جریان شناسى دشمنى با على(ع) در نهج البلاغه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


( 129 )

 

درباره على(ع) سخن به فراوانى گفته شده است. در طول تاریخ اسلام پژوهشگران بسیارى در پى شناختن و شناساندن شخصیت آن حضرت برآمدند و از زوایایى به تماشاى او نشستند. چهره نگاریهاى گوناگون ارائه شده از سوى چهره نگاران و تاریخ نگاران از امام على(ع) از پیچیدگى و ود او حکایت دارد. شمارى او را تا سرحد خدایى بالا بردند و پرستش و عبادت وى را برخود واجب دانستند و شمارى از سر نادانى و جموداندیشى او را تا حد کفر پایین کشیدند.امّا به راستى على(ع) برابر کدامیک از آن دو نگاه است؟

بى گمان درک ژرفاى وجود امام على(ع) آسان نیست. او که از یک سو در راه اعتلاى حق گردن مشرکانى را مى شکند و به دوزخ روانه شان مى سازد و از دیگر سوى با شنیدن شیون زن و یا کودکى زار مى گرید هرگز در ترازوى فهم بشر عادى تراز نمى شود و انسانهایى که تمام وج ودشان یک بُعد دارد نمى توانند در آینه درون خود موجودى چند بُعدى به تماشا بایستند. هر چه بکوشند تنها یک بُعد از وجود او را ترسیم مى کنند و بس.

پس ما نه در پى شناسایى على(ع) که در صدد ابراز توانایى خویش از تصویر آن عزیزیم.

 

 

 

( 130 )

در این نوشتار برآنیم جریان دشمنى با على(ع) و نیز گونه هاى آن را از زبان خود آن حضرت در نهج البلاغه بنمایانیم و به روشنگرى در این مقوله بپردازیم.

این مقاله به این پرسش پاسخ مى دهد که انگیزه هاى ناسازگارى و دشمنى با على(ع) در زمان خلافت آن حضرت چه بوده است و نُمود آن به چه شیوه اى؟

البته طرح این بُعد از قضیه بى طرح رویه دیگر آن ـ راز دوستى با على(ع) ـ هم چنان ناقص مى ماند; اما بناچار به همین جنبه بسنده مى کنیم تا در مجالى فراخ تر به زاویه دیگر اشاره کنیم.

پیش از ورود به بحث نکته اى بایسته مى نماید و آن این که: نویسنده بر آن است تا این چهره نگارى بى رنگ باورهاى دینى و مذهبى ارائه شود هر چند بى رنگى همه سویه را ممکن نمى داند; اما تا اندازه اى بدان پاى بندى نشان خواهد داد تا آنچه به عنوان ریشه ها و انگی زه هاى دشمنى عرضه مى شود واقعى تر باشد.

از چشم انداز عقاید مذهبى دشمنى با على(ع) در یک نکته خلاصه مى شود: برنتافتن امامت او که از سوى پیامبر(ص) به امر الهى به او واگذار شده بود. اما این پاسخ نیاز پرسش گران را بر نمى آورد و تشنگى آنان را فرو نمى نشاند.

ساده کردن مسأله و پاسخى ساده تر به آن دادن هیچ گاه اندیشه اندیشه ور ژرف کاو را سیراب نمى کند هرچند این شیوه در کاهش هزینه اثر گذار است; اما کارآمدى آن به همان میزان خواهد بود. از این روى ژرف کاوى و واشکافى پدیده ها براى دست یابى به جریانهاى آن فراتر ا ز باورى مذهبى امرى خوشایند است.

بر اساس پرسشهاى طرح شده این نوشتار در دو بخش سامان مى یابد:

1.انگیزه هاى دشمنى با على(ع): در این بخش به انگیزه هایى که به راستى در دشمنى با آن حضرت نقش داشته اند پرداخته مى شود.

2.گونه هاى دشمنى: در این بخش گونه ها و شیوه هاى بروز دشمنى به کوتاهى

 

 

( 131 )

بررسى مى شوند. البته بحثهایى در این زمینه باقى مى ماند بویژه بحث چگونگى رویارویى امام على(ع) با دشمن که در مجالى دیگر بدان خواهیم پرداخت.

 

انگیزه هاى دشمنى با امام على(ع)

نُمود ناسازگارى با على(ع) از زمان اسلام آوردن او آغاز و تا پایان عمر آن حضرت و حتى پس از شهادت وى نیز پایید. حال باید دید چه عناصرى در این دشمنى بویژه در روزگار خلافت آن حضرت نقش آفریده است؟

 

الف. انگیزه هاى قومى و نژادى:

واشکافى این عنصر هر چند بخشى از دشمنیها را تا حدى طبیعى مى نماید; اما هرگز نه از زشتى کار انسانى مى کاهد و نه از عظمت و بزرگى امام على(ع).

على(ع)از تیره بنى هاشم و از قبیله قریش بود. قریشیان در میان دیگر قبیله هاى عرب از جایگاه ویژه و از بزرگى و شرافت بالایى برخوردار بودند. از آن روز که قصى بن کلاب جد پنجم آن حضرت به گونه اى عهده دار ریاست کعبه شد و دگردیسیهایى در ساختار و اداره آن خانه و نیز شهر مکه ـ که در تاریخ عرب جاهلى همیشه تابعى از خانه به شمار بود ـ پدید آورد.

بزرگى قریش در تیره اى به نام بنى قصى مرکز گرفت بنى قصى در میان عربان آن دیار مقامى والا یافتند و بى شک ریاست کعبه بر بزرگى و شرافت آنان مى افزود.

پاکى و والایى کعبه که از ابتداى بنیاد گذارى باورى عمومى بود آهسته آهسته به متولیان آن سریان یافت تا آن جا که شمارى از مردم آنان را نیز مقدس مى پنداشتند. درایت شجاعت و جوانمردى قصى نیز بر این مقام صحه گذارد.

زندگى قبیله اى که نظام اجتماعى و سیاسى ویژه اى دارد بر پیوند خون استوار

 

 

( 132 )

است. اعضاى یک قبیله همگان در یک فرد که سرسلسله نژادشان است با یکدیگر پیوند مى یابند. بنابراین عرب به دو چیز سخت دل بسته است: نسب عامل پدید آورنده و خون عامل ماندگارى. و آن که حافظ هر دو عنصر مقدس عرب است رئیس قبیله به شمار مى رود. از این روى رئیس قبیله سخت مورد توجه بوده و پیروى از او بر همگان لازم; چرا که سرپیچى و سربرتافتن از دستورهاى او شالوده نظام قبیله اى را در هم مى ریزد و به ناچار آن کس که نمى تواند خود را با ریاس ت قبیله و خواسته هاى او همساز کند بایستى به جریمه طرد از قبیله محکوم شود (طرید).در این فضا انسانها از یک سو بى اختیار و فرمانبردار بار مى آیند و از دیگر سو برابر دیگران سخت و به دور از نرمش و مهر.

اینان در دامن قبیله خودپذیر و خودخواه (غیرگریز) پرورده مى شدند که تنها خویشتن را مى دیدند و از پذیرش دیگران سرباز مى زدند. این ویژگى نظام قبیله اى را از دیگر زندگیهاى جمعى جدا مى ساخت.

از دیگر ویژگیهاى نظام قبیله اى ذوب شدن فرد در پیکره بزرک قبیله بود. در این نظام فرد استقلال شخصیتى نداشت. شخصیت فرد در پرتو و همراه قبیله معنى مى یافت. از این روى هرگاه وابسته به قبیله اى کسى را مى کُشت این قاتل نبود که باید قصاص مى شد بلکه وابستگان و هم قبیلگان او نیز در جرم او شریک بودند. چنین وضعى براى همگان پذیرفته نبود. آنان که از سطح اندیشه و توان مالى بیش ترى برخوردار بودند در پى استقلال خویش و تجزیه قبیله بر مى آمدند. این خواسته در هنگام مرگ رئیس قبیله رخ مى نمود و خود را مى نمایاند. رئ یس قوم از دنیا مى رفت چند تن از فرزندان او یا دیگران در دست یابى به ریاست به پا مى خاستند و گاه جنگها در پى آن برافروخته مى شد.با درگذشت قصى بن کلاب ریاست به دست عبد مناف افتاد و پس از او عمرو(هاشم) ریاست کعبه را به دست گرفت امیّه فرزند عبدشمس

 

 

( 133 )

برادر هاشم با عموى خویش در این میدان به ستیز برخاست تا ریاست را از چنگ هاشم به در آورد. این دشمنى نافرجام به جدایى تیره بنى هاشم و بنى امیه انجامید.

هماوردى و کوشش براى برترى قومى و نژادى که در همیشه تاریخ حیات نظام قبیله اى وجود داشت در این زمان شعله ور شد و پس از آن دو که ریاست مکه به دست عبدالمطلب رسید دیگر این بنى هاشم بودند که توانستند سرورى خویش را بر همگان بگسترند و بنى امیه در این عرصه و اپس ماندند; اما هرگز از ادعاى خویش دست نکشیدند.

در دوره ریاست ابوطالب در پیکره اقتدار بنى هاشم رخنه اى پدیدار شد.1

از یک سو ابوطالب دچار بحران مالى شد2 و از دیگر سو دو کس از خاندان هاشم مدعى ریاست شدند: عباس و ابولهب در این گیراگیر فرزندان امیّه که خود را شکست خورده یافته بودند با همدستى دیگر تیره هاى کوچک مکه به استوارسازى پایه خویش پرداختند; بویژه از آن جهت ک ه فرماندهى نظامى ـ پرچمدارى مکه ـ با آنان بود. مجموعه این انگیزه ها بنى امیه را در عرصه هماوردى با بنى هاشم توان بخشید و در پى سست کردن پایه هاى ریاست بنى هاشم برآمدند.

ظهور پیامبر(ص) که از تیره بنى هاشم بود شمارى را به این پندار کشاند که بنى هاشم در رویارویى و هماوردى با دیگر تیره ها به چنین ترفندى دست زده است تا آقایى خودرا همچنان تداوم بخشد. این سخن ابوجهل شنیدنى است که به اخنس بن شریق مى گوید:

(ما و فرزندان عبدمناف در شرف و بزرگى به هماوردى و برترى جویى برخاستیم و هر چه آنان کردند انجام دادیم تا به نزدیک هم رسیدیم یک باره گفتند: از ما پیامبرى است که از آسمان وحى مى آورد.)3

شعرى که یزید پس از جریان کربلا بدان زمزمه مى کند مؤید این سخن است:

 

 

 

( 134 )

 

لعبت هاشم بالملک فلا
خبرجاء و لا وحى نزل.(4)

بر همین اساس حتى رسالت پیامبر(ص) توجیه مى شود.گسترش روز افزون اسلام در اندیشه برخى از کوته فکران کژاندیش پیروزى بنى هاشم بود بر دیگر گروه ها و تیره هاى عرب هر چند زیاد بر زبان آورده نمى شود; امّا در بسا پرده ذهنشان چنین بود و گاهى بر زبان نیز جارى مى شد.5

از این روى چون در جریان خلافت سخن از خلافت على(ع) به میان آمد شمارى در عین دین دارى و ادعاى نزدیکى با پیامبر(ص) گفتند: نبوت و خلافت در یک خاندان جمع نمى شود این سخن ترجمان ذهن بسیارى بود.

با این شرح نخستین عنصر دشمنى را نمودیم. على(ع) از بنى هاشم است و آنان که در هماوردى و برترى جویى تاریخى با این تیره احساس سرشکستگى و پستى مى کنند نمى توانند اینک على(ع) را بر خویشتن پیشوا و فرمانروا ببینند پس دشمنى با او امرى روشن و پیامد جریانى ریش ه دار است که در ادوار بعد نیز ادامه یافت.6

معاویه در نامه اى به على(ع) بر آن است تا با برابر شمردن خویش با على(ع) از نظر نژادى بر این خشم تاریخى خویش سرپوش نهد اما امام على(ع) در پاسخ او مى گوید:

 

(و اما قولک: انا بنو عبد مناف فکذلک نحن و لکن لیس امیه کهاشم و لا حرب کعبدالمطلب و لا ابوسفیان کابى طالب.)7

امّا گفته تو که ما فرزندان عبد منافیم; درست است تبار ما یکى است اما امیه در پایه هاشم نیست و حرب را به عبدالمطلب در یک رتبت نتوان آورد و ابوسفیان را با ابوطالب قیاس نتوان کرد.

امام با این بیان پرده از اندیشه پنهان معاویه بر مى دارد.

 

 

 

( 135 )

 

ب. عنصر دینى و مذهبى:

طلوع اسلام موازنه قدرت را در مکه آهسته آهسته به سمت و سویى دیگر کشاند. و آنچه تا پیش از این ارزش به شمار بود جاى خود را به چیزهایى داد که در فهم عرب غرق در زندگى نمى گنجید.جلوه فروشیها و به هم نازیدنهاى جاهلى که بخشى از هستى نظام قبیله اى بدان بسته بو د در هم ریخت و رهیدگان از چنگال ستم بت پرستى بر تمامى آنها پاى انکار نهادند.حال مى بایست راه و روش جدیدى براى زیستن برگزید.آنان که دلى پاک داشتند و در پى حق و حقیقت بودند در وادى دیانت اسلامى گام نهادند و با پیامبر(ص) همراه شدند.

از این به بعد مرز جدیدى میان دو طیف بنى امیه و بنى هاشم کشیده شد. خط نژاد و قومیت به حزب اسلام و کفر تبدل یافت و اینک همگان را با ملاک دیگرى ارزیابى مى کنند.على(ع) در این عرصه نیز پیشتاز است. او اول مسلمان است8 و در ویژگیهاى انسانى بر همگان پیشوا:

 

(اللهم انّى اول من اناب و سمع و اجاب لم یسبقنى الاّ رسول الله بالصلاة)9

خدایا! من نخستین کسم که به سوى تو روى آورد و شنید و اجابت کرد در نماز کسى از من پیش نیفتاد جز رسول خدا که درود خدا بر او و آل او باد.

در پذیرش دعوت حق صله رحم ایثار و بزرگى هیچ کسى چونان او پیشتاز نبوده است. آنچنان در اسلام غرق است که هرگز نمى توان بر او خرده اى گرفت:

(به هنگامى که دیگران وامانده بودند من برخاستم و آ ن روز که آنان سر در گریبان فرو برده بودند گام در صحنه نهادم و زمانى که همگان به لکنت افتاده بودند و قدرت گفتارشان نبود لب به سخن گشودم.و در

 

 

( 136 )

کودکى که همه بر دست و پاى مرده بودند در پرتو هدایت الهى پیشرو بودم.

 

(و کنت اخفضهم صوتاً و اعلاهم فوتاً فطرت بعنانها و استبددت برهانها کالجبل لا تحرکه القواصف و لا تزیله العواصف.)10

آرى در مقام حرف و شعار صداى من از همه فروتر بود; اما در مقام عمل برتر و پیشتاز بودم. پس بر بال شاهین بعثت به پرواز درآمدم و بر اوجها پرگشودم و گوى سبقت از دیگران ربودم و چونان کوهى استوار و عظیم طوفانهاى هول و تندبادهاى نیرومند را تاب آوردم و ایستادم . )

على(ع) آن روز که پیامبر(ص) تنها در میان خویشان خود در پى یاورى بود به یارى او برخاست11 و آن هنگام که دشمن با تمام توان خویش آهنگ کشتن او کرده بود به جاى حضرتش خفت12 و در تمامى گیراگیرهاى پیش از هجرت رسول خدا و پس از آن لحظه اى از او جدا نشد تا اسلام در قلبها ریشه دواند و در زمین گسترده شد بى آن که ذره اى سستى کند و یا از انجام وظیفه بگریزد.

 

 

 

( 137 )

(به خدا سوگند من در دنباله آن سپاه بودم تا یک باره پشت کرده و سر به حکم اسلام در آورد. نه سست شده ام و نه ترسانم نه خیانت کرده ام نه ناتوانم. به خدا سوگند درون باطل را چاک مى زنم تا حق را از تهیگاه آن بیرون کنم.)13

لحظه اى از فرمان خدا و رسولش سر برنتافت و آن گاه که قهرمانان در آوردگاهها پاى واپس مى نهادند جان خویش را سپر بلاى پیامبر(ص) مى کرد.14

نزدیکى همدمى و همراهى على(ع) با پیامبر(ص) از آغازین روزهاى زندگى آغاز15 و تا آخرین لحظه زندگى رسول خدا ادامه داشت.16 این پدیده که در قاموس اسلام ارزشى بس بزرگ است در فرهنگ دنیاپرستى گمراهان گناهى نابخشودنى است; از این روى باب دشمنى شمارى گشوده مى شد بویژه آن که پیامبر(ص) هر لحظه عشق و محبت خویش را به على(ع) بر زبان مى راند تا آن جا که از آن عزیز نقل است:

(من از على و على از من است.)17

چنین پیوند ژرف و ناگسستنى محمد(ص) و على(ع) کینه ها و خشمهایى را بر مى انگیخت و هر از گاهى که کینه ورزان مجال مى یافتند آن را ابراز مى داشتند.در زمان حیات رسول خدا این مجال کم تر پیش آمد; اما پس از آن به بهانه هایى پیدا مى شد.

در سه مرحله انتخاب خلیفه بگومگوهایى که میان افراد در گرفت از این نگرش حکایت دارد.18 با این که مى دانستند او شایسته ترین فرد به خلافت است تا آن جا که ممکن بود آن را از او دریغ داشتند.

امام مى فرماید:

(به خدا سوگند او (ابوبکر) رداى خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست من در گردش حکومت اسلامى چون محور سنگ

 

 

( 138 )

آسیابم. سیل ها و چشمه هاى [علم و فضیلت] از دامن کوهسار وجودم جارى است و مرغان [دورپرواز اندیشه ها] به افکار بلند من راه نتوانند یافت.)19

در مرحله دوم نیز که به گزینش عمر انجامید این قضیه وجود داشت و در مرحله سوم که به شکلى بدتر و رسواتر پایان یافت 20 این مسأله آشکارتر است تا این که بناگریز دستها به سوى او دراز شد.

آن گاه که همه درهاى امید به روى مردم بسته شد و تنها على مى توانست این کشتى در حال غرق را به ساحل نجات رهنمون شود.21

پس از روى کار آمدن امام آنان که خود را در عرصه هماوردى دینى و اعتقادى واپس مانده دیدند به دشمنى برخاستند و حسادت درونشان آنان را بر آشوباند.22

چیزى که براى امام على(ع) هرگز به دور از انتظار نبود; چرا که پیامبر(ص) نیز او را از چنین آینده اى آگاهانده بود.23

امام این دشمنى را چنین بیان مى دارد:

 

(فانّا کنّا نحن وانتم ما ذکرت من الالفة و الجماعة ففرّق بیننا و بینکم امس. انّا آمنّا وکفرتم و الیوم انا استقمنا و فتنتم وما اسلم مسلمکم الا کُرهاً وبعد ان کان أنفُ الاسلام کله لرسول اللّه حزباً.)24

هم چنان که در نامه ات یادآور شده اى ما و شما متحد و همبسته بودیم اما آن چه دیروز از هم جدامان کرد این بود که ما ایمان آوردیم و شما کفر ورزیدید و عامل جدایى امروزمان این است که ما پایدارى ورزیده ایم و شما به انحراف کشیده شده اید. واقعیت این است که روزى ا سلام به سر سلسله شما تحمیل شد و ناگزیر بدان تن در داد که تمامى بزرگان اسلام را براى رسول خدا هیأت حزبى یک پارچه یافتند.

 

 

 

( 139 )

این انگیزه دینى و مذهبى از انگیزه هاى بسیار اساسى و مهم در خشم و دشمنى با على(ع) است که تا آخرین لحظه حیات آن حضرت به درازا کشید.

 

ج: عنصر سیاسى و اجتماعى:

دست یابى به قدرت و نفوذ در دلها و به دست آوردن وجهه اجتماعى از انگیزه هاى جدى انسانها در زیستن است. کم تر انسانى است که این دو انگیزه در او مرده باشد و یا آن را در خود کشته باشد. آدمیان از راه هاى گوناگون برآنند تا بر اقتدار خویش بیافزایند و در میان مر دم از جایگاهى برتر برخوردار شوند. هماوردیهاى سیاسى در درازناى تاریخ بشر سر منشأ بروز جریانهایى بوده است که کتابهاى تاریخى آکنده از آنهاست و نیز یافتن جایگاه اجتماعى و کوشش براى برترى جویى از خواسته هاى دیرینه بشرى است. عربان از این ویژگى دو چندان برخورد ار بودند چرا که گونه زندگى آنان و همچنین دشواریها و سختیهاى گوناگونى که آنان را در بر گرفته بود مجال هرگونه خودنمایى را در صحنه گسترده جهانى از آنان گرفته بود. تنها در بعضى از وقتها بود که عرب مى توانست خودى نشان دهد. پس از ظهور اسلام و تشکیل حکومتى وا حد در عربستان مرکزى هماوردیها بر سر دست یابى به قدرت و خودنمایى پدیدار شد; اما با وجود پیامبر(ص) که بنیان گذار چنین حکومت و سیاستى بود و نیز در رأس هرم ارزشهاى دینى قرار داشت دیگران کم تر در پى عرض اندام و برترى جوییها بودند. هر چند در این دوره نیز گاه بر سر فرماندهى نظامى یا پستهاى اجتماعى سخنهایى بین کسان ردوبدل مى شد ولى چنین پدیده هایى کم رنگ و کوتاه دامن بود. پس از درگذشت رسول خدا این زاویه از خواسته درونى افرادى با دیگر زوایاى حیات آنان در آمیخت و برترى جوییها و هماوردیها ى جدى اى را پدید آورد.در این میدان مسابقه آن کسى در جامعه دینى گوى سبقت مى برد که هم از استوارى فکرى برخوردار

 

 

( 140 )

باشد و هم از سوى بنیان گذار اسلام تائید شده باشد و این فرد کسى جز على(ع) نیست.

 

(فنحن مرةً اَوْلى بالقرابة و تارَةً اَوْلى بالطاعة.)25

ما به دو جهت بر دیگران برترى داریم: یکى از آن رو که به پیامبر(ص) خویشى مى بریم و دیگر از آن جهت که در پیروى پیش تریم .

امام دو بُعد از سزاوارى به خلافت را بر مى شمرد و گویى این ابعاد در اندیشه عموم مردم پذیرفته شده است از این رو در پاسخ به معاویه مى گوید:

(مهاجران به همین عناصر در سقیفه بر انصار حجت گذرانیدند و بر آنان پیروزى یافتند و اگر چنین است پس ما به شما در امر خلافت سزاوارتریم و اگر چنین نباشد پس انصار در ادعاى خویش بر حق بودند.)26

امام على(ع) باز خطاب به معاویه مى فرماید:

(معاویه! از کى شما زمامداران رعیت و فرماندهان امت بوده اید نه پیشینه اى در دین دارید و نه پیشینه اى مهین از زمان پیشین )

برترى مهاجران بر انصار در امر خلافت متکى به امورى بود که بى گمان وجود آنها در على(ع) جاى انکار نداشت. هرچند در برهه اى امکان سرپوشى آن را یافتند اما براى همیشه نور وجود آن حضرت پشت ابرهاى دشمنى پنهان نماند. این جا بود که شمارى در مقام دست یابى به قدر ت و کرسى خلافت و امارت با على(ع) به ستیز برخاستند تا آنچه را حق اوست بربایند:

(واقعیت جز این نیست که انگیزه اصلى اینان دنیادوستى ناشى از حسدورزى بر کسى است که خداوند خلافت را به او ارجاع کرده است. پس با چنین انگیزه اى مى خواهند جریانها را به واپس برانند.)27

 

 

 

( 141 )

گروهى به قصد کسب مقام با على(ع) دشمنى کردند. امام درباره طلحه و زبیر مى گوید:

(هر یک از آن دو به رهبرى خود امید بسته است و ریاست را در رقابت با دوستش به سوى خویش مى کشد; چرا که هیچ یک را رشته اى به خدا نپیوسته است و به جاذبه اى از جاذبه هاى حق سر ننهاده است چنین است که دل هریک کانون کینه دیگرى است و در آینده نه چندان دور نقاب از چهره بر خواهند گرفت.)28

امام در این گفتار به نکته اى بس ظریف و روان شناسانه اشاره مى کند. طلحه و زبیر که دو دوست همیشگى بودند و با همدستى یک دیگر به هماوردى و برترى جویى با امام برخاستند در نگاه آن حضرت خود علیه یک دیگرند که در صورت رسیدن به مقام دمار از روزگار یکدیگر بر خو اهند کشید.این سخن درباره دیگر افراد حاضر در صحنه جدال نیز صادق است.

امام على(ع) این گونه انسانها را که به دنبال فرصتى هستند تا خودى بنمایانند به چهار دسته تقسیم مى کند و مى گوید:

(اى مردم اینک در روزگارى آکنده از ستم و سرشار از ناسپاسى قرار گرفته ایم. دورانى که نیکوکار بدکار به شمار مى آید و ستم گر بر سرکشى خویش مى افزاید… در چنین محیطى مردم به چهار بخش تقسیم شده اند.)

 

1. (منهم من لا یمنعه الفساد فى الارض الاّ مهانة نفسه وکلالة حدة و نضیض وفره.)

بخشى سیاست بازان پلیدى هستند که اگر زمین را به فساد نمى کشند تنها به سبب ناتوانى احساس زبونى خود کم بینى کندى تیغ و نبود

 

 

( 142 )

تواناییهاى مادى است. اینان کسانى اند که توانایى گستاخى ندارند نه آن که به اصول و ارزشى پاى بندند.

 

2. (و منهم المصلت لسیفه والمعلن بشرّه والمجلب بخیله ورجله قد اشرط نفسه و اوبق دینه لحطام ینتهزه او مقنب یقوده او منبر یفرعه و لبئس المتجر ان ترى الدنیا لنفسک ثمناً و ممّا لک عندالله عوضا.)

دسته دیگر اشرار سیاسى اند که با شمشیرهاى آخته شان آشکارا دست به شرارت مى زنند و با سواران و پیادگان خود بر مردم هجوم مى آورند و براى اندکى از حطام دنیا که غنیمت برند یا گروهکى که بر ایشان فرماندهى یابند یا بلنداى منبرى که بر آن فراز آیند خود را افر وخته اند و دین را به تباهى کشانده اند. و چه سوداگرى زشتى است که انسان دنیا را بهاى خویشتن خویش تلقى کند و ثوابهاى الهى و ارزشهاى خدایى را به دنیا و ضد ارزشهایش بفروشد و دل خوش دارد.

 

3.(ومنهم من یطلب الدنیا بعمل الآخرة ولا یطلب الآخرة بعمل الدنیا. قد طامن من شخصه و قارب من خطوه و شمّر من ثوبه و زخرف من نفسه للامانة و اتخذ ستراللّه ذریعة الى المعصیة.)

و گروهى نیز مزدورانى اند که به جاى آن که با تلاش و کار در دنیا آخرت را بجویند با عبادتهاى ریایى و قدیس مآبانه در جست وجوى دنیایند. با وقارى دروغین گامهایى کوتاه برمى دارند و دامن جامه خویش بر مى چینند و امانت فروشى را آرایه خویش مى کنند و پرده پوشى خ دا را ابزار گناه مى سازند.

 

4. (ومنهم من ابعده عن طلب الملک ضؤولة نفسه و انقطاع سببه فقصرته الحال على حاله فتحلّى باسم القناعة و تزیّن بلباس اهل

 

 

( 143 )

الزّهاده. و لیس من ذلک فى مراح و لامغدى.)

 

و دسته چهارم آنان اند که به دلیل نداشتن موقعیت و امکان بازمانده از جاه و مقام منزوى شده اند امّا درماندگى شان را قناعت نام داده اند و خود به لباس زهد آراسته اند در حالى که از قناعت و زهد بوى نبرده اند.29

امام چه زیبا دنیا مداران سیاست باز را شناسانده است. حتى آنان که ظاهرى پارسا پیشه دارند نیز در نگاه على(ع) از سر ناچارى به چنین شیوه اى روى کرده اند و اگر زمانه به آنان اجازه دهد تنها مقام را مى شناسند و دنیا را.

 

د. عنصر اخلاقى و ارزشهاى متعالى:

آدمیان برابر سرشت خویش به خوبیها و منشهاى برین و ارزشهاى والا گرایش دارند و تا آن جا که مى توانند در پى کسب آن بر مى آیند; اما چون ناتوان شوند در توجیه عمل و خوى خویش به رویارویى با شرافت و ارزشها بر مى خیزند. على(ع) انسان والا و نُماد واقعى ارزشها بو د. همین امر بسیارى را از او رنجانده بود. این سخن در نگاه نخست اندکى شگفت آور مى نماید; اما درنگ در آن انسان را به واقعیت تلخ آن مى رساند.

اخلاق برین و کمال انسانى در جوّ و فضایى که آدمیان از سطح شعور و فرهنگ بالایى برخوردارند کم و بیش خواهان دارد اما در جامعه هاى واپس گرا و کوته اندیش تنها آنچه که با حواس و تجربه به دست آوردنى است ارزش مند است و معنویات در مرحله پایین ترند. على(ع) در چنین جامعه اى مى زید و ناگزیر خوشایند زمانه نیست. وى ویژگیهایى دارد که دشمن زاست شاید گذرى بر این ویژگیها مناسب باشد:

 

 

 

( 144 )

1. بندگى خدا و پیروى از سنت رسول او: هر کسى درباره على(ع) قلم زده به این نکته اشاره کرده است که على(ع) بنده خالص و بى آمیغ خدا و پیرو کامل او بوده و هرگز حاضر نبود ذره اى او را نافرمانى کند:

(به خدا سوگند اگر اقلیمهاى هفتگانه را با هر چه در زیر آسمانهاى آنهاست به من بدهند تا خدا را ـ حتى در گرفتن پوست جویى از دهان مورى ـ نافرنانى کنم نخواهم کرد.)30

و خود همیشه در عبادت خدا و پیروى از او پیشرو همگان بود:

 

(ایّها الناس انّى والله ما احثّکم على طاعة الاّ و اسبقکم الیها ولا انها کم عن معصیة الاّ واتناهى قبلکم عنها.)31

اى مردم! به خدا من شما را به طاعتى بر نمى انگیزم جز که خود پیش از شما به گزاردن آن برمى خیزم و شما را از معصیتى باز نمى دارم جز آن که خود پیش از شما آن را فرو مى گذارم.

به فرمان خدا و سنت رسول او زیست تا آن جا که خلافت را در مرحله سوم و در شوراى شش نفره به بهاى پافشارى بر سنت رسول خدا از دست داد.32

چنین انسان والایى در ظرف وجودى انسانهاى کوچک جاى نمى گیرد; پس ستیزه گرى با او امرى طبیعى است.

2. عدالت ورزى و عدالت خواهى: هر چند عدالت از صفات متعالى است امّا اندک شمارند پاى بندان به آن. انسانها تا آن جا به فرمان عدالت گردن مى نهند که درگاه اجرا به سود آنان رقم بخورد.پس عدالت خواهى در قاموس فکرى اینان مرزى دارد و آن هم سود و بهره شخصى آنان ا ست و اگر اجراى آن به سودشان تمام نشود از آن روى برمى تابند و هیچ گاه در پى آن نمى روند.

 

 

 

( 145 )

امام على(ع) از این مرزها درگذشت و هرگونه خودخواهى را در هم شکست. او عدالت پیشه اى نمونه است و براى اجراى آن هرگونه خطرى را به جان مى خرد وقتى به او گزارش مى دهند: مزدوران دشمن غدار معاویةبن ابوسفیان به شهر انبار یورش برده اند و خلخال و دستبند و گردنبن د و گوشواره از زنان گرفتند و زنان جز شیون و زارى پناهى نداشتند مى گوید:

 

(فلو ان امرءاً مسلماً مات من بعد هذا اسفاً ما کان به ملوماً بل کان به عندى جدیراً.)33

اگر کسى به شنیدن چنین ستمى از اندوه جان دهد نه تنها از نظر من سرزنشى بر او نیست; بلکه شایسته تقدیر و ارج است.

و در جاى دیگرى مى گوید:

(به خدا اگر شب را بر روى اشترخار مانم بیدار و از این سو بدان سویم کشند در طوقهاى آهنین گرفتار خوشتر دارم تا روز رستاخیز بر خدا و رسول درآیم بر یکى از بندگان ستمکار یا اندک چیزى را گرفته باشم به ناسزاوار و چگونه بر کسى ستم کنم به خاطر نفسى که به کهنگ ى و فرسودگى شتابان است و زمان ماندنش در خاک دراز و فراوان.)34

 

 

 

( 146 )

على(ع) با این روح لطیف و بلند مهرورزى و مهرگسترى از یک سوى و با سرسختى و شدت عمل در برابر ستم و بیداد و دست درازى به جان و مال مردم از دیگر سوى تنها کسانى را به سوى خود مى کشاند که در زیر بار ستم کمر خمیده و در آتش ستم سوخته اند.امّا آنان که خود ستم پ یشه اند هرگز او را نمى پسندند بلکه در مقام دشمنى و ستیز با او برمى آیند.

چون در زمان خلافت عثمان بسیارى از صحابه پیشین رسول خدا! در آزمون مال و مقام مردود شدند و ثروت اندوختند و عمارتها ساختند امام که بر سر کار مى آید بر خود واجب مى داند که در اجراى عدالت حقوق از دست رفته را بازگردان و اموال بیت المال را در جاى خود نهد و د ر آغازین سخنرانى خویش اعلام مى دارد:

(به خدا قسم اگر با بیت المال مسلمانان ازدواجى صورت گرفته باشد و یا کنیزکانى به چنگ آمده باشد همه را باز مى گردانم; چرا که در عدل و اجراى آن گشایشى است و آن که بر او عدل تنگ آید بى گمان ستم بر او تنگ تر خواهد بود.)35

بدین گونه سیاستِ حکومت خویش را بیان داشت امّا این سخن بسیارى را ناخوش آمد و از همان ابتداى خلافتش سر ناسازگارى پیشه کردند و در پى بازداشتن او از اجراى عدالت بر آمدند.

 

3. زهد و پارسایى: آدمیان بخشى از تلاش را در لذت پست و مقام و بهره ورى از آن سپرى مى کنند.شاید گزافه نباشد اگر بگوییم بسیارى از انسانها از نام بیش از نان و از آن دو بیش از هر چیز دیگرى دل خوش مى دارند. دنیا در نگاه بسیارى همه چیز است; از این روى در پى دست یافتن به آن به هر وسیله اى چنگ مى زنند.امّا على(ع) دنیا را چون استخوان خوکى در دست بیمارى جذامى بلکه بدتر از آن مى داند.36 و در

 

 

( 147 )

خطاب به دنیا مى گوید:

(اى دنیا از من دور شو و غیر مرا بفریب که مرا به تو هیچ نیازى نیست.)37

و آن هنگام که خلیفه مسلمانان است همچون برده اى مى نشیند برمى خیزد و غذا مى خورد و وقتى براى استانها و سرزمینهاى دور دست امیر و کارگزار بر مى گزیند نخستین سفارش وى به آنان نگهداشت حال توده مردم و احترام به آنان 38 و نیز استیفاى حقوق آنان است.

به کارگزاران خود یادآور مى شود:

(امارت امانتى در دست شماست نه طعمه اى در چنگ شما.)39

امام در سفارش به یاران انسان الگویى را نمونه مى آورد و از یاران خویش مى خواهد تا چون او باشند.

(در آن گذشته غرورآفرین مرا در راستاى حق برادرى بود که کوچکى دنیا در چشمش او را در چشم من عظمت ویژه اى مى بخشید. او از چیرگى شکم خویش آزاد بود پس نه به آنچه نداشت گرایش و خواهشى داشت و نه در مصرف آنچه مى یافت زیاده روى مى کرد. در بیش تر عمر خویش ساکت بود; اما گاهى که به سخن لب مى گشود دیگر سخنوران را میدان سخن نبود و بر شراره ى پرسش پرسش گران آب مى افشاند و سوز تشنگى شان را فرو مى نشاند. او به ظاهر تکیده و استخوانى مى نمود ولى اگر برخوردى اصولى و جدى به میان مى آمد بسان شیر بیشه مى خروشید و چونان مارانى بیابانى بر دشمن مى پیچید. برهان خویش را جز در دادگاه صلح طرح نمى کرد. چنین خو گرفته بود که هیچ کس را بر آن چه در موردش ارائه توجیه

 

 

( 148 )

درستى امکان بود پیش از شنیدن آن پوزش سرزنش نمى کرد. از هیچ دردى جز به هنگام برطرف شدنش نمى نالید آن چه مى گفت مى کرد و آن چه نمى شد نمى گفت. اگر در سخن امکان شکستن بود هرگز در سکوت شکست نمى خورد. بر شنیدن آزمند تر از گفتن بود و در نهایت بر سر دو راه آن را بر مى گزید که با هوسهاى فردى اش بیش تر مخالف بود. پس بر شما باد کسب چنین فضیلتها و مسابقه در این میدان و اگر احساس مى کنید که توان به دست آوردن مجموعه آن را ندارید گرفتن اندک بهتر از رهاکردن بسیار است.)40

امام در این سخن بلند و باارزش ویژگیهاى انسانى را بر مى شمرد که یافتن آن آسان نیست. انسانى که چنین به هستى زندگى و بشریت مى نگرد بیش از آن که دوست داشتنى باشد از سوى دنیا خواهان طرد شدنى است. على(ع) به دنبال انسانى است که سرزنش هیچ سرزنش گرى در آنان اثر نمى کند:

(چهره هاى آنان چهره راستان است و گفتارشان همسنگ نیکان از نیایشهاى آنان شب آباد است و با مشعل وجودشان روز روشن.همواره چنگ در ریسمان قرآن دارند و سنتهاى خدا و سنتهاى رسولش را زنده مى دارند. نه اهل استکبار هستند و نه برترى جویند.نه دغلکارند و نه تباهى انگ یز. دلهاشان همواره در بهشت و تن هاشان در زمین همیشه در کار است.)41 تنها چنین انسانهایى از دید على(ع) پذیرفته اند و روشن است که نه آن حضرت را با غیر این دسته میانه اى است و نه آنان را با على(ع) پیوندى. تنها پیوندشان دشمنى خواهد بود که چنین بود.

 

 

 

( 149 )

4. مهابت و شجاعت على(ع): به طور معمول انسانهایى که از لطافت روحى و معنویت اخلاقى برخوردارند از سختى و شجاعت بى بهره اند. اینان یا اهل اخلاق و پارسایى و زهدند و یا بى اعتناى به این امور اهل تلاش و کوشش و کارورزى. آنچنان این دو دسته از هم دور افتاده اند که شمارى انگاشته اند: بین زهدورزى و تلاش براى دنیا و بِه سامانى آن نمى شود جمع کرد.یا وارستگى باید داشت و یا استوارى و سختى یا پارسا بود یا جنگاور. آنان که اهل توانایى و نبردند از کمال و اخلاق بى بهره اند و آنان که اهل زهد و پارساییند موجوداتى سست و ناتوانند. امّا على(ع) با جمع میان این دو دسته ویژگیها خویها و منشها حقیقت آدمى را به نمایش گذاشت. او که الگوى زاهدان در میدان زهدورزى بود و سرآمد پهلوانان در میدان رزماورى.شیرحقى که شمشیر از پى حقى مى زند. این مرد با مهابت و شجاع که از نخستین روزهاى هجرت پیامبر(ص) به مدینه در خدمت اسلام قرار گرفت بسیارى را به خشم خویش گرفتار ساخت.

امام خود در نامه اى به معاویه از راز خشم معاویه پرده بر مى دارد:

 

(فانا ابوالحسن قاتل جدک و خالک و اخیک شدخاً یوم بدر و ذلک السیف معى و بذلک القلب القى عدوّى ما استبدلت دیناً ولا استحدثت نبیا و انى لعلى المنهاج الذى ترکتموه طائعین و دخلتم فیه مکرهین.)42

آرى من ابوالحسن کشنده جد دایى و برادر تو در جنگ بدر هستم. همان شمشیر امروز نیز با من است و با همان قلب با دشمن خویش روبه رو مى شوم بى آن که دین تازه اى آورده باشم یا پیامبر دیگرى برگزیده باشم و این نیز واقعیت مسلمى است که من در همان راستاى روشنى هست م که شما آن را امروز به دلخواه ترک گفته اید و نشان داده اید که انتخاب دیروزینتان از سر ناگزیرى بود.

 

 

 

( 150 )

امام در این بخش از نامه خویش از شجاعت و استوارى خود سخن مى گوید که در راه اسلام مشرکان را از پاى درآورد و هم اکنون نیز آمادگى انجام آن را دارد.

این شجاعت و دلاورى و پایمردى در راه حق و حقیقت شمار زیادى را علیه آن حضرت برانگیخت.

5. معرفت و آگاهى: در همیشه تاریخ عنصر جهل در رویارویى با علم و آگاهى و جاهل در ستیز با عالم بوده است. جاهلان که نمى توانند راز و رمز رفتار و منش عالمانه را دریابند به آسان ترین راه روى مى کنند و آن انکار و ستیز با آنان است. امام على(ع) در سخنى با کمیل انسانها را از نظر کسب آگاهى و درک عقلانى به سه قسم تقسیم مى کند و مى فرماید:

(اى کمیل مردم سه گروه اند:

1. عالم ربانى 2. شاگردان راستین عالمان که به امید یافتن راه نجاتى علم مى آموزند. 3. پشه هاى دستخوش باد و طوفان که هر آوازه اى را پى مى گیرند و با هر خروش باد به سویى رانده مى شوند نه از روشناى علم فروغى یافته اند و نه بر تکیه گاه محکمى تکیه کرده اند.) 43

در ادامه امام به برترى دانش بر ثروت اشاره مى کند و مال اندوزان را کسانى چون چارپا مى شمارد که تنها به چرا مى اندیشند و بدین گونه امام(ع) فاصله میان انسانهاى دانشمند و آگاه با نادانان مال اندوز نشان مى دهد.

على(ع) خود دانشمندى بزرگ است که داستان (سلونى قبل ان تفقدونى) او گوش همگان را پر کرده است. چنین انسانى که راههاى آسمان را بِه از راههاى زمین مى داند44 و عالم حقیقت و معنى براى او چون عالم محسوس و ظاهر است چگونه مى تواند

 

 

( 151 )

محبوب نادانان و گمراهانى شود که ا وج فهم و دانش آنان فراتر از فراز شکم شان نمى رود.

6. راستى و روشن گویى على(ع): دنیاى سیاست دنیاى فریب و نیرنگ است تا آن جا که شمارى سیاست و نیرنگ را به یک معنى مى دانند اگر چه این همانى در این دو واژه پذیرفته ما نیست; اما در طول تاریخ سیاست و حکومت سیاست گران تنها با این ویژگى ـ حیله گرى دروغ گوی ى ـ هدفهاى خویش را پیش برده و کارگزاران حکومت نیز به این شیوه پاى بندى داشته اند. على(ع) برخلاف همگان در امر اداره جامعه و مدیریت آن طرحى نو در افکند; او با راستى و روشن گویى و به دور از هرگونه نیرنگ بازى و زیرکى به خلافت پرداخت; چرا که نه در پى مال و منال دنیا ـ حطام دنیا ـ بود و نه در پى قدرت یابى. از این رو خود مى گوید:

 

(ما کذبت ولاکذبت ولاضللت و لاضل بى.)45

دروغ نمى گویم چنان که به من دروغ گفته نشده است و گمراه نمى کنم چرا که به گمراهى کشیده نشده ام.

امام با این سخن به یک اصل ریشه اى اشاره مى کند: آنانى که در دنیاى سیاست به دروغ و نیرنگ روى مى کنند تنها در این عرصه و از باب ضرورت به چنین روش روى نمى کنند بلکه سرشت و تربیت اینان این گونه است که در میدان سیاست خود را آشکارتر نشان مى دهد و گرنه این م وجود در تمامى عرصه هاى زندگى خدعه گر و دروغ گوست. امام على(ع) در دستگاه تربیتى پیامبر(ص) پرورش یافته و هدایت شده است. در قاموس چنین انسانى دروغ و نیرنگ راه نمى یابد. گاه افراد کژاندیش گمان مى کردند که على(ع) اهل سیاست نیست در حالى که سیاستى که آن حضر ت پایه گذارى کرده است سیاستى انسانى و بنا شده بر ارزشهاست:

 

 

 

( 152 )

 

(واللّه ما معاویة بادهى منّى ولکنّه یغدرو یفجُر ولولا کراهیة الغدر لکنت من أدهى الناس ولکن کل غُدرَةٍ فُجَرَة وکل فجرة کُفَرَه ولکل غادر لواء یُعرَفُ به یوم القیمه والله ما استغفل بالمکیدة ولا أُستغْمَزُ بالشدیدة.)46

على به خدا سوگند یاد مى کند که معاویه سیاست مدارتر و زیرک تر از او نیست ولى معاویه نیرنگ و پرده درى مى کند که اگر در تفکر اسلامى و در پهنه اخلاق انسانى فریب و خدعه زشت نبود على(ع) زیرک ترین مردم بود; اما هرگز در فرهنگ متعالى آن امام چنین روشى تجویز نش ده است. آنان که تنها در اندیشه حفظ قدرت و موقعیت خویشتند هر چیزى را مباح مى شمارند; اما على(ع) هرگز به امور پست دنیایى نمى اندیشد:

(به خدا سوگند تا لحظه اى که امور مسلمانان به سامان باشد و تنها شخص من تخته نشان تیرهاى ستم و حق کشى قرار گرفته باشم در موضع مسالمت پاى مى فشارم چرا که اجر چنان موضع گیرى و امتیازش را خواستارم و به زرق و برق ریاست که میدان رقابت شماست مرا اعتنایى نیست.) 47

کسى که دل به دنیا ندارد و تمام دغدغه او خشنودى خدا و به سامانى امور انسانها باشد هرگز بر خلاف حقیقت سخن نمى گوید و روش منافقانه پیشه نمى کند و ناگزیر در میان سست عنصران بدکردار به ضعف و ناتوانى متهم مى شود و باب دشمنى با او باز مى شود و سر ناخشنودى بر مى دارند. چنانکه امام مى گوید:

(بى تردید این گروهکان اینک بر محور ناخشنودى از زمامدارى من به هم پیوسته اند و من آن جا که براى جامعه احساس خطرنکنم شکیبایى پیشه مى کنم.)48

افزون بر ویژگیهاى مطرح شده درباره امام على(ع) ویژگیهاى متعالى دیگر نیز در آن

 

 

( 153 )

حضرت وجود دارد که در نگاه دینى ارجمند اما در جامعه واپس گرا و پَست بشرى ناخوشایندند.

 

گونه هاى دشمنى و مخالفت

دشمنى با على(ع) به هر انگیزه اى که بود به گوناگون گونه ها خود را نشان داد البته آنچه در دوره پیامبر(ص) و خلفاى سه گانه بر امام روا شد با آنچه در زمان خلافت پنج ساله اش صورت گرفت همانندیهایى داشت; اما در مجموع مى توان آن گونه ها را چنین برشمرد:

 

الف. بازداشتن از حقوق اجتماعى: در زمان پیامبر(ص) گاه بدگوییها از علیه على(ع) صورت مى گرفت; اما وجود مبارک رسول خدا مایه صلاح و اصلاح امور مى شد و کم تر دشمنیها به چشم مى آمد. اما پس از آن حضرت حق کُشیها آغاز شد.

على(ع) مى گوید:

 

(فواللّه ما زلت مدفوعاً عن حقى مستأثراً على منذ قبض اللّه نبیّه حتى یوم

 

 

( 154 )

الناس هذا.)49

 

خداى را سوگند که از روز وفات پیامبر خود(ص) تا امروز مردم تخته نشان حق کُشى حق کشان بوده ام و گرفتار خودکامگى خود کامگان.

این حق کشى و خودکامگى در نتیجه بر هم آمیختگى حق و باطل بروز یافته است. آن روز که پیامبر(ص) حضور داشت حق آشکار بود و دست تزویر چندان در این میدان کارگر نبود; اما با درگذشت آن حضرت باطل در لباس حق ظاهر شد و ریاکارى و خودنمایى پاى به عرصه نهاد در این وضع این حق است که قربانى مى شود:

(همانا آغاز پدید آمدن فتنه ها پیروى خواهشهاى نفسانى است و نوآورى در حکمهاى آسمانی… پس اگر باطل با حق در نیامیزد حقیقت جو آن را شناسد و داند و اگر حق به باطل پوشیده نگردد دشمنان را مجال طعنه زدن نماند لیکن اندکى از این و آن مى گیرند تا به هم درآمیزد و شیطان فرصت یابد و حیلت برانگیزد.)50

بدین گونه شیطان پا در میان نهاد و على(ع) معیار حق را خانه نشین کرد و این رفتار با على(ع) پدیده اى بى مقدمه و ریشه نبوده است بلکه زاده سالها انتظار بود. به هر روى امام از حق خود محروم شد و این وضع هم چنان ادامه یافت. خلیفه اول با اینکه مى دانست که جایگ اه على در خلافت هم چون محور در آسیا سنگ است; اما آن را از او دریغ داشت و با این که خود بارها و بارها از شایستگى و سزاوارى وى براى خلافت سخن گفته بود. امّا آن را به عمر وانهاد و او نیز به ترفندى خلافت را در اختیار عثمان گذاشت.51

این شیوه مخالفت و دشمنى با على(ع) در راستاى شکستن و پائین کشیدن مقام او صورت مى گرفت چنانکه انباز دانستن آن حضرت با دیگران در شوراى شش نفره به همین

 

 

( 155 )

منظور بود. امام(ع) در خطبه معروف شقشقیه با اندوه بسیار به این نکته اشاره مى کند:

 

(فیالله وللشورى متى اعترض الریب فیّ مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظایر لکن اسففت اذ اسفّوا وطرت اذطاروا.)52

خدا را چه شورایى. من از نخستین چه کم داشتم که مرا در پایه او نپنداشتند و در صف اینان داشتند ناچار با آنان انباز و با گفت و گو شان دمساز گشتم.

پس از آن که امام(ع) به انتخاب مردم و اصرار آنان53 خلافت مسلمانان را پذیرا شد در پى پیمان شکنى با او برآمدند و سدّ راهش شدند و براى به زیر کشاندن حضرتش به راهى دست یازیدند.54

ب.بدگویى: از شیوه هاى دشمنى آدمهاى دون پایه و سست عنصر آن است که با تهمت و افترا به تخریب شخصیت دیگران دست بزنند هر چند این عمل چندان مؤثر واقع نشود. على(ع) که در پى اعتلاى حق و بر کرسى نشاندن حقیقت و اجراى عدالت بود و به طور طبیعى با معیارهاى اندازه گی رى رایج راست نمى آمد زمینه براى بدگمانیها مى یافت; از این رو آن حضرت را به ویژگیهاى زیر متهم کردند:

1. دروغ گویى: آدمیان همیشه خود را برتر از دیگران مى پندارند و ضعف درک خویش را به مبهم گویى گوینده نسبت مى دهند در باب على(ع) نیز به چنین کژروى درافتادند چون بلنداى سخن حضرتش را در نمى یافتند او را دروغ گو مى خواندند:

 

(لقد بلغنى انکم تقولون (على یکذب) قاتلکم اللّه فعلى من أکذب؟ اعلى الله فانا اول من آمن به ام على نبیه فانا اوّل من صدّقه کلاّ واللّه و لکنها لهجة غبتم عنها و لم تکونوا من اهلها .)55

شنیده ام که مى گویید على دروغ مى گوید. خدایتان مرک دهاد بر چه

 

 

( 156 )

کسى دروغ مى بندم بر خدا؟ در حالى که نخستین کسى هستم که به او ایمان آوردم یا بر پیامبر (ص) او که اولین کسى ام که او را تصدیق کردم؟ به خدا هرگز! لکن آنچه مى گویم سخنى است که از دانستن معناى آن به دورید و شایستگى فهم آن را ندارید و به نادانى خود مغرورید.

در نیافتن سخن امام و پایین بودن سطح فهم آنان موجب شد تا امام را دروغ گو پندارند و امام به اصرار به آنان مى فهماند که آنچه مى گوید سخن رسول خداست و نه چیز دیگر.56

2. ترس و ضعف در فرماندهى: على(ع) که تمام توان خویش را به کار گرفت تا آخرین راه هاى ممکن را براى هدایت انسانها بپیماید و به این منظور هرگز در جنگها آغازگر نبود و همیشه خود را براى شنیدن پرسشها آماده مى داشت گاه از سوى شمارى وانمود مى شد که على(ع) ناتوان در رهبرى جنگ است. انسانهایى که آموخته اند که در جنگ دست به شمشیر ببرند و در خشم تنها فریاد بر آورند چون رفتار على(ع) را مى دیدند نامأنوس مى یافتند و گمان مى کردند از سر ترس و وحشت در پى مدارا با دشمن بر آمده است و گاه به گستاخى مى گفتند: على از ترس مرگ و جنگ به چنین شیوه اى دست یازیده و یا در حرکت خویش تردید روا داشته است.

امام در پاسخ به آنان که وى را ترسان از مرگ مى پنداشتند مى گوید:

 

(فوالله ما ابالى دخلت الى الموت او خرج الموت الیّ.)

به خدا پروا ندارم که من به آستانه مرک درآیم یا مرک به سر وقت من آید.

در پاسخ کسانى که رفتار على(ع) را شک آلود مى انگاشتند مى گوید:

 

(و اما قولکم شکّاً فى اهل الشام فوالله ما دفعت الحرب یوماً الاّ و انا اطمع ان تلحق بى طائفة فتهتدى بى و تعشوا الى ضوئى و ذلک احبّ الیّ من ان اقتلها على ضلالها و ان کانت تبوء بآثامها.)57

 

 

 

( 157 )

اما گفته شما که در جنگ با شامیان دودل مانده ام به خدا که یک روز جنگ را واپس نیفکنده ام جز این که امید داشتم گروهى به سوى من آیند و به راه حق گرایند و به نور هدایت من راه بپیمایند. این مرا خوش تر است تا شامیان را بکشم و گمراه باشند هر چند خود گردن گیرن ده گناه باشند.

به راستى زیباتر از این نگاه و انسانى تر از این سخن در هیچ فرهنگى نمى توان یافت. هدایت انسانها در حساس ترین لحظه ها. امّا این نگرش و گفتار براى همگان در یافتنى نیست.

گاه از روى کینه ورزى این جا و آن جا وانمود مى کردند: على در فرماندهى جنگ ضعیف است.مى گفتند: مردى شجاع است لکن دانش جنگ و فنون آن را نمى داند.

امام در پاسخ به آنان پیشینه جنگى خود را مى نمایاند که هنوز بیست سال نداشت پا در میدان معرکه مى نهاد و بیش از دیگران با دشمنان جنگید و با دلیران در آویخت.58

ترفندهاى دشمنان على(ع) براى بیرون کردن على(ع) از صحنه گاه آنچنان ابتدایى و دور از واقع بود که پذیرش آن حتى براى دون پایگان نیز آسان نبود; اما از سرناچارى و درماندگى به آنها تمسک مى کردند.

3. قتل عثمان. عثمان که به عنوان خلیفه مسلمانان اختیار امت اسلامى را به دست گرفته بود با بى درایتى و داشتن مشاوران ناشایست سخت به بیراهه در افتاد و در فرجام گرفتار شورش توده هاى مسلمان شد و آنان که مى بایست و مى توانستند او را یارى دهند کوتاهى کردند و از یارى رساندن به وى سرباز زدند.59

و این على(ع) بود که براى حفظ حرمت مسلمانى به میانجى گرى پرداخت تا شاید بتواند مردم خشمگین زخم خورده را به آرامش فرا خواند و در فضاى آرام به بست و گشاد کارها بپردازد.60و آن هنگام که هجوم سیل آساى مردم به خانه عثمان هرسدّى را مى شکست این باز على(ع)بود که با خطر کردن در جلوگیرى از آن برآمد.61 اما پس از

 

 

( 158 )

کشته شدن عثمان و روى کار آمدن امام على(ع) فرصت طلبان سودجو به بهانه خون خواهى عثمان و در واقع براى دست یابى به قدرت امام را به قتل عثمان متهم کردند با این که خود مى دانستند کشندگان عثمان چه کسانى بودند و چه انگیزه اى داشتند.62این سخن واهى و افتراى و بهتان ناجوانمردانه شمارى را فریفت و علیه حضرت بسیج کرد.

4. آزمندى به قدرت: قدرت طلبى و اقتدارجویى در میان انسانها آنچنان رواج دارد که گویى لازمه وجودى آنان است و چون چنین است گاه هر روشى را براى دست یابى به آن مشروع مى شمارند و با توجیه گرى به سوى هدفهاى خود مى شتابند.

امّا على(ع) به حکم ضرورت و مسؤولیت تن به خلافت داد و اگر جز این بود هرگز به آن روى نمى کرد. این وظیفه شناسى على(ع) را در نگاه شمارى از آزمندان قدرت آزمندى به شمار آمد.

بویژه آن که روشن گویى و پایدارى او را در انجام دستورهاى الهى مى دیدند مى پنداشتند براى ریاست و مقام و فرمانروایى چنین سخت مى گیرد و پایدارى مى ورزد.

 

 

 

( 159 )

امام در پاسخ این مى گوید:

(به خدا سوگند که من نه آن کفتارم که با آهنگهاى پیاپى و طولانى صیاد به خواب رود تا جوینده اش به او برسد و نخجیرگر کمین کرده در راهش او را بفریبد و به او دست یابد و شکارش کند. من با نیروى گرویده به حق فراریان از حق را سرکوب مى کنم و با سربازان آماده و ب ه فرمان دودلان وسوسه گر را در هم مى کوبم و مطمئن باشید که تا فرا رسیدن مرگ از این روش دست نخواهم کشید.)63

بدین گونه امام انگیزه سخت گیرى خویش را به روشنى بیان مى کند و اعلام مى دارد: تا آخر بر این شیوه پاى مى فشارد.

تهمت قدرت طلبى بیش تر از ناحیه آنانى بروز کرد که روزگارى در کنار على(ع) و در مجموعه صحابه رسول خدا(ص) قرار داشتند. اینان که به حکم نزدیکى با پیامبر(ص) و زحمتهایى که براى اسلام کشیده بودند بر این گمان بودند که در دستگاه خلافت على(ع) هم چون زمان عثمان از امتیازهاى ویژه و برترى برخوردار شوند بویژه از آن زمان که عمر به انگیزه هاى سیاسى و دینى آنان را در ردیف على(ع) به نامزدى خلافت در شورا گذارد آنان بر چنین انگارى استوارتر شدند امّا على(ع) که عدالت و حق تنها مبناى اندیشه گرى اوست هرگز نمى تواند به آ نان به چشم دیگرى بنگرد از این رو با امام دشمن شده و وى را در این جایگاه به آزمندى به قدرت خواندند!

امام به روشنى درباره آنان مى گوید:

(واقعیت جز این نیست که انگیزه اصلى اینان دنیا دوستى ناشى از حسدورزى بر کسى است که خداوند خلافت را به او داده است پس با چنین انگیزه اى مى خواهند جریانها را به واپس برانند.)64

امام با این روش از یک سوى به تبرئه خویشتن پرداخت و از سوى دیگر بر

 

 

( 160 )

ضرورت پافشارى بر اصول انگشت تأیید نهاد:

(به خدا سوگند که مرا نه بر خلافت میلى و نه به زمامدارى کم تر نیازى بود این شما بودید که بدان خواندید و با اصرار بر کرسى خلافت نشاندید. و چون خلافت به من رسید از کتاب خدا و قوانینى که براى ما وضع کرده و ما را فرمان داده بود که براساس آن حکم برانیم پیرو ى کردیم.)65

ج. جنگها و ستیزها. آشکارترین شکل دشمنى با على(ع) جنگهایى بود که به بهانه هاى واهى علیه دستگاه خلافت آن حضرت به راه انداختند. در این مقاله به اشارت از این جنگها یاد مى کنیم شرح آن و نیز برابرسازى بحثهاى بیان شده را بر این سه جنگ که نماد کامل دشمنى است به مقاله دیگر وا مى نهیم.

1. جنگ جمل: هنوز خلافت على(ع) بر پایه هاى خود استوار نیافته بود که مزوّران دنیاخواه با همدستى حسودى کینه توز عده اى را به نبرد علیه امام کشاندند و جنگ جمل را به راه انداختند. هر چند امام خود منتظر چنین عملى از سوى آنان بود چنانکه به طلحه و زبیر مى نویس د:

(همواره پیامدهاى خیانت شما را منتظر بودم و از پس پیرایه هاى فریب سیماى واقعى تان را مى شناختم. اگر چه تعالیم دین پرده اى بود میان من و شما ولى با درستى انگیزه چهره شما را چنان که بود مى دیدم.)66

به هر روى نائره جنگى که از سوى آنان شعله ور شد بیش از همه دامن گیر خودشان شد هر چند براى امام چندان خوشایند نبود. این جنگ که با پیروزى سپاه على(ع) پایان یافت تزلزلى در دستگاه خلافت به شمار بود و رخنه اى در دیواره آن افکند; چرا که نبرد داخلى در هر حال ضربه اى بر پیکره نظام است و همین جنگ و پیامد آن بود که زمینه را براى گستاخى معاویه در حرکت علیه امیرمؤمنان(ع) فراهم ساخت.

 

 

 

( 161 )

2. جنگ صفین: معاویه که از دیرباز از طرف دو خلیفه ـ عمر و عثمان ـ در دیار شام امارت یافته بود آنچنان در آن جا ریشه دوانیده بود که جز به خلافت راضى نمى شد. با کشته شدن عثمان و نیز زمینه سازیهاى عایشه طلحه و زبیر که جنگ علیه خلیفه مسلمانان را مشروع نمودن د بدو بهانه داد تا با شعار خون خواهى عثمان به سوى على(ع) حرکت کند. این جنگ با همه فراز و نشیبهایى که داشت چندان به سود على(ع) پایان نیافت. فرجام نبرد صفین که با عمل حیله گرانه سپاه معاویه و قرآن بر سر نیزه کردن67 در پرده ابهام قرار گرفت براى دین دا ران ناآگاه و متحجران سبک مغز68 دست آویزى شد تا باب اعتراض دینى به على(ع) را بگشایند و سومین جنگ ناجوانمردانه علیه على(ع) را به راه بیندازند.

3. جنگ نهروان: امام خود در خطاب به این دسته از سبک مغزان که پس از خرده گیرى به امام و خارج شدن از سپاه دین خوارج نام گرفتند مى گوید: این شما بودید که مرا به پذیرش حکمیّت وا داشتید با این که خود موافق با آن نبودم; اما تعصب و قشرگرى این دسته دریچه بینش آنان را بسته بود و هیچ از حقیقت نمى فهمیدند و سرانجام جنگى را به راه انداختند که باز براى امام گوارا نبود. اینان که ازسر گمراهى به چنین باتلاقى فرو رفته بودند امام را بر آن داشت تا براى پس از خویش سفارش کند که اینان را نکشید:

 

(لاتقتلوا الخوارج بعدى فلیس من طلب الحق فاخطأ کمن طلب الباطل فادرکه.)69

امام بر این سه دسته از دشمن نام ناکثین قاسطین و مارقین نهاد.

بدین گونه دشمنى با امام(ع) خود را نشان داد هر چند انگیزه هاى همگونى در آن دیده نمى شود. در این باب سخن بسیار مى توان گفت که ادامه آن را به نوشتارى دیگر وا مى گذاریم.

 

پى نوشتها:

1. (تاریخ یعقوبى) ج13/2.
 

2. (سنن نسایى) ج3/4.
 

3. (السیر والمغازى)210/.
 

4. (مقتل الحسین) عبدالرزاق الموسوى المقرم357/ دارالکتاب الاسلامى; (تذکرة الخواص) سبط ابن الجوزى235/ مؤسسه اهل البیت لبنان بیروت.
 

5. (جامع البیان) ج240/4.
 

6. (تشیع در سیر تاریخ) فصل اول.
 

7. (نهج البلاغه) صبحى صالح نامه 17.
 

8. (البدء والتاریخ) ج145/2.
 

9. (نهج البلاغه) خطبه131/.
 

10. همان خطبه 37.
 

11. همان خطبه 192.
 

12. (البدء والتاریخ) ج170/2.
 

13. (نهج البلاغه) خطبه104/.
 

14. همان خطبه231.
 

15. همان خطبه 192.
 

16. همان خطبه197.
 

17 . (السنّة) امام ابى بکر احمدبن عمرو ج2 / 885 .
 

18. (تاریخ یعقوبى) ج123/2.
 

19. (نهج البلاغه) خطبه3.
 

20. همان.
 

21. همان خطبه 92.
 

22. همان خطبه137.
 

 

 
 

( 163 )
23. همان کلمات قصار 369.

24. همان نامه 64.
 

25. همان نامه 28.
 

26. همان.
 

27. همان خطبه 169.
 

28. همان خطبه 148.
 

29. همان خطبه 32.
 

30. همان خطبه224.
 

31. همان خطبه 175.
 

32 . (تاریخ الرسل والملوک) ج2 / 580 به بعد.
 

33. (نهج البلاغه) خطبه27.
 

34. همان خطبه 224.
 

35. همان خطبه15.
 

36. همان کلمات قصار 236.
 

37. همان کلمات قصار77.
 

38.همان.
 

39. همان نامه 5.
 

40. همان کلمات قصار289.
 

41. همان خطبه 192.
 

42. همان نامه 10.
 

43. همان کلمات قصار147.
 

44. همان خطبه 189.
 

45. همان کلمات قصار185.
 

46. همان خطبه 200.
 

 

 
 

( 164 )
47. همان خطبه 74.

48. همان خطبه 169.
 

49. همان خطبه6.
 

50. همان خطبه 50.
 

51. همان خطبه 3.
 

52. همان.
 

53. همان.
 

54. همان خطبه 137.
 

55. همان خطبه 71.
 

56. همان خطبه 101.
 

57. همان خطبه 55.
 

58. همان خطبه 27.
 

59. همان نامه 28.
 

60. همان خطبه 164.
 

61. همان خطبه 3.
 

62. همان نامه 10.
 

63. همان خطبه 6.
 

64. همان خطبه 169.
 

65. همان خطبه 205.
 

66. همان خطبه 4.
 

67. همان خطبه 122.
 

68. همان خطبه 36.
 

69. همان خطبه 61