شاخه اى رُسته بر ساقه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


( 3 )

 

نواندیشى دینى چشمه اى بود که از کوهسار دین جوشید.

نواندیشى دینى جوانه اى بود که بر تنه درخت دین رویید.

نواندیشى دینى شعله اى بود که از طور دین زبانه کشید.

نواندیشى دینى در شیعه رستاخیزى بود در رستاخیز و آتشفشانى بود در کوه نور.

روشن اندیشى در حوزه دین از گذشته هاى دورادور تا حماسه پانزده خرداد و از حماسه پانزده خرداد تا سپیده دَمِ 22 بهمن 57 آهنگین و با موسیقاى دل نواز و روح انگیز در جویبار شهر دین سریان داشت تا در صبح 22 بهمن آن گاه که خورشید جهان افروز بر ستیغ بام ایر ان شکفت دریا شد و خروشید و رستاخیز عظیم آفرید.

انقلاب را جویبارهاى مقدس زلال و بى آلاینده روشن اندیشى دینى آفریدند. جویبارهایى که بى رنگ و بوى سلیقه ها سودها قبیله گراییها و دسته بندیها به دریاى پر موج و شکن انقلاب جارى بودند و با موجهاى ساحل کوب در مى آمیختند و در سینه

 

 

( 4 )

اقیانوس وش خمینى سر مى گذ اشتند و آرام مى گرفتند.

نواندیشى دینى از لَمحه اى که بر تارک جهان درخشیدن آغازید به کانونها و محفلهاى دینى نورافشاند و دشت و دمن را نورباران کرد و به زاویه زاویه شهر دین تابید و تاریکیها را زدود و دل و ذهنِ فوج فوج انسان را به نور ایمان رخشاند.

نواندیشى دینى چشمى به وحى داشت و چشمى به دنیاى جدید و دگرگونیهاى گسترده اى که آن به آن مى آفرید.

هیچ یک از این دو پرده اى بر دریچه چشم او نیاویخت که از دیدن دیگرى بازماند.

از قلّه پرشکوه وحى وقتى به دستاوردهاى بشر مى نگریست همه چیز را زیبا مى دید و ستودنى و باارزش و آن گاه که از دریچه دانش نو چشم به افق وحى مى دوخت مى دید که خورشید ها در آن مى سوخت.

به وحى و پیام دل افروز آن از زاویه اى نگریست که چشم انداز گسترده اى را مى نمود و فراخناى جهان جولانگاه آن بود و هیچ پدیده اى بیرون از دایره و هاله مقدس این شعاع پدیدار نبود.

به علم و پیشرفتهاى علمى جدید به دیده احترام مى نگریست و براى بشر امروز این اوج را مفید و بایسته مى دانست امّا تلاش مى ورزید این دستاورد بزرگ بشر از گردونه هدفهاى انسانى خارج نشود و وعلیه انسانیت به کار نیفتد و مایه آرامش آگاهى و تعالى بشر باشد.

در روزگارى که موجهاى سهمگین اقیانوس انقلاب صنعتى غرب غُرّان و دَمان بر سینه دین مى کوبیدند و به ساحل مى راندنش که از آوردگاه بیرون هماورد ما نَه ى و شمارى از موج سواران که سرمست از باده پیروزى بودند و سینه دریا مى شکافتند و به پیش مى رفتند و منظومه شمسى را بى نیاز به خدا مى پنداشتند و مى گفتند:

 

 

 

( 5 )

با علم تجربى مى توان مسائل بشر را حلّ کرد و نیازى به دین نیست.

تنها راه رسیدن به خوشبختى علم است و بس و بشر با علم مى تواند براى خود بهشتى بسازد و با علم مى تواند ریشه شرّ را بَرْ کَنَد و….

در برابر این غریو مستانه روشن اندیشانى که از چشمه زلال و ناب اسلام جام جانشان لبالب بود صلاى قرآن را: هان مسلمانان! دانش اندوزید درباره طبیعت آسمانها و زمین به کاووش بپردازید و آفریدگار عالم و ناظم همه منظومه ها را در کانون بررسى خود قرار دهید و دقی ق درباره آن ذات بى همتا و بى نیاز بیندیشید به گوش جان نیوشیده بودند قهرمانانه بى باک و با اعتماد به نفس در آن دوران غُربت برخاستند و صلا در دادند:

هان! بدانید خداوند در همه ذرات و پدیده هاى جهان حاکمیت مطلق دارد. همیشه همه گاه و همه آن به ذات بى همتاى حق نیاز است. جهان بى نیاز از او در انگار نمى گنجد:

(یا ایّها النّاس انتم الفقراء الى اللّه واللّه هو الغنیّ الحمید.)

اى مردم! شما همگى به خداوند نیازمندید و او بى نیاز و ستودنى است.

هان! بدانید آن دینى را که شما با آن در افتاده و موجها علیه آن انگیخته اید مسیحیت است آن هم مسیحیت فُسرده پژمرده تحریف شده واژگونه معنى شده و بازیچه دست ارباب کلیسا.

اینان براى این که دامنه حکومت خود را بگسترانند قرون وسطى را آفریدند و به نام دین گیوتینها را به کار انداختند تارها تنیدند و دامها

 

 

( 6 )

فکندند و تاریکیها فزودند.

اینان وقتى صاعقه علم تاریکیها را زود در روشنایى علم زشتیها و پلیدیهاشان نمایان گردید و مردم فوج فوج به سوى روشنایى دویدند به وحشت افتادند و براى ماندگارى بر سریر بیغوله هاى تاریک به نام دین با علم در افتادند و با این کار پلید خود چهره دین را آل ودند و چنان پلیدى آفریدند و سوژه به دست موج سواران دانش جدید دادند و اینان هم فضا را آلودند که کسى را در سرتاسر گیتى یاراى سودارى از دین نبود.

ولى اسلام در روشنایى و در زیر اشعه آفتاب تابناک در پرتو مهتاب مى تراود و زمینه رشد بالندگى شکوفایى و شکوه آفرینى مى یابد.

در این آیین تا مردم در کانون نور قرار نگیرند بر کوه نور فراز نروند قلّه نور را در ننوردند امکان ندارد سر بر دامن پیامبر نورآفرین او بگذارند و با کتاب نور اُنس بگیرند.

اسلام در روشنایى سخن مى گوید که در تاریکى میدان گفت نمى یابد و سخنش سینه ها را نمى شکافد و بُردى ندارد.

در تاریخ اسلام هرگاه روشنایى به میغ و به تیغ از ساحَت جامعه اسلامى دامَن پرچیده و خورشید برهان و منطق در افق ناپدید شده اسلام از تکاپو بازایستاده و به کُنج عُزلت خزیده و مردم افسرده و پژمرده سر در گریبان فرو برده اند و جغدهاى شوم آواى مرگ سرایده و خ فاشان به پرواز درآمده اند.

روشن اندیشان و مردان عرصه روشنایى افزون بر برافراختن شعله هاى دینِ دانش دوست و دانش گستر فراروى غربیان و بیان دقیق و سنجیده جایگاه علم در اسلام عصر روشنایى دارالاسلام و عصر تاریکى

 

 

( 7 )

اروپا در برابر کژاندیشان علم ستیزان در لباس دین و جریانهاى ضدعقلى با چراغ منطق و برهان برخاستند و نگذاشتند نور ستیزان به نام دین بر عمق شب بیفزایند.

سید جمال پیشاهنگ روشن اندیشى دینى هشیارانه و عالمانه اعلام کرد: علم جدید علم جهانى است وراى فرهنگها. به علما نهیب زد که چرا با مخالفت با علم جدید بر عمق شب مى افزایید و ملتهاى اسلامى را واپس مى رانید و از این که در پرتو دانش حرکت کنند و از لاک و پ وسته خود به درآیند و دنیا را با شکل جدیدى که دارد ببینند باز مى دارید:

(غریب تر از همه اینها آن است که علماى ما در این زمان علم را بر دو قسم کرده اند: یکى را مى گویند علم مسلمانى و یکى را مى گویند علم فرنگ و از این جهت منع مى کنند دیگران را از تعلیم بعضى علوم نافعه و این را نفهمیدند که علم آن چیز شریفى است که به هیچ طای فه نسبت داده نمى شود و به چیزى شناخته نمى شود. بلکه هر چه شناخته مى شود به علم شناخته مى شود و هر طایفه اى که معروف مى گردد به علم معروف مى گردد. انسانها را باید به علم نسبت داد نه علم را به انسانها.

چه بسیار تعجب است که مسلمانان آن علومى که به ارسطو منسوب است آن را به غایت رغبت مى خوانند گویا که ارسطو از اراکین مسلمانان بوده است امّا اگر سخن به کلیلو [گالیله] و نیوتون و کپلر نسبت داده شود آن را کفر مى انگارند.

پدر و مادر علم برهان بوده است و دلیل نه ارسطوست

 

 

( 8 )

و نه کلیلو [گالیله].

حق در آن جاست که برهان بوده باشد و آنها که منع از علوم و معارف مى کنند و به زعم خود صیانت دیانت اسلامیه را مى نمایند آنها فى الحقیقه دشمن دیانت اسلامیه هستند.

نزدیک ترین دین ها به علوم و معارف دیانت اسلامیه است و هیچ منافاتى درعلوم و معارف و اساسهاى دیانت اسلامیه نیست.) مقالات جمالیه/ 95

این کانون افروزى شب را شکافت و سپیده را گشاد و در این سپیده سپید چشمه ها جوشید و سپیدارها رویید و مرغکان خوش آوا ماندند و بال به سوى دیار غربت نگشودند و سرود زندگى سراییدند.

این موج آفرینى در دریاى ساکن و ساکت دین شورانگیخت امیدها آفرید راه بر ریزشها گرفت بر ساقه ها شاخه ها رویاند و راه بر رویشها گشود.

جَرَس بیدارى پیاپى هر بامدادان نواخته مى شد. کاروانهاى بیدارى آهنگین ره مى پوییدند و بیدارى مى پراکندند.

به همه آنان که از خواب نوشین با این بانگها و جَرَسهاى پگاهان هراسان بر مى خاستند باد صبا خبر مى داد که جهان اسلام در آستانه دگرگونى است. بیدارى که رمز همه پیروزیهاست در کار شکفتن و نغمه سرایى است.

این دگرگونیها به خاطر کتاب بود که گشوده شد واژگان بود که معنى آیه ها بود که روشن شد.

بیدارگران کتاب را مى گشایند و در واژه واژه و آیه و آیه آن دقیق مى نگرند و پیام آنها را مى نیوشند مى نویشانند.

 

 

 

( 9 )

آیه هاى بیدارى را بر فراز هر کوى و برزن مى آویزند و آیه هاى زندگى را همه گاه بر زندگیها مى وزانند و از آیه هاى جامعه ساز در ساختن جامعه نوین پرتو مى گیرند و از آیه هاى انسان ساز در پروردن و ساختن انسان نمونه و کامل مدد مى گیرند.

در انقلاب بزرگ بیدارگرى کتاب گشوده مى شود واژه واژه آیه آیه فراز فراز آن در کانون توجه بیدارگران قرار مى گیرد و به ترجمه ها برداشتها و تفسیرهایى که رواج دارند و سینه به سینه جامعه را پوشش مى دهند فرهنگ مى سازند اندیشه اى را مى پراکنند عقیده اى را بر مى افرازند و عقیده اى را فرو مى کوبند و… نگاه دوباره افکنده مى شود. در این جست وجو روشن مى شود که بسیارى از ترجمه ها برداشتها و تفسیرها نابرابر اصل کهنه رخوت زا باژگونه واپس گرا و به دور از خردند و نیوشندگان این سخنان را به تباهى مى کشند و در باتلاق خرافه ها زمین گیرشان مى کنند و زمینه را براى خو گرى با ستم بریدن از اجتماع خلاصه کردن اسلام در نماز روزه حج و… کناره گیرى از جهاد رهایى بخش از در افتادن با ستم از امر به معروف و نهى از منکر از برافراشتن رایت شعائر اسلام و… مهیا مى سازند و انسانى مى سازند خوگر با جهل و گریزان از علم و روشنایى و هر حرکتى که شب را بشکند و روز را پدید آورد.

انسان تربیت شده در این تاریکستان به جایى مى رسد که تلاش براى برافراشتن رایت حکومت عدل را کار بدعت آمیز و یا عبث مى پندارد.

واپس گرایى پشت کردن به بینش ناب و دانش جدید و دستاوردهاى نو به نو بشر و خلاصه کردن مسلمانى در نماز روزه حج و… و بى توجه به برنامه هاى اجتماعى و حکومتى دین بى اعتنایى به ستمى که به انسانیت مى رود راه را براى پذیرش هرگونه ذلتى باز مى گذارد.

 

 

 

( 10 )

آنان که ذلیل شده اند ابتدا در درون به خاک افتاده و از اوج عقیده ناب به فرود عقیده غبارآلود کدر و خرافى در آمده اند.

آنان که خار و بى مقدار بسان خَس بوسه بر آستان ستم زده اند پیش از آن مغرورانه از آستان بوسى حق سرپیچیده اند.

آنان که شبانه بسان خَسى در باد با شتاب به درگاه امیر ستمى رفته و بوسه بر پاى امیرى دون زده اند به پندار این که با امام زمان خویش بیعت مى کنند پیش از آن از آستان امیر عدل امیر حق مولاى همه خوب سیرتان روى برتافتند که چنان گرفتار تندباد شدند و تن به پَستى دادند.

آنان که در گردابِ خرافه ها افسانه ها و اساطیر در افتادند و زمین گیر شدند و خانمانشان برافتاد از شعاع آیه هاى روشن قرآن درگاهِ پرتو افشانى گریختند و به تاریکى پناه بردند.

آنان که از آبشخور فرات قرآن جامِ جان را لباب نساختند و تشنگى فرو ننشاندند گرفتار ریگزارهاى قَفْر و هولناک بیابان شدند تشنگى شهدِ حیاتشان را چشید و از پا درآمدند.

آنان که به آیه هاى اجتماعى قرآن گردن ننهادند و نسیم دلاویز آنها را به جامعه کوى و کومه خود نوزاندند و کوچه کوچه دیار خود را به بوى خوش آنها نیاگندند گرفتار دیوان دَدان و غولان شدند و ناگزیر به فرمان شیطان گردن نهادند.

آنان که از داستانهاى عبرت انگیز قومهاى پیشین که در قرآن به روشنى بازتاب یافته عبرت نگرفتند همان راه روش و منش را پیشه کردند و به پیامها و هشدارهاى مردان عرصه روشنایى گوش فراندادند به سرنوشتى شوم تر و نکبت بارتر از آنها گرفتار آمدند.

قوم نوح چه کرد که آن سان زورق زندگى اش گرفتار امواج بلا شد و درهم شکست.

 

 

 

( 11 )

قوم شعیب چه کرد که آن سان خزان شد و گرفتار پنجه هاى قهر خدا.

قوم موسى چه کرد که آن سان آواره بیابانها شد و ره به جایى نمى جست.

قوم صالح چه کرد که در یک چشم بر هم زدن از صحنه روزگار ورافتاد.

اینها نکته ها و پرسشهایى بود که بیدارگران قرآن مدار براى بیدارى و برانگیزاندن مردم طرح مى کردند و با توجه به سرنوشتى که مسلمانان دچار آن شده بودند پاسخ مى دادند:

پلیدى در جان و جامعه شان تار تنید. لجن گناه خود و زندگى شان را در کام خود فرو برد. ستم ریشه ها را سوزاند و خاکسترش را بر باد داد. هوا و هوس حکمران بود و عرصه تاخت و تاز داشت. سخنان روشنایى آفرین رسولان و پیام آوران روشنایى شنیده نمى شد. اندرز و پند آن ان نقش بر آب بود و خود سُخره مردمان هرزه دراى. مردان خدا را که با سوز گداز از سرنوشت دردناک و آینده دهشتناک آنان خبر مى دادند دیوانه شان مى انگاشتند.

این سان بود که آن سان شدند و در آتشى که افروخته بودند گرفتار شدند.

امت اسلامى از آن روزى که داستان شگفت انگیز و درس آموز اصحاب کهف را به بوته فراموشى نهاد و مشعلهاى بیدارگرانه آن را فرا راه خود قرار نداد به غار خزید و به خوابى گران فرو رفت و وقتى از خواب بیدار شد که ناباورانه دید همه چیز دگرگون شده و سکّه اش در بازار جهان از رواج افتاده و کالایش خریدارى ندارد. نه سخنش را کسى مى فهمد و نه او سخن کسى را مى فهمد.

 

 

 

( 12 )

این غم بزرگ و جانکاه جهان اسلام بود.

بیداران سحر و طلایه داران صبح در این غم مى سوختند و مى گداختند.

این غم تابه گداخته اى بود براى انسانهاى بیدار حساس پرشور و عاشق.

این غم مى گداخت غمگساران را بیداران را آنان را که عمق فاجعه را درک مى کردند.

فاجعه بزرگ و سنگین بود و هر انسان با شعور و صاحب درکى را از درون مى شکست وقتى مى دید امتى بزرگ و تمدنى رخشان ناباورانه در زمین فرو مى رود و دیرى نخواهد پایید که رملها و ریگها به حرکت درخواهند آمد و آثار باقى مانده را فرو خواهند پوشاند.

از نوا افتادن دراى کاروان و به خواب رفتن کاروانیان و خاموش شدن اجاقهایى که در دل بیابان هراس انگیز افروخته بودند براى بیداران و مردان سحر خیلى غم انگیز است.

غم انگیز تر از این گذر دیگر کاروانان است حُدى خوانان و پایکوبان و رقصان. کاروانیانى که تا دیروز در غبار بیابان گم بودند و بر طلوع ستاره صبح شان هیچ امیدى نبود.

نجات این کاروان رخوت زده از دل بیابان بى کران و اقیانوس رملها و ریگها و جولانگاه طوفانهاى دهشت انگیز و سهمناک و رساندن آن به دیگر کاروانها که به سرعت نور دور شده بودند کارى بس دشوار و بل محال مى نمود.

دست به کار شدند سینه شکافان بیابان و آنان که دلى در گرو عشق به حق داشتند و بیدار بودند و قلب شان براى بیدارى دیگران مى تپید.

هیچ راهى نبود براى جبران این عقب ماندگى و از بین بردن این

 

 

( 13 )

فاصله بسیار دراز جز پرواز با بال و پر اندیشه.

اندیشه آن هم از گونه ناب آن که ریشه در قرآن داشت.

مردم به قرآن عشق مى ورزیدند امّا نمى دانستند چگونه با بال و پر این عشق به پرواز درآیند و سینه آسمان را بشکافند. چگونه با این بُراق تیزتک بسان صاعقه بیابان را در نوردند.

چگونه از آن بهره گیرند و در زندگى به کار بندند.

آیا به جز در خلوت ساکت زندگى به کار دیگرى هم مى آید یا خیر؟

از این روى وقتى بیدارگرى ناب اندیش قرآن را فرا روى آنان مى گشود و کلام وحى را به گونه اى مى خواند که گویا همین اکنون از سوى حضرت بارى به زمین نازل شده که به زیبایى و به روشنى دردها و درمان دردها را یک به یک باز مى گوید آتش عشق در سینه هاشان شعله ور مى شد.

این شعله ها که در کانون سینه بیماران زبانه مى کشیدند خود درمان درد بودند بهترین درمان.

شعله افروزان هم در پى همین شعله ها بودند که در سینه ها زبانه کشند و جانها را صیقل دهند.

عشق تا شعله نشود شعله تا زبانه نکشد نمى تواند ریشه تباهیها زشتیها و پلیدیها را در عاشق و جامعه اى که او در آن مى زید بسوزاند.

عشق آن گاه مقدس مى شود و ستودنى و در اوج قرار مى گیرد که ریشه آلودگیها و گناهان را در عاشق و در جامعه بسوزاند و نگارستانى از زیباییها را از دلِ آن برویاند.

بیدارگران در پى همین قَبَس بودند که از کوه هاى طور برگیرند. وقتى آن را بر گرفتند توانستند علیه فرعونیان قد برافرازند.

رمز و نشان بین آنان و مردم همین شعله مقدس بود. در هر کجا و

 

 

( 14 )

در هر سرزمین وارد مى شدند وقتى مردم این شعله را در سینه آنان مى دیدند و آن را با شعله در سینه خود همانند مى یافتند برگردشان حلقه مى زدند و شعله ها را در کنار هم مى گذاشتند شورى مى آفریدند و نشورى.

سینه ها خروشید و شعله ها زبانه کشید نهضت بیدارگرى اوج گرفت و بیدارگران چو شبنم دانه دانه سرشک لاله گون در نگارستان امت محمّدى افشاندند.

به هر سوى از سرزمینهاى اسلامى که این خورشید تابان مى تابید فوج فوج از امت اسلامى آسیمه سار از خواب گران بر مى خاستند و علیه شب آفرینان حماسه مى آفریدند. دین را با سیاست عجین مى ساختند و سدّى پولادین در برابر سپاه شب بر مى افراشتند. شعورمندانه و هشیاران ه به همه آنان که این دو را جداى از هم مى خواستند که کارشان در این جدایى به سامان مى رسید (لا) گفتند و با دو بالِ سیاست و دین در آسمان بى کران به پرواز درآمدند.

استبداد در تنگنا قرار گرفت و استعمار نقشه هاى خود را نقش بر آب مى دید. به تلاش برخاستند: لاشخورها را به پرواز درآوردند تا خورشید را به پندار خود گل اندود کنند که طرفى نبستند; زندانهاى مخوف ساختند و از آزاد مردان آکندند که جز رسوایى چیزى بهره شان نشد; شطّى از خونِ خونِ دل خوردگان جارى ساختند که شطّ به دریا پیوست و دریا بنیادشان برافکند.

دریا ناآرام بود و موجها سرکش. شعله اى فرو مى مرد شعله اى دیگر مى شکفت. چشمه اى مى خشکید چشمه اى دیگر مى جوشید. سینه اى از خروش باز مى ایستاد سینه دیگر خروش آغاز مى کرد.

در این هنگامه جرعه نوشان کوثر زلال ولاى على بیش از همه

 

 

( 15 )

میدان دارى مى کردند و میمنه و میسره دشمن را درهم مى کوفتند.

آنان که مست باده ولاى على بودند بادیه بادیه را قهرمانانه مى پیمودند و با دیو و دَدْ پنجه در پنجه مى افکندند.

در سامرا مرجع بیدار آنان شعله افروخت شعله اى که قَبَسى از آن خرمن خرمن تنباکوى استعمار را به آتش کشید و نهضت استعمار برافکن تنباکو در پرتو نام بقیة اللّه(عج) پاگرفت و میرزاى بزرگ در جانها و سرزمینهاى آماده شعله ور شدن اخگر انداخت.

از دامن میرزا شورانگیزان انقلاب مشروطیت برانگیخته شدند و نسیم مکتب سامرا به جانها حیاتى دوباره دمید و کران تا به کران را از عطر دلاویز خود آگند.

شباهنگان در آسمان ایران درخشیدن آغازیدند. ستارگان نوید دهنده صبح در جاى جاى آسمان این پهن دشت پرتو افشاندند. گیتى در حال زایش خورشیدى جهان افروز بود. این را مى شد در آفاق دید.

مردانِ سحر در جامِ جَمْ پرتوى از جمالِ دل آراى مردى را دیدند که رایت (اقلیم لا) برافراشته بود خورشیدى در کف داشت و عشقى نشورآفرین در جَبین همگر دلها بود و افروزنده فطرتها.

نسیم بامدادان وزید سپیده سینه گشاد و آن خورشید جهان افروز از مشرق جانها دمید.

خمینى آمد مردى از تبار ابراهیم معمار خانه دین شجاع بت شکن و شکننده صولت نمرودیان.

خمینى آمد با ید بیضاى موسوى شب را چو مه آراست ساحران را از تاریکى رهاند و رایت ملت بیضا افراشت.

خمینى آمد مردى با دستانى پر زشکوفه لبى پر زخنده سینه اى مالامال از عشق چشمانى آسمانى اندیشه اى باز نگاهى تیز و کاونده

 

 

( 16 )

خردى ناب قلبى مهربان زبانى رسا خشمى دشمن سوز فریادى صاعقه گون و نغمه اى شورانگیز.

هر گامى که بر مى داشت جاى گام او چشمه اى دهان مى گشود و دشتى سبزینه مى پوشید. در هر نغمه اى که مى سرود سروى مى رویید با چلچه ها و چکاوکهاى بسیار.

اندیشه اش چشمه همشه سارى بود جُرعه جُرعه به کام تشنه کامان فرو مى ریخت.

جُرعه نوشان این چشمه خود چشمه شدند سینه گشادند در جاى جاى این سرزمین در سینه کهسار و در دل کویر.

ما (قطره اى از جریان روشن اندیشى درحوزه خوش نام قم) به لطف حق و در پرتو مهر او جرعه نوش آن چشمه ایم شاخه اى رُسته بر آن ساقه ایم در نگارستان او بالیده و شکوفیده و همه گاه به عشق نغمه سرایده ایم.

پرورده دامنِ اوییم به مهر او تابنده و تراونده ایم.

به هیچ دامنى سر ننهادیم جز به عشق او و به امید یابیدن راه او.

چه بسیار بیابانهاى آتشناک که به عشق دیدن روى او پوییدیم و در این بین بسیار سرابها دیدیم که خدا خواست از آنها بهنگام رهیدیم.

چه بسیار شبها که در بیابانهاى هراس انگیز چشم به صبح صادق داشتیم صبح کاذب خود مى نمود که در این لَمحه هاى حیرت انگیز خدا مددکارمان شد و صبح صادق بر دمید و راه خورشید نمود.

با زورق کوچک مان در هواى آفتابى سینه صاف دریا مى شکافتیم و به پیش مى رفتیم که گاه هوا دگرگون مى شد و دریا مى توفید و موج بر مى خاست ز موج و آفتاب در پشتِ امواج ناپدید مى شد و روز رنگ سیاهى مى گرفت که اگر نبود فانوسِ افراخته آن مرد هنگامه ها خوگر

 

 

( 17 )

گرد ابها راه به ساحل نمى بردیم و گرداب بلا بى رحمانه زورق و ما زورق نشینان را در هم مى کوبید و نه نشانى از زورق مى ماند و نه نامى از ما.

تند باد فتنه هاى سیاه را در پناه دژ استوار او از سر گذراندیم.

در گاه هجوم شب به شبستان روشن او در آمدیم.

مرغ اندیشه خود را در همه باغها و راغها همه دشتها و هامونها همه کوهها و کمرها به پرواز درآوردیم در هیچ کجا آرام نگرفت و به نغمه پردازى نپرداخت جز در نگارستان آن نگار.

مرغِ سبکبال و تیزپرواز اندیشه مان به هر سوى پرید به هر شاخه نشست به هر بام نغمه سرود خود را در قفس تنگ دید و پژمرد تا این که دستى زغیب درآمد و او را از قفس رهاند و به سوى آشیانِ آن بلند آشیان پرواز داد.

به هر چشمه که لب گذاشتیم زِهَر جویبارى که جامى برگرفتیم و به هر آبشخورى که تن رها کردیم تشنگى مان فرو ننشست و تشنه کام تر برخاستیم تا این که خدا راه آن چشمه گوارا نمود.

جرعه نوشان آن چشمه شاخه هاى رُسته بر آن ساقه نغمه سرایان آن باغ بالیدگان در آن نگارستان جریانى از نواندیشى دینى در حوزه قم آفریدند و اندیشه هاى نو راهگشا خرافه زدا زلال و بى آمیغ حرکت آفرین و حماسه سازِ خود را در نگارین نامه حوزه باز تاباندند.

آرى در فرخنده روزى در کنار بِرکه نواندیشى دینى که در خمینى جلوه افزا بود چشمه اى جوشید و از آن چشمه صحیفه مبارکى تراوید.

صحیفه اى تراوید نگارین نامه اى که تار و پودش را جانهاى شیفته تندیدند و بر رواق رواق شبستان شهر دین آویختند.

نگارگران این نگارستان چو شمع در دلِ شب سوختند و بر تابه

 

 

( 18 )

زمان گداختند تا این صحیفه پُرنگار آراستند.

پروردگان (اقلیم لا) در آن هنگامه بزرگ که رایت (اقلیم لا) را خمینى عزیز برافراشت به تکاپو برخاستند شمعى افروختند محفلى آراستند و اندیشه هاى ناب اسلامى را به کاغذ زر پیچیدند و به عاشقان راستى و درستى در جاى جاى این سرزمین تقدیم داشتند.

هشیارانه و غیرت مندانه هر جا ناراستى و کژى و یا قلمى را علیه این اقلیم و اقلیم بان دیدند که بر سینه کاغذ مى دود با کِلک ناب نگار خود به رویارویى برخاستند.

 

آنان از لَمحه آغاز بانگ اصلاح حوزه را نواختند; اصلاح کژیها و ناراستیهایى که هر اهل درد و درکى را از درون مى گداخت و هر مسلمان دل سوخته اى را به فغان مى آورد.

کژیها و ناراستیها و ساختار درهم ریخته حوزه حوزه را فلج و زمین گیر کرده بود; به گونه اى که نمى توانست با کاروان نور همراه و همگام باشد و آن مرد هنگامه ها را در گاه هنگامه آفرینى یار و مددکار.

سازمان حوزه به گونه اى نبود که بتواند براى این رستاخیز بزرگ مشعل افروز بپروراند و براى عرصه هاى گوناگون آن مرد عرصه ها و براى برانگیزاندن آن به آن مردمان نغمه نواز.

آن آذرخشهایى را که همگان دیدند که مى غریدند و ابرهاى سیاه را مى شکافتند و راه را بر باران رحمتى که از دامن خمینى باریدن آغازیده بود مى گشادند تربیت شده و پرورش یافته ساختار موجود حوزه نبودند که توان چنین گوهر افشانیهایى را نداشت. این گوهرها از کانهاى د یگرى بودند کانهایى روییده از دل کهسار اسلام ناب.

از این روى مجلّه حوزه هم آوا با دیگر اصلاح گران حوزوى و در

 

 

( 19 )

پى پیشاهنگ اصلاح حوزه حضرت امام برآن شد نسیم اصلاح را همه گاه به زوایاى حوزه بوزاند و براى این حرکت پرشور خود هرملامتى را به جان بخرد به امید آن که شعله او شعله ها افروزد و حرکت شورانگیز او شورها آفریند و دگردیسیها پدید آورد و راه را براى اصلاح بگشاید.

از شگفت آوردگاههایى که مجلّه آفرید آوردگاه رویارویى با ارتجاع بود. در گوناگون عرصه ها قهرمانانه با ارتجاع درآویخت.

ارتجاع زخم کهنه و چرکینى بود بر بدنه حوزه که شادابى را از آن مى گرفت جانش را مى کاهید و از پویندگى و بالندگى و تعالى جویى بازش مى داشت مى فسردش و زمین گیرش مى ساخت و به انزوایش مى کشاند.

ارتجاع پیچکى بود سمج پیچیده بر ساقه حوزه شهد جانش را مى مکید و نمى گذارد که این سرو ناز ببالد و سایه بگستراند.

ارتجاع خُره اى بود که حوزه را از درون تباه مى ساخت و مى پوکاند.

ارتجاع تار خود را به همه زوایاى حوزه تنیده و راه را بر هر خیزش و پروازى بسته بود.

ارتجاع آفتى بود براى اسلام مسلمانان و انقلاب.

مرتجعان و واپس گرایان سخنان سَخْته و بُرّاى معمار انقلاب را بر نمى تابیدند و دیدگانشان به بیغوله هاى تاریک و بى روزن به روشنایى خوگر بود و یاراى دیدن روشنایى آفرینیهایى مرد عرصه روشناییها را نداشتند.

از این روى به لجن پراکنى هرزه درایى و عوام فریبى و رهزنى

 

 

( 20 )

اندیشه ها پرداختند و بر هرگذرى و بر هر سویى بیرق جهل افراشتند و مردم را از روشنایى روشن بینى و گام نهادن در دنیاى جدید و مدینه پرشکوه خمینى باز مى داشتند.

مجلّه حوزه با تاباندن نور دین و اندیشه تابناک امام خمینى بر کوچه کوچه شهر دین عرصه را بر سپاه سیاهى و جهل آفرین ارتجاع تنگ کرد و بسان صاعقه در هر بیغوله اى که پناه مى گرفت بر سرش فرود مى آمد.

مجله حوزه نواندیشى دینى را در سطح نمى جُست که بر این باور بود نواندیشى دینى ریشه در اعماق حوزه ها دارد و حوزه ها از دیر باز تاکنون کانون مشعل افروزیهاى نواندیشى دینى بوده و بر همین نسق پوییده و بالیده و شکوفیده اند.

با این باور و ایمان به سوى گذشته حرکت مى کرد و گنجینه هاى زیبا و درخشان را از دل خاک به در مى آوردو مى نمایاند تا آنان که دل در گروه حق داشتند و در این راه مى پوییدند با نگاهى به گذشته افتخارآمیز و الگوگیرى از آن گوهرهاى شبچراغ استوارتر گام بردارند و آنان که حرکت نواندیشى دینى را حرکتى نوپیدا و با الگوگیرى از غرب ارزیابى مى کردند و یا از کانونهایى مى انگاشتند که پیوندى با حوزه نداشتند اگر وجدان بیدارى دارند به کُنه مسأله پى ببرند.

 

مجلّه حوزه از رسالتهاى خود مى دانست که ساحت دینِ رخشان شفاف زلال و روشنایى آفرین اسلام را از خرافه ها و پیرایه ها پاک سازد.

چون بر این باور بود که خرافه اگر تارتند همه چیز را از بنیان بَرکَنَد و بر باد دهد.

 

 

 

( 21 )

خرافه سراب دروغینى است که انسانهاى تشنه را در بیابانهاى آتشناک گرفتار مى سازد و به کام مرگ فرو مى برد.

خرافه پرده سیاهى است که جلو دید انسانها را مى گیرد و نمى گذارد حق و زیباییها و جلوه گریهاى آن را ببینند.

دین اگر به چنگ خرافه گرفتار آید از بنیاد دگرگون مى شود و به جاى روشنایى تاریکى و به جاى زیبایى زشتى و پلیدى و به جاى هنجار ناهنجارى مى آفریند و امتى را نگونسار و در باتلاق شقاوت گرفتار مى سازد.

بسیارى از دینهاى بزرگ را خرافه از پاى درآورده و نام و یادشان را از سینه تاریخ زدوده است.

اگر نبودند احیاگران بزرگ و خرافه ستیزان روشنایى آفرین در بین امت اسلامى تاکنون خرافه اسلام را از گردونه زندگى به کنار افکنده بود.

مجله حوزه با زنده کردن یاد و نام احیاء گران و خرافه ستیزان عرصه روشنایى خود نیز بر همان راه پویید و در سنگر خرافه ستیزى و خرافه زدایى رشادتها نمود.

 

اسلام تاریخ افتخار آمیزى دارد سراسر شور و حماسه.

مسلمانان هرگاه و هر کجا با تاریکى در افتاده اند با ستم به ستیز برخاسته اند و با استعمار سینه به سینه شده اند خوش درخشیده و افتخار آفریده اند.

این حماسه ها و حرکتهاى تعالى بخش و بیدارى آفرین اگر سینه به سینه نقل شوند و در نوشته هاى تاریخى بازتاب یابند و در تابلوى زیبا و پرشکوه به نگارش درآیند و بسان جویبارى زلال و خوش آهنگ

 

 

( 22 )

همه گاه در دشت آلاله گون امت اسلامى سارى و جارى باشند هیچ گاه رملها و شنها دامن نمى گسترند و تندبادهاى خشماگین ستونِ خیمه امت اسلامى را از جا بَر نمى کَنند و کرکسها میدان جولان نمى یابند.

از این روى استعمار از آغاز تا کنون با برنامه ترفند و شگرد و به کارگیرى تاریخ نگارانِ قلم بمزد و کینه توز به تحریف تاریخ اسلام تشیّع و معاصر پرداخته و هر کجا فرازى دیده تلاش ورزیده که به نشیب آورد و هر کجا اوجى دیده بر آن شده که به فرود آورد و هر جا انسانِ برجسته اى را دیده که در برهه اى به تاریکیها نور افشانده و دریاهاى ساکن و ساکت را به خروش درآورده به تکاپو برخاسته و به گوناگون ترفندها دست به کار شده است تا چهره اش را به گِل بیندودد.

مجله حوزه با آفریدن تابلوهاى بدیع پرنگار حماسى و شورانگیز تاریخ اسلام تشیع و معاصر و نصب آنها بر دروازه و گذرگاههاى شهر دین به روشنگرى پرداخت و با چهره نگارى زیبا و با شکوه از مردان حماسه آفرین پلید نگاران را به بیغوله راند و حق مداران را شادمان سا خت.

ولایت فقیه ـ کوتاه باد از آن دست بدى ـ نه تنها اصل بلند زیبا و زینت بخشِ قانون اساسى که تارک نشین معارف بلند و سر به آسمان سوده اسلامى است.

ولایت فقیه نقطه پرگار کانون گرمازا مشعل ره نما شعله طور سیناى شیعیان رستاخیز آفرینان امت محمّدى است.

ولایت فقیه دژ استوار و تسخیرناپذیر شیعه است.

 

 

 

( 23 )

شیعه با قرار گرفتن در این دژ حماسه هاى با شکوه و زیبا آفرید و در کران تا به کران سرزمین اسلامى شورانگیخت.

شیعه پس از آن که دوازدهمین اختر آسمان او از دیدگان نهان شد در وادى حیرت ندرنگید که اگر مى درنگید تار و پودش از هم مى گسلید. خیلى زود پیش از آن که زمام کارها از دستش در رود و در جنگ فرقه ها و کشاکش کرکسها بر سر طعمه از پاى درآید و نفله شود و مردار برگِرد فقیهى خود ساخته و به درگاه حق گردن نهاده و مشعل از عشق به اسلام و تشیع در سینه افروخته حلقه زد و به سوى افقهاى روشن حرکت آغازید و از مَه و مِهر درگذشت و به جانان رسید.

شیعه چنین پویید و بالید که ماند.

شیعه در شمار قطره بود و با عشق به ولایت دریا شد.

شیعه در شمار ذرّه بود و با عشق به ولایت آفتاب شد.

شیعه گروه کوچکى بود; امّا چنان با پرتوگیرى از ولایت هنگامه ها آفرید صاعقه شد و بر سر ستم بارید آفتاب شد و بر تاریکیها دمید نسیم شد و بر فسردگان وزید و آبشار شد بر دشت سینه ها شُرّید که شهره آفاق شد و بر ستیغ زمین نشست و مرغ حق گو شد.

این نور را خمینى بر این بوم دماند تاریکیها ستمها نکبتها زشتیها تباهیها و کینه ها را تاراند و روشنایى عدل زیبایى سعادت پاکى و مهربانى را وزاند.

از آغاز این رویش و تابش تا کنون داسها بلند شده که آن گیاه صحراى ناز زیبا و نسیم افزا را بدروند و آن فانوس آویخته بر سقف این شبستان را بخاموشانند که خدا نخواست و دستان خود بریدند و چراغ زندگى خود فرو میراندند.

مجله حوزه قطره اى از دریاى سپاه حق بود که به پیل سواران که

 

 

( 24 )

آهنگ هدم کعبه آمال ستمدیدگان زمین را داشتند یورش برد و زیباییهاى نظام ولایى را نمایاند و از امام آورنده این قَبَسْ از وادى طُوی و معمار این بناى پرجلال و مبانى دقیق و سَخْته آن دقیقه شناسِ دق یق و سَخته گو سخن گفت و رواق رواقِ شبستان خود را با سخنان دلاویز آن دلارا آذین بست.

 

رایت نظام نظام ولایى را کسانى مى توانند برافرازند که بر وادى وادى نفس خود گام بگذارند و به وادى طُوی راه یابند.

آنان که در وادى و بادیه نفس سرگردان و درمانده اند و شعله اى نمى بینند که به سوى آن ره سپارند و از آن قَبَسى برگیرند و زندگى خود و دیگران را روشنایى بخشند نه مى توانند و نه شایستگى دارند که مشعلهاى نظام ولایى را در جاى جاى (اقلیم لا) برافروزند.

از این روى مجلّه حوزه جام به دست وادى به وادى در نوشت و جام در جام مردان سحر زد و از هر شعله قَبَسى از هر چشمه جُرعه اى و از هر بِرکه جامى برگرفت تا به مهر آن مهر افروز سینه ها را شعله ور سازد و کامهاى تشنه را لبالب از آبِ حیات.

آنچه از این کِلک بر سینه کاغذ تراوید و آنچه که مجال نیافت بتراود همه در فهرستى که اکنون بر قلّه صد گشوده ایم بازتاب یافته که امیدواریم رهگشا باشد و رهیاب به مقصود.