى کند که آن حضرت مى فرماید: (ولانتخوَّفُ قارِعَة حتى تَحُلَّ بنا.) و از بلایى, تا بر سرمان نیامده, نمى ترسیم. آن گاه در ذیل این سخن مى نویسد: (مردم ما نادان شده اند; بلایایى را که به آنها رو مى آورد, تا رو نیاورده, تشخیص نمى دهند. پیش بینى ندارند. باید پیش بینى کنند. نه تنها باید به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند, بلکه باید آن چنان جامعه شناس باشند که مصایبى را که در آینده مى خواهد پیش بیاید, تشخیص بدهند و بفهمند که در پنجاه سال بعد چنین خواهد شد. ولقد آتینا ابراهیم رشدَه.)19 استاد شهید, یکى از ویژگیهاى برجسته قیام امام حسین(ع) که به این قیام در نزد اهل درنگ و دقت شکوهى ویژه بخشیده آینده نگرى و روشن بینى است که سالار شهیدان داشته و در موضع گیریها و سخنرانیها و رویاروییهاى آن بزرگوار با دستگاه اموى بازتاب یافته است: (یکى از چیزهایى که به نهضت حسین بن على(ع) ارزش زیاد مى دهد, روشن بینى است. یعنى حسین(ع) در آن روز, چیزهایى را در خشت خام دید که دیگران در آیینه هم نمى دیدند. ما امروز نشسته ایم و اوضاعِ آن زمان را تشریح مى کنیم, ولى مردمى که در آن زمان بودند, آن چنان که حسین بن على(ع) مى فهمید, نمى فهمیدند.)20 در سیره و سخن دیگر امامان(ع) این روشن بینى به روشنى دیده مى شود. موضع گیریها, تلاشها و برنامه هاى آنان برخاسته از آینده نگرى آنان بود و سرچشمه از توانایى مى گرفت که در شناخت آینده داشتند. به گونه علمى و با آشنایى که با زمان و عصر خود داشتند, مى توانستند آینده را پیش بینى کنند و براى رویارویى با اندیشه ها و جریانهاى فکرى, زمینه را مهیّا سازند و دانش و بینش اصحاب خود را بالا ببرند, تا در برابر موجهایى که از این سوى و آن سوى, با شتاب برمى خیزند, غافل گیر نشوند و مقهور نگردند. امام صادق(ع) به مفضل مى فرماید: (یا مفضَّل لایُفلِح من لایعقل ولایعقل من لایعلم وسوف ینجُبُ من یفهم… والعالم بزمانه لاتهجُمُ علیه اللوابِس) هر آن که خرد نورزد, رستگار نشود و خردورزى بى دانش, ممکن نگردد هر که بفهمد, به زودى نجیب و بزرگوار گردد… هر که به دوران خود, دانا باشد, اشتباه ها و لغزشها بر وى هجوم نمى آورند و دچار حمله غافل گیرانه نمى شود. استاد شهید در شرح جمله: (العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس) مى نویسد: (کلمه (هجوم) بنابر آن چه از المنجد برمى آید, رو آوردنِ ناگهانى و غافل گیر کردن است. مى گوید: هجم یهجم هجوماً علیه: انتهى علیه بغتة. بنابراین بسیار تعبیر عالى و خوبى است. آدمى که در مقابل یک بیمارى, یا یک حمله غافل گیر شود, نمى تواند خوب از خود دفاع کند و همه قدرت خود را به کار ببرد. تعادل فکرى خود را از دست مى دهد. قواى فکرى خود را نمى تواند جمع و جور کند, تا چه رسد به سایر قوا که تحت فرمان دارد.)21 استاد در این جا و پس از آن که واژه هجوم را معنى مى کند و از آن معناى دقیقى ارائه مى دهد که همانا یورش و حمله غافل گیرانه باشد, نقبى به روزگار خود مى زند و از غافل گیر شدن کانونهاى اندیشه ورزى و حوزه هاى دینى و عالمان دینى سخن مى گوید. اعلام خطر مى کند. هشدار مى دهد و بانگ مى زند: همگان بدانند و هشیار باشند اگر کانونها و مرکزهاى اندیشه ورزى و مغزهاى متفکر جامعه دینى ما, در برابر هجوم اندیشه ها و مقوله هاى گوناگون فکرى و مسائل نوپیدا و شبهه ها غافل گیر شوند, هرچند توانا باشند و داراى پیشینه سخت درخشان, نمى توانند از خود دفاع کنند و بى گمان تعادل فکرى خود را از دست مى دهند. جامعه علمى و کانونهاى اندیشه ورزى و مرکزهاى راهبردى جامعه دینى, اگر در برابر یورشهاى فکرى, به هم بریزند و نتوانند از استعدادها و تواناییهاى خود به درستى بهره ببرند, گرفتاریها براى آن جامعه, یکى پس از دیگرى فرا مى رسند و دشواریها و لغزشهاى فراوانى بر روى آن آوار مى شوند و راه هرگونه برون رفتى را مى بندند. جامعه اى که گرداگرد آن را اندیشه هاى مهاجم بگیرند و راه بر هرگونه دفاعى هم بسته باشد, فرو مى ریزد و ناگزیر به مرگ ناخواسته مى باید تن دردهد. پس باید یا تلاش کرد عالم به زمان شد, دردها و درمانها, نیازها و چگونگى برآوردن آنها, دوست و دشمن, جریانهاى فکرى و جایگاه خود را به درستى شناخت و براى آینده هم برنامه ریزى کرد و به دانشهاى لازم براى درنوردیدن راه هاى آینده خود را مجهز ساخت و یا تن به مرگ داد. یعنى دو راه بیش تر فرا روى نداریم: یا قدرت پیش بینى آینده که به شناخت زمان و به دست آوردن آگاهى هاى بسیار درباره جریانهاى فکرى و سیاسى روز بستگى دارد و یا تن در دادن به مرگ و افول و عقب ماندگى و برکنار ماندن از حرکت قافله علم و تمدن. استاد شهید, حوزه هاى دینى زمان خود را گرفتار مى بیند و این گرفتارى را ناشى از آن مى داند که پیش تر چاره اى براى پاسخ گویى, رویارویى, بیان موضع اسلام, اندیشه نشده و ناآشنایى با زمان, زمینه را براى هجوم همه جانبه رویدادهاى اجتماعى و فکرى به حوزه دین و جامعه دینى فراهم آورده است: (ما الآن در مقابل حوادث اجتماعى بزرگى از قبیل اصلاحات ارضى و شرکت زنان در مسائل اجتماعى و بلکه کمونیسم و صهیونیسم قرار گرفته ایم, بدون آن که قبلاً زمان خود را شناخته باشیم و فکر چاره اى کرده باشیم. همیشه خود را در مقابل مسائل رو آورده مى بینیم; لهذا, راهى هم که در این گونه مواقع به نظر مى رسد این است که با یک کلمه (نه) و ابراز مخالفت, قناعت کنیم و مخالفتهاى ما به جایى نرسد و در نتیجه, ضررش براى همیشه, براى عالم اسلام بماند.)22 حوزه هاى دینى و عالمان بزرگ, با تلاشهاى گسترده در به دست آوردن دانش روز, آشنایى با رویدادهاى فکرى و عمل دقیق به سیره رسول خدا و ائمه اطهار باید گامهاى اساسى را در یابیدنِ توانایى فکرى براى پیش بینى آینده بردارند و تمام راه هایى که به این توانایى مى انجامد بپیمایند و از سهل انگارى و این که خدا خودش درست خواهد کرد و یا با گذشت زمان مسائل حل مى شود و… بپرهیزند, تا به حوزه پاسخ گو, همراه با زمان, تواناى براى رویارویى با رویدادها دست یابند, حوزه اى که در برابر شبهه ها, رویدادها, اندیشه هاى نو و مسائل جدید, به مخالفت بسنده نکند و با اداى یک کلمه (نه) نپندارد قضیه اى نماند و شبهه از میان برخاست و به وظیفه عمل شد. این گونه مخالفتها به جایى نمى رسد, نه شبهه اى را حلّ مى کند و نه صاحب فکر و اندیشه اى را قانع و نه سبب پیشرفت دانش و بالندگى فکرى مى گردد. هرگاه و هر زمان عالمانى زمان شناس, رویدادهاى آینده را پیش بینى کرده و سالها پیش مواد و ابزار لازم را براى پاسخ گویى و رویارویى آماده کرده و مردم را به گونه اى آماده ساخته اند, جامعه دینى از رویدادهاى اجتماعى شبهه هاى فکرى, کم تر آسیب دیده است. در مثل از قیام پانزده خرداد42 تا پیروزى انقلاب اسلامى و پس پیروزى, عالمان آگاه و در رأس آن حضرت امام خمینى, با شناختى که از زمان خود داشتند از توانایى که در پیش بینى رویدادهاى فکرى و اجتماعى آینده برخوردار بودند, در گاه یورش شبهه ها, آسیبها و آفتها و پرسشهاى گوناگون غافل گیر نشدند و توانستند بهنگام, پاسخهاى درخور را ارائه بدهند, به همین اندازه جامعه از آسیبها در امان ماند و زمینه براى انقلاب اسلامى آماده شد و با آمادگى لازم عالمان دین و یاران آگاهِ امام, هیچ حرکت دشمن و شبهه آفرینى شبهه آفرینان, نتوانست, اداره کنندگان و رهبرى انقلاب را غافل گیر کند. رویدادهاى گوناگون و رویارویى بهنگام, دقیق و حساب شده امام و رهبرى انقلاب و یاران اندیشه ور, فقیه و آگاهِ دست اندرکار و اداره کننده انقلاب, با رویدادهاى سیاسى و اجتماعى و جریانهاى فکرى, گواه این مسأله است. شهید مطهرى از جمله عالمان آگاه و بیدارى بود که هم زمانِ خود را مى شناخت و نیازهاى فکرى آن را مى دانست و هم تواناى بر پیش بینى رویدادهاى آینده بود. این نکته و برگ درخشان زندگى استاد شهید هم بر زبان یاران و همراهان آن عزیز جارى شده و هم در آثارِ رخشان و ماندگار وى بازتاب یافته است. یعنى مى شود از آثار آن شهید در آورد که چه آگاهانه و بصیرانه زمان خود را مى شناخته و دردها و نیازهاى آن را درک مى کرده و چه پر تلاش و پر تکاپو به دردمان دردها برخاسته است و برآوردن نیازها. آقاى محمدرضا مهدوى کنى از آشنایى استاد شهید با جریانهاى انحرافى و احساس خطر وى براى نهضت اسلامى از سوى این جریانها, چنین گزارش مى دهد: (مرحوم استاد عزیز ما, ظاهراً, در سال52, در مسجد جلیلى منبر مى رفتند. همان موقع بحثى را عنوان کردند: تحت عنوان: (گریز از ایمان و گریز از عمل) آن موقعى که این گونه بحثها در میان جوانها و دانشجویان و حتى در میان بسیارى از روحانیون ما هم, محکوم بود, بحثى به عنوان محکوم کردنِ چپ گرایى و مادى گرى, که استاد از همان روزها, که خیلى از جوانها مى گفتند: آقا ما هدف مشترک داریم و باید با شاه بجنگیم و هیچ حرف دیگرى نباید مطرح شود, استاد همان روز مى فرمود که: هدف مشترک با هیچ غیر مسلمى نداریم. مى فرمود: من احساس خطر مى کنم. هدف ما بیرون راندن شاه نیست, هدف ما پیاده کردن اسلام است و اینها مخالف اسلام هستند, چه آنها که ظاهراً مسلمان اند و چه آنها که با اسلام مخالف اند, با ما هدف مشترک ندارند. حتى یکى از برادران روحانى ما, که خدایش بیامرزد و خیلى احساسى بود و بعد در اثر همین احساسى بودن, به لغزشهایى افتاد, در همان مجلس به من اظهار کرد ـ و حتى به خود مرحوم مطهرى ـ که آقا چه بحثهایى است که شما عنوان مى کنید؟ و به من در خفا مى گفت: آقا مجلس را تعطیل کنید. این آقا کیست که دعوتش کرده اید که بحثهاى انحرافى را مطرح مى کند؟ ولى مرحوم مطهرى گفت: من مى دانم که آینده از ماست و باید صفوف خودمان را از دشمنان مان جدا کنیم که دشمنان ما بعداً طلبکار نشوند و نگویند که ما بودیم انقلاب کردیم. این بینش مرحوم مطهرى بود. مرحوم مطهرى, ده سال آینده را زودتر از همه ما درک مى کردند و ما بعد از او بودیم.)23 استاد شهید, افزون بر دغدغه اندیشه هاى جارى در زمان و این که باید بررسى و در بوته نقد گذارده شوند, دغدغه آینده را نیز داشت و با پیش بینى و آن چه در آیینه زمان, از میان دارى پاره اى از نحله هاى فکرى در فضاى آزاد انقلاب مى دید, هم خود براى آن روز و رویاروییهایى که بین علماى انقلاب و نحله هاى فکرى رخ خواهد داد, چاره اندیشى مى کرد و هم از عالمان دین مى خواست, چاره اى بیندیشند. ایشان, با اشاره به زمان امام صادق و امام رضا(ع) و بحثها و گفت وگوهاى آن دو بزرگوار با رهبران فرقه ها و ادیان و رویارویى با نحله هاى فکرى, مى گوید: (براى نهضت ما نیز چنین آینده اى که در آن بازار عرضه افکار داغ باشد, قابل پیش بینى است. از این رو, لازم است روحانیت, ده ها برابر گذشته, خود را تجهیز کند. روحانیت, احتیاج به تقویت دارد, احتیاج به برنامه و کار منظم و حساب شده دارد. در برابر روحانیون, مردم قرار دارند که به مراتب, بیش تر از گذشته به هدایت و راهنمایى و ارشاد احتیاج دارند. روحانیت باید به سرعت به فکر چاره بیفتد و تا این سیل عظیم به راه نیفتاده است, خود را براى مقابله با آن آماده کند.)24 آن چه را استاد شهید پیش بینى مى کرد, به حقیقت پیوست و انقلاب اسلامى با پرسشهاى جدّى رو به رو شد. اما انتظارى که او از روحانیان و عالمان و حوزه ها داشت, که به گونه سازمان یافته و با برنامه ریزى دقیق و حساب شده به رویارویى شبهه آفرینان برخیزند و به پرسش گران پاسخ درخور دهند و نیازها و خواسته هاى فکرى نسل جوان را با بیان اندیشه هاى ناب اسلامى برآورند و چاره اى بیندیشند, برآورده نشد. البته, عالمان و فرهیختگان و دانش آموختگانِ حوزوى, به گونه فردى, کارهاى با ارزش, درخور و پاسخهاى جدّى و عالمانه اى به پرسشها و شبهه ها ارائه داده اند, ولى در برابر بمباردمان دشمن و شبهه آفرینیهاى گسترده آن و نیازهاى طبیعى, ضرورى و ناگزیر انقلاب, حوزه ها و عالمان دین, هم آوا و هماهنگ, دقیق و سنجیده, در عرصه فکرى و اندیشه ورزى و پاسخ گویى بسیج نشدند و جاذبه و دافعه درخور نیافریدند. برابرسازى شریعت با نیازها و اقتضاهاى زمان مهم ترین و سرنوشت سازترین نقش عالم دین در هر عصر, برابرسازى شریعت با نیازهاست. چرخ زمان, با شتاب مى چرخد و نیازها, آن به آن, دامن مى گسترانند و پاسخ مى طلبند. عالم دین وظیفه دارد به این نیازها, برابر شریعت پاسخ بدهد. یعنى از اصول کلى شریعت فروع را باید درآورد و عرضه بدارد. و از این راه به پرسشهاى بى شمار, با هماهنگ و برابرسازى آنها با اصول ثابت و داراى شمار روشن و محدود, پاسخ مى دهد. (آن چه اسلام آورده است و همواره ثابت است, یک سلسله قواعد است و آن چه وظیفه مجتهدان است که استخراج و استنباط کنند, یک سلسله مسائل است. مسائل متغیر است.)25 استاد شهید در این بخش, یعنى بخش برابرسازى شریعت با نیازها و اقتضاهاى زمان, وظیفه عالمان دین را بسیار گسترده, سرنوشت ساز و مهم ارزیابى مى کند. البته عالمى که نورانیت, صفا و روشن اندیشى خاصى داشته باشد. منظور متخصص و کارشناس دینى نیست که دستِ بالا به خدا و پیغمبر دروغ بندد. خیر. فوق این حرفها مراد است, عدالت کامل, فوق عدالت. کار هر فقیهى نیست که این رسالت بزرگ استنباط فروع از اصول را بتواند بر عهده بگیرد. وظیفه و تکلیف مسلمانان را در هر زمان و مکانى روشن کند. صفا, نورانیت و روشن اندیشى خاصى باید داشته باشد. این حالت, وحى و نبوت و امامت نیست, ولى حالتى است برزخ میان آنها. به سخن امام على(ع) استناد مى جوید که آن حضرت ویژگیهاى عالمى را که شایستگى دارد فروع بى نهایت را, هرچه را که به او عرضه کنند, از اصولى که دین داده است استخراج بکند و تحویل بدهد, چنین بیان مى فرماید: (عبادالله اِنّ مِن أحبّ عبادِ الله الیه عبداً أعانهُ اللهُ على نفسه فاستشعر الحزن و تجلبَبَ الخوف فزهر مصباح الهدى فى قلبه و أعدَّ القِرى لیومه النازل به فقرَّب على نفسه البعید و هوَّن الشدید. نظر فابصر و ذکر فاستکثر و ارتَوى من عذب فرات. سهُلَت له موارده فشرِبَ نهلاً و سلک سبیلاً جَدَداً قد خلع سرابیل الشّهوات و تَخَلَّى من الهموم الاّ همّاً واحداً انفرد به. فخرج من صفة العمى و مشارکة اهل الهوى و صار من مفاتیح ابواب الهدى ومغالیق ابواب الرَّدى. قد ابصر طریقه وسلک سبیله و عرف مناره و قطع غماره و استمسک من العُرى باوثقها و من الحبال بأمتنها. فهو من الیقین على مثل ضَوء الشمس. قد نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور من إصدار کل وارد علیه و تصییر کل فرعٍ الى أصله.)26 بندگان خدا! همانا محبوب ترین بنده نزد خدا, بنده اى است که خدا او را در پیکار نفس یار است, بنده اى که از درون, اندوهش شعار است و از برون, ترسان و بیقرار است. چراغ هدایت در دلش روشن است و برگِ روز مرگش ـ که آمدنى است ـ معین. مرگ دورنما را به خود نزدیک ساخته و ـ ترک لذت را ـ که سخت است, آسان شمرده; و دل از هوس پرداخته. و دیده و نیک نظر کرده. به یاد خدا بوده و کار بیش تر کرده. و از آبى که شیرین است و خوشگوار, آبشخور آن نرم و هموار, به یک بار سیر نوشیده و در پیمودن راه راست کوشیده. جامه آرزوهاى دنیاوى برون کرده; دل از همه چیز پرداخته و به یک چیز روى آورده. از کور دلان به شمار نه و پیروان هوا را شریک و یار نه. کلید درهاى هدایت گردید و قفل درهاى هلاکت. راه خود را به چشم دل دید. و آن را که خاص اوست, رفت ـ و به چپ و راست ننگرید ـ نشانه راهش را شناخت و خود را در گردابهاى گمراهى غرقه نساخت و در استوارترین دستاویز و سخت ترین ریسمانها چنگ انداخت. به حقیقت چنان رسید که گویى پرتو خورشید بر او دمید. خود را در فرمان خدا گذاشت و برگزاردنِ برترین وظیفه ها همّت گماشت. چنانکه هر مشکلى که پیش آید, باز نماید و در آن نماند و هر فرعى را به اصل آن باز گرداند. برابر این سخن بلند امام على(ع) حوزه ها رسالت بس بزرگ و سنگینى بر دوش دارند. بسیار تلاش باید و بسیار زمینه سازیها و برنامه ریزیها و آفت زداییها و اصلاحها و تهذیبها و تزکیه ها که عالمانى از دامن بلند حوزه برخیزند که شایستگى آن را بیابند فروع بى شمار و بى نهایت را از اصولى که دین داده, درآورند و به جامعه و مردمان براى عمل عرضه بدارند. این که امام مى فرماید: (علینا القاء الاصول و علیکم ان تفرّعوا.) ییا: (علینا القاء الاصول و علیکم التفریع.) خطاب به چنین عالمانى است و اینان هستند که وظیفه دارند از اصولى که امامان ارائه داده اند, فروع را استنباط کنند. عالمى که حضرت امیر(ع) ویژگیهاى او را بیان مى کند چراغ هدایت در قلب او نور مى افشاند, براى روز سختى که همه در پیش دارند, توشه برمى دارد, جامه شهوت را از تن خلع کرده و… وقتى به اجتهاد مى پردازد, در حقیقت, در دوره امت ختمیّه, بخشى از وظیفه ها و کارهاى انبیاى پیشین را انجام مى دهد و علم او جانشین وحى مى شود, اصول کلى و ثابت دین, جان مى گیرند و به حرکت درمى آیند. اجتهاد چنین عالمى, نیروى محرکه است. دین را به حرکت درمى آورد و براى هر زمان و هر مکان, حرف جدید و کارگشا دارد و اسلام را با زمان هماهنگ و برابر مى سازد بدون این که نسخى و تبدیلى, انجام بگیرد و یا حلالى حرام شود و یا حرامى حلال بشود و یا حکمى کسى از خودش جعل کند و به (حلال محمد حلال الى یوم القیامة وحرامه حرام الى یوم القیمة) آسیبى وارد بیاید و این اصل ثابت و ابدى که زمان قادر نیست در آن دگرگونى پدید آورد, دستخوش دگرگونى گردد. (این که مى گویند اسلام چگونه خود را با متغیّرات زمان تطبیق مى دهد؟ اسلام, این چنین خود را تطبیق مى دهد, چون زمان قادر نیست اصول را تبدیل کند و تغییر دهد. محال است که زمان بتواند اصول را عوض کند. آن چیزى که زمان آن را عوض مى کند, اسلام در آن نیروى متغیر و متحرک قرار داده است و چیزى که اسلام روى آن ایستاده و مى گوید: حلال محمد حلال… اصول ثابتى است که زمان قادر نیست آن را عوض بکند, آن مدار انسانیت است. اگر یک روزى, انسان از مدار خودش بیاید در مدار اسب و گاو, عوض مى شود.اگر بیاید در مدار جمادات, عوض مى شود, ولى انسان از مدار انسانیت نباید خارج شود. انسان متکامل مى شود, ولى در همین مدار متکامل مى شود. و اصول, همین مدار را مشخص مى کند, خط سیر را معین مى کند.)27 دین اسلام, دین خاتم است, باید با زمان پیش برود. با زمانى که بر مدار درست و دقیق و انسانى در حرکت باشد. هماهنگى و حرکت اسلام با زمان, با هر زمانى نیست. اسلام نمى تواند با زمان انحرافى و خارج شده از مدار انسانیت هماهنگ و هم آوا و برابر باشد. اسلام با انحرافها و کژیهاى زمان درمى افتد و با پیشرفت زمان, به پیش مى رود. اسلام, زمام زمان را در دست مى گیرد و آن را از انحرافها و کژیها به دور مى دارد و هیچ گاه زمام خود را به دست زمان نمى دهد. (چون زمان, قابل انحراف است و همیشه تغییرات زمان, مُصیب نیست. زمان معصوم نیست, تغییراتى که در زمان پیدا مى شود همانهاست که به دست بشر و از ناحیه بشر ناشى مى شود و هرچه که از ناحیه بشر ناشى مى شود, ممکن است [صواب باشد و ممکن است] صواب نباشد, ممکن است تقدم باشد و ممکن است انحراف باشد, ممکن است پیشرفت باشد و ممکن است خطا باشد. اسلام, از طرفى با انحراف زمان شدیداً مبارزه مى کند و از سوى دیگر با پیشرفت واقعى زمان پیش مى رود. نه تنها با پیشرفت زمان پیش مى رود, بلکه زمان را رهبرى مى کند و خودش زمان را جلو مى برد.)28 این وظیفه و رسالت مهم, بر عهده عالمان دین است. این عالم دینى است که با استفاده از توان و ملکه اجتهاد, از اصول کلى ثابت و دگرگون ناپذیر, نیازهاى آن به آن مردمان را برمى آورد و تکلیف مکلفان را روشن مى کند و راه درست و اسلامى را براى آنان مى نمایاند. با این کار و حرکت و استفاده و بهره بردارى از نیروى محرکه دین, دین, آن به آن چهره جدید به خود مى گیرد و هیچ گاه گرد و غبار کهنگى, چهره آن را نمى پوشاند. اسلام اگر, نیروى محرک اش, با اندیشه پرتوان عالمان شایسته دین, همیشه و همه گاه به گردش درآید, نه تنها با گردش زمان به گردش درمى آید و به پرسشهاى انسان جدید, پاسخ جدید مى دهد و گره هاى فکرى وى را مى گشاید و مسیر را براى او روشن مى کند, که به زمان اوج مى دهد و راهبر زمان مى شود و بازدارنده ها را از سر راه زمان برمى دارد. مثالى نو: شهید براى قوه و نیروى محرکه اسلام که اجتهاد باشد و بیرون کشیدن فروع از دل اصول ثابت, مثال نوى مى زند و دامنه بحث برابرسازى اسلام, با نیازها و اقتضاهاى زمان را مى گستراند. روایت مشهورى از پیامبر(ص) نقل مى کند که مى فرماید: (طلب العلم فریضة على کل مسلم) حال کدام علم مراد پیامبر(ص) است. علمى را که پیامبر(ص) فرمود: فراگیرى آن واجب است, چه علمى است؟ هر گروه از علما, علمى را گفته اند: متکلمان: علم کلام, مفسران علم تفسیر, فقیهان علم فقه و… اما غزالى بیانى دارد که استاد شهید, آن را مى پسندد و نقل مى کند: (علمها بر دو قسم است: بعضى از علوم, خودش فى حد ذاته در دین هدف است, مثل معرفة الله که بر هر کسى واجب عینى است. بعضى از علمها هست که خود علم هدف نیست بلکه علم وسیله است. آن وقت هر هدفى از هدفهاى اسلام, که توقف به علم داشته باشد, علم آن هم واجب مى شود.) استاد شهید در این جا این پرسش را طرح مى کند: (آیا ممکن است [که این امر نسبت به ] زمانها فرق بکند که یک علم در یک زمان واجب باشد و در یک زمان دیگر واجب نباشد. در یک زمان واجب باشد و در یک زمان واجب تر باشد. در یک زمان حرام باشد و در یک زمان واجب باشد. آیا همچو چیزى مى شود, یا نه؟) استاد, پاسخ مثبت مى دهد و مى گوید: (بلى, مى شود, زیرا که علم یک واجب مقدمى است و بستگى به آن هدفى دارد که این علم وسیله آن است. آن هدف گاهى براى مسلمین اهمیت پیدا مى کند [و گاهى اهمیت خود را از دست مى دهد] و به هر درجه که اهمیت آن بالا برود, اهمیت علمش هم بالا مى رود. طبیعت شناسى یک روزى واجب نبوده است و یا خیلى واجب ضعیفى بوده است, ولى اسلام دستورى دارد, مثلاً مى گوید: اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة) مى گوید: در مقابل دشمن, حداکثر نیرو را باید داشته باشید. این یک واجب است. این واجبى است که در زمان ما, برخلاف زمانهاى قدیم, روى پاشنه علم مى چرخد, یعنى آن نیرویى که حداکثر نیرو باشد, در عصر ما, جز با علم تهیه نمى شود, قهراً علم آن واجب مى شود.) برداشت استاد از آیه شریفه, بسیار روشنگر است و درس و رهنمود بزرگ براى جامعه و حکومت اسلامى و مردم مسلمان. فراهم آورى بیش ترین نیرو و برخوردارى از توان بالا براى رویارویى با دشمن و دفاع از کیان اسلام و جان, مال, عزت و شوکت مسلمانان, جز با فن آورى بالا و بهره مندى از دانش روز ممکن نیست. از این روى, فراگیرى دانش براى رسیدن به بیش ترین نیرو و توان در برابر دشمن, واجب است و جامعه اسلامى و حکومت اسلامى باید زمینه را براى انجام این فریضه بزرگ فراهم آورد و تمام راه ها را بپیماید تا مسلمانان به این دانش و فن آورى دست یابند و در برابر دشمن بنیان مرصوص بنا نهند. استاد شهید در ادامه این پرسش را مطرح مى کند: (آیا تحصیلات اتم شناسى بر مسلمین واجب است؟) در پاسخ مى گوید: (بلى واجب است. آیا پانصد سال پیش هم واجب بود؟ خیر, این علم مقدِّمى بود و لزومى نداشت. امروز هدف اسلام را این علم تأمین مى کند. بنابراین واجب مى شود. درجه وجوبش چقدر است؟ باید دید درجه (اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة) چقدر است. ممکن است این یک واجبى بشود که در صدر همه واجبات ما قرار بگیرد.) استاد پس از این فراز به نکته دقیقى مى پردازد. براى این که جایگاه عالم دینى و نقش اجتهاد را روشن کند و نیرو محرکه دین را و کارامدى و نقش آفرینى آن را در به حرکت درآوردنِ اصول ثابت و دگرگون ناپذیر بنمایاند, این پرسش را مطرح مى کند: چه کسى باید نظر بدهد درجه وجوب فراگیرى علمى که هدف اسلام را برمى آورد, چقدر است؟ چه کسى باید درجه (واعدّوا لهم ما استطعتم من قوة) را بنمایاند و براى مردم مسلمان و جامعه اسلامى روشن کند؟ چه کسى باید بگوید این واجب در صدر همه واجبات است, یا در صدر نیست؟ و… استاد شهید در پاسخ مى گوید: (همان کسى که امیرالمؤمنین فرمود: مِن اصدار کل وارد علیه و تصییر کل اصل فرع الى اصله. همانى که امام فرمود: علینا القاء الاصول و علیکم بالتفریع. آن کسى که کلیات اسلام را مى شناسد, اصول اسلام را مى شناسد, هدفهاى اسلام را مى شناسد, وسائل را تشخیص مى دهد, مى فهمد چه چیز هدف و چه چیز وسیله است و اهمیت وسیله, بستگى پیدا مى کند به اهمیت هدف, یک روزى مى آید و فتوا مى دهد که امروز فلان علم در درجه اول اهمیت است و بر مسلمین واجب است که آن را تحصیل کنند.)29
راز سازگارى اسلام, با دگرگونیهاى زمان: اسلام, یک سیستم بسته اى نیست. در نهادِ آن, گنجاییها و قابلیتهایى وجود دارد که هماهنگى اصول کلى, ثابت و دگرگون ناپذیر آن را با دگرگونیهاى روزگار ممکن مى سازد. عالم دینى, از این گنجاییها و قابلیتها, مى تواند به بهترین وجه بهره ببرد و پیام دین را در دنیاى جدید و در هر عصر و زمانى بیان کند و هماهنگى دین را با زمان بنمایاند. ساختمان دین اسلام, به گونه اى بنا نهاده شده است که بدون افزوده شدن چیزى بر آن و یا کم شدن چیزى از آن, در هر زمانى مى تواند نقش آفرین باشد و مایه سعادت و خوشبختى بشر گردد و بشر را ازدیو و دد و سرما و گرما برهاند و زمینه را براى تعالى فکرى او مهیا سازد. حال باید دید راز این سازگارى در چیست. چگونه مى شود با این که دین اسلام, داراى قانونهاى ثابت و دگرگون ناپذیرى است, با پیشرفت تمدن و فرهنگ و با دگرگونیهاى زندگى بشر, درخور سازگارى است؟ شهید مطهرى به چند راز و عامل مهم اشاره مى کند که به اسلام این ویژگى را بخشیده اند که با پیشرفتهاى زمان بتواند خود را هماهنگ سازد, بدون این که نیازى داشته باشد که دستورى از دستورهاى خود را کنار بگذارد. 1. فرق گذاردن بین روح و معنى و شکل و قالب: اسلام, بین قلمرو خود, با قلمرو علم, جدایى افکنده است. روح و معنى هدفهاى زندگى را در قلمرو خود قرار داده و شکل و قالب زندگى را در قلمرو علم. دستورها و آیینهاى اسلام, مربوط است به روح و معنى و هدف زندگى. اسلام, تلاش مى ورزد با دستورها و آیینهاى خود, راه رسیدن به هدفهاى متعالى زندگى را نشان بدهد و انسان را از افتادنِ در گردابهاى تباه کننده باز دارد و راه سعادت و فلاح را به او بنمایاند. این کار, از علم برنمى آید. علم, نه مى تواند در روح و معنى و هدفِ زندگى دگرگونى پدید آورد و نه مى تواند راه بهترى را به سوى هدفها نشان بدهد و بگشاید. علم, وسائل و ابزار کامل ترى براى پیمودنِ راهى که به هدفها مى انجامد, در اختیار قرار مى دهد. در شکل و قالب زندگى, دگرگونیهایى پدید مى آورد. علم جامعه هرچه بیش تر دامن بگستراند, فراتر برود, بیش تر اوج بگیرد, قالب و شکل جامعه جلوه اى بهتر خواهد یافت. شکل و قالب زندگى, بستگى تام به دانش بشر دارد. هر اندازه معلومات و اطلاعات گسترش یابد, ابزارها و وسائل زندگى کامل تر مى گردند. (اسلام, با قرار دادن هدفها در قلمرو خود و واگذاشتن شکلها و صورتها و ابزارها در قلمرو علم و فن, از هرگونه تصادمى با توسعه فرهنگ و تمدن پرهیز کرده است. بلکه با تشویق به عوامل توسعه تمدن; یعنى علم و کار و تقوا و اراده و همت و استقامت, خود نقش عامل اصلى پیشرفت تمدن را به عهده گرفته است.)30 اسلام, با کار داشتن و برنامه ریزى کردن روى روح, معنى و هدف زندگى و کار نداشتن روى شکل و قالب زندگى و واگذاردن آن به قلمرو علم, کارى کرده است که برابرسازى قانونها, آموزه ها و دستورهایش, با زمان و پیشرفتهاى عصر, آسان انجام بگیرد. 2. قانون ثابت براى احتیاج ثابت و قانون متغیر براى احتیاج متغیر: بشر, چه در زمینه فردى و چه در زمینه هاى عمومى و اجتماعى, دوگونه احتیاج دارد: الف. ثابت: نظامى که بشر باید به غرائز خود و اجتماع خود بدهد, از نظر اصول و کلیات در همه زمانها یک سان است. ب. متغیر: اسلام درباره نیازهاى متغیر, وضع متغیرى در نظر گرفته است. از این راه که اوضاع متغیر را با اصول ثابتى مربوط کرده است و آن اصول ثابت در هر وضع متغیرى قانون فرعى خاصى را به وجود مى آورد.31 استاد شهید براى روشن کردن موضوع چند مثال مى زند: * در مثال نخست از اصل اجتماعى سخن مى گوید که در اسلام جایگاه ویژه اى دارد و قانون ثابتى است و از احتیاج ثابت و دائمى بشر سرچشمه گرفته است که عبارت باشد از اصل نیرومندى در برابر دشمن: واعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة. این اصل و قانون, هیچ گاه از مدار زندگى انسان مسلمان کنار نمى رود, در هر عصر و مصرى که زندگى کند, باید این اصل را پاس بدارد و از نیرومندى, توانایى و آمادگى رزمى و دفاعى بسیار بالایى برخوردار باشد, به گونه اى که دشمن از دست اندازى به سرزمینهاى اسلامى واهمه کند و به خطر انداختن جان و مال مسلمانان و یا چیرگى بر آنان را در سر نپروراند. پس آن چه ثابت و دگرگونى ناپذیر وهمیشگى است, اصل نیرومندى است: (اما لزوم مهارت درتیراندازى و اسب دوانى [که در فقه به نام سبق و رمایه معروف است و ریشه آن, همان آیه شریفه یاد شده] مظهر یک احتیاج موقت و متغیر است و به تناسب عصر و زمان تغییر مى کند و با تغییر شرایط تمدن, چیزهاى دیگر از قبیل سلاحهاى گرم امروزى و مهارت و تخصص در به کار بردن آنها, جاى آنها را مى گیرد.) * اصل اجتماعى دیگرى که استاد یادآور مى شود اصل مبادله است. اسلام براى مبادله اصولى مقرر کرده, از جمله: (لاتأکلوا اموالکم بینکم بالباطل.) ثروت را بیهوده در میان خود به جریان نیندازید. باید مالى که دست به دست و رد و بدل مى شود, به صاحب ثروت فایده برساند. اگر فایده اى نرساند و ارزش انسانى نداشته باشد و چیزى عاید صاحب ثروت نگردد, دست به دست کردن آن ممنوع است.32 پس اصل مبادله و این که این مبادله, بین دو چیز مفید به حال بشر صورت بگیرد, ثابت است و در هیچ زمان و مکانى در آن دگرگونى پدید نمى آید. مسلمانان باید این قانون را به تمام و کمال در زندگى اجتماعى و دادوستدها رعایت کنند. از آن طرف از این آیه شریفه استفاده شده و در قانونهاى اسلامى, به روشنى آمده که خرید و فروش و مبادله خون و مدفوع, حرام است; چرا؟ چون خون انسان براى بشر مفید نبوده و بهره عاقلانه اى براى آنها انگاشته نمى شده است که جزء ثروت انسان قرار بگیرد و ارزش داشته باشد. حال اگر در زمان و روزگارى, خون و مدفوع براى بشر مفید بود و از آن مى شد بهره عاقلانه اى برد, مانند روزگار ما, که به خاطر دگرگونیهاى پدید آمده و پیشرفت علم و صنعت, از آنها استفاده هاى صحیح و مفیدى برده مى شود, آیا باز هم آیه شریفه:( لا تاٌکلوا اموالکم بالباطل) مبادله و خرید و فروش خون و مدفوع را در بر مى گیرد و آن را ممنوع مى سازد, یا خیر, آیه شریفه گردش بیهوده ثروت را شامل مى شود و آن را باطل اعلام مى کند, این در هر زمان و مکانى مصداقهایى دارد. در گذشته هاى دور, چون خون و مدفوع, ثروت به شمار نمى آمده و گردش بیهوده ثروت بوده, به حکم آیه شریفه از دور مبادله و گردش ثروت و دست به دست شدن مفید ثروت بر کنار بوده, ولى اکنون, چون براى بشر مفید است و از آنها استفاده مفید و درست مى شود, مصداق آیه شریفه به شمار نمى آیند و اکل اموال به باطل نخواهند بود. روشن شد آن چه اصل است و اصالت دارد و اصل ثابت و دگرگون ناپذیر اجتماعى به شمار مى آید که مکان و زمان در آن اثر نمى گذارد, مبادله مفید بین دو چیز است. امّا جامه اى که به تن ممنوع بودن گردش بیهوده ثروت پوشانیده شده و شکل اجرایى اصل (لاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل) است, در هر زمان و مکان چه بسا دگرگونى بپذیرد و چیزى امروز مصداق این اصل باشد و باید از دور مبادله خارج گردد و همان چیز در روز و روزگار دیگر مصداق این اصل نباشد و در دور مبادله قرار بگیرد. 3. مسأله اهم و مهم 4. قواعد حاکمه: لاضرر, لاحرج و… 5. اختیارات حاکم 6. اصل اجتهاد و… ارزیابى و کار دقیق و علمى روى آن چه بر شمردیم از عنصرهایى که دین را در خور سازگارى بازمان مى کند و آن چه را مجال نیافتیم, رسالت عالمان و حوزه هاى دینى است. اگر عالمان دین به دقت به این مهم بپردازند و رسالت خود را در برابرسازى دین بازمان انجام دهند, دین در دنیاى جدید جایگاه در خور و بایسته خود را مى یابد و نغمه ناسازگارى آن با دنیا و عصر جدید از ذهنها زدوده مى شود. فراگیرى پاره اى از دانشهاى نوین رسالت حوزه هاى دینى است که زمینه فراگیرى دانشهاى جدید را براى طالب علمان فراهم کنند. هرچه دامنه دانشهاى جدید در حوزه ها فزونى بگیرد, دین رخشان تر جلوه مى کند. عالم دینى که در روشنایى دانش و آگاهیهاى نوین, به پژوهش در معارف اسلامى مى پردازد, بى گمان, اندیشه روشن تر و در فهم و برداشت از معارف اسلامى و آموزه هاى دینى, دیدى بازتر و دقیق تر خواهد داشت. حوزه هاى دینى براى پاسخ به پرسشهاى روز و شبهه هاى گوناگون عقیدتى, نوپیداى فقهى و معضلهاى فلسفى, که در پاره اى از دانشها مطرح شده, بایستى آمادگى کامل داشته باشند که این آمادگى, بى گمان بدون آگاهى به زبان روز و زبان دانش روز ممکن نیست. امروزه براى روشن گرى و بیان دین در بین آشنایان به دانشهاى روز, فیزیک دانان, شیمى دانان, ریاضى دانان, طبیبان و… نمى توان از کسانى استفاده کرد که غیر از فقه و اصول, آن هم به گونه سطحى, با دیگر دانشها, یا یکى از دانشهاى روز آشنایى ندارند. حوزه هاى دینى چگونه مى خواهند در دنیاى جدید بدرخشند و از دین عالمانه, دقیق, برهانى و منطقى به دفاع برخیزند, در حالى که با زبان و دانشهاى روز آشنایى ندارند. حوزه هاى دینى ما, در گذشته به خاطر آشنایى و خبرگى در دانشهاى روز و دانشهاى رایج زمان توانستند دفاع دقیق و همه سویه اى از دین داشته باشند و در رویارویى با نحله هاى فکرى, ژرفا و شکوه عقیده اسلامى ـ شیعى را بنمایانند. عالمانى که در برهه هاى گوناگون به دفاع از دین و روشنگرى پرداخته و در زمان خود خوش درخشیده و براى آیندگان, با آثار علمى که به جاى گذارده اند, الگو شده اند و مشعل راه, همه و همه, یا سرامد روزگار خود بوده در چیرگى بر گوناگون دانشهاى روز و یا دست کم, بر پاره اى از دانشهاى روزگار خود دستى داشته اند. حوزه هاى دینى باید از گذشته, که عالمان دینى به خاطر چیرگى بر گوناگون دانشهاى رایج زمان, در بناى تمدن اسلامى و شکوه و شکوفانى آن نقش نخست و بنیادینى داشته اند, درس عبرت بگیرند و از رکود علمى به درآیند, تا هم در ساختن و بنیان نهادن تمدن نوین اسلامى نقش آفرین باشند و هم در برداشتهاى خردپسندانه و منطقى از دین, به گسترش دین در دنیاى جدید کمک کنند. حوزه هاى دینى, اکنون دچار انزواى حقارت آمیز علمى شده اند و باید هرچه زودتر از این انزواى حقارت آمیز علمى به درآیند و این, تنها و تنها به تلاش در عرصه هاى علوم انسانى و زدودن نگرشهاى مادى گرایانه از آنها و قرار گرفتن در جایگاه مورد قبول علمى این روزگاران است. از این روست که استاد شهید این رسالت را مقدس مى شمارد و از وظایف اصلى حوزه ها و عالمان و براى آن طرحى ارائه مى دهد که در چند بند آن آمده است: (… آشنایى با علوم انسانى جدید, از قبیل روان شناسى, جامعه شناسى, جغرافى جهانى, تاریخ جهانى, در حدّ بیگانه نبودن. ـ اطلاع بر فلسفه اخلاق, تعلیم و تعلم مکاتب اخلاقى گوناگون قدیم و مقایسه با اخلاق اسلامى, در حد اجتهاد و تخصص. ـ اطلاع بر فلسفه تاریخ و تعلیم مکاتب مختلف این فلسفه و روشن ساختن فلسفه تاریخ از نظر قرآن در حدّ اجتهاد و تخصص. ـ اطلاع بر مکاتب و سیستمهاى اقتصادى جهان و تعلیم و تعلم آن مکاتب و روشن ساختن اصول اقتصاد اسلامى, در حدّ تخصص و اجتهاد. ـ شناخت ماهیت تمدن و فرهنگ اسلامى, توأم با مقایسه با همه تمدّنها و فرهنگهاى دیگر, و روشن ساختن اصالت آن و ممیّزات آن و معرفى روح این فرهنگ. ـ تاریخ ادیان در حدّ آشنایى و بیگانه نبودن و احیاناً در حدّ تخصص و اجتهاد. تعلیم مکتبهاى رایج الحادى معاصر, به صورت بسیار دقیق, از قبیل مارکسیسم, اگزیستانسیالیسم, نهلیسم و غیره و نقد آنها با موازین اسلامى. ـ تعلیم مکاتب حقوقى قدیم و معاصر و مقایسه با حقوق اسلامى به عنوان حقوق تطبیقى. ـ فلسفه تطبیقى بر اساس تعلیم زنده ترین مکاتب فلسفى معاصر و مقایسه با فلسفه اسلامى. منطق طبیعى بر اساس تعلیم روشهاى منطقى جدید, بالخصوص منطق, سمبولیک و مقایسه با منطق اسلامى و…)33 خود استاد به بسیارى از این دانشها, در حدّ تخصص و اجتهاد آگاه بود, از این روى وقتى وارد این مقوله ها مى شد, هم خواننده را با آن فلسفه ها, مکتبها و دانشها آشنا مى ساخت و هم با نارساییها و کاستیهاى آنها و هم با سخن اسلام و برترى آموزه هاى اسلام بر فلسفه ها و مکتبهاى رایج. از باب نمونه در گاه شروع بحث درباره فلسفه اخلاق مى گوید: (مکتبهاى مختلفى براى نشان دادنِ رمز اخلاقى بودن کارها پیدا شده و اظهار نظرها کرده اند. از فردا شب شروع مى کنیم, نظریات این مکاتب را بیان کردن که فلان مکتب مى گوید: رمز اخلاقى بودن در فلان جهت نهفته است, آن مکتب دیگر مى گوید در فلان جهت دیگر و در نهایت امر مى خواهیم رمز اخلاقى بودن را در مکتب اسلام بیان کنیم, ببینیم اسلام رمز این ارزش و علوّ و گرانبهایى را در چه و در کجا مى داند و گذشته از این, ببینیم اسلام [کارهاى اخلاقى را] چگونه توجیه مى کند و این کارها با مکتب اسلام چگونه سازگار است. که البته از همه بیش تر, با این مکتب سازگار است. همچنین مکتبهاى دیگر, مخصوصاً فلسفه هاى مادى, ارزشهاى اخلاقى را چگونه مى توانند توجیه و تأیید بکنند.)34 همچنین استاد شهید,, در نقد مارکسیسم, در بررسى فلسفه تاریخ و بیان دیدگاه ها و ارائه نظر قرآن, در بحث اخلاق جنسى در غرب و اسلام, ده ها مقوله دیگر که به آگاهیهاى بسیار نیاز است و آشنایى دقیق به پاره اى از دانشها, مکتبها و نحله هاى فکرى, استاد آگاهانه, عالمانه و از روى اجتهاد و تخصّص, وارد بحث مى شود. از این روى, هم نقد او از مکتبها و نحله هاى فکرى عالمانه و در خور اعتماد است و هم دفاع او از دین و بیان دیدگاه هاى اسلام در برابر مکتبها و نحله هاى فکرى جهان معاصر, راه گشاست و اهل پژوهش و مطالعه را با ژرفاى اندیشه و دیدگاه هاى اسلامى و به روز بودن آنها آشنا مى کند و مى فهماند اسلام امروز, فردا و فرداها, هرچه دانش پیشرفت کند و عرصه هاى نو را درنوردد, اگر عالمان دین, دقیق و با آگاهى از دانشهاى روز و زبان روز و مکتبها و نحله هاى فکرى, گام به عرصه بگذارند, حرف پیام دارد و نیازهاى فکرى انسان امروز را برمى آورد. بارى, درک پیام اسلام, زبان وحى, زبان قرآن و سنت, در روشنایى علم ممکن است. دانشهاى روز, که حاصل و دستاورد تلاشهاى علمى و خردمندانه مردم هر دوره و روزگار است, به همان اندازه و در همان مقیاس, اگر درست و سنجیده به کار گرفته شوند, میدانهاى جدیدى را فراروى عالمان دین مى گشایند. کلید وحى علم است. بدون علم و حرکت در روشنایى دانش, نمى توان به رمز و راز آیه هاى قرآن پى برد و ژرفاى آنها را دریافت. چگونه ممکن است که در تاریکى جهل, به پیامها و آموزه هاى بسیار دقیق و ژرف قرآن و سنت دست یافت و راه هاى دشوار آنها را پیمود. در قرآن و سنت, درباره آفرینش جهان و انسان, خداشناسى, توحید, شناخت انسان و… جستارها و نکته هایى آمده که هرچه دانش انسان به پیش برود و دامن بگستراند, بهتر و دقیق تر درک مى شوند. راز این که بسیارى از فرقه هاى اسلامى در باتلاق انحراف فرورفته اند و در توحید و خداشناسى سخت بى راهه مى پیمایند, در بهره نبردن از دانشهاى روز و دور افتادن از منبع علم و بیگانگى با کلیدهاى زبان وحى است. ولى پیروان مکتب اهل بیت, چون از نور دانش امامان پرتو گرفته و مى گیرند و به داده هاى علمى روز, با رهنمودهاى روشنگر آن امامان همام, براى فهم قرآن و سنت بهاى لازم داده و مى دهند, رخشان ترین و زیباترین برداشتها را از قرآن و سنت دارند و از توحید و خداشناسى زلال و بى غش بهره مندند. استاد شهید, کلید وحى را علم مى داند که در عین سادگى آن چه از زبان وحى مى رسد, عصاره حقایقى است که تتها از راه علم مى توان به آنها رسید: (در قرآن کریم و هم در کلمات رسول اکرم و ائمه اطهار, صلواة اللّه علیه و علیهم, درباره توحید و اسماء و صفات خداوند, بیانات زیادى است, کسانى که سالها عمر خویش را در علم توحید و معارف الهى صرف کرده اند, مى دانند که گاه به جمله هایى در قرآن, یا نهج البلاغه و غیره برمى خورند که مى بینند یک دریا مطلب در زیر این یک جمله موج مى زند و حال این که همین جمله ها و کلمات, گروهى از اهل حدیث و حنابله و ظاهریون را به تشبیه و تجسیم و الحاد سوق داده است; چرا چنین است چون کلید وحى علم است. آن چه در زبان وحى مى رسد, در عین سادگى و عموم فائده, عصاره حقایقى است که فقط از راه علم مى توان به آنها رسید.)35 در مثالى دیگر درباره دستورهاى اخلاقى اسلام و بستگى فهم و درک آنها به آشنایى با دانشهاى روز و مبانى علمى اخلاقى و روان شناسى مى نویسد: (در قرآن کریم و هم در زبان اولیاء بزرگوار دین حکمتها و دستورهاى اخلاقى زیادى به ما رسیده است, این حکمتها و دستورها, همیشه در دسترس همه بوده و هست, امّا آیا همه مى توانستند و مى توانند این حکمتها را کاملاً از هم بشکافانند و به روح و هدف آنها پى ببرند, بدون آن که دچار انحراف بشوند؟ تا کسى با مبانى علمى اخلاقى و روان شناسى آشنایى کامل نداشته باشد, نمى تواند به روح همین حکمتهاى اخلاقى که در نظر اول ساده مى نماید, پى ببرد و بلکه ارزش واقعى و علو و بلندى این حکمتهاى آسمانى آن گاه بیش تر آشکار مى گردد که آدمى سیستمهاى مختلف اخلاقى که در جهان پدید آمده و احیاناً بعضى با بعضى دیگر از لحاظ هدف و از لحاظ اصول, کاملاً مباین یکدیگر مى باشند بشناسد)36 آن چه اسلام براى بشر آورده و از دستورها و آیینها, که در همه شؤون زندگى آنان گسترش یافته, روى اصل معروف عدلیه, بر اصولى استوارند و بر یک سلسله واقعیتها و حقوق واقعى افراد بشر. بناى کار بر گزاف و تعبد محضِ خالى از هدف گذارده نشده است که راه هرگونه پژوهش و جست و جوى علمى بسته باشد. حال اگر عالمان دین با آن واقعیتها برابر موازین علمى آشنا باشند, بى گمان دستورهاى اسلامى را که از زبان وحى سرچشمه گرفته اند, بهتر درمى یابند و درک مى کنند: (به طور کلى, علم کلید دین است, دامنه معارف و مقررات اسلامى به همه شؤون زندگى بشر کشیده شده است و به طور مسلم در هر قسمتى از شؤون زندگى بشر, اگر با اصول علمى مربوط به آن قسمت آشنا باشیم, بهتر مى توانیم از فیض الهامات دینى بهره مند گردیم…. مبانى حقوقى بشر هم از این قانون مستثنى نیست. حقوق نیز ماننداخلاق و الهیات و غیره, بر یک سلسله مبانى واقعى, متکى است. هر اندازه ما با آن اصول و مبادى بیش تر آشنا باشیم, بهتر مى توانیم به هدف و مقصود دین پى ببریم. اگر با این اصول و مبادى آشنا باشیم, شاید بسیارى از آیات و احادیثى که تاکنون نمى پنداشتیم جزء آیات و احادیث احکام است, در ردیف آیات و احادیث احکام به شمار آوریم.)37 چنین است آیینها و دستورهاى سیاسى, اجتماعى و اقتصادى اسلام. اینها نیز بر یک سلسله اصول و قواعد استوارند که بدون شناخت آنها, نمى توان مراد و مقصود اسلام را فهمید. همان گونه که یک عامى و ناآگاه از حکمت الهى نمى تواند, بسان یک حکیم آشناى با اصول و مبانى عقلى, راز و رمز آیات و اخبار توحیدى را درک کند و بفهمد, یک بى خبر از علوم اجتماعى و دانشهاى روز مربوط به اجتماع و مکتبهاى اجتماعى هم, نمى تواند آیینها و دستورهاى اجتماعى و سیاسى اسلام را درک کند. تلاش در راه برقرارى عدالت اجتماعى عدالت, سنگ بنا و شالوده جامعه توحیدى و اسلامى است. جامعه اسلامى, وقتى جامعه اسلامى است که بر مدار عدالت بچرخد و عدالت بر همه زوایاى آن حکومت کند. هرکس, به آسانى به حق خود برسد و از حقى که دارد, بر حسبِ آفرینش و بر حسبِ تلاشها و تکاپوهایى که مى کند و تواناییها و استعدادهایى که از خود بروز مى دهد, برخوردار شود. عدل, نقطه مقابلِ ستم است. یعنى آن چه فرد استحقاق دارد, از او باز دارند و از او بگیرند. عدل, نقطه مقابلِ تبعیض است. برترى نارواى فردى بر فردى دیگر و با گروهى دیگر. عدل, به جامعه قوام مى بخشد و به کالبد آن حیات مى دمد و هر گزندى را از ساحتِ آن دور مى سازد و نمى گذارد مذابهاى ستم و گناه, جامعه انسانى را به سیاهى و تباهى بکشاند. به فرموده شهید راه عدالت, على بن ابى طالب: (جعل اللّه سبحانه العدل قوام الانام و تنزیهاً من المظالم و الآثام و تسنیة للاسلام.)38 خداوندِ سبحان, عدل را مایه پریایى انسانها و ستون زندگانى آنان, و سبب پاکى از ستمکاریها و گناهان وروشنى چراغ اسلام قرار داده است. همان گونه که در نظام آفرینش همه امور بر عدل استوار است: (بالعدل قامت السموات و الارض) در نظام دین هم, همه امور بر مدار عدل مى گردند, به عدل استوارى مى یابند و عدل مقیاس و تراز است: (در قرآن, از توحید گرفته تا معاد و از نبوت گرفته تا امامت و زعامت و از آرمانهاى فردى گرفته تا هدفهاى اجتماعى, همه بر محور عدل استوار شده است. عدل قرآن, همدوش توحید, رکن معاد, هدف تشریع نبوّت, فلسفه زعامت و امامت, معیار کمال فرد و مقیاس سلامت اجتماع است. عدل قرآن, آن جا که به توحید یا معاد مربوط مى شود, به نگرش انسان به هستى و آفرینش,شکل خاصى مى دهد و به عبارت دیگر, نوعى جهان بینى است. آن جا که به نبوّت و تشریع و قانون مربوط مى شود, یک مقیاس و معیار قانون شناسى است. به عبارت دیگر, جاى پایى است براى عقل که در ردیف کتاب و سنت, قرار گیرد و جزء منابع فقه و استنباط به شمار آید. آن جا که به امامت و رهبرى مربوط مى شود, یک شایستگى است. آن جا که پاى اخلاق به میان مى آید, آرمان آسمانى است. و آن جا که به اجتماع کشیده مى شود, یک مسؤولیت است.)39 چون عدل مدار و مقیاس در قانون و زندگى اجتماعى است و سلامت همه چیز به آن بستگى دارد و بدون آن جامعه مرده است و زندگى سرد و بى روح و انسانها سرگردان, خداوند در قرآن مجید به همه ایمان آورندگان دستور مى دهد, همیشه و همه گاه, پیوسته و دمادَم, برپادارنده عدالت باشند و این حرکت و رستاخیز را, سنت و آیین خود قرار دهند, تا هیچ گاه جامعه دچار رکود نشود و در باتلاق بدى گرفتار نیاید و در چنگ دشمن بى رحم اسیر نشود. (یا ایها الذین آمنوا کونوا قوّامین بالقسط.)40 اى کسانى که ایمان آورده اید, همیشه برپاى دارندگان عدالت باشید. امین الاسلام طبرسى در ذیل آیه شریفه مى نویسد: (اى دائمین على القیام بالعدل و معناه ولتکن عادتکم القیام بالعدل فى القول و الفعل.) همیشه و همه گاه, برپاى دارندگان عدل باشید. بدین معنى که عادت, رویه و سنت شما برپاداشتن عدالت باشد. پیامبران الهى برانگیخته شدند تا این رکن و اساس و پایه جامعه انسانى را برپاى دارند و جامعه انسانى را در پرتو این اصل بلندو انسانى, از مرداب ستم برهانند و هر حرکتى را بر مدار این اصل حیات بخش, زندگى آفرین, رهاننده از هر بدى, زشتى و تباهى, سامان بخشند. مشعل این حرکت, همیشه باید افروخته ماند, چه آن گاه که پیامبران رهبرى حرکت را بر عهده دارند و کاروان انسانها را هدایت مى کنند و چه آن گاه که امامان و عالمان دین. این رسالت هیچ گاه نباید به زمین بماند و مشعل آن فرومیرد که در این صورت, جامعه انسانى را تباهى و تاریکى و سیاهى فراخواهد گرفت و اشرار بر آن چیره خواهند گردید و نیکان از گردونه کارها برکنار خواهند ماند. از این روى خداوند, این مشعل روشنایى آفرین را بر دوش ایمان آورندگان, آگاهان و عالمان قرار داده و به آنان دستور داده است که آن را برپاى بدارند و در هیچ آن از آناتِ زندگى گامى از این راه واپس نکشند که سیره رسول خدا چنین بود: (سیرته القصد و سنته الرشد و کلامه الفصل وحکمه العدل.)41 رفتار او میانه روى در کار است و شریعت او راه حق را نمودار. سخنش حق را از باطل جدا سازد و داورى او عدالت است ـ و ستم را براندازد ـ. قائم آل محمد(ص) نیز به سیره رسول خدا رفتار مى کند: محمدبن مسلم مى گوید: از امام محمدباقر(ع) درباره سیره قائم پرسیدم, فرمود: (بسیرة ما سار به رسول اللّه, صلى اللّه علیه و آله, حتى یظهر الاسلام.) به همان سیره اى که رسول خدا رفتار مى کرد, تا اسلام آشکار گردد و نمود یابد. مى گوید پرسیدم: سیره رسول خدا چگونه بود؟ فرمود: (ابطل ما کان فى الجاهلیة واستقبل الناس بالعدل وکذلک القائم, علیه السلام, اذا قام یبطل ما کان فى الهدنة مما کان فى ایدى الناس و یستقبل بهم العدل.)42 آن چه در جاهلیت بود, باطل کرد و با عدالت با مردم روبه رو شد. قائم نیز چنین رفتار کند. چون پرچم حرکت خود را برافرازد, ناعدالتیهایى که در بین مردم رایج گردیده, از میان بردارد و خط بطلان به روى آنها درکشد و با مردم, با عدالت روبه رو مى شود. عالمان دین نیز چنین وظیفه اى دارند. آنان برابر سیره رسول خدا(ص) على مرتضى(ع) و ائمه اطهار و قائم آل محمد, حق ندارند در برابر ستمها, نابرابریها و ناعدالتیها و پرخورى شکم بارگان و ثروت اندوزان بى درد و مکنده خون انسانها, به یغمابرنده ثروتها, سکوت پیشه کنند و دَم برنیاورند و حال نزار فقیران, تهى دستان, بیچارگان را ببینند و فریاد برنیاورند. این رسالت حوزه هاى دینى است که عالمانى بپرورند, پر دغدغه, حساس و نگران وضع دردمندان. افزون بر یادآورى مدام رسالتهاى مهمى که بر دوش دارند, از آن جمله تلاش و تکاپو براى برقرارى عدالت اجتماعى, برچیدن نظام ستم و نابرابرى و نمایاندن سیره پیامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار, باید به گونه عملى, آنان را با درد و رنج طبقه محروم و ستمدیده آشنا سازند. حوزه هاى دینى, باید تلاش ورزند, تلاش شبان و روزان, همیشه و همه آن, که مکتب اهل بیت احیا شود و سخنان و سیره معصومان, مشعل راه قرار گیرد و طالب عالمان از این چشمه و از این مکتب برپادارنده عدالت, لبالب شوند, تا عدالت را در همه زوایاى زندگى علمى, سیاسى و اجتماعى خود به پادارند و جایگاه آن را پاس بدارند. هم در زندگى اجتماعى بر محور عدالت حرکت کنند و هم در بررسیها و ارائه دیدگاه ها, بر این راه بپویند و عدالت را مقیاس قرار دهند و در سلسله علل احکام, نه در سلسله معلولات: (اصل عدالت از مقیاسهاى اسلام است, که باید دید چه چیز بر او منطبق مى شود. عدالت, در سلسله علل احکام است, نه در سلسله معلولات.نه این است که آن چه دین گفت, عدل است, بلکه آن چه عدل است, دین مى گوید. این, معناى مقیاس بودن عدالت است براى دین. پس باید بحث کرد که آیا دین, مقیاس عدالت است, یا عدالت, مقیاس دین؟ مقدّسى اقتضا مى کند که بگوییم: دین مقیاس عدالت است; امّا حقیقت این طور نیست. این نظیر آن چیزى است که در باب حُسن و قبح عقلى میان متکلمین رایج شد و شیعه و معتزله, عدلیه شدند;یعنى عدل را مقیاس دین شمردند, نه دین را مقیاس عدل. به همین دلیل, عقل یکى از ادّله شرعیه قرار گرفت, تا آن جا که گفتند: العدل و التوحید علویان و الجبر والتشبیه امویان. در جاهلیت, دین را مقیاس عدالت و حُسن و قبح مى دانستند, لذا در سوره اعراف از آنها نقل مى کند که: هر کار زشتى را به حساب دین مى گذاشتند و قرآن مى گوید: بگو [خدا] امر به فحشا نمى کند.)43 عالم دینى, وظیفه دارد, عدالت را در اجتماع به پا دارد, هم با اندیشه و هم با عمل. با اندیشه و فتواهاى عدالت محور خود, عرصه را بر کسانى که به نام دین, ستم را رواج مى دهند و به نابرابریها و بهره کشى دامن مى زنند و روز به روز با اندیشه هاى جامد و جاهلى خود بر دامنه ستم و شکاف طبقاتى مى افزایند, تنگ مى کند و با جهاد و مبارزه آشکار و پنهان با ستم پیشگان و تبعیض گرایان, دست آنان را از جان و مال مردمان کوتاه مى سازد و جامعه را به آوردگاهى بزرگ علیه بیداد دگر مى کند. و به مردم شعور و آگاهى مى دهد که با بیداد در هر شکل و شمایل بستیزند و در راه برپایى عدالت اجتماعى از هیچ تلاش, تکاپو و جان نثارى دریغ نورزند که خاموشى چراغ عدالت, تاریکى و تباهى را در پى دارد. عالم دینى, به خوبى مى داند و آگاه است در جامعه اى که عدالت در کالبد و روح و روان آن جارى و سارى نباشد, از حرکت باز مى ماند, هم در اقتصاد رو به رکود مى گذارد و هم در فکر و فرهنگ و اندیشه ورزى. عالم دینى که در مکتب اهل بیت پرورش یافته باشد و استعدادها و تواناییهایش در چشمه سارهاى این مکتب شکوفان شده باشد, با سخنان و سیره آنان آشناست, مى داند از نگاه و زاویه دید آن بزرگواران, فقر و مسکنت و بى نوایى بینوایان در اثر زراندوزى, بهره کشى و گناه ثروت مندان و بى عدالتى اقتصادى است. از این روى, با برنامه ریزى به فرهنگ سازى علیه ثروت اندوزى ثروت اندوزان بى درد و بهره مندى ناروا و استثمارگرانه آنان از محرومان مى پردازد و راه هاى نظرى را براى اهل عمل و مؤمنان عدالت خواه و خواهان جامعه سالم و به دور از ستم و تبعیض, هموار مى سازد. با عدالت محورى و عدالت مدارى عالمان و صاحبان فتواست که فتواها و دیدگاه ها و برداشتهاى دینى که به ثروت اندوزى و بال و پر گرفتن ثروت مندان مى انجامد, زمینه رشد نمى یابند و جامعه از پذیرش آنها سر باز مى زند. عدالت در اسلام از چنان پایگاه و جایگاهى برخوردار است که در شریعت اسلام, جهاد و مبارزه براى برپایى, برقرارى و گسترش آن واجب است. بر عالمان دینى است که با دمیدن روح عدالت به جامعه و مقدس و واجب نمایاندن جهاد و مبارزه با نابرابریها و ستمها, تقسیم جامعه به تهى دستان و معترضین, اختلاف طبقاتى, مردمان باورمند را به تلاش براى برپایى عدالت اجتماعى و برچیدن نظام ستم و تبعیض, بسیج کنند. بر عالمان دین است که با زراندوزان دژم چهره باشند و از نشست و برخاست با آنان بپرهیزند و همیشه و همه گاه, با زبان و قلم, این گروه تباهى آفرین را از عذاب الیم و آتش دوزخ بیم دهند و آیات قرآنى و سخنان رسول گرامى را بر آنان بخوانند. اگر عالمان دین, همه, به رسالت خود عمل مى کردند و با گناه توانگران, شکم بارگى شکم بارگان, مدام و در همه حال مى ستیزیدند, فاصله طبقاتى در جامعه هاى اسلامى, بویژه سرزمین ما, که افتخار پیروى از مکتب اهل بیت را دارد, چنین رخ نمى نمود و چهره کریه و نفرت انگیز خود را نشان نمى داد. هرگاه عالمان دین به وظیفه و رسالت خود عمل نکردند, در برابر بهره کشى زراندوزان از مستضعفان دم برنیاوردند و یا با آنان در فضاى مسالمت آمیز به سر بردند و بین آنان آشتى و صلح و دوستى برقرار بود, جامعه, جامعه اموى است, نه علوى و چنین جامعه اى روى عدالت را نخواهد دید و باید براى همیشه در مرگ عدالت سیاه بپوشد و مویه کند. چون پناهِ مردمِ ستمدیده, عالمان دین و دانایان امت است و اگر آنان از مسیر حق خارج شوند و به پیمانى که خدا با آنان بسته پاى بند نباشند, کدام قدرت مى تواند آب رفته را به جوى بازگرداند و حق محرومان را از ستمکاران و زراندوزان یغماگر و تباهى آفرین بستاند. این که عالمان دین وظیفه دارند براى برقرارى حکومت اسلامى تلاش ورزند و قدرت را در دست بگیرند, براى به پادارى عدالت اجتماعى است. حکومت ابزار است, نه هدف. خداوند از عالمان و دانایان پیمان گرفته است که ستمکار شکمباره را برنتابند وگرنه به همان دوزخى گرفتار خواهند شد که زراندوزان, بى شک و شبهه, گرفتار خواهند آمد. روى همین پیمان استوار و ناگسستنى خداوند با عالمان است که على(ع) ناگزیر زمام امور جامعه را در دست مى گیرد. (اما والذى خلق الحبّة و برأ النَّسَمَة, لولا حضورُ الحاضر و قیام الحجّة بوجود الناصر. و ما أخذ الله على العلماء أن لایُقارّوا على کظّة ظالم و لا سَغَبِ مظلوم, لألقیتُ حَبلَها على غاربها و سقیتُ آخرَها بکأس أوَّلها. ولألفیتم دنیاکم هذه أزهد عندى من عفطة عنز.)44 به خدایى که دانه را کفید و جان را آفرید, اگر بیعت کنندگان نبودند و یاران, حجت بر من تمام نمى نمودند, و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یارى گرسنگان ستمدیده بشتابند, رشته این کار را از دست مى گذاشتم و پایانش را چون آغازش مى انگاشتم و چون گذشته, خود را به کنارى مى داشتم و مى دیدید که دنیاى شما را به چیزى نمى شمارم و حکومت را پشیزى ارزش نمى گذارم. على(ع) نه به دنبال سلطنت و فرمانروایى بود و نه در پى دنیا, بلکه او به عشق عدالت, و وفاى به پیمان خداوند, جان خویش بر سر عدالت گذاشت و با زراندوزان شکمباره درافتاد و هیچ گاه از در مسالمت و آشتى با آنان درنیامد. عالمان دین وظیفه دارند, در هر زمان و مکان چون او باشند و با زراندوزان به ستیز برخیزند که اینان, به فرموده امام حسن عسکرى(ع) دزدان ثروت و رزق فقیران و ضعیفان اند: (اغنیاءهم یسرقون زاد الفقراء.)45 عالم دینى باید بداند وجود فقر و مسکنت و بینوایى در جامعه, نشان از میدان دارى و جولان زالو صفتان است, همانان که خون محرومان را مى مکند و با شیره جان آنان سفره هاى خود را رنگین مى کنند. عالم دینى وظیفه دارد, با فریادها و هشدارهاى پیاپى خود از کنز جلوگیرى کند و نگذارد ثروت, که خون جامعه است و باید در همه آن, در رگهاى جامعه در جریان باشد در یک جا انباشته گردد و در دست شمارى زالو صفت, خون آشام و ثروت اندوز بى درد, دست به دست گردد: (کى لایکون دولة بین الاغنیاء منکم.) اصلاح دین مردم, بستگى تام و تمام به اصلاح اقتصاد جامعه دارد. نمى شود دین مردم درست باشد, رخشان و بى کم و کاست, اما اقتصاد فاسد و زندگى و معاش مردم متدین در دست گروهى زالو صفت, رباخوار و ثروت اندوز بى درد و بى رحم و به دور از اخلاق و روش و منش انسانى: (زندگى یک واحد و همه شؤونش توأم با یکدیگر است. صلاح و فساد در هر یک از شؤون زندگى, در سایر شؤون مؤثر است. ممکن نیست اجتماعى, مثلاً فرهنگ, یا سیاست, یا قضاوت و یا اخلاق و تربیت و یا اقتصادش فاسد باشد, اما دینش درست باشد و بالعکس.)46 این فراز از سخن شهید مطهرى رسالت حوزه هاى دینى و عالمان دینى را روشن مى کند. عالم دینى اگر درد دین دارد و تلاش مى ورزد مردم در صراط حق گام بردارند, باید نگاه او به دین, نگاه جامع باشد و پاره اى را نگیرد و پاره اى را رها کند. همان گونه که براى نماز, روزه, حج و نکاح مردم دل مى سوزاند و دغدغه دارد که درست انجام بگیرد و هیچ خلل و گسستى در آنها وارد نیاید, رسالت او اقتضا مى کند که درباره اقتصاد مردم هم دغدغه داشته باشد که بر چه مدارى مى چرخد؟ بر مدار عدالت, یا ستم, تبعیض و یا مساوات, بر ثروت ثروت اندوزان مى افزاید و یا بر دامنه فقر, تهى دستى, بینوایى و مسکنت؟ مردم را روز به روز از دین و آیین توحیدى دورتر مى کند و یا به دین و آیین توحیدى نزدیک تر؟ ایثار, همدلى, برادرى, صفا, با هم بودن و در کنار هم بودن را به ارمغان مى آورد, یا جدایى, دشمنى و کینه توزى را؟ اگر عالم دین, دید اقتصاد بر مدار درست و عادلانه نمى چرخد, فاصله طبقاتى را روز به روز, بیش تر و بیش تر مى کند و تهى دستان و ضعیفان را به گرداب خود مى کشد, باید به پا خیزد و این مرداب عفن و لجن زار را از ساحت جامعه بزداید: (وظیفه عالم اسلامى این است که وقتى با جامعه اى رو به رو مى شود که در آن یک عده پر مى خورند و آن قدر مى خورند که از پرخورى ثقل مى کنند و دیگرى آن قدر گیرش نمى آید که شکمش را سیر کند, در چنین شرایطى, بر او واجب است که قیام کند و این شکاف را پر نماید, این اختلاف را از بین ببرد.)47 استاد شهید, از عالمانى بود که در راه دین رسالت بزرگ و احیاى مبانى فکرى عدالت اجتماعى در اسلام, تلاش گسترده و دامنه دارى کرد. هم از نظر نظرى این مهم را سرلوحه کار خویش قرار داد و هم از نظر عملى. او در اوان انقلاب اسلامى به روشنگرى مى پردازد و ماهیت این حرکت بزرگ را به بوته بررسى مى نهد و عوامل اثرگذار و پدیدآورنده آن را با مقایسه با دیگر انقلابها بررسى مى کند و به این نتیجه مى رسد: انقلاب اسلامى ایران با ویژگیهایى که دارد, از سنخ انقلاب پیامبران است, بویژه انقلاب پیامبر اسلام(ص). انقلاب پیامبر اسلام, بیش تر از سوى محرومان پذیرفته شد و کم تر از سوى گروه هاى مرفه. انقلاب اسلامى نیز چنین است, بیش تر از سوى محرومان پذیرفته شد و کم تر از سوى گروه هاى مرفه. چرا؟ (زیرا این اختلاف به سود مستضعفین و در جهت خیر مستضعفین, یعنى در جهت عدالت است. و قهراً چون در جهت استقرار عدالت است, لازم است نعمتهایى که در دست عده اى احتکار شده از آنها گرفته شود و در اختیار آنها که محروم اند قرار بگیرد. طبیعى است که براى آن کس که باید حقش را بگیرد, قضیه هم فال است و هم تماشا. یعنى هم پاسخ گو به فطرتش است و هم چیزى نصیبش شده است. ولى آن کس که باید نعمتها را پس بدهد, البته به فطرتش پاسخ مى گوید, ولى باید پا روى مطامع اش بگذارد. از این جهت براى این فرد پذیرفتن نظم تازه بسیار مشکل است و درست به همین دلیل, میزانِ موفقیت در میان این طبقه کم است.)48 این تحلیل و این نگاه, در روزگارى که هر گروه و نحله فکرى تحلیلى از انقلاب مردم ایران براى جوانان ارائه مى دهد و هدفى را براى انقلاب ایران ترسیم مى کند, بسیار راه گشا بود و دفاع عالمانه در محفل عالمان و فرهیختگان و دانشگاهیان, از انقلاب اسلامى و بیان دقیق خاستگاه و جهت گیرى انقلاب اسلامى ایران. شهید در مدت کوتاهى که پس از پیروزى انقلاب اسلامى در قید حیات بود, به رسالت خود عمل کرد و در راه برقرارى و برپایى عدالت اجتماعى گامهاى اثرگذار و بسیار مهمى برداشت که بخشى از کارنامه درخشان آن شهید عزیز در آثارى که از ایشان به جاى مانده بازتاب یافته است که اگر دقیق این جستارهاى به جاى مانده بازشکافى شوند, مشعل راهى خواهند بود براى عالمان و طالب علمان و حوزه هاى دینى که آهنگ آن دارند پرچم عدالت را همه گاه افراشته نگهدارند. شهید مطهرى تنها به بیان و تحلیل عدالت اجتماعى بسنده نکرد, بلکه براى پر کردن فاصله طبقاتى در جامعه, طرح و پیشنهادهایى هم ارائه داد, از جمله: 1. مصادره داراییها, نعمتها و ثروتهایى که در دست مرفهان انباشته شده به سود صاحبان اصلى و طبقه محروم. 2. مصلحتهاى کوچک تر را فداى مصلحتهاى بزرگ تر کردن. به این بیان فقیه و حاکم شرعى وقتى مى بیند, تعدیل ثروت و پر کردن فاصله هاى طبقاتى در برهه اى ممکن نیست مگر به وضع مالیات تصاعدى, مى تواند این کار را انجام دهد: (وضع مالیات, یعنى به خاطر مصالح عمومى, قسمتى از اموال خصوصى را جزو اموال عمومى قرار دادن. اگر واقعاً نیازهاى عمومى اقتضا مى کند که باید مالیات تصاعدى وضع کرد و حتى اگر ضرورت تعدیل ثروت اجتماعى ایجاب مى کند که مالیات به شکلى وضع شود که از مجموع درآمد; مثلاً فقط صدى پنج آن به دست مالک اصلى برسد و صدى نود و پنج گرفته شود, باید چنین کرد و حتى اگر مصلحت جامعه اسلامى اقتضا مى کند که از یک مالک, به طور کلى سلب مالکیت شود [حاکم شرعى] تشخیص داد که این مالکیت که به این شکل درآمده, غدّه سرطانى است, به خاطر مصلحت بزرگ تر, چنین کارى را بکند.)49 راه هاى نرفته در این مقوله بسیار است و بن بستهایى که باید گشوده شوند و بازدارنده هایى که بر چیدن و برداشتن آنها, شرط و لازمه برپایى و گسترش عدالت اجتماعى است. حوزه هاى دینى و عالمان دین با به کار گرفتن تمام تواناییها و نیروهاى خود و بهره گیرى از اندیشه هاى نو, مى توانند زمینه رشد و شکوفایى عدالت اجتماعى را در جامعه پدید آورند. حوزه هاى دینى, با فرهنگ سازى, زمینه سازى فکرى, ارائه الگوهاى عدالت محور و عدالت گستر, طرح و بیان آیات قرآن در این باب, شرح و بیان نهضت انبیاء براى برقرارى عدالت اجتماعى, سیره پیامبر اسلام(ص) سیره امیرالمؤمنین(ع) و… مهم ترین و بنیادى ترین نقش را مى توانند در برقرارى عدالت در تمام لایه هاى اجتماع, بیافرینند. عدالت, فطرى است, انسان به آن میل, کشش و علاقه دارد, همان گونه که به زیبایى علاقه دارد و آن را دوست مى دارد. حال اگر بشر از آن گریزان است و یا آن را برنمى تابد و یا درباره دیگرى اگر اجرا شود دوست دارد و مورد پسند و ستایش اوست; اما اگر درباره خودش بخواهد اجرا شود, دوست ندارد و… به دلیل این است که انسان به مرحله کمال نرسیده است که باید عالمان دین و مربیان الهى دست به کار تربیت بشر و افراد جامعه خود شوند و آنان را به فطرت خود و موهبتى که در نهادشان قرار داده شده برگردانند و بیاگاهانند. اگر چنین حرکتى انجام بگیرد, یعنى همان کارى که پیامبران با بشر انجام دادند و فطرت خفته او را بیدار کردند, بشر نه تنها از عدالت گریزان نخواهد بود که به آن عشق خواهد ورزید و حاضر خواهد بود براى برقرارى عدالت از جان و مال بگذرد, گرچه منافع اش هم ایجاب نکند. شهید مطهرى در این باب مى نویسد: (اگر مى بینى بشریّت امروز از عدالت گریزان است, هنوز به مرحله کمال نرسیده است. در نهاد بشر, عدالت هست. اگر بشر خوب تربیت شود, اگر زیر دست مربى کامل قرار گیرد, مى رسد به جایى که خودش, واقعاً عدالتخواه بشود, واقعاً عدالتِ جمع را بر منفعت فرد خودش ترجیح بدهد و همین طور که زیبایى را دوست مى دارد, عدالت را دوست داشته باشد.)50 پس داشتن جامعه سالم, نمونه و عدالت محور, بستگى به تلاش مربیان الهى و عالمان ربانى دارد. با تلاش و تکاپوى آنان بشر در مسیر درست گام برمى دارد, نه ستم را بر خود برمى تابد و نه بر دیگران و با علاقه و عشق گام در مسیر عدالت مى گذارد و براى کشاندن مردم به مسیر عدالت به تلاش برمى خیزد. فطرتهاى خفته وقتى بیدار مى شوند که عالمان دینى به رسالت خود عمل کنند و در این راه از هیچ تلاشى دریغ نورزند. انسان عدالت گستر است. فطرت او, او را به عدالت ورزى, عدالت دوستى و عدالت خواهى مى خواند. عالم دینى و مصلح دینى باید در تعلیم و تربیت و در تبلیغ دین از این نیروى محرکه و برانگیزاننده اى که در نهاد انسانها وجود دارد بهره برد و با فنون تعلیم و تربیت و تبلیغ و با باریک اندیشى, ظرافت و هنرمندى تمام, آهنگ و نغمه بیدارى فطرت عدالتخواهانه انسان را بنوازد, تا این نیروى خفته بیدار شود. این روش رسولان الهى بوده است. پیام آنان هماهنگ با فطرت انسانها بوده که چنان جاذبه و بیدارى آفریده است. کار بر عالمان شیعه براى انجام وظیفه و به انجام رساندن رسالتى که بر عهده دارند در باب برقرارى عدالت اجتماعى, بسیار آسان تر است; چون بر جاده هموار باید بپویند. شیعیان چون عدالتخواه هستند گرد شمع على(ع) به طواف برخاسته اند و چون على(ع) مظهر و نهاد عدالتخواهى بود و در راه عدالت وجود مقدس خویش را فدا کرد قبله و آمال شیعیان شده پس شیعه از آغاز تاکنون به عشق عدالت فراز و نشیبها را پیموده و سختیها و رنجها را تحمل کرده و قیامها, حرکتها و خیزشهاى بزرگى را سامان و سازمان داده; از این روى, در هر برهه, زمینه براى خیزش عدالتخواهانه در بین شیعه, با وجود زنده بودن یاد و نام على(ع) و بیدارى فطرت عدالتخواهانه پیروان آن امام همام, مهیاست و این رسالت حوزه ها و عالمان دین است که از زمینه و بستر آماده بهره ببرند و موج عدالتخواهى را برانگیزانند.

دفاع از ستمدیدگان

عالمان دین که وارثان انبیا بشمارند و جانشین رسول گرامى اسلام در بیان احکام و عمل به سیرت آن بزرگوار, دفاع از ستمدیده را باید در همه گاه, سرلوحه کار خویش قرار دهند و این رسالت مهم را به بهتربن وجه پاس بدارند. رسول گرامى اسلام, آیینه تمام نما و الگوى راستین دفاع از ستمدیدگان است. او در برابر دادخواهى ستمدیده بى تاب مى شد و به دفاع برمى خاست و داد مى ستاند و حق ستمدیده را احیا مى کرد و دست ردّ بر سینه ستم پیشه مى کوبید. او در کنار ستمدیدگان بود و به این افتخار مى کرد. با ستم پیشه از هر طیف و گروه, درمى افتاد و با گروهى همراه و هم گام مى شد که شجاعانه و جوانمردانه به یارى ستمدیدگان برمى خاست و از حق آنان دفاع مى کرد. این مرام, سنتِ نیک و جوانمردانه, در زندگى لبالب از صفاى او, تبلور ویژه داشت. همگان او را به این ویژگى مى شناختند و پیش از آن که از سوى خداوند به پیامبرى برانگیخته شود, به این خصلت زیبا نامبردار بود. مردم مکّه, از همه قبیله ها و گروه ها, حتى کسانى که براى داد و ستد و خرید و فروش کالا به مکه مى آمدند, از نوه عبدالمطلب, با این ویژگى نام مى بردند. شرکت آن حضرت در بیست سالگى در حلف الفضول, از آن زیبا رفتاریهایى است که همگان را به ستایش آن بزرگوار واداشت و به روشنى روحیه ستم ستیزى و جوانمردى آن حضرت را مى نمایاند: (مردى از بَنى زُبید کالائى به عاص بن وائل سَهمى فروخت. عاص, کالا را تحویل گرفته بود و بهاى آن را نمى داد. مرد زُبیدى, ناچار بالاى کوه ابوقُبَیس رفت و فریاد برآورد: ییا لَلرِّجال لمظلوم بضاعته ببطن مکّة نائى الحَیِّ والنَّفَر إنّ الحرامَ لِمَن تمَّت حرامته ولا حرامَ لِثَوبَى لابسِ الغَدَر اى مردان (قریش) به داد ستمدیده اى برسید که در داخل شهر مکه کالاى اورا به ستم مى برند. همانا احترام, کسى راست که خود در بزرگوارى تمام باشد و دو جامه فریبکار را احترامى نیست. پس بنى هاشم, بنى مطَّلب بن عبد مناف و بنى زهرة بن کلاب و بنى تیم بن مُرَّه و بنى حارث بن فهر, در خانه عبدالله بن جُدعان تیمى فراهم شدند و پیمان بستند که البته براى یارى هر ستمدیده و گرفتن حقّ وى همداستان باشند و اجازه ندهند که در مکّه بر احدى ستم شود. رسول خدا بیست ساله و به قول یعقوبى از بیست سال گذشته بود که در حِلفُ الفضول شرکت کرد.)51 بر اساس این پیمان مقدس ضد ستم, در روزگار و شهر و سرزمینى که هرکس در پناه قبیله و عشیره خود مى توانست در امن و امان باشد و اگر عشیره و قبیله اى نداشت, هم جانش در خطر بود, هم دارایى اش به غارت مى رفت و هم هرآن ممکن بود ناموس اش را بربایند و شرافت او را بر باد دهند, حق مرد زُبیدى از عاص بن وائل گرفته شد و نیز دخترى را که نُبَیه بن حجاج از مرد خثعمى با زور گرفته بود, به آغوش خانواده اش برگشت. درباره این پیمان از رسول خدا روایت شده که پس از بعثت و هجرت به مدینه فرمود: (لقد شهِدتُ حِلفاً فى دار عبدالله بن جدعان لَو دُعیت الى مثله لَأجَبتُ و مازاده الاسلام الا تشدیداً.)52 در سراى عبدالله بن جدعان در پیمانى حضور یافتم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت مى شدم, اجابت مى کردم و اسلام جز استحکام چیزى بر آن نیفزوده است. حِلف الفضول, با این که پیمان بَس بزرگ, والا و مقدسى بود, در برابر آن چه رسول خدا به بشر از زبان وحى ارزانى داشت و سیره زیبا و رخشان آن بزرگوار, در درازاى عمر, علیه ستم و انظلام, نَمى از یم بود. در برگ برگ زندگى رسول خدا, مبارزه با ستم, دفاع از ستمدیده به چشم مى خورد. رسول خدا جامعه اى را بنیان نهاد که دفاع از ستمدیده, سرلوحه کار مردمان آن جامعه بود. مردم مدینه, انصار و مهاجر, در مکتب رسول خدا, چنان تربیت شده بودند که کوچک ترین ستمى را برنمى تابیدند و در دفاع از ستمدیده, پیشاهنگ بودند و شرکت آنان در نبردهاى گوناگون به رهبرى پیامبر اسلام (ص) براى رهایى ستمدیگان از چنگ ستم پیشگان بود. زیرا آنان خوب مى دانستند که مسلمانى, با دفاع از ستمدیده و فریادرسى, به هم گره خورده است و نمى توان مسلمان بود و ادعاى مسلمانى کرد و به دفاع از ستمدیده برنخاست و به طلب کمک ستمدیده, پاسخ نداد و گره از کار بسته مردمان نگشود. و به خوبى دریافته بودند که باید در کنار ستمدیده باشند, مسلمان, یا کافر, هم گروه و هم قبیله و هم عشیره و یا بیگانه. یاران پیامبر(ص) با الگوگیرى از آن حضرت, چنان بار آمده و تربیت شده بودند که نه ستم مى کردند و نه ستم مى پذیرفتند: لاتَظلمون و لاتُظلمون. جامعه مدنى که پیامبر (ص) با تلاشها و رنجها و خون دل خوردنهاى بسیار و مجاهدتها و از جان گذشتگیهاى شگفت انگیز و افتخارآمیز, بنیان نهاد, بر این شالوده استوار بود که هیچ گاه نه تن به ستم باید داد و نه به کسى ستم روا داشت, نه فریاد کمک خواهى ستمدیده اى را بى پاسخ گذارد و نه باید گذاشت ستم پیشه اى براى ستم و پایمال کردن حقّ و نادیده انگارى آزادى دیگران, مجال یابد و زمینه را مساعد ببیند. باید فضاى ستم شکسته شود. انظلام, به هر شکل آن برچیده گردد و مردم مدینة النبى به گونه اى تربیت شوند و اخلاق و رفتارشان شکل بگیرد که هیچ گاه ستم زمینه رشد نیابد. حکومت ستم, در سرزمین و در بین مردمى خیمه مى افرازد که مردم آن سرزمین زمینه و آمادگى پذیرش ستم را داشته باشند. پیامبر(ص) با رفتار و گفتار خویش, مردم را به این سمت و سو سوق مى داد, به اخلاق, رفتار و منشى که به هیچ روى به ستمکار میدان جولان ندهند, با تن در ندادن خود به ستم, جلوگیرى از تن دادن دیگران به ستم, دفاع از مظلوم, همکارى با هم, در مبارزه با ستم و رهاندن ستمدیده از زیر بار ستم و… مردم, با رفتار و اخلاق خود, گونه حکومت بر خود را تعیین مى کنند. اگر آزاده باشند وزیر بار ستم نروند و از پذیرش هرگونه ستمى سر باز زنند و در دفاع از ستمدیده, هم قول و هم پیمان باشند, حکومت بر آنها دادگرانه و عادلانه خواهد بود و اگر خوگر با ستم باشند و در برابر ستم از خود بازتابى نشان ندهند و فریادهاى ستمدیده را بشنوند و به یارى او برنخیزند, روشن است که ستمگرانه و ناعادلانه سرپرستى خواهند شد. از این روست که پیامبر(ص) مى فرماید: (کما تکونون یولّى علیکم.)53 هر آن گونه که باشید, بر شما حکومت مى شود. رسالتى که رسول اکرم بر دوش داشت از رویارویى با ستم پیشه, دفاع از ستمدیده, تربیت مردم و اصلاح رفتار و اخلاق آنان براى تن در ندادن به انظلام, خداوند پس از آن بزرگوار بر دوش عالمان گذارده و از آنان پیمان گرفته پاسدار این رسالت بزرگ باشند. هم رویارویى با ستم پیشگان را پیشه سازند, هم به دفاع از ستمدیده برخیزند و هم مردم را تربیت کنند و به اصلاح رفتار و اخلاق آنان بپردازند که با ستم خو نکنند و در برابر فریادهاى ستمدیدگان و کمک خواهى آنان بى تفاوت نباشند. عالم دینى وظیفه دارد در برابر کسانى که با رفتار و اندیشه هاى انحرافى خود زمینه ساز ستم مى شوند و به حکومت گرانِ ستم پیشه عرصه جولان مى دهند, بایستند و به اصلاح رفتار و اندیشه هاى آنان بپردازند. عالمان روشن اندیش و آگاه شیعه باید در برابر اندیشه و مسلک قضا و قدر آن گونه که اشاعره مى گفته اند و امویان آن را رواج مى داده اند و در ذهن و فکر شیعیان و در اصل دعوت به ستم پذیرى و سکوت در برابر ستم پیشگان است, از ذهنها و فکرها بزدایند و آثار شوم و نکبت بار این فکر شیطانى و اهریمنى را براى مردم باز گویند. شهید مطهرى در کتاب انسان و سرنوشت, این فکر شوم را عالمانه نقد مى کند و درباره آثار شوم آن مى نویسد: (بدون شک مسلک جبر, آن طور که اشاعره گفته اند, که به کلى بشر را فاقد اختیار و آزادى مى دانند, آثار سوء اجتماعى زیادى دارد; مانند میکرب فلج, روح و اراده را فلج مى کند. این عقیده است که دست تطاول زورگویان را درازتر و دست انتقام و دادخواهى زورشنوها را بسته تر مى کند. آن کس که مقامى را غصب کرده و یا مال و ثروت عمومى را ضبط نموده است, دم از موهبتهاى الهى مى زند و به عنوان این که هر چه به هرکس داده مى شود, خدادادى است و خداست که به مُنعم, دریا دریا نعمت و به مفلس, کشتى کشتى محنت ارزانى فرموده است, بهترین سند براى حقانیت و مشروعیت آن چه تصاحب کرده ارائه مى دهد و آن که از مواهب الهى محروم مانده, به خود حق نمى دهد که اعتراض کند; زیرا فکر مى کند این اعتراض, اعتراض به قسمت و تقدیر الهى است و در مقابل قسمت و تقدیر الهى, باید صابر بود, سهل است, باید راضى و شاکر بود. ظالم و ستمگر از اعمال جابرانه خود به بهانه سرنوشت و قضا و قدر, رفع مسؤولیت مى کند; زیرا او دست حق است و دست حق سزاوار طعن و دق نیست و به همین دلیل, مظلوم و ستمکش نیز آن چه از دست ستمگر مى کشد, تحمل مى کند; زیرا فکر مى کند آن چه بر او وارد مى شود, مستقیماً و بلاواسطه از طرف خداست و با خود مى گوید: مبارزه با ظلم و ستمگرى هم بیهوده است; زیرا پنجه با پنجه قضا افکندن است, و هم ضد اخلاق است, زیرا منافى مقامِ رضا و تسلیم است.)54 عالم دینى وظیفه دارد براى دفاع از ستمدیدگان و ریشه کن کردن ستم از جامعه, راه هاى گوناگون را بپیماید و طرح و برنامه هاى دقیقى عرضه بدارد. او باید افزون بر عمل و پیشاهنگى در ستیز با ستم و دفاع از ستمدیده که بسیار کارساز است و نقش آفرین و برانگیزاننده, آیات قرآنى را در دفاع از ستمدیدگان و مبارزه با ستم, بسان مشعلهاى روشنایى آفرین, فراراه مردم برافروزد, تا مردم مسلمان, همیشه در روشنایى حرکت کنند و از افتادن در تاریکى انظلام و ستم پذیرى در امان بمانند. مردم مسلمان, به پیامبر اکرم, از بُن جان عشق مى ورزند و دوست دارند در روشنایى سیره و سخن آن عزیز, راه زندگى را بپیمایند و در خط روشنى سیر کنند که آن حضرت, در سیره و سخن, براى آنان نمایانده است. از این روى, بر عالمان دینى است که زوایاى سیره آن حضرت را, بویژه در مقوله مورد بحث به درستى باز شکافند. فریضه جهاد و دفاع از مظلوم, مسلمان و غیر مسلمان: از جمله اصول و مقوله و فریضه هایى که باید هم در آیات قرآنى به گونه دقیق روشن شود و هم در سیره نبوى, جهاد است. اگر زوایاى جهاد, دقیق و همه سویه بیان شود, موضع اسلام, که عالمان دین باید پى گیرانه آن را دنبال کنند, درباره وظیفه مسلمانان در برخورد با کسانى که در گوشه و کنار جهان شکنجه مى شوند و در چنگ اهریمنانه ستمگران اسیرند و هیچ راه نجاتى نمى یابند, روشن مى گردد. استاد شهید, عالمانه به روشنگرى درباره آیات جهاد مى پردازد و پس از بررسى آیات مطلق و مقید این باب و حمل آیات مطلق به مقید, از جمله قیدهایى که به آیه: (قاتلوا الذین لایؤمنون بالله ولا بالیوم الآخر…) مى زند, دفاع از مظلوم است: (آیا قید, منحصر به همین است که طرف بخواهد با ما بجنگد؟ یا یک چیز دیگر هم هست؟ آن چیز دیگر این است که ممکن است طرف با ما نخواهد بجنگد, ولى مرتکب یک ظلم فاحش نسبت به یک عده افراد انسانها شده است و ما قدرت داریم آن انسانهاى دیگر را که تحت تجاوز قرار گرفته اند, نجات بدهیم, اگر نجات ندهیم, در واقع به ظلم این ظالم نسبت به آن مظلوم, کمک کرده ایم. ما در جایى که هستیم, کسى به ما تجاوز نکرده, ولى یک عده از مردم دیگر که ممکن است مسلمان باشند, و ممکن است مسلمان هم نباشند, تحت تجاوز قرار گرفته اند (اگر مسلمان باشند مثل جریان فلسطینى ها که اسرائیلى ها آنها را از خانه هاى شان آواره کرده اند, اموال شان را برده اند, انواع ظلمها نسبت به آنها مرتکب شده اند, ولى فعلاً به ما کارى ندارند.) آیا براى ما جایز است که به کمک این مظلومهاى مسلمان بشتابیم, براى نجات دادن آنها؟ بله, این هم جایز است, بلکه واجب است, این هم یک امر ابتدایى نیست, این هم به کمک مظلوم شتافتن است, براى نجات دادن از دست ظلم, بالخصوص که آن مظلوم, مسلمان باشد.)55
دفاع از حقوق ملتها: شهید مطهرى, در آیات جهاد, دقیق و عالمانه مى نگرد و با شناختى که از آموزه هاى اسلام و هدفهاى مقدس, والا, متعالى و انسانى اسلام و سیره رسول خدا و على مرتضى دارد, دامنه جهاد اسلامى را مى گستراند و انجام این فریضه بزرگ را محدود به همان کسانى نمى داند که مورد تجاوز و تهاجم دشمن قرار گرفته باشند و یا کسانى که مورد تجاوز قرار گرفته اند, مسلمان باشند, بلکه هر گروه از انسانها, در هر کجاى از دنیا, با هر دین و آیینى که دارند, اگر ستمکاران ددمنش و بى وجدان و به دور از شرف انسانى به آنان یورش برند, و به قتل و غارت بپردازند و زندگى را بر آن ملت به جهنم دگر سازند و هرگونه راه رهایى را بر مردم آن سرزمین ببندند و حقوق شان را پایمال کنند, برابر آیات جهاد بر مسلمانان واجب مى داند اگر توان دارند به کمک آن مردم مظلوم بشتابند. از باب نمونه در سخنرانى که به تاریخ 2/9/1351, در آمفى تأتر دانشکده حقوق دانشگاه تهران, در جمع بیش از چهارصد نفر دانشجو ایراد مى کند, بنا به گزارش ساواک, مى گوید: (اگر حقوق انسانى و ملى انسانى مورد تهاجم قرار گیرد, مطابق مکتب اسلام, باید به دفاع برخاست. کسانى که به بشریت خیانت مى کنند, باید به جنگ با آنان شتافت. هرگاه حقوق ملتى به دست ملتى ستمگر مورد تجاوز قرار بگیرد, اعلامیه حقوق بشر مى گوید, چون این تهاجم در مورد ملت خاصى است و به ما مربوط نمى شود, لذا نباید جلوى این ستمگرى گرفته شود. ولى مکتب اسلام مى گوید: جنگ و جهاد, با چنین کشور استعمارگرى وظیفه ذاتى هر ملتى است. کسى که به نفع ویت کنگ وارد جنگ شده شایسته ستایش است. کسى به نفع آواره فلسطینى به جنگ برمى خیزد, کارى در حد والاى انسانى انجام مى دهد.)56
دفاع از آزادى: استاد شهید, سلب شدن و به خطر افتادن آزادى ملتى را نیز از مواردى مى داند که امت اسلامى, برابر آیات جهاد, باید به رویارویى با کسانى برخیزد که این حق مقدس را از آن ملت سلب مى کنند; زیرا به باور ایشان آزادى حق انسانیت است و دفاع از حق انسانیت هم, دفاع مشروع به شمار مى رود: (ملاک تقدس دفاع این نیست که انسان باید از خود دفاع کند, بلکه ملاک این است که باید از (حق) دفاع کند. وقتى که ملاک حق است, چه فرقى است میان حق فردى و حق عمومى و انسانى, بلکه دفاع از حقوق انسانى, مقدس تر است و امروز, ولو اسمش را نبرند, در عمل به آن اعتراف دارند. مثلاً آزادى را از مقدسات بشرى به حساب مى آورند. آزادى, مربوط به یک فرد و یک ملت نیست. حالا اگر آزادى در جایى مورد تهاجم قرار گرفت; اما, نه آزادى من و نه آزادى ملت من, بلکه در یک گوشه اى از گوشه هاى دنیا, آزادى, که جزء حقوق عمومى همه انسانهاست, مورد تهاجم قرار گرفته, آیا دفاع کردن از این حق انسانیت, به عنوان دفاع از حق انسانیت مشروع است, یا نه؟ اگر مشروع است, پس منحصر به آن فردى که آزادى او مورد تهاجم قرار گرفته نیست, افراد دیگر و ملتهاى دیگر نیز مى توانند, بلکه باید به کمک آزادى بشتابند و به جنگ سلب آزادى و اختناق بروند. در این جا چه جواب مى دهید؟ گمان نمى کنم کسى تردید کند که مقدس ترین اقسام جهادها و مقدس ترین جنگها, جنگى است که به عنوان دفاع از حقوق انسانیت صورت گرفته باشد.)57 شهید عالمانه به دفاع از مظلوم برخاست و با ارائه معناى فراگیر از جهاد و دفاع مشروع, هم خود به وظیفه اى که در دفاع از مظلوم بر عهده داشت عمل کرد و هم دیگران را, بویژه حوزه ها و عالمان دینى را برانگیخت که دفاع مشروع اسلام را, که پر جاذبه است و هماهنگ با نیاز روز, احیا کنند و در دفاع از مظلوم پیشاهنگ باشند. او با سخنرانیهاى حماسى و پر شور, در زمان حاکمیت طاغوت و حکومت وابسته به آمریکا و طرفدار پر و پا قرص اسرائیل و زیر سلطه و نفوذ صهیونیست بین المللى, به دفاع قهرمانانه از ملت مظلوم فلسطین پرداخت. این دفاع قهرمانانه و پر شور در روزگارى بود که اخبار دهشتناک سرزمینهاى اشغالى و جنایتها و سفاکیهاى صهیونیستهاى شریر و خون آشام و به دور از وجدان انسانى, در این مرز و بوم, بازتاب نداشت و روشنفکران به گونه اى شک برانگیز سکوت کردند و شمارى هم از اهل دین, فریب خوردند و بازیچه دست بیگانگان شدند و گفتند: فلسطینیان ناصبى اند! اما استاد, قهرمانانه این جوّ سکوت را شکست و پرده از ددمنشیها, جنایتها, آدمکشیهاى صهیونیستها برداشت و هدفهاى شوم آنان را براى مردم مسلمان افشا کرد: (ما باید فرض کنیم که اگر پیغمبر اسلام(ص) امروز بود چه مى کرد؟ درباره چه مسأله اى مى اندیشید؟ والله و بالله, من قسم مى خورم که پیغمبر در قبر مقدسش امروز از یهود مى لرزد. من اگر نگویم, و الله مرتکب گناه شده ام. و هر خطیب و واعظى که نگوید مرتکب گناه شده است. یهودیها مدعى هستند که در دو هزار سال پیش, دو نفر از ما یهودیها, یکى داود و یکى سلیمان براى یک مدتى در آن جا سلطنت کرده اند. در تمام این مدت دو ـ سه هزار ساله. این تاریخ را شما بخوانید. کى بوده است که سرزمین فلسطین به یهود تعلق داشته باشد؟ کى بوده است که سرزمین فلسطین اکثریتش مال ملت یهود باشد؟ قبل از اسلام مال آنها نبود, بعد از اسلام هم مال آنها نبود. چطور شد که یک دفعه نام (وطن یهودى) به خود گرفت؟ … یهودیهایى که در اطراف و اکناف دنیا زندگى مى کردند, فقط به دلیل این که فرنگیها به اینها زجر داده اند و اینها دنبال یک نقطه اى مى گردند که آن جا جمع شوند و به دلیل این که مردم خیانت پیشه اى هستند و به دلیل این که کتاب مقدس شان به آنها اجازه داده که اگر به سرزمینى رفتید, از هیچ وسیله اى براى پیشبرد هدف تان امتناع نکنید…. انگلستان, زمینه مهاجرت شان را فراهم کرد, زمینها را آمدند خریدند. یک عده روشنفکر در میان اعراب بود, قیام کردند, انقلاب کردند, ولى اینها را کشتند, اعدام کردند و… اسلحه زیادى هم در میان اینها (یهودیها) پخش کردند. بعد افتادند به جان مسلمانان بومى, کشتند و زدند و بعد هم بیرون کردند و آواره کردند و پشت سر یکدیگر هى مهاجرین یهودى از کشورهاى اروپایى آمدند و آمدند. این یهودى که شما اسم شان را مى شنوید ـ موشه دایان و گلدامایر و زهرمار ـ شما ببینید که اینها از کجاى دنیا آمده اند و مدعى هستند که این سرزمین سرزمین ماست؟ امروز شما ببینید که در حدود دو میلیون و پانصد هزار نفر, یا سه میلیون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگى خودشان هستند. هدف مگر تنها همین است که دولتِ کوچکى در آن جا تشکیل بشود؟ خیلى اشتباه کردید! همه اشتباه کرده اند! او مى داند که یک دولت کوچک, بالاخره نمى تواند در آن جا زندگى بکند. یک اسرائیل بزرگ [مى خواهد] که دامنه اش از این طرف تا ایران خودمان هم شاید کشیده شود. مگر ادعاى مدینه را ندارند؟ مگر ادعاى خیبر را ندارند که نزدیک مدینه است؟ مگر روزولت پیشنهاد نداد که به پادشاه وقت عربستان که این خیبر را شما بیایید و بفروشید به اینها؟ مگر اینها ادعاى عراق و سرزمینهاى مقدس شما را ندارند؟ والله! قضیه اى که دل پیامبر اکرم را امروز خون کرده است, این قضیه است. داستانى که دل حسین بن على را خون کرده, این قضیه است.)58 این فریاد جانسوز یک عالم آگاه, درد آشنا و وظیفه شناس است. این درد جان گذار, این فریاد آتشین که اعماق جان را مى گدازد و در روح و روان انسان دردمند, دگرگونى پدید مى آورد و چنان انسان را حالى به حالى مى کند که دوست دارد قالب تهى کند و از این لجن زارى که صهیونیست, با همکارى و همراهى سران خیانت پیشه کشورهاى اسلامى و زمینه سازى مردم ناآگاه براى مسلمانان پدید آورده است, رهایى یابد. این فریاد, این دغدغه, این دفاع مظلومانه و غریبانه از ملت مظلوم فلسطین, بلکه از همه مسلمانان, از انسانیت, از شرف و از آزادگى باید همیشه و همه گاه در کانونها و حوزه هاى دینى طنین افکن باشد, تا موج بیدارى بیافریند و خواب رفتگان و غفلت زدگان را بیدار کند و به خود بیاید و حوزه اى پدید آورد آتشفشان, که گدازه هاى آن همیشه و همه آن بر سر دستگاه ها و حکومتهاى ستم, بویژه صهیونیسم جهانى فروریزد. حوزه اى که همیشه و همه آن در فکر و اندیشه مظلومان جهان باشد, نگرشِ طالب علمان که در آن پروریده مى شوند به دین و مقوله هاى دینى, با طالب علمانى که در حوزه ساکت و راکت, بى دغدغه و بى تفاوت در برابر ستمى که بر مظلومان روا داشته مى شود, فرق بنیادین دارد. بهترین و پرجاذبه ترین تبلیغ از دین و آموزه هاى دینى, دفاع از ستمدیدگان است. حوزه هاى دینى وقتى در دفاع از ستمدیدگان جهان پیش قدم باشند, در اصلاح دین و دنیاى مردم اثرگذارترند. هر آیین و دینى که رایت دفاع از مظلوم را برافرازد, خیلى زود بر تارک جهان خواهد درخشید و قلب و دل میلیونها انسان در بند و آزاد را در چنگ خواهد گرفت. رمز گسترش شگفت انگیز اسلام, در دفاع جانانه پیامبر اسلام(ص) و پیروان راستین آن عزیز مظلوم نواز از ستمدیدگان و زجرکشیدگان, با هر دین و آیین بود. حوزه هاى دینى اگر امروز, وظیفه خود را در دفاع از ستمدیدگان انجام ندهند, در رویارویى با ستم و ستم پیشگان در ارائه فکر و طرح و ارائه روشهاى مبارزه پیشگام نباشند, خیلى زود افول خواهند کرد و جایگاه خود را در بین مستضعفان جهان از دست خواهند داد. حوزه هاى دینى باید با پرورش طالب علمان شجاع و تفسیرها و برداشتهاى امیدآفرین, انگیزاننده, شورانگیز و ضدستم از آموزه هاى دینى, به کانونهاى شعله ور, گرم, برانگیزانند و ضدستم و پناه ستمدیدگان دگر شوند, تا بتوانند پیام راستین دین را به جهانیان برسانند و به آنان بنوشانند. در غیر این صورت, یعنى بدون حضور نقش آفرین در آوردگاه رویارویى ظالم و مظلوم, گوهر دین شناخته و شناسانده نمى شود. زیباییهاى دین وقتى شناخته و شناسانده مى شوند که دین بتواند توان و شکوه خود را در آوردگاه هاى گوناگون, بویژه در آوردگاه دفاع از ستمدیدگان, که در زمان ما سخت پیچیده و دشوار است و نیاز به ابتکار عمل دارد و سیاستهاى راهبردى دقیق, خود را بنمایاند. استاد شهید, رسالت خود مى داند که مسلمانان را به همبستگى فراخواند. همبستگى را از نشانه هاى حیات جامعه مى داند. در این نگاه, جامعه اى حیات دارد و زنده است که اعضاى آن به هم پیوسته باشند و اگر اعضاى آن متلاشى و پراکنده باشند, حکایت از مردگى جامعه دارد. جامعه اى که در برابر متلاشى شدنِ بخشى و قسمى از خود, احساس درد نکند, به فریاد نیاید, به فکر چاره نیفتد, بى گمان مرده است و گرنه امکان ندارد, بخشى از او جدا شود و متلاشى گردد, هیچ احساسى نداشته باشد و بازتابى از خود بروز ندهد. استاد, استناد به سخن رسول خدا مى جوید و نشانه هاى زنده بودن جامعه را از زبان آن بزرگوار نقل مى کند که مى فرماید: (مثل المؤمنین فى توادُدِهم وتراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتکى منه عضو تداعى له سایر الجسد بالتّبهر و الحمّى.)59 مَثَل مردم با ایمان, در همدلى, در دوست داشتن یکدیگر, در عاطفه داشتن نسبت به یکدیگر در علاقه مند بودن به سرنوشت یکدیگر, در همدردى نسبت به یکدیگر, مَثَل پیکر زنده است که اگر عضوى از آن به درد آید, سایر اعضا با این عضو همدردى مى کنند. اگر جامعه, از چنین همبستگى, هم آرایى و همدردى و علاقه مندى به سرنوشت همدیگر, در بین اعضاى خود بى بهره باشد, مرده است; همان گونه که در پانصد سال پیش, وقتى اندلس, با درد و رنج, از پیکر جامعه اسلامى جدا شد, دیگر اعضا در خود دردى احساس نکردند, اصلاً نفهمیدند, حیات نداشتند که احساس درد کنند و بفهمند عضوى از آنها جدا شده و درد دارد و رنج مى کشد. و نشانه دیگر از حیات که پیامبر اسلام(ص) از آن نام مى برد, اجابت استغاثه و کمک خواهى مظلوم و برادر مسلمان است. جامعه و فردى که به استغاثه مظلوم و گرفتار در چنگ بدسیرتان و ستم پیشگان, پاسخ ندهد و کمک خواهى او را اجابت نکند, مسلمان نیست, حیات ندارد, مرده است و از گردونه زندگى برکنار: (من سمع رجلاً ینادى یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم.)60 هرکه بشنود مردى استغاثه مى کند و مسلمانان را به یارى مى طلبد و او را اجابت نکند, مسلمان نیست. استاد شهید, بر این اساس است که مى گوید: (به هر حال براى ما لازم و ضرورى است که تفکر اسلامى خودمان را به شکل زنده اى درآوریم, تلقّى خودمان را از اسلام عوض کنیم, نگاهى کنیم شاید مثل کسى که قبائى, یا کتى را وارونه پوشیده, ما هم لباس اسلام را وارونه پوشیده ایم…. واقعاً ما باید تجدیدنظرى در مسلمانى خودمان بکنیم, شاید ما لباس مسلمانى را به تعبیر امیرالمؤمنین, وارونه پوشیده ایم.)61 اگر تلقى ما از اسلام عوض شود و به گونه اى زنده دربیاید, گونه نگاه و نگرش مان به جهان اسلام فرق خواهد کرد. به هر گوشه اى از آن بیگانه گام بگذارد, خیلى زود بازتاب نشان خواهیم داد که گویى دشمن گام روى قلب ما گذاشته است. یک پیکر زنده این گونه است. مَثَل مردم باایمان و کسانى که به حصار باورمندان وارد شده اند, چنین است. چنان باهم در پیوندند و علاقه ها و همدردیها و دوستیها و مهرورزیها ژرف و ناکران پیداست, یک پیکر را مانند, یک پیکر زنده, شاداب, حساس که هر عضوى به درد آید دیگر عضوها را نماند قرار. شهید مطهرى تلاش مى ورزد, در زمان خود, با روى فروریخته جامعه اسلامى را از نو بنیاد بگذارد و برادرى و همدردى و مهرورزى را در جامعه اسلامى احیا کند; از این روى از آتش خفته اى که در جهان اسلام شعله ور است مى گوید, آثار شوم و نکبت بار بى تفاوتیها, جداییها, نامهربانیهاى گذشته دور را یادآور مى شود از اندلس, عضو بریده شده و جدا افتاده جهان اسلام یاد مى کند, زخمى که هیچ گاه التیام نخواهد بخشید: (حدود پانصد سال پیش, وقتى که اندُلُس را که یکى از شریف ترین اعضاى پیکر اسلامى بود, از مسلمانان گرفتند ـ که این هم تاریخچه عجیبى دارد ـ اساساً مسلمینِ دیگر, هیچ متوجه نشدند و گویا اصلاً, خبردار نشدند که عضو شریفى را که یکى از مهدهاى بزرگ تمدن اسلامى و جهانى است از آنها گرفتند. در آن وقت گرفتارِ جنگِ شیعه و سنى بودند, اصلاً فکر نمى کردند که چنین موضوعى هم در دنیا مطرح است و چنین فاجعه اى هم براى دنیاى اسلام رخ داده است.)62 او, با عالمان روشن اندیش زمان خود هماهنگ مى شود, تا اعضاى از هم جدا شده جهان اسلام را به هم پیوند زند و در گرفتارى غم انگیز و جگرسوز ملت فلسطین, مردم جامعه خود را به همدردى با آن ملت مظلوم وادارد. با دو تن از عالمان بزرگ: علامه طباطبایى و سید ابوالفضل موسوى زنجانى, حساب مشترکى براى یارى به فلسطینیان مى گشایند. به خوبى مى داند آن چه در چنین حسابى ریخته مى شود, آن چنان که باید و شاید این ملت همه چیز از دست داده را به کار نمى آید و از آلام, دردها, رنجها و مصیبتهاى آنان نمى کاهد و در وضع زندگى پر ادبار آنان دگرگونى پدید نمى آورد, امّا این حرکت را حرکت سمبلیک و نمادین در ابراز علاقه و همبستگى مى داند. کارى که قلبها را به هم نزدیک مى کند و ملت فلسطین را از غربت و تنهایى به درمى آورد و احساس مى کنند قلبهاى بسیارى در جهان براى آنان مى تپد و رنج, درد, حرمان, گرفتارى آنان را رنج و درد و گرفتارى خود مى دانند. (توجه داشته باشید این حسابها و کمک کردنها و حساب باز کردنها, به این نظر نیست که پول چقدر جمع مى شود. مسلم است همه ما ایرانیها اگر بخواهیم همه پولهاى مان را روى هم بریزیم, شاید به قدر پول دو تا یهودى که در آمریکا نشسسته اند و پول دنیا را از راه ربا و دزدى ثروت دنیا مى برند, نشود, ولى حساب این است که مسلمان, شرط مسلمانى اش همدردى است, شرط مسلمانى اش همدلى است.)63 در روزگارى که دستهاى مرموز فراوانى به کارند تا بین شیعه و جهان اسلام جدایى بیفکنند و شیعه را علیه تمامى اهل سنت و اهل سنت را علیه شیعه بسیج کنند, تا در این غبارانگیزیها و در ظِلام این اختلافها و کشمکشها, زخمى کارى بر عضوى شریف و مقدس جهان اسلام بزنند, یا عضوى کارآمد, نقش آفرین و افتخارآمیز را از این پیکر جدا سازند, استاد شهید دقیقه را درک مى کند و توجه نکردن و احساس درد و دردمندى نکردن دیگر اعضا را در برابر بریده و زخمى شدن یکى از اعضا, خروج از اسلام مى داند و در مجلس سوگوارى اباعبداللّه(ع) خطاب به دوستاران و عزاداران آن حضرت, پیوند با مردم فلسطین را, پیوند با امام حسین(ع) اعلام مى کند: (شما اگر یک تومان در این راه بدهید, آن که ارزش دارد, احساسات شماست, نماینده مسلمانى شماست. پیوند خودتان را با این وسیله با حسین بن على روشن کرده اید. عرض کردم: امروز, روز پیوند با شهیدان است. اگر بنا باشد ما در موقع اش که مى شود, از شهیدان بگسلیم, ولى بعد همیشه بنشینیم و امرى را که نشدنى است بگوییم: السلام علیک یا اباعبداللّه. یا لیتنا کنّا معک فنفوز فوزاً عظیما. اى کاش ما بودیم با تو. حسین بن على (ع) مى گوید: کربلا که یک روز نیست, همیشه است.)64 استاد شهید در دفاع از مظلوم, آرام و قرار نداشت. از هر راه و هر مناسبتى استفاده مى کرد, تا پیام مظلومان جهان را به گوش مردم برساند و آنان را از سرنوشت ملتها, بویژه ملت اسلامى آگاه کند. او بهروزى و سیه روزى ملتها را در یکدیگر اثرگذار مى دانست و مى گفت: از این روى, وظیفه و رسالت خطیبان جمعه است که از بهروزى و سیه روزى مردم مسلمان در سرتاسر جهان, مردم را آگاه کنند و حمیت و غیرت آنان را برانگیزانند: (در وسائل الشیعه, ج اول, صفحه457 در ضمن احادیث مربوط به خطبه جمعه, حدیثى از کتابِ علل الشرایع و عیون اخبار الرضا نقل کرده ـ این حدیث را فضل بن شاذان نیشابورى, که از اکابر و ثقات رواة ماست, از حضرت رضا, علیه السلام, نقل مى کند ـ در آن جا دارد: … و یخبرهم بما یرد علیهم من الآفاق من الاحوال الّتى فیها المضرّة والمنفعة. دیگر این که آن چه در آفاق دوردست از قضایاى خوب و بد به حال مسلمین واقع مى شود, به آنها بگوید و به اطلاع آنها برساند و آنها را در جریان بگذارد. حوادثى براى عالم اسلام پیش مى آید, یک وقت از نوع نوید و بشارت است, پیشرفتى حاصل شده براى اسلام و افتخارى به دست آمده است و خوب است مردم مطلع شوند و یک وقت است حادثه سوئى براى عالم اسلام پیش آمده, باز باید مسلمین از حال یکدیگر آگاه بشوند. مثلاً بدانند در این هفته بر سر برادران شان در الجزایر, یا در نقطه دیگر دنیا چه آمده است.)65 امروز حوزه هاى دینى, برابر این الگوى رخشان, پرجلوه و زلال, یعنى شهید عزیز مرتضى مطهرى, دفاع از ستمدیدگان را باید به طور جدّ در سرلوحه برنامه هاى خود قرار دهد و بر این خیال و پندار نباشد که این وظیفه را نظام مقدس جمهورى اسلامى انجام مى دهد و از عهده او خارج است. نه, این رسالت و وظیفه هیچ گاه از دوش عالمان دین برداشته نمى شود. آنان در هر حال, باید این رایت را بر دوش بکشند. رهبرى اجتماعى و سیاسى سرمایه انسانى هر جامعه اى بزرگ ترین سرمایه است. الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه. این سرمایه هاى انسانى, نیازمند به اکتشاف, استخراج و بهره بردارى اند و باید کان شناسان چیره دست, کارآزموده, تجربه دیده, سردى و گرمى چشیده,آشناى به زیر و بم کار, آشناى به رگه هاى باارزش و داراى بار بالاى طلا, دست به کار کشف, بیرون کشیدن و بهره بردارى شوند. کار بسیار دشوار, دقیق و از عهده هر کس بیرون است. تنها کسانى مى توانند به این نیازمندى انسان به کشف و استخراج و بهره بردارى پاسخ دهند که به برگ برگ کتاب روح او آشنایى داشته باشند. به حرکت درآوردن انسان, و به عرصه وارد کردن او, کارى است کارستان, از دست هر کسى ساخته نیست, باید کسانى به این میدان و آوردگاه وارد شوند, رمز گشودن کتاب روح را بدانند که روح انسان داراى قانونها و سازو کارهاى ویژه است: (انسانها و رفتار و حیاتِ روحى آنها داراى قوانین, یا مکانیسمها و فعل و انفعالهاى اختصاصى اند. اگر بخواهیم با آنها کار کنیم, باید مکانیسم آنها و قوانین حاکم بر رفتار آنها را بشناسیم. انسانها به مثابه صندوقِ رمزند. گشودنِ کتاب روح و جلب همکارى آنها, بیش از هر چیز آگاهى و ظرافت مى خواهد, نه زور. قوانینِ رفتارِ انسانى را باید مانند قوانین فیزیک و شیمى و فیزیولوژى کشف کرد, نه وضع.)66 پس در رهبرى انسانها سه اصل مهم را باید در نظر داشت و به گونه جدّى در کانون توجه قرار داد: 1. سرمایه انسانى 2. نیازمندى سرمایه هاى انسانى به اکتشاف, استخراج, بهره بردارى و رهبرى و مدیریت. 3. اصول مدیریت. استاد شهید درباره اهتمام اسلام به این سه اصل مى نویسد: (در اسلام, اهتمام به هر سه اصل, به نحو روشن دیده مى شود. اهمیت ذخائر انسانى, آن چیزى که در اسلام راجع به مقام انسان, آمده است که خلیفة اللّه و مسجود ملائک و داراى روح الهى است و پیامبران آمده اند که دفائن عقول را ظاهر کنند و این که اى انسان! خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتُکَ لاجلى. وسخّر لکم ما فى السموات و الارض وخلقنا لکم ما فى الارض جمیعاً. وجعلنا لکم فیها معایش. هو انشأکم من الارض و استعمرکم فیها. اصل دوم, همان است که گفتیم اساس فلسفه بعثت انبیاست. اما اصل سوم, آن چیزى است که امروز به نام اصول مدیریت نامیده مى شود. این را از دو منبع اسلامى مى توان استفاده کرد: اول سیره عجیب رسول اکرم و على, علیه السلام و سایر ائمه اطهار. دوم: از دستورالعملهاى آن بزرگواران به نمایندگان خود در مقام رهبرى مردم مثل آن چه که رسول اکرم, به معاذبن جبل فرمود که در سیره ابن هشام هست: یسِّر و لاتعسِّر و بشِّر ولاتُنَفِّر وصلِّ بهم صلوة اضعَفِهِم.)67 چون مقام انسان بالاست و برخوردار از روح الهى, رهبرى او اهمیت مى یابد و یکى از دشوارترین کارها و پیچیده ترین مدیریتهاست. مدیریت روح انسان و بسیج نیروهاى نهفته در او به سوى کمال, چه از بعد اجتماعى و زندگى این جهانى و چه از بعد معنوى, عالى ترین و سخت ترین مقام انسانى است. از این روى خداوند, ابراهیم را پس از سرگذراندن آزمایشهاى بسیار سخت: فرورفتن در آتش, به خاطر خدا و در راه عقیده و رویارویى با نمرود و نمرودیان, یورش بردن به بتان و شکستن آنها, بى هراس از عقوبت, به قربانگاه بردن فرزند دلبند خویش براى بریدن سر او در راه خدا و… به امامت و رهبرى مردمان برگزید: (واذِ ابتلى ابراهیمَ ربّه بکلمات فَاتمَّهُنَّ قال انى جاعلک للناس اماما.)68 و چون خدا ابراهیم را به سختى چند بیازمود و ابراهیم به انجام برد, خدا گفت: من تو را پیشواى کسان گردانم. در حدیث شریف این معنى درباره ابراهیم به درستى و روشنى بازتاب یافته است: (انّ اللّه اتخذ ابراهیم نبیّاً, قبل ان یَتَّخِذَه رسولا واتخذه رسولا قبل ان یتخذه خلیلاً واتخذه خلیلاً قبل ان یتخذه اماماً.)69 اینها و ده ها آیه و روایت و سیره پیامبر(ص) و على(ع) از یک سو و پیچیدگى روح انسان از دیگر سو, جایگاه رهبرى و مدیریت انسانها را در مکتب اسلام, بس بااهمیت, دشوار, سرنوشت ساز جلوه گر مى سازد: (حقیقت این است که رهبرى انسانها و بسیج کردن نیروهاى عظیم نهفته آنها در مسیر کمال, چه از نظر بعد اجتماعى و زندگى این جهانى و چه از نظر بعد روحانى و معنوى و سلوک الى اللّه, عالى ترین و مشکل ترین مقام انسانى است و لهذا رهبرى جامع و کامل, جز در خور افرادى نظیر ابراهیم و خاتم الانبیاء و امیرالمؤمنین(ع)نیست.)70 پس آن که بتواند نفس خود را مدیریت کند, بر هواها و هوسها چیره آید و تواناست که به بهترین وجه از سرمایه هایى که در اختیار دارد: عقل, هوش, ادراک و… یعنى سرمایه هاى حیات, بهره بردارى کند و به مدیریت درست, دقیق, ترازمند آنها بپردازد و از بوته هاى آزمایش, سربلند به درآید, مى تواند و شایستگى آن را دارد که سرمایه هاى انسانى را به کار گیرد. چون رشد فردى و شخصى را به حد کمال و تمام و در اوج خود دارد, سرمایه هاى انسانى را به هدر نخواهد داد: (رشد عبارت است از شایستگى و لیاقت براى اداره و نگهدارى و بهره بردارى و استفاده از وسائل و سرمایه ها و امکانات حیات. اکنون مى گوییم یکى از سرمایه ها و بلکه مهم ترین سرمایه ها, سرمایه هاى انسانى است و اداره این سرمایه و نگهدارى آن و هدر ندادن آن و اداره و بهره بردارى صحیح از آن, رشد بهره بردارى از سرمایه هاى خود, رشد شخصى و اخلاقى است و این اساسى ترین و مقدم ترین رشدهاست. لهذا مى بینیم وقتى ابراهیم تقاضا مى کند که برخى از ذریه اش نیز امام و رهبر باشند, جواب داده مى شود: (لاینال عهدى الظالمین) یعنى آن که رشد فردى و شخصى را فاقد است, آن که رشد انسانى و اخلاقى را فاقد است, نمى تواند رهبر خلق باشد. آن که خود انسان نیست و لو دانا باشد و رموز انسانیت را بداند, نمى تواند انسان ساز و مهندس انسان ها و کشاورز انسانها باشد. امّا رشد بهره بردارى از سایر سرمایه هاى انسانى و اداره و به کار گرفتن آنها و پرورش دادن آنها و بهره بردارى از آنها و سامان دادن و سازمان دادن به آن نیروها و آزاد کردن و حرارت بخشیدن و از سردى و افسردگى و جمود خارج کردن آنها و باز کردن آنها, یعنى پاره کردن زنجیرهاى معنوى و روحى آنها که: (ویضع عنهم اِصَرهم والاغلال التى کانت علیهم.) این چنین رشدى, همان است که به نام مدیریت و رهبرى نامیده مى شود.)71 رهبرى انسانها در مکتب اسلام, کارى است پیامبرانه. رهبر و امام جامعه باید رشد فردى و شخصى داشته باشد, تا شایستگى جانشینى مقام امامت پیامبر را بیابد. یعنى وقتى توانست به بهترین وجه از قواى عقلانى, نفسانى و ادراکى خود بهره کامل را ببرد و بر احساسها, گرایشها, شهوتها, خواب و خوراک, چشم و گوش و زبان خود مدیریت دقیق و همه سویه داشته باشد و قادر بود آنها را تحت مدیریت و سلطه خود درآورد, شخصیت انسانى اش کامل است و براى مدیریت سرمایه هاى انسانى شایستگى دارد, مى تواند جانشینى مقام امامتِ پیامبر(ص) را بر عهده بگیرد. از آن جا که رهبرى اجتماعى و سیاسى و برآوردن سعادت دنیوى و اخروى آنان, یعنى مقام امامت پیامبر (ص) هیچ گاه نباید زمین بماند و انسانها از رشد و کمال باز بمانند, عالمان دین, با ویژگیهایى که درکتاب و سنت ذکر شده این وظیفه مهم را بر عهده خواهندداشت; از این روى حوزه ها براى رسیدن به این رشد, باید سخت به تکاپو بیفتند و زمینه را براى چنین دستاورد مبارکى فراهم آورند که نیاز بزرگ جامعه اسلامى است و انسان مسلمان, به رهبرى و زعامت انسان رشد یافته و شایستگى براى بهره بردارى از سرمایه هاى انسانى او, سخت نیازمند است, به رهبرى که بتواند نیروهاى او را به حرکت درآورد, بسیج کند و سازمان بخشد و استعدادهاى او را شکوفا سازد. استاد شهید, با شناخت دقیقى که از جایگاه رهبرى در اسلام دارد و آگاهى از سیره و سنت رسول اللّه و گفتار و منش على (ع) و دیگر امامان معصوم و این سخن بلند امام حسین (ع) که مى فرماید: (وانتم اعظم الناس مصیبة لما غلبتم علیه من منازل العلماء,لو کنتم تسمعون ذلک بان مجارى الامور و الاحکام على ایدى العلماء باللّه الامناء على حلاله و حرامه.)72 مصیبت بر شما از همه مردم بزرگ تر است که اگر (نیک مى نگریستید) درمى یافتید که در نگهداشت پایگاه علما, کوتاهى کردید و در معرض بلا قرار گرفتید و این, از آن روست که گردش امور و اجراى احکام به دست عالمان به خداوند است که بر حلال و حرام اش امین اند. این وظیفه مهم را در دوران غیبت بر عهده عالمان آگاه و رشد یافته مى داند و بر آن در جاى جاى آثار خود تأکید مى ورزد: (وظایف عمومى و اجتماعى, اگرچه متوجه همه افراد مسلمان است, امّا بر طبقه علماى امت اسلامى شدیدتر و سنگین تر است; زیرا این طبقه هستند که قادرند دردهاى اجتماع و چاره آن را به درستى تشخیص دهند و از عهده چاره جویى آنها برآیند. دیگران این گونه وظایف را باید با راهنمایى و تحت نظر و تشخیص علماى امت انجام دهند. پس همه موظفند, نهایت امر بعضى پیشرو و بعضى تابعند: عالم ربانى و متعلم على سبیل نجاة;. اقامه دین و دفاع از دین وظیفه خاص علماست. میراث معنوى عظیم نبوى, به دست علما سپرده شده که آن را حفظ و نگهدارى کنند. وظیفه هدایت و رهبرى, دشوارترین کارها و وظایف است. در بعضى از زمانها فوق العاده دشوار مى شود که از لحاظ تشخیص و فکر گیج کننده است و از لحاظ عمل, احتیاج به گذشت و فداکارى زیاد دارد.)73 استاد شهید عالمان ربانى را در دوران غیبت بهترین و شایسته ترین کسان براى رهبرى جامعه اسلامى مى داند, بویژه رهبرى نهضت و جنبشى که خود بنیان گذارده اند و داراى ماهیت اسلامى است: (یک نهضت که ماهیت اسلامى دارد و اهدافش همه اسلامى است, وسیله چه کسانى و چه گروهى مى تواند رهبرى شود و باید رهبرى شود؟ بدیهى است که وسیله افرادى که علاوه بر شرایط عمومى رهبرى, واقعاً اسلام شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقى و اجتماعى و سیاسى و معنوى اسلام, کاملاً آشنا باشند, به جهان بینى اسلام یعنى بینش و نوع دید اسلام درباره انسان و جامعه انسانى, کاملاً آگاه باشند. ایدئولوژى اسلام را یعنى طرح اسلام را درباره این که انسان چگونه باید باشد و چگونه باید زیست نماید و چگونه باید خود را و جامعه خود را ادامه دهد و با چه چیزها باید نبرد کند و بستیزد و خلاصه, چه راهى را انتخاب کند, و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زیست نماید و… درک نمایند. بدیهى است, افرادى مى توانند عهده دار چنین راهبرى شوند که در متن فرهنگ اسلامى پرورش یافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامى آشنایى کامل داشته باشند….)74

پى نوشتها:

 

1. بحار الانوار, علامه مجلسى, ج2/49, مؤسسه الوفاء, بیروت.

2.خاتمیت, شهید مرتضى مطهرى/114ـ115, صدرا.

3. نظرى به نظام اقتصادى اسلام, شهید مرتضى مطهرى/16.

4. مجموعه آثار, استاد شهید مطهرى, ج3/164, مقاله ختم نبوت, صدرا.

5. امامت و رهبرى, شهید مرتضى مطهرى/32, صدرا.

6. یادداشتهاى استاد شهید مطهرى, ج4/481, صدرا.

7. پیرامون جمهورى اسلامى, شهید مطهرى/35ـ36, صدرا.

8.پیرامون جمهورى اسلامى, شهید مطهرى/56, صدرا.

9. ده گفتار, شهید مطهرى/250, صدرا.

10. نهج البلاغه, ترجمه دکتر سیدجعفر شهیدى خطبه182, آموزش انقلاب اسلامى, تهران.

11. همان, خطبه138.

12. ده گفتار/111ـ112.

13.همان/122ـ123.

14. همان/124ـ125.

15.همان/125,127.

16.همان/127ـ128.

17.امدادهاى غیبى, شهید مطهرى/148, مقاله رشد اسلامى, صدرا.

18.همان/148ـ149.

19.مجموعه آثار, ج17/240

20.همان/241.

21. یادداشتهاى استاد شهید مطهرى, ج2/108.

22. همان/308ـ309.

23.سیماى استاد در نگاه یاران, سید حمید جاوید موسوى/76ـ77, صدرا.

24.پیرامون انقلاب اسلامى/183

25. خاتمیت/135.

26. نهج البلاغه, ترجمه سیدجعفر شهیدى,خطبه87.

27. خاتمیت/139.

28.همان/140.

29. همان/137ـ138.

30. نظام حقوق زن در اسلام, شهید مرتضى مطهرى/128, صدرا.

31. همان/130.

32. همان/131.

33. پیرامون جمهورى اسلامى/35ـ36.

34. فلسفه اخلاق, شهید مرتضى مطهرى/32, صدرا.

35. مجموعه مقالات, شهید مطهرى/95ـ96, مقاله حق عقل در اجتهاد, جهان آرا, 1357.

36. همان/95.

37. همان/97.

38. غررالحکم, ج1/335.

39. عدل الهى, شهید مطهرى/38, حکمت.

40. سوره نساء, آیه135.

41. نهج البلاغه, ترجمه دکتر سید جعفر شهیدى,خطبه94.

42. وسائل الشیعه, شیخ حر عاملى, ج11/57.

43. بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اسلامى, شهید مرتضى مطهرى/14ـ15, حکمت.

44. نهج البلاغه, ترجمه دکتر سید جعفر شهیدى, خطبه3.

45.مستدرک الوسائل,ج11/380.

46. نظرى به نظام اقتصادى اسلام, شهید مرتضى مطهرى/16, صدرا.

47. احیاى تفکر اسلامى, شهید مرتضى مطهرى/61, دانشگاه الهیات و معارف اسلامى.

48. پیرامون انقلاب اسلامى/39ـ40

49.مقتضیات زمان, شهید مرتضى مطهرى, ج2/85ـ86, صدرا.

50. سیرى در سیره ائمه اطهار, شهید مرتضى مطهرى/265, صدرا.

51. تاریخ پیامبر اسلام, محمدابراهیم آیتى, تجدیدنظر و اضافات, ابوالقاسم گرجى/60ـ61, دانشگاه تهران.

52 همان/61.

53. کنز العمال, ج6/89.

54. مجموعه آثار, ج1/375.

55. همان, ج20/232.

56. عالم جاودان, استاد شهید مطهرى به روایت اسناد ساواک/439, مرکز بررسى اسناد تاریخى.

57. مجموعه آثار, ج20/242ـ243.

58. جلوه هاى معلمى استاد/223ـ224, مدرسه.

59. حق و باطل, شهید مرتضى مطهرى/83, صدرا.

60. وسائل الشیعه, ج11/8,560; اصول کافى, ج3/239

61. حق و باطل/85.

62. همان/84.

63. همان/88.

64. همان/89.

65. ده گفتار/202ـ203.

66.امامت و رهبرى, شهید مرتضى مطهرى/226, صدرا.

67. همان/226ـ227.

68. سوره بقره, آیه 124.

69. تفسیر نورالثقلین, ج1 / 121, ذیل آیه کریمه.

70.امامت و رهبرى/221.

71. همان/221ـ222.

72. تحف العقول, ابن شعبه حرانى/172, اعلمى,بیروت; رهاورد خرد (ترجمه تحف العقول) پرویز اتابکى/238ـ239, فرزان, تهران.

73. نامه ها و ناگفته ها, شهید مرتضى مطهرى/138ـ139, صدرا.

74. نهضتهاى اسلامى در صدساله اخیر, شهید مرتضى مطهرى/70ـ71, صدرا.