مصاحبه با استاد محمد باقر بهبودى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی


حوزه: از این که وقت خود را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم. در آغاز گفت وگو خواهش مى کنیم شمّه اى از زندگانى علمى و پژوهشى خود را بیان کنید.

* در سال 1327 هـ.ش. در حوزه علمیه مشهد آغاز به تحصیل کردم. در سالهاى سوم و چهارم تحصیل شرحى بر صمدیه و شرحى بر عوامل ملامحسن به عربى نگاشتم که نسخه هاى دستنویس آن در اختیار برخى از فضلا ماند و اکنون از آنها خبرى ندارم ولى در همان زمان کتابى در منطق به نام قاطع البرهان فى علم المیزان و جزوه اى در تجوید و جزوه اى در شرح حال میثم تمار نگاشتم که به چاپ رسید و در اختیار اهل فضل قرار گرفت.

پس از فراگیرى سطح و اندکى فلسفه به نجف اشرف مشرف شدم ولى به چند علت بیش از دو سال نماندم و به مشهد بازگشتم.

از سال 1337هـ.ش. به تهران آمدم و در ابتدا به کار تصحیح نمونه هاى چاپى (بحار المیزان و…) پرداختم و سپس به کار تحقیق و پژوهش.

کارهاى تحقیقاتى من تا آن جا که به خاطر دارم عبارتند از: کنزالعرفان فاضل مقداد زبدة البیان محقق اردبیلى صراط المستقیم بیاضى مبسوط شیخ طوسى وقایع السنین خاتون آبادى مناقب ابن المغازى و بحارالانوار. مشهورترین کار تحقیقاتى من کتاب بحارالانوار علامه مجلسى است.

بیش تر جلدهاى این اثر بزرگ با تلاش و زحمتهاى طاقت فرساى من به زیور تحقیق آراسته شد. مى توانم ادعا کنم: اگر فداکارى من نبود کار تحقیق و چاپ بحارالانوار به پایان نمى رسید دست کم در آن زمان. ناشر بحارالانوار در سال 1338 با کسر مبلغ هنگفتى ورشکست شد و چاپ بحار متوقف ماند. در این هنگام روزى در کتابفروشى شمس نشسته بودم که طلبه اى چند جلد از بحارالانوار چاپ جدید را آورد و با دو جلد کتاب دیگر عوض کرد.

به او گفتم: چرا بحار را عوض کردى؟

گفت: کتاب ناقص است. کتاب ناقص به درد نمى خورد. پس از این دیگر امیدى به چاپ آن نیست. پس از رفتن او به آقاى فشاهى گفتم: بحار را جلدى چند از وى خریدى؟

گفت: هرجلدى چهار تومان.

گفتم: هر جلدى چهار تومان؟ این که بى انصافى است.

گفت: معلوم نیست خودم پس از مدتى بتوانم جلدى پنج تومان بفروشم. کتاب ناقص مشترى ندارد.

گفتم: چاپ خواهد شد.

گفت: تنها آقاى آخوندى مرد این میدان بود که او هم ورشکست شده است. چه کسى حاضر مى شود که این بارعظیم را به منزل برساند.

من در آن تاریخ براى کتابفروشى اسلامیه نسخه هاى خطى ناسخ التواریخ را تصحیح مى کردم (زندگانى امام کاظم(ع) تا امام حسن عسکرى(ع)) از این روى با وى تماس گرفتم و پیشنهاد کردم: ادامه چاپ بحار را به عهده بگیرد.

کتابچى گفت: چاپ این کتاب زیان آور است.

سپس با محاسبه اى دقیق نشان داد که با تیراژ هزار نسخه هر جلدى هفت تومان براى کاغذ چاپ و صحافى هزینه بر مى دارد و اگر تحقیق را به آن بیفزاییم هزینه آن به هرجلدى ده تومان مى رسد حال اگر به این قیمت یعنى به همان اندازه اى که هزینه برداشته بفروشیم براى ما سودى نخواهد داشت و زیان مى کنیم و اگر قیمت را بالاببریم طلاب نمى توانند بخرند.

گفتم: به شما اطمینان مى دهم اگر پیش قدم شوید و سرمایه گذارى کنید من هم هزینه کار تحقیق را به گونه اى با شما محاسبه مى کنم که فرمى (16صفحه) از پنجاه ریال فراتر نرود! (زیرا من پذیرفتم که براى بیست ساعت کار تحقیق و تصحیح تنها پانصد ریال بگیرم در حالى که از خود وى براى تصحیح کارهاى ساده تر هر سه ساعت سیصد ریال اجرت مى گرفتم.)

بالاخره مرحوم کتابچى پس از محاسبه پذیرفت درچاپ بحارالانوار سرمایه گذارى کند. دست به کار شد و قبض پیش فروش بحار را انتشار داد. در کوتاه مدت هشتصد نسخه قبضهاى پیش فروش به فروش رسید.

چاپ جلدهاى مانده بحارالانوار آغاز ناشر نخستین نیز که بیست جلد بحار را با تیراژ سه هزارنسخه چاپ کرده بود و اوراق چاپى آن در انبار در حال پوسیدن بود پس از صحافى و عرضه آنها به بازار به توان مالى رسید و چاپ بحار از حال توقف به درآمد.

 

حوزه: حضرت عالى بر بحار تعلیقه هایى نوشته اید و علامه طباطبایى هم بر بحار تعلیقه هایى نوشته است کار شما با ایشان چه تفاوتهایى دارد و چه شد که کار ایشان از جلد پنجم فراتر نرفت.

* درجلدهاى نخستین بحار چاپ آخوندى مرحوم علامه طباطبایى تعلیقه هایى نوشته بود. در یکى از این جلدها علامه در تعلیقه مطلبى داشت که برخى را ناراحت کرده بود و از گوشه و کنار حوزه ها اعتراضهایى به گوش مى رسید. شنیدم که حتى مرحوم آیت الله شاهرودى از نجف به آقاى آخوندى (ناشر) نوشته بود اگر کار ادامه بیابد این چاپ از بحار راتحریم مى کنم!

در این گیر و دار روزى آقاى آخوندى پیش من آمد و گفت: چرا این چنین سروصدا راه افتاده نظر تو درباره تعلیقه هاى علامه طباطبایى چیست؟

گفتم: به نظر من کار علامه درست نیست; زیرا علامه طباطبایى فیلسوف و عارف است و علامه مجلسى محدث و بحار هم یک کتاب حدیثى از این روى اگر شیخ عباس قمى تعلیقه بنویسد کار درستى است ولى اگر علامه طباطبایى بخواهد بنویسد به نظر من بهتر است جداگانه بنویسد و دیدگاهها و آراى خود را در آن جا بیاورد. تعلیقه نویسى یک فیلسوف بر کار و اثر یک محدث درست نیست. آقاى آخوندى گفت: من حرف شما را مى پذیرم.

از این روى از جلد پنجم بحار به بعد مرحوم علامه طباطبایى بر بحار تعلیقه ندارد.

ولى روش من در تعلیقه ها روش محدثان است. من براثر تجربیاتى که پیدا کرده بودم و مطالعاتى که داشتم طبعاً مطالبى براى تعلیقه داشتم ولى این کار را نمى کردم مگر موارد اندک. زیرا گاهى مى دیدم در بحار مطلبى آمده که با طرز تفکر خود علامه هم سازگار نیست مى نوشتم علامه در فلان جا این مطلب را نپذیرفته و یا چیز دیگرى آمده است. مثلاً داستان جزیره خضراء خود مجلسى مى نویسد: (من دلم مى خواهد که این داستان در کتاب من باشد) ولى چون از نظر سندى و محتوایى با آن موافق نیست بابى به آن اختصاص داده و آن را از دیگر احادیث جدا کرده است و از این موارد بازهم وجود دارد.

 

حوزه: آیا از تعلیقات خود فهرستى تهیه کرده اید که در اختیار ما بگذارید.

* بله از تعلیقاتى که بر بحار نوشته ام فهرستى تهیه کرده ام که اکنون براى استفاده دراختیار شما مى گذارم.*

 

حوزه: حضرت عالى غیر از تصحیح و تحقیق بحار چه کارهایى انجام داده اید و چه آثارى به بازار دانش عرضه کرده اید.

* پس از پرداختن از تصحیح و تحقیق بحار دوباره به کارهاى شخصى خود بازگشتم و از آن تاریخ تا کنون کتابهاى زیر را نگارش کرده و به چاپ رسانده ام:

1 . معجزه قرآن و مبارزه با فلسفه شرک.

2 . یوسف صدیق.

3 . عمره قرآن.

4 . جبر و اختیار.

5 . هفت آسمان.

6 . ارث و ربا.

7 . اصول الدین على ضوء نهج البلاغه.

8 . سیره علوى.

9 . معرفة الحدیث.

10 . صحیح الکافى در سه جلد (گزیده کافى در شش جلد ترجمه)

11 . صحیح الفقیه در یک جلد (گزیده فقیه در دوجلد ترجمه)

12 . صحیح التهذیب در دو جلد (گزیده تهذیب در پنج جلد ترجمه)

13 . معانى القرآن (ترجمه و تفسیر قرآن) در یک جلد.

14 . تصحیح وتحقیق رجال نجاشى که هنوز چاپ نشده است.

و…

 

حوزه: حضرت عالى درشناسایى و ارزیابى احادیث چه شیوه اى را به کار مى گیرید.

* شیعه چهار کتاب رجالى دارد که یکى از آنها در قرن چهارم و سه کتاب دیگر در قرن پنجم نوشته شده اند.

من با توجه به این مسأله ابتدا فرهنگ و اصطلاحات این علم را از کتابهاى همان دو عصر با کندوکاو کامل به دست آوردم و سپس به بررسى جوّ حاکم بر حدیث اهل سنت از عصرنبوى تا قرن سوم و جوّ حاکم بر حدیث شیعه از قرن دوم تا قرن چهارم با همه فراز و نشیبهایى که بر هر دو مذهب گذشته پرداختم تا آن جا که توانستم خود را در فضاى علمى آن روزگار بیابم و مشى و منش سیاسى و اجتماعى هر فرقه را بشناسم و به ارزیابى نوشته ها و جوامع حدیثى آنان بپردازم.

پس از آن که خط علمى و فنى و جبهه گیرى فرهنگى و سیاسى فهرست نویسان و رجال شناسان را بویژه شیخ کشى شیخ طوسى و شیخ نجاشى که این چهار کتاب رجالى شیعه از آنان به یادگار مانده است مورد دقت و بررسى قرار دادم تا هر چه بیش تر و بهتر بدانم چرا این یک وعده مى دهد و جرح نمى کند آن یک وعده نمى دهد و جرح مى کند و آن دیگرى در جوانى جان بر سر جرح و تعدیل مى نهد. پس از این بررسیها کتابى نگاشتم و همه زوایاى بحث را روشن کردم ولى مقدر چنان شد که با شتاب بخشى را برداشتم و در مقدمه صحیح الکافى به چاپ رساندم بى آن که گفته هاى خود را با دلیلهاى تاریخى قرین کنم و بخشى دیگر از آن کتاب را در مقدمه صحیح الفقیه و صحیح التهذیب گنجانیدم و باز هم دلیل و مدرکى براى سخنان خود ارائه نکردم و یک بخش آن هم در کتابى به نام: معرفة الحدیث به چاپ رسید که بى نظمى آن بر اهل فن پوشیده نیست! امیدوارم این تحقیقات و پژوهشها و بررسیهاى چندین و چندساله من با مدارک و قرائن تاریخى به گونه اى فنى و منظم منتشر شوند و اهل فضل را و آنان که در پى شیوه صحیح براى ارزیابى حدیث هستند به کار آیند.

 

حوزه: عناصر دخیل در حدیث شناسى چیست و آشنایى با دانش رجال شناسى براى حوزه ها تا چه اندازه ضرورت دارد.

* در پاسخ به پرسش پیشین به عناصر دخیل درحدیث شناسى به اجمال اشاره کردم ولى در این جا به این نکته توجه مى دهم: از قرن پنجم که شیخ طوسى قاعده (الجمع مهما امکن اولى من الطرح) را پى ریزى کرد و این قاعده رواج یافت شیوه اى که درمیان اقدمین رایج و معمول بود به فراموشى سپرده شد و شیوه شناخت حدیث ضعیف و حذف آن از کارآیى افتاد و چون نیازى به دانش رجال احساس نمى شد شیخ طوسى در کتاب رجال و فهرست وحتى تهذیب و استبصار و کتابهاى فقهى خود کم تر سخن از درستى و نادرستى حدیث به میان آورد. این شیوه تا قرن هفتم ادامه یافت و از قرن هفتم که سید بن طاووس بحث رجال و درایه را براساس کتابهاى اهل سنت رواج داد در همان ابتدا مشیخه تهذیب استبصار و فقیه به وسیله شاگردش علامه حلّى وارسى شد کتاب کافى به وسیله شهید ثانى و دیگران ارزیابى شد و رقم صحاح و حسان این چهارکتاب در برابر احادیث ضعیف و موثق به آمار آمد و چون حوزه هاى علمیه این بررسى و ارزیابى را به رسمیت شناختند کسى به تحقیق درمسائل رجال و درایه نپرداخت و بحث رجال و درایه از حوزه ها حذف شد. آنچه اکنون در حوزه ها کاربرد علمى دارد تا اندازهاى شیوه اقدمین است و از آن بیش تر (قاعده الجمع مهما امکن) در بابهاى فقه کاربرد جدّى دارد و درنتیجه بحث رجال و درایه به کلى متروک مانده است.

با وجود نوشته هاى گوناگون رجالى که در این سالها نگارش شده درس و بحث رجال و درایه در حوزه ها رایج نشد و اگر گاهى به مطالعه آن کتابها مى پردازند نه قواعد را ارزیابى مى کنند و نه آن قواعد را در نقد حدیث به کار مى بندند و نه کتابها را محک مى زنند.

حوزه هاى علمیه اگر بخواهند خرافات و اباطیل را از افکار مردم بزدایند و تبلیغات مذهبى را براساس علم و منطق به پیش ببرند باید دست کم به گونه تقلید هم که باشد شیوه اقدمین و یا شیوه متأخرین را به کار بندند.

 

حوزه: فرمودید: از قرن پنجم که شیخ طوسى (قاعده الجمع مهما امکن اَولى من الطرح) را پى ریزى کرده شیوه اى در میان اقدمین رواج داشت به فراموشى سپرده شد. لطفاً بفرمایید شیوه اقدمین چه شیوه اى بود و پیش از این قرن چه معیارهایى درشناخت حدیث معتبر و سالم به کار بسته مى شد.

* صحت و اعتبارحدیث با دو معیار علمى مشخص مى شد:

1 . راوى حدیث فاسق نباشد.

2 . متن حدیث تقیه اى نباشد.

معیار نخست از آن جهت معتبر بود که خداوند در قرآن مجید در سوره حجرات آیه ششم مى فرماید:

(یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنباءٍ فتبیّنوا.)

اى اهل ایمان! اگر مردى فاسق براى شما خبرى بیاوردخبر او را سند نگیرید. شما باید تحقیق کنید و به بررسى بپردازید.

بانزول این آیه شریفه دو حکم شرعى به مسؤولان امر متوجه شد:

1 . فاسق را امین ندانند و سخن او را سند نگیرند.

2 . هر گاه فاسق خبرى آورد به جست وجو برخاسته و راست بودن و راست نبودن آن را مشخص سازند. معیار دوم از آن جهت معتبر بود که امامان معصوم(ع) هماره در تقیه به سر مى بردند و گاه در پاسخ پرسشهاى شیعیان عقاید فقهاى مخالف را بازگو مى کردند. به خاطر همین محذور فقهاى شیعه را موظّف کرده بودند تا مراقب موقعیتها باشند و در موارد اختلاف حدیثى را که با رأى مخالفان برابر باشد از حیّز اعتبار وعمل ساقط کنند; از این روى گه گاهى همان راویانى که حدیث را از زبان امام صادق(ع) مى شنیدند از به کار بستن خوددارى مى کردند.

در ابتداى امر به کار بستن این دو معیار آسان بود و کاربُرد خوبى داشت; زیرا در مرحله اول شناخت فاسقان با معاشرت و تحقیق به آسانى انجام مى گرفت و با کنار نهادن حدیث فاسقان از خیانت احتمالى آنان در امان مى ماندند و در مرحله دوم نظر فقهاى مخالف در میان مردم شهرت داشت و با یک مقایسه ساده مى توانستند حدیث واقعى را از حدیث تقیه آمیز جدا سازند.

ولى دیرى نگذشت که مشکلات جدیدى رخ داد و به کار بستن این دو معیار فنى به هوشیارى و دقت کامل نیاز پیدا کرد; زیرا منافقان و خرابکاران از دو جبهه وارد عمل شدند تا هر دو معیار علمى را از کار بیندازند. از یک طرف نسخه هایى جعل کردند و حدیث دروغ از زبان راویان معتبر روایت کردند و یا در نسخه هاى معتبر دست بردند و احکام خدا را تحریف کردند.

در نتیجه لازم شد تا علاوه بر شناخت راویان به شناخت نسخه هاى حدیث همت بگمارند و نسخه هاى جعلى و تحریف شده را از نسخه هاى معتبر و سالم جدا سازند و این کارى بود که از عهده ساده اندیشان خارج بود و تنها ناقدان هشیار و ماهران بیدار مى توانستند از شرّ خرابکاران در أمان بمانند. و از طرف دیگر عقائد و افکارى خود ساخته و نو پرداخته به امامان مذهب نسبت دادند که با رأى مخالفان مذهب نیز درتضاد و تناقض بود. در نتیجه لازم شد تا علاوه بر مقایسه اى که باید بین حدیث مذهب با رأى مخالفان مکتب صورت بگیرد مقایسه اى هم بین حدیث مذهب با معارف قرآن صورت بگیرد تا بتوانند عقائد نوپرداخته و احکامِ خود ساخته را از ساحت مذهب دور کنند. این مقایسه کارى است که جز با تسلط به معارف قرآن امکان نبوده و تنها از عهده دانشمندان برجسته و آگاه و متبحر ساخته است.

در اثر این نیرنگ و فریبى که زنادقه به کار بردند شناخت حدیث صحیح از حدیث غیرصحیح. دچار ابهام و پیچیدگى شد و اختلاف بزرگى به بارآورد تا آن حد که زبان دشمنان مکتب به انتقاد و شماتت باز شد. در نتیجه خبرگان متفکر و مصلح هر یک به صورتى از پى چاره برخاستند.

 

حوزه: چرا شیخ طوسى قاعده (الجمع مهما امکن اولى من الطرح) را پى ریزى کرد و به توجیه و تأویل احادیث پرداخت با این که مى دانست بسیارى از این احادیث ضعیف و تقیه آمیزند.

* این شیوه یک شیوه مصلحت آمیز بود که در یک مقطع زمانى به پیشنهاد یک رجل سیاسى از بنى نوبخت به کار بست تا دهان دشمنان مذهب را ببندد و آبى بر آتش جنگ و جدالهاى داخلى همچون فتنه ابن الغضائرى و قتل احمد بن طرخان جرجرائى بیفشاند که عاصمه مذهب را به خطر انداخته بود.

شیخ طوسى در مقدمه کتاب تهذیب که دو ـ یا سه سال پس از ورود به بغداد در 25 یا 26 سالگى به تدوین آن پرداخته مى نگارد:

(یک تن از دوستان من که خداوند مؤیدش بدارد از جمله آن دوستانى که من حق او را بر گردن خود واجب مى شمارم با من سخن از اختلاف و تضاد به میان آورد و گفت: (اختلاف و تضاد اخبار تا آن حدّ است که کم تر حدیثى را در جوامع حدیثى مى یابیم که دربرابر آن چند حدیث مخالف وجود نداشته باشد. این اختلاف و تناقض سبب شده که مخالفان مذهب شدیدترین اعتراضها را بر ما وارد کنند و آن را دلیل بر باطل بودن مذهب ما بشمارند. مخالفان ما مى گویند:

(پیوسته دانشمندان و مبلغان شما چه درگذشته و چه در حال بر ما سنیان نقد و اعتراض کرده و مى کنند که شما با این اختلافهاى بسیار و تناقضى که در رشته حدیث و بابهاى فقهى دارید چسان مى توانید به درگاه خدا تقرب بجویید و چسان تصور مى کنید که خداوند حکیم اجازه دهد تا هر دسته از بندگانش فقهى براى خود برگزینند وخدا را به گونه هاى گوناگون و جداى از هم عبادت کنند؟ و چون ما سنیان به کتابهاى فقهى و جوامع حدیثى شما سر کشیدیم پى بردیم که اختلاف شما شیعیان در رشته حدیث و فقه از ما اهل سنت بیش تر است. این اختلاف و تضاد بر اساس همان دلیلى که شما علیه ما اقامه کردید گواه بر بطلان شما نیز خواهد بود!)

آن دوست فاضل مى گفت:

ایراد این شبهه و اعتراض از جانب مخالفان مذهب سبب شده که در ارکان مذهب ما شبهه و تشکیک شود و حربه هاى تبلیغى ما از کار بیفتد تا آن جا که جمعى از شیعیان و حتى دانشمندان ما در اثر همین شبهه مذهب خود را وانهادند و به فرقه هاى دیگر پیوستند. با توجه به این مشکل مذهبى بهترین خدمت دینى و بالاترین وسیله تقرب به درگاه الهى این است که در یک نوشته اخبار متناقض را به تأویل ببریم و آنها را به گونه اى با هم آشتى بدهیم که تمام شیعیان را از نوآموزان و پژوهشگران مفید افتد و گمراهى و حیرت را برطرف کند.

دوست من تکلیف کرد: من به شرح مقنعه رساله استادمان شیخ مفید که اکنون مرجع شیعیان است بپردازم; زیرا رساله مقنعه از هر جهت شامل و کامل است و از حشو و زوائد دست و پاگیر هم خالى است.

او سفارش کرد: در شرح این رساله قسمت اصول دین را از مباحث توحید عدل نبوت و معاد به کلى حذف کنم از آن روى که شرح این مسائل و درج احادیث آن بسیار به درازا خواهد کشید و مقصود و هدف ما از تهیه این شرح و تألیف تأویل احادیث اصول دین و رفع اختلافهاى فرقه اى و اعتقادى نیست بلکه تنها هدف ما رفع تناقض و اختلاف در مسائل فقهى است. دوست من سفارش کرد: ترتیب رساله را بر هم نزنم و مسائل فقهى را به همان صورت و برابر فتواى مفید عنوان کنم و هر مسأله اى را که عنوان کردم دلیل آن را از قرآن مجید یا حدیث متواتر و یا حدیث محفوفِ به قرائن صحت درج کنم و یا اجماع مسلمینِ را گواه و شاهد بیاورم (اگر اجماعى باشد) بر وجه دلیل و مدرک از جوامع حدیث روایت کنم و بعد از آن احادیث مخالف با آن فتوا را از سایر جوامع درج کنم و با تأویل و توجیه آنها تضاد و اختلاف را بر طرف سازم و اگر تأویل و توجیه آن ممکن نباشد توضیح دهم که این دسته احادیث مخالف سندى ضعیف و بى اعتبار دارند و اگر ایرادى بر سند وارد نباشد روشن کنم که: این رشته احادیث مخالف از عهد امامان مُعْرَضٌ عنه اصحاب ما شیعیان بوده اند. و به این جهت از حجیت و اعتبار علمى ساقط شده اند.

دوست من سفارش کرد: تا ممکن باشد به تأویل حدیث بپردازم و سند آن را مخدوش نسازم گرچه سندى ضعیف و مطعون باشد و هرگاه که راه توجیه و تأویل را در پیش بگیرم کوشش کنم تا حدیثى بیابم که شاهد بر توجیه و تأویل باشد گرچه لزومى براى این تلاش نمى بینم….)

به هر حال شیخ طوسى مى نویسد:

(من به تقاضا و تکلیف این شیخ فاضل وارد عمل شدم و امیدوارم که تا آخرین فصل کتاب از این سیره و سنت که گفتم عدول نکنم….)

ولى مى بینیم که شیخ طوسى تنها اوائل شرح خود از این سیره و سنت پیروى مى کند و سخن از قرآن و اجماع و حدیث متواتر به میان مى آورد و چون در عمل بیش تر از پیش به جوامع حدیثى سر مى زند و در کتابهاى فقهى بررسى مى کند مى بیند هماره اختلاف در فتوا مستند به اختلاف حدیث و هر دسته حدیثى (خواه موافق با فتواى مفید و خواه مخالف با آن) از حمایت جمعى برخوردار است که بدان فتوا داده اند و این اختلاف و تشتت راه را بر این گونه ادعاها مسدود کرده است که بگوید: این دسته موافق اجماع و شهرت و آن دسته دیگر نیست. این دسته محفوف به قرائن صحت است و آن دسته دیگر نیست. این دسته معرضُ عنه اصحاب است و آن دسته دیگر نیست. از این روى همه رهنمودهاى دوست خود را به دست فراموشى مى سپارد و فقط به توجیه و تأویل حدیث مى پردازد تا تناقض و اختلاف را برطرف سازد ولى این تعهد خود را فراموش نمى کند که با امکان توجیه و تأویل متن سند حدیث را گرچه ضعیف باشد مورد خدشه و تردید قرار ندهد از این روى مى بینیم که تنها درحدود بیست مورد به جرح و تعدیل راویان مى پردازد و در نتیجه پاى علم رجال را به میان مى کشد با آن که شمار بسیارى حدیث ضعیف در کتاب تهذیب خود درج کرده است.

این شیوه شیخ طوسى از آن روى که یک شیوه آرمانى و مصلحتى بود نمى بایست مورد تقلید و عمل قرار بگیرد ولى با کمال تأسف رواج کامل یافت و شاگردان شیخ طوسى با ترویج این مسلک شیوه هاى علمى و اصولى را به کنارى نهادند و از جمله علم رجال و درایه را بر طاق نسیان نشاندند و هر جا حدیث صحیحى را مخالف با آراى خود یافتند به توجیه و تأویل آن پرداختند و هر جا حدیث ضعیفى را موافق با آراى خود دیدند به عنوان سند ارائه کردند. حتى دانشمندان علم رجال که بعدها زبان به انتقاد و تعرض گشودند مانند شهید ثانى چنان به نقد فنى آن پرداختند که گویا یک مسلک علمى را نقد مى کنند.

 

حوزه: حضرت عالى روشى را که شهید ثانى درنقد شیخ طوسى در پیش گرفته نمى پذیرید؟ چرا؟

* عرض کردم روش شیخ طوسى یک روش آرمانى و مصلحتى بود. شهید ثانى اگر به مقدمه تهذیب و استبصار نظر مى افکند و یا در آن درنگ و تدبر مى کرد. به روشنى در مى یافت که شیوه شیخ طوسى شیوه مصلحتى بوده و او مى خواسته غائله را بخواباند از این روى احادیث ضعیف و تقیه آمیز را ذیل مباحث گرد مى آورد.

بله اشکال کار شهید ثانى در آن جاست که به نقد فنى شیوه شیخ مى پردازد زیرا مى نویسد:

(شگفت از شیخ طوسى است که در کتاب اصول و غیر آن از کتابهاى فقهى خود اظهار مى کند: من حدیث اهل بیت را با این شرط مى پذیرم که راوى آن صاحب ایمان و عدالت باشد. امّا در کتاب حدیث خود تهذیب و استبصار و حتى در کتابهاى فقهى خود به هیچ شرطى پاى بند نمى ماند: گاهى خبر ضعیف را با هر صورتى که دارد حجت مى شمارد و بدان فتوا مى دهد و تا آن جا پیش مى رود که با یک خبر ضعیف چند حدیث صحیح را تخصیص مى دهد و گاهى حدیث ضعیف را با طعن در سند مردود مى سازد و گاهى خبر صحیح را از درجه اعتبار و حجیت ساقط مى داند با این بهانه که این خبر متواتر نیست و حدیث نامتواتر به هیچ وجه در باب علم و عمل حجت نیست.)

 

حوزه: ثقةالاسلام کلینى با چه انگیزه اى دست به نگارش اصول و فروع کافى زد.

* عرض کردم در اثر شگرد زنادقه شناخت حدیث صحیح از حدیث غیرصحیح دشوار و پیچیده شد. در این دوران که هزاران حدیث نامعتبر و نادرست به نام ائمه(ع) در دسترس بود خود به خود تبلیغى بود علیه شیعه و هر گروه و دسته اى براى مخالفت با شیعه مستمسکى یافته بود; از این روى متفکران مصلح از جمله ثقة الاسلام ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینى رازى (؟ ـ 328هـ.ق.) چنین اندیشید که با دقت و هوشیارى کامل و به کارگرفتن تجربیات فنى و علمى آنچه را صحیح و معتبر مى شناسد در یک مجموعه علمى و فرهنگى گردآورد و در اختیار عموم بگذارد و آنچه را صحیح و معتبر نمى شناسد و یا تکرار مکررات مى بیند به عنوان زوائد از دسترس مردم دور نگهدارد. از این روى ظرف بیست سال کوشش مداوم از لابه لاى هزاران نسخه و صدها هزار حدیث مُسند و نامُسنَد شانزده هزار حدیث آن را انتخاب کرد و مجموعه خود به نام (کافى) به عالم تشیع تقدیم کرد.

 

حوزه: اگر با تلاش بیست ساله و به کارگرفتن تجربیات فنى و علمى آنچه را صحیح و معتبر مى شناخت در یک مجموعه علمى و فرهنگى گرد آورد پس چرا حضرت عالى به نگارش (صحیح الکافى) پرداختید آیا این کار لزومى داشت.

* ثقة الاسلام کلینى در مقدمه کافى روش تألیف و انتخاب و شیوه کار خود را در تشخیص صحیح و ناصحیح توضیح مى دهد که با مطالعه دقیق آن خواهید فهمید روش ایشان براى تشخیص صحیح از ناصحیح کافى نبوده و باید ضوابط علمى و فنى دیگرى را نیز به کار بست تا حدیث معتبر و سالم را شناخت. اکنون مقدمه مرحوم ثقة الاسلام کلینى را براى شما مى خوانم تا قضیّه بر شما روشن شود:

(تو در نامه ات نوشته اى که اینک معارف اعتقادى و مسائل شرعى به گونه اى بس شدید دچار اختلاف و تضاد گشته و شناخت اعتقادات بر حق و دریافت احکام درست دچار مشکل شده است زیرا روایات مذهبى در زمینه احکام و معارف اختلافى شدید دارند. نوشته بودى: اختلاف روایت مى تواند علتهاى مختلفى داشته باشد ولى حوزه دانشمندان از تو دور است و نمى توانى از محضر آنان بهره مند شوى و اختلافهاى حدیث را حل کنى.

نوشته بودى: کاش کتابى جامع در دسترس قرار بگیرد که همه مسائل مذهبى را پاک و منقّح مطرح کند و احادیث صحیح و معتبر را در آن گرد آورى کند باشد که شیعیان را مفید افتد و از حیرت و سرگردانى به درآیند.

خداوند تو را ارشاد کند. دانسته باش که هیچ کس نمى تواند حدیث صحیح را از حدیث ناصحیح جدا کند مگر بر اساس ضوابطى که از خود امامان رسیده است.

امامان فرموده اند:

(حدیث ما را با کتاب خدا برابر کنید. اگر حدیث ما با قرآن برابر بود بپذیرید و اگر با قرآن مخالف بود به دور اندازید.)

امامان فرموده اند:

(حدیث ما را با رأى مخالفان مذهب برابر کنید. اگر حدیث ما با رأى مخالفان برابر درآمد رها کنید و اگر با رأى مخالفان نابرابر بود بپذیرید.)

امامان فرموده اند:

(حدیث اجماعى را با نقل همگانى بپذیرید که نقل همگانى تردید ندارد.)

ولى در حدّ ما نیست که این ضوابط را در همه احادیث اختلافى اِعمال کنیم چرا که تشخیص ما در این گونه مسائل ناچیز است; از این روى باید تشخیص صحیح و ناصحیح را به خود اهل بیت عصمت وابگذاریم و آخرین فرموده امامان را ملاک عمل قرار دهیم که مسؤولیت کمترى دارد و آسان ترین راه انتخاب است.

امامان فرموده اند:

(در صورتى که شناختِ حدیث بر شما مشکل شود هر حدیثى که مایل باشید از باب رضا و تسلیم مى توانید مأخذ عمل قرار دهید.)

اکنون و بر این اساس آنچه مى خواستى و آرزو مى کردى پرداخته و آماده شد. امیدوارم با این جامع مذهبى مشکلات خود را حلّ کنى. اگر من در پرداخت این تألیف و پالایش صحیح از ناصحیح مقصر باشم در خیرخواهى امت و تقدیم حسن نیّت مقصر نخواهم بود.)

از سخنان ثقة الاسلام کلینى استفاده مى شود که ایشان در شناخت حدیث معتبر از نامعتبرها تنها معیار (رضا و تسلیم) را به کار بسته است از این روى علماى شیعه به کتاب کافى بسنده نکردند و باز هم با به کار بستن ضوابط علمى و فنّى به بحث و تحقیق در احادیث کافى پرداختند.

در قرن دهم شیخ زین الدین عاملى معروف به شهید ثانى (911 ـ 966هـ.ق) با توجه به سیره اى که نقد حدیث از قرن هفتم به بعد رواج پیدا کرده بود اسناد احادیث کافى را مورد بررسى قرار داد و سپس اعلام کرد:

(کتاب کافى 5072 حدیث صحیح 144 حدیث حسن 1118 حدیث موثق 302 حدیث قوى بالآخره 9485 حدیث ضعیف دارد.)

این برآورد علمى مورد پذیرش دیگر علما قرار گرفت و تا کنون کتابهاى فقهى ما منت پذیر این مرد بزرگ و والا مقدارند.

در اوائل قرن یازدهم فرزند شهید ثانى جمال الدین ابومنصور حسن بن زین الدین مشهور به صاحب معالم دست به کار تازه اى زد که در مذهب تشیع بى سابقه بود. این دانشمند فقیه احادیث صحاح شیعه را از کتابهاى چهارگانه: (کافى تهذیب استبصار و فقیه) استخراج کرد و در کتاب جداگانه به نام: (منتقى الجُمان فى الاحادیث الصحاح والحسان) به رشته تحریر در آورد. این اثر با آن که ناقص ماند مورد تقدیر و تحسین فقها قرار گرفت.

این جانب هم با پیروى از سیره پیشینیان یعنى با توجه به شرایط اعتبار در متن و سند احادیث معتبر کتابهاى چهارگانه را به تشخیص خود مشخص کرده ام که امیدوارم مفید افتد.

 

حوزه: انگیزه شیخ صدوق ابوجعفر محمد بن على بن الحسین بن بابویه القمى از نگارش من لایحضره الفقیه چه بوده و ایشان چه روشى را در گزینش احادیث داشته است.

* شیخ صدوق در سال 368هـ.ق. در قصبه ایداق از سرزمین بلخ به سر مى برد و با جماعتى از علماى آن سامان به افاده و استفاده مى پرداخت. ابوعبداللّه شریف علوى به آن قصبه وارد شد و مایه انس او را فراهم آورد و در ضمن التزام رکاب و گشت وگذار در آن سامان محضر شیخ را مغتنم شمرد و بسیارى از نوشته هاى صدوق را از رساله ها و کتابها و جزوه ها که به همراه آورده بود نسخه بردارى کرد و پس از سماع و قراءت اجازه گرفت تا سایر نوشته هاى او را هم پس از مطالعه و اشراف کامل روایت کند و در ضمن سفر تقاضا کرد تا شیخ صدوق خودآموزى در فقه به عنوان: فقیه من لایحضره الفقیه بنگارد تا هرکس به فقیه دسترسى ندارد که احکام الهى را از او بگیرد با مراجعه به این کتاب فتواى خالص و قطعى را به دست آورد.

بر اثر این تقاضا شیخ صدوق کتاب دلخواه او را نوشت و کم تر از شش هزار حدیث فقهى در آن درج کرد اما سند تمام احادیث را حذف کرد و سخنى از آراى مخالفان هم به میان نیاورد.

ایشان از جوامع حدیث که در آن سفر همراه داشت احادیثى را گزینش کرد که آراى او را منعکس کنند و با فتواى او موافق باشند.

دیرى نگذشت که بیش از نیمى از احادیث آن ضعیف شمرده شد و آراى شاذ ایشان مورد اعتراض علما قرار گرفت. تا آن جا که یکى از علما کتابى به نام: التنبیه على غرائب من لایحضره الفقیه) بر رد فتواهاى شاذ وى نگاشت. ناگفته نماند که شیخ صدوق در یک فرصت مناسب براى کتاب فقیه خود مشیخه اى ترتیب داد تا احادیث آن را از حالت ارسال خارج کند و کتاب خود را مانند یک جامع فقهى و حدیثى به مرحله اعتبار بالا برد. ولى در این کار کاملاً موفق نشد زیرا پس از ترتیب این مشیخه باز هم دوهزار و پانصد حدیث آن به حالت ارسال و ضعف باقى ماند که به هنگام استدلال فقهى قابل استناد نخواهند بود و بقیه از ارسال خارج شد که قسمتى به خاطر بدنامى راوى شرایط صحت و حجیت را نداشتند و قسمتى به خاطر ضعف طریق شرط صحت را نداشتند و تنها در حدود یک پنجم آن به درجه اعتبار و صحت نائل شد و روشن گردید با توجه به متن احادیث و رفع اختلاف و تناقضى که با احادیث کافى و تهذیب و استبصار دارد بیش تر از یک ششم و یا یک هفتم آن قابل عرضه نخواهد بود.

اما این جانب ضعف طریق را به اصول اولیه سرایت نمى دهم و هر جا اطمینان حاصل کنم که حدیثى را از اصول اولیه یا تألیفات دست اول و نسخه هاى معتبر دست دوم استخراج کرده اند به آن حدیث ارج مى نهم و اعتبار کافى مى دهم. صحاح (فقیه من لایحضره الفقیه) را پس از پالایش متن و رفع تناقض در حدود 1650 حدیث مى دانم.

 

حوزه: روشى که از اواخر قرن هفتم براى شناخت حدیث صحیح از ناصحیح رواج یافت چه بود و پرچم این حرکت بزرگ را چه کسى بردوش داشت.

* در روشى که از اواخر قرن هفتم رواج یافت صحت حدیث تنها از نظر سند مورد توجه قرار گرفت و بر همین اساس احادیث کتابهاى چهارگانه را به پنج دسته: صحیح حَسَنْ موثق قوى و ضعیف تقسیم کردند. در نتیجه معیار دوم پیشینیان یعنى بحث کردن در متن حدیث از مَعاجم حدیثى به کتابهاى فقهى حوالت شد تا فقهاى مذهبى در جاى مناسب متن احادیث را مورد بحث و کاوش قرار دهند و در واقع براى نوبت دوم احادیث صحیحه را از حیث متن و فحوا پالایش دهند و هر حدیثى که براساس تقیه صادر شده باشد از درجه اعتبار و عمل ساقط کنند.

پرچم این گرایش تازه را فقیه بزرگ شیعه ابوالفضائل احمد بن موسى بن طاوس (م:673هـ.ق.) بر دوش کشید و رفته رفته دیگر دانشمندان به او پیوستند جز فقهاى اخبارى که همه احادیث را صحیح و معتبر مى دانند.

 

حوزه: جز دانش رجال با چه دانش و ابزارى مى توان به درستى و نادرستى خبرى دست یافت.

* تنها راهى که همگان پذیرفته اند و جنبه الزامى دارد همان راه فنى و علمى است که در پرتو دانش رجال و درایه روشن شده است.

تنها دانش رجال است که براساسِ سیره عقلا و منطق قرآن و حدیث حجّت شناخته مى شود و چون جنبه کلى دارد در خور تعلیم و تعلم است.

اگر ما فرض کنیم که از راه ذوق و اشراق و یا هر راه دیگرى بر درستى حدیثى یقین پیدا کرده ایم این یقین براى شخصى که یقین پیداکرده حجت است و نه دیگرى. این شخص نه مى تواند آن را به دیگران آموزش دهد و نه مى تواند آن را براى دیگران تبلیغ کند.

اگر قرار باشد که ما درستى حدیث را از راه دیگرى به دست آوریم این بدان معنى خواهد بود که حقیقت را از راه دیگرى; مثلاً از قرآن مجید استنباط کنیم و چون حدیث کلینى را با آن حقیقت سازگار مى بینیم مى گوییم: این حدیث صحیح است.

ولى مسأله این جاست که پس از کشف حقیقت به وسیله قرآن و یا هر وسیله دیگرى که حجت بودن آن آشکار باشد نیازى به آن حدیث احساس نمى شود خواه آن حدیث را ضعیف بدانیم یا صحیحٌ لغیره.

به دیگر سخن ما نیاز داریم تا حدیثى بیابیم که حاکم بر ما باشد و تکلیف خود را از آن باز یابیم نه حدیثى بیابیم که ما بر آن حاکم شویم.

 

حوزه: رابطه قرآن و احادیث را چگونه.

* تمام مسائل مذهبى از قرآن استخراج شده اند: یا به صورت فریضه و یا به صورت سنت. این کار را رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) انجام داده اند. البته این کار قاعده و ضابطه دارد که باید به جست وجوى آن برخاست.

با دریافتى که این جانب از محکم و متشابه دارم حدیث و قرآن را آسان تر از دیگران با هم مقایسه مى کنم و آنچه باید حذف شود آسان تر از دیگران حذف مى کنم.

بخشى از این گونه اطلاعات را در کتاب طهارت و صلات بحارالانوار آورده ام و در ترجمه و تفسیرى که بر قرآن نگاشته ام و به نام معانى القرآن نشر داده ام بر همین پایه سیر کرده ام.

به فرموده امامان(ع) باید حدیث بر قرآن عرضه شود. این عرضه کار ساده اى نیست. حدیث خود فریاد نمى زند که من با کدام آیه سازگارم. باید قرآن را بارها و بارها با دقت مطالعه کرد و مقوله ها دستورها پیامها برنامه ها و معارف آن را شناخت آن گاه به سراغ احادیث رفت و بررسى کرد که از کدام مقوله است تا رابطه و نبود رابطه را دریافت.

عرضه حدیث به قرآن از دست کسى ساخته است که با همه مسائل و معارف و مقوله هاى مذهبى آشنایى ژرف داشته باشد. با آداب معارف اخلاق فقه و تاریخ آشنا باشد و با یارى پروردگار به جست وجو برخیزد تا رابطه ها را کشف کند.

چنانکه پیش از این عرض کردم ما به این وسیله مى توانیم به درستى و نادرستى حدیث پى ببریم ولى نه براى آن که حدیث صحیح را به کاربندیم; زیرا پس از مطالعه قرآن و حدیث حاکم بر تکلیف ما قرآن است نه حدیث. آنچه در این جا مهم است و این بررسى و عرضه را ضرورى مى کند این که انسان مجتهد مى شود و قواعد را مى شناسد و در سایه قواعد فتوا مى دهد.

 

حوزه: به نظر حضرت عالى چه عواملى سبب شده که شناخت صحیح از دین مشکل شود و پیچیده.

* نفوذ سیاستمداران طرفداریک گروه وفرقه خاص در حکومتها مخالفان و دشمنان سرسخت دین و راویان ساده لوح و بى تقوا و بى توجه به علم رجال و درایه سبب شد که شناخت صحیح دین مشکل شود و سرگردانى و اختلاف بزرگى در بین امت پدید آید.

راویان ساده لوح و بى تقوا به خاطر این که روى شنیده هاى خود دقت نمى کرده و به تبلیغ و رواج آنها مى پرداخته اند بیش ترین ضربه را به اسلام زده اند.

حوزه: از جمله آثار حضرت عالى ترجمه و تفسیر قرآن است که به نام (معانى القرآن) نشر یافته لطفاً انگیزه خود را از پدید آوردن این اثر بیان کنید.

* البته اصل این کار و مطالعه آن سالها به درازا کشید ولى ترجمه دوسالى بیش تر وقت نگرفت.

آنچه این جانب را به ترجمه و تفسیر قرآن کریم واداشت تقاضاى یکى از دوستان بود. ایشان در پیش از انقلاب اسلامى در درسهاى تفسیر ما شرکت مى کرد و کتاب (معجزه قرآن) ما را هم خوانده بود و با سبک و سیاق کار من آشنا بود; از این روى به من گفت:

(من وقتى که ترجمه شما را مطاله مى کنم به راحتى مى فهمم و ترجمه شما ترجمه روانى است و مناسب خواهد بود که ترجمه اى بر قرآن داشته باشید.)

تشویق ایشان از سویى و تقاضا و اصرار دیگر دوستان بر نوشتن تفسیر از دیگر سو مرا بر آن داشت که به ترجمه بپردازم و از تفسیر به گونه گسترده صرف نظر کنم; زیرا هزینه بسیار براى چاپ مى برد و در ضمن به درخواست دوستانى که اصرار داشتند تفسیرى از من بر قرآن داشته باشند با بیان مقصود آیه و ارائه لُبّ و خلاصه آن پاسخ مثبت بدهم.

البته هر حرکت علمى امکان دارد در آغاز جا نیفتد و افرادى را برانگیزد ولى بعدها که به هدف نویسنده مترجم و پدید آورنده آن حرکت علمى پى ببرند و تلاشى که شده نمایان شود حرکت علمى ترجمه اثر و… جاى خود را باز مى کند و از برخوردها و تنشها کاسته مى شود.

در این مدت که ترجمه من به بازار دانش عرضه شده شمارى به مخالفت برخاسته اند و من هم این جا و آن جا تا جایى که امکان داشته تلاش کرده ام مبانى خود را در ترجمه ارائه دهم.

در تربیت مدرس در آن مدتى که مجالِ طرح مباحث قرآنى را یافتم تلاش کردم هدف خود را از ترجمه و مبانى خود را در ترجمه بیان کنم و بفهمانم آنچه در ترجمه قرآن آورده ام برخاسته از یک سرى مبانى است و بى مبنا و بى دلیلِ و برهان سخن نگفته ام و به ترجمه کلام خدا نپرداخته ام.

حوزه: ترجمه حضرت عالى از قرآن چه ویژگیهایى دارد و در اساس مترجم باید چه شیوه اى را در پیش بگیرد تا پیام قرآن را دریافت کند.

* به نظر من مترجم براى فهم درست آیات قرآن باید تا جایى که امکان دارد خود را به زمان نزول قرآن نزدیک کند و در آن جوّ قرار بگیرد تا همان گونه که مخاطبان قرآن در زمان رسول گرامى اسلام(ص) آیات قرآن را مى فهمیدند او نیز بفهمد.

راههاى رسیدن به این مهم گوناگون است: تاریخ شأن نزول مقایسه آیات قرآن با یگدیگر بررسى احادیث رسیده نشانه هاى خارجى زبان قرآن آراى مفسران و… بنده تلاش ورزیده ام در این ترجمه تمامى این امور را دخالت دهم آن گاه از مطالعه و بررسى همه اینها آنچه را فهمیده ام روان و گویا در ترجمه بیاورم بدون این که نکته هاى تفسیرى وتوضیحى را در پاورفی یا داخل پرانتز بیاورم. در این جا به چند نمونه اشاره مى کنم:

1 . آیه (اذ تستغیثون رَبَّکم) (انفال9/) وقتى نازل شده مردم هم زمان استغاثه را مى دانسته اند و هم مکان آن را و هم شرایط آن را ولى ما امروز این را نمى توانیم بفهمیم جز به کمک تاریخ و تفسیرها.

بسیارى پنداشته اند این آیه شریفه مربوط به جنگ اُحُد است ولى من با توجه به همان روشى که دارم بر این باورم که این آیه مربوط به جنگ بدر است. وقتى این را فهمیدم در ترجمه به کار بستم به این گونه:

(اذ تستغیثون ربّکم فاستجاب لکم أنى ممدّکم بألف من الملائکة مردفین.)

به خاطر بیاورید که در آغاز همین جنگ اُحُد موقعى که از کثرت دشمن و تعداد سوارانشان آگاه شدید استغاثه کردید و از پروردگارتان مدد مى خواستید که پروردگارا عده ما اندک است و شمار دشمنان ما پنج برابر ماست و پروردگارتان اجابت کرد که من شما را با هزار فرشته مدد خواهم کرد که هر یک از آنان دو تن فرشته دیگر ردیف خود سوار کرده باشند تا سوارانشان با سواران دشمن بجنگند و پیادگانشان با پیادگان دشمن مصاف دهند.

اصل آمدن فرشتگان به یارى مسلمانان در جنگ مسلّم است هر چند درچگونگى یارى کردن اختلاف وجود دارد; ولى آیا در جنگ بدر به یارى آمده اند یا در جنگ اُحد؟ بیش تر بر این باورند که در جنگ بدر بوده و امین الاسلام طبرسى دیدگاهى را مى آورد که یارى فرشتگان را مربوط به جنگ اُحد مى داند.

من با همان روشى که دارم در ابتدا تصویرى درست از هر یک از دو جنگ در ذهن خود ترسیم کردم و به این نتیجه رسیدم که یارى فرشتگان مربوط به جنگ اُحُد است. زیرا قرآن در چند مورد در آیات جنگ بیان مى فرماید: ما دشمن را در چشم شما اندک جلوه دادیم و شما را هم در چشم دشمن اندک نمایاندیم تا نه شما مرعوب آنان شوید و نه آنان به تمهیدات و تجهیزات و ساز و برگ قوى با شما رو در رو شوند.

از این روى از همان آغاز مسلمانان وحشت و اضطراب نداشتند تا نیاز به ایجاد اطمینان قلبى و فرو فرستادن فرشتگان باشد.

ولى در جنگ اُحُد به مسلمانان خبر رسید که دشمن با ساز و برگ و تجهیزات قوى و ششصد جنگجو به نبرد شما مى آید در حالى که مسلمانان هم از نظر ساز و برگ و تجهیزات ضعیف بودند و هم از نظر شمار جنگجویان اندک. این بود که وحشت و اضطراب آنان را فرا گرفت و به استغاثه پرداختند و از پروردگار یارى خواستند و خداوند هم وعده یارى مى دهد و در روز موعود فرشتگان را براى نبرد با دشمن و یارى مسلمانان فرو مى فرستد.

2 . یا در مسأله حجاب که من در مقاله اى به شرح آن را بررسى کرده ام و در مجلّه شما [حوزه] به چاپ رسیده همین روشى را که عرض کردم به کار بسته ام.

باید دید در آن زمان که آیه حجاب نازل مى شود مخاطبان آن چه پوششى داشته اند. شما آن زمان را در نظر بگیرید و چگونگى پوشش را بعد به مطالعه قرآن بپردازید ببینید آیا قرآن پوشش جدیدى را ارائه مى دهد. یا نه قرآن یک هدف و آرمانى دارد و روى آن انگشت مى گذارد.

مثلاً به مردان مى گوید: (مواظب باشید چاک دامنتان باز نشود) یعنى عورت خود را بپوشانید. زیرا در آن زمان رسم بر این بوده که مردان (رداء) و (ازار) مى پوشیده اند مانند لباس احرام. بنابراین مى فرماید اگر چاک دامن کسى (ازار) کنار رفت نگاه نکنید. و به زنان مى فرماید: (ولیضْربنَ بخُمُرِهِنَّ على جیوبهن) همان خُمارى که آنان استفاده مى کرده اند مى گوید و مى گوید: کجاها را به وسیله آن بپوشانید و…

مى بینید که این آیات اگر همه با هم سنجیده شوند و زمان نزول لباسهایى که آنان مى پوشیده اند مورد توجه قرار بگیرد خواهیم دید خداوند هدفهاى خاصى را دنبال کرده نه این که لباس خاصى را پیشنهاد داده باشد.

3 . اگر در داستانهاى قرآن حتى چند داستانى که در یک سوره آمده اند درنگ و دقت شود نتیجه گرفته مى شود که هر یک هدف خاصى را دنبال مى کند. این چنین است داستانهایى که به ظاهر در قرآن تکرار شده اند. این جاست که مفسر و مترجم باید به دقت در پى هدف داستان باشد. یک وقتى آقایى با حالت اعتراض مى گفت: چرا در قرآن این همه داستانهاى تکرارى آمده است؟

گفتم: چنین نیست. تکرارى ترین داستان به ظاهر داستان حضرت موسى(ع) است. اگر دقت شود جهت تکرار روشن مى شود. مخاطبان قرآن عموم مردم هستند. خداوند در نقل مطالب با مردم به گونه کلاسیک برخورد نکرده که بگوید: تا این جا این مطلب دانسته شد و یا بخشى از داستان را گفتیم اینک ادامه آن.

خداوند در هر کجا به منظورى داستانى آورده و اگر براى بار دوم داستانى را مى خواهد نقل کند هدفى دارد و براى رسیدن به آن هدف و یادآورى کلیات را مى فرماید و بعد روى هدف خویش انگشت مى گذارد. پس هر بار که داستانى تکرار مى شود درنتیجه گیرى با نقلهاى دیگر فرق مى کند.

من این مهم را در ترجمه درنظر گرفته ام. نکته هایى را که گاه با قرائن خارجى فهمیده ام در ترجمه به کار بسته ام قرآن درباره حضرت موسى مى فرماید:

(وأخى هارون هو افصح منى لساناً فارسله معى)

قصص34/

پروردگارا! هارون را با من روانه کن وى درزبان آورى از من فصیح تر است.

یا:

(قال رب انى اخاف ان یکذبون. ویضیق صدرى ولاینطلق لسانى فارسل الى هارون.)

شعراء12/ ـ 13

موسى گفت: پروردگارا! مى ترسم که رسالت مرا تکذیب کنند. اگر فرعونیان رسالت مرا تکذیب کنند سینه ام تنگ مى شود و در اثر خشم و تندى زبانم مى گیرد. از این روى بهتر است که پى هارون بفرستى که ابلاغ رسالت و مواجهه با فرعون و فرعونیان به عهده او باشد.

برخى وقتى این آیات را مطالعه کرده اند پنداشته اند: موسى(ع) لکنت زبان داشته از این روى به داستان سرایى پرداخته و داستان کودکى حضرت موسى(ع) را که آتش به دهان گذاشته نقل کرده و نتیجه گرفته اند: حضرت موسى لکنت زبان داشته زیرا در کودکى آتش به دهان گذاشته و بر اثر آن زبانش آسیب دیده است.

حال آن که لکنت زبان در برابر فصاحت قرار نمى گیرد. این که در برابرش فصاحت آمده باید مقصود چیز دیگر باشد.

من با توجه به همان روشى که دارم این احتمال را داده ام که مقصود از عقده زبان باید این باشد که چون حضرت موسى(ع) مدت زیادى از مردم شهر به دور بوده و در متن جامعه و تمدن شهرى زمان خود نبوده و در جامعه کوچکى مى زیسته و به شبانى مشغول بوده بسیارى از واژه هاى روزانه رایج را نمى دانسته; از این روى در گفت وگو با مردمان شهر بویژه در برخورد با پادشاه زمان و درباریان طبیعى است که نمى توانسته مقصود و هدف خود را بفهماند. ولى هارون که در مرکز شهر رشد کرده و مى زیسته بویژه در ردیف بزرگان بوده و ریاست بنى اسرائیل را بر عهده داشته با فرهنگ و تمدن شهرى و از همه مهم تر زبان مردم آشنایى کامل داشته و از فصیح ترین مردم به شمار مى رفته است از این روى حضرت موسى براى رساندن پیام خود به مردم و بویژه فرعون و درباریان از خداوند مى خواهد:

(رب اشرح لى صدرى. ویسّرلى امرى واحلل عقدة من لسانى. یفقهوا قولى. واجعل لى وزیراً من اهلى. هارون اخى.)

ط25/ ـ 30

پروردگار من سینه مرا گشاده گردان تا آرامش داشته باشم و بهتر بتوانم تصمیم بگیرم. کار مرا آسان گردان که پیشبرد رسالت و مقابله با کاخ فرعونى و سناى مصر کارى بس مشکل است. گره اززبان من بگشا. تا طلاقت زبان داشته باشم و رسا و روان سخن بگویم و درباریان فرعون منظور مرا دریابند. و از خاندان خودم براى من وزیرى قرار ده. همان برادرم هارون که از من فصیح تر سخن مى گوید و هم ریاست بنى اسرائیل را بر عهده دارد.

4 . یا در آن شب که موسى با همسرش در کوهستان طور راه خود را گم کرد و از دور آتشى فروزان دید به همسرش گفت: شما در این جا درنگ کنید و دیگر جاى مروید. چشم من با فروغ آتشى آشنا شد. مى روم تا شاید شعله اى از آن آتش برفروزم و براى شما بیاورم و یا بر سر آتش کسى را بیابم که راه را از او بجویم و از سرگردانى رها شویم. و چون به کنار آتش رسید ندایى به گوشش رسید که اى موسى! من پروردگار تو هستم. تو باید پاافزار خود را از پا برون کنى چرا که در سرزمین طُوَى دره مقدس پانهاده اى. من تو را از میان همگان براى رسالت خود گزین کردم. پس گوش به فرمان اشارات من باش….

تا آن جا که خداوند خطاب به موسى مى فرماید:

(وما تلک بیمینک یاموسى.)

دیگر این چیست که در دست دارى؟

موسى عرض مى کند:

(قال هى عصاى أتوکّؤُا علیها واهشُّ بها على غنمى ولیَ فیها مأرب اُخرى.)

گفت: این عصاى من است. به هنگام خواب پیشانى خود را بر آن تکیه مى دهم و ایستاده استراحت مى کنم تا گوسفندانم پراکنده نگردند. بر شاح بوته ها و درختها مى زنم تا برگهاى آنها بر سر گوسفندانم بریزند. خواسته هاى دیگرى هم دارم که با عصا انجام مى دهم.

مفسران درمعناى (اتوکّؤا علیها) سخنانى دارند. من براى فهم معناى این لغت به سراغ چوپانها رفتم و مطلب برایم به خوبى روشن شد که چوپانها در حال استراحت عصاى خود را زیر چانه مى زنند و ایستاده به استراحت مى پردازند; زیرا اگر روى زمین دراز بکشند گوسفندها پراکنده مى شوند و هر کدام به سویى مى روند; از این روى ایستاده به استراحت مى پردازند تا گوسفندان از پیرامون آنان پراکنده نشوند.

حوزه: براى فهم قرآن غیر از راههایى که اشاره کردید چه راهى اهمیت ویژه دارد.

* قرآن خود را به (عربى مبین) وصف کرده; یعنى عربى گویا. فرض کنید اگر زبان عربى لهجه ها و گویشهاى گونه گون داشته باشد گویاترین آنها زبان قرآن است.

از سویى زبان عربى با قاعده ترین زبانهاست. اگر کسى قواعد عربى را درست بداند و به جا استفاده کند در فهم قرآن تا قرینه محکمى در کار نباشد همان مسلمات و محکمات قواعد عربى را به کار بندد و احتمالهاى شاذ و غیر رایج را کنار بگذارد خواهد توانست فهم دوستى از قرآن داشته باشد.

به عنوان مثال گفته اند: (الاّ) براى استثناى متصل است و گاه براى استثناى منقطع مى آید. در این آیه شریفه:

(یا ایها الذین آمنوا لاتأکلوا اموالکم بینکم بالباطل الاّ ان تکون تجارةً عن تراضٍ منکم.)

نساء29/

اى اهل ایمان! در معاملات اموال هم را به ناحق مخورید مگر بر وجه تجارت و با رضایت طرفین باشد که متاعى در برابر طلا و نقره تبدیل گردد و سودى باطل و بى اصل به دست آید.

معمولاً مفسران و نیز فقیهان که گاه به این آیه استشهاد کرده اند گفته اند: (الاّ) در این آیه استثناى منقطع است چون تجارت عن تراض از نوع اکل مال به باطل نیست. ولى به نظر ما (الا) در این جا نیز استثناى متصل است و بر همان مورد غالب حمل مى شود. در حقیقت خدا مى خواهد بفرماید: این تجارت و دادوستد که کارى روى کالا انجام نمى گیرد صرفاً یک کار واسطه گرى و در درجه اول این هم اکل ما به باطل است ولى چون شما ناگزیر از آن هستید اگر با رضایت طرفین انجام بگیرد اشکالى ندارد.

هر چند هر دو احتمال در نتیجه یکى است امّا بنابراین که استثناى متصل باشد معلوم مى شود روح شریعت و قرآن چیزى را بیان کرده که در احتمال استثناى منقطع چنین چیزى نیست.

پس باید الفاظ و واژگان به همان معناى دقیق و رایج آن حمل شود نه به معناهاى شاذ و غیر رایج.

خلاصه عربى مبین یعنى عربى گویا. اگر مترجم و مفسر با به کارگیرى دقیق قواعد عربى به سراغ جمله ها و واژگان قرآن برود و دیگر شرایط را نیز مورد توجه قرار دهد دچار شبهه نمى شود و به معناى درست واژگان و جمله ها دست مى یابد.

حوزه: این که اشاره کردید در ترجمه مخاطبان را مورد توجه قرار مى دهید به چه معناست. چون یک وقت ما مخاطبان زمان نزول قرآن را درنظر مى گیریم و شرایط آنها را و در حقیقت خود را به جاى آنان مى گذاریم و آیات قرآن را ترجمه مى کنیم و یک وقت هم با توجه به این که ما نیز مخاطب قرآن هستیم قرآن با ما هم سخن گفته و… قرآن را ترجمه مى کنیم. شما کدام را مورد توجه قرار داده اید.

* این بسته به آیات قرآن است. برخى از آیات نقل قصص و تاریخ مى کنند. برخى بیان کننده یک موضوع اجتماعى هستند. آنچه را من عرض کردم مربوط به موضوعاتى است که به زمان خاص بستگى دارند و در ظرف زمانى خاص نازل شده اند مانند آیاتِ مربوط به جنگ احد و…

حوزه: با تشکر از این که وقت شریف خود را در اختیار ما گذاشتید.

* من هم از شما تشکر مى کنم و امیدوارم که موفق باشید.

* فهرست تعلیقه هاى استاد محمد باقر بهبودى بر بحارالانوار

بنو تمیم و بنو رباب بحارالانوار ج11/28 مؤسسة الوفاء بیروت.

 

اصحابى کالنجوم 19/28.

 

افان مات او قتل 21/28.

 

ابهام المنافقین 35/28.

 

انه بر ولنا 33/28.

 

حدیث حذیفه خیر وشر 43/28.

 

اسم ابیه کأسم أبى 46/28.

 

علیه قبا و منطقة خنجر 49/28.

 

جف القلم بالابتلاء 50/28.

 

کتاب کامل الزیارات 55/28.

 

ان الامه ستغدر بک یا على 65/28.

 

الحدائق الشیعه 66/28.

 

اشعار الملک الافضل 68/28.

 

صحیفة الائمة کیف یعلمون 74/28.

 

بنى امیه و بنى تمیم نیزون نبره 77/28 258.

 

ییقاتل على الاحداث فى الدین 79/28.

 

من نازع علیاً فهو کافر 83/28.

 

سالم مولى ابن حذیفه 85/28.

 

حدیث الصحیفة الملعونه 86/28.

 

سند روایت ارشاد القلوب 86/28.

 

التسلیم على على 91/28.

 

عقبه نبوک 97/28.

 

ابوموسى اشعرى منافق 100/28.

 

احب ان القى بصحیفه 105/28.

 

الصحیفه الملعونه 117/28 ـ 122.

 

لایجمع الخلافة والنبوة 125/28.

 

اکتموا المنافقین ارشادى 128/28 ـ 129.

 

احادیث جیش اسامه 130/28 ـ 135.

 

استعراض احادیث الصلاة 136/28.

 

خیانة جامع الاصول 145/28.

 

مروا ابابکر فلیصلِّ بالناس 146/28.

 

لم تسم عائشة علیاً 150/28.

 

لایحبه الاّ مؤمن لایبغضه الاّ منافق 151/28

 

تمنى موت عائشه 151/28.

 

المنحرفین من على 153/28.

 

المنحرفون منه 154/28.

 

ضغن عائشه و حدیث الصلاة 159/28.

 

افکن صویحبات یوسف 162/28.

 

لایجوز الامامة على النبى 163/28.

 

امامة العبد والاعمى 172/28.

 

انکم تطیب نفسه ان یتقدم ابابکر 173/28.

 

لم اجتمع الانصار فى السقیفه 175/28.

 

انى تارک فیکم الثقلین 177/28.

 

الانصار کرشى 177/28.

 

انکاره موت الرسول 179/28.

 

اقتلوا سعداً 182/28.

 

قتل سعد بحوران 183/28 346.

 

نبذ من خبر السقیفه 184/28.

 

لایخطر ببالى 187/28.

 

انما بایع لردة المسلمین 187/28.

 

لاتلقوا بایدکم 190/28.

 

کان یحمل فاطمه على حمار 191/28.

 

خالد بن سعید بن العاص 192/28.

 

کردید و نکردید 193/28.

 

سریة ذات السلاسل 196/28.

 

بریدة بن الحصیب 197/28.

 

حدیث سد الابواب 198/28.

 

انا مدینة العلم 199/28.

 

اسماء المخالفین على ابى بکر 200/28.

 

اقیلونى اقیلونى 201/28.

 

نبذ من حدیث السقیفه 204/28.

 

احراق البیت 204/28 267 298.

 

اسماء النکرین علیه 208/28.

 

برار بن عاذب 209/28.

 

ابن عمر و اعتراض بر کردید و نکردید 211/28.

 

المنکرین بروایة البیاض 214/28.

 

عثمان الاعشى 215/28.

 

عبدالله بن مسعود 220/28.

 

نبذ من السقیفه 220/28.

 

ولذلک خلقهم 222/28.

 

تودیته علیاً حبوته 224/28.

 

ان القوم استضعفونى 228/28.

 

ثابت بن قیس بن شاس 231/28.

 

اعتراض الحسین و عمر على منبر 233/28.

 

شقوا امواج الفتن 233/28 285.

 

بنوزریق 237/28.

 

ابوساسان من هو 238/28.

 

سورة الدهر 249/28.

 

واللّه لاعجن 252/28.

 

میتة جاهلیة 255/28.

 

بنى امیه ینزون منبره 258/28.

 

مقداد سلمان و ابوذر 259/28.

 

تصلب مقداد 260/28.

 

الائمة من قریش 261/28.

 

لحبه بنى عبدالمطلب 262/28.

 

أجمع القرآن 264/28.

 

التسلیم على امیرالمؤمنین 266/28.

 

الاربعة المحلقین 267/28.

 

سقط محسن 271/28.

 

بدء حدیث مؤاخاة 274/28.

 

نسب عمر 277/28.

 

زوجتها یوم الارتجاز 280/28.

 

اشارت عباس الى على 286/28.

 

المتخلفین عن البیعه 291/28.

 

بیعة عبدالرحمن مع عثمان 296/28.

 

الا لیراه علیک 296/28.

 

لم یستخلف النبى ابابکر 298/28.

 

بحثان فى فدک 302/28.

 

بضعة منى والاستیذان 303/28.

 

اول من جعلها النعش 304/28.

 

لایفعل خاله ما أمرته 306/28.

 

انکار الحمیدى احراق بیتها 311/28.

 

کان له وجه فى حیاتها 312/28.

 

أم مسطح ابى اثاثة ورشاؤها 314/28.

 

کانت بیعتى فلتة 315/28.

 

نقد ما انکره الحمیدى 317/28.

 

من الاحراق و قصد القتل 317/28.

 

ایذاء فاطمه کبیرة بل کفر 323/28.

 

مات رسول اللّه وابوبکر… 324/28.

 

استعراض جیش اسامه 330/28.

 

سقیفه بنى ساعده 332/28.

 

ششنة اُخزمیه 340/28.

 

لم لم یحتج بنصوص الامامة 349/28.

 

واولوالارحام اولى 351/28.

 

کلام التفتازانى فى الصحابه 364/28.

 

قتل سعد بن عباده 367/28.

 

أدر الحق مع على 368/28.

 

حدیث السفینة الثقلین والمنزله 369/28.

 

تظلمه وتألمه 372/28.

 

المیراث على والعباس کاذباً آثماً 376/28.

 

خطبة لئن امر الباطل 377/28.

 

الائمه الولادة من بنى عبدالمطلب 381/28.

 

لو کان سالم حیاً 383/28.

 

کتاب التکلیف لابن ابى الغرافر الشلمغانى 375/51.

 

مغیرة بن سعید یدس الحدیث 202/64.

 

البتریه 203/64.

 

اعد للفقر جلباباً 227/64 247.

 

رهبانیة ابتدعوها 113/67.

 

شاب من الانصار یحفق برأسه 125/67 ـ 176.

 

الاحسان ان تعبد اللّه 196/67.

 

الشیطان یجرى من ابن ادم مجرى الدم 249/68.

 

من همّ بسیئة 253/68.

 

کتاب الاختصاص 354/68.

 

حرِّمت عن بنى اسرائیل 318/69.

 

الازار والرداء 285/69.

 

ابتلاء المؤمن 210/69.

 

سبعة لعنتهم وکل نبى مجاب 204/69.

 

ماروى فى زرارة 168/69.

 

الانواء 99/69; 213/76.

 

طوبى 16/69.

 

طهارة اهل الکتاب 54/71.

 

وآت ذالقربى حقه 88/71.

 

جرالذیل والسرداء 62/71.

 

سرعة الاسترسال 174/71.

 

البکائر والصغائر والاصرار علیها 2/76.

 

معنى الکبائر والتکفیر 10/76.

 

ولاتکرهوا فتیاتکم على البغاء 17/76.

 

واللاّتى یأتین الفاحشة من نسائکم 30/76 60.

 

خذ بیدک ضغثاً واضرب به 32/76.

 

معنى السرّیه 39/76.

 

حدیث ماعرو مثله لعمربن حریث 47/76.

 

اصول الحکم فى حدّ الزنا 57/76.

 

المخنشین بالمدینه 65/76.

 

موسى المبرقع 66/76.

 

معنى السحق فى القرآن الکریم 77/76.

 

من اتى بهیمة 79/76.

 

السید یقیم الحدّ على مملوکه 83/76.

 

الزنا بأمة الزوجه 91/76.

 

حدیث الافک 103/76.

 

123/76.

 

حدّ قدامة بن مظعون 160/76.

 

الشلمیاب 166/76.

 

ما کان لنبى أن یغل 180/76.

 

ابن ابى داود 190/76.

 

من قتل نفساً 194/76.

 

الدغاره 200/76.

 

السحر ابتعوا ماتقلوا 205/76.

 

معنى الحبط الارتداد 215/76.

 

حدّ الغلاة 226/76.

 

المرتد ملى و فطرى 217/76.

 

الشطرنج. شاهین 233/76.

 

الزور. الغناء 239/76.

 

اذا رأو تجارة او لهواً 248/76.

 

من لم یتغن بالقرآن 255/76.

 

الاستاذ فى النکاح 261/76.

 

الحداء فى العرب 262/76.

 

من احدث حدثاً 274/76.

 

تطلع الحکم بن ابى العاص 278/76.

 

عمل الصدور الثماثل 281/76.

 

ازار و رداء. انزلنا لباساً یوارى 295/76.

 

قرضوا لحومهم بالمقاریض 10/77.

 

المطر اذا جرى 12/77.

 

هکذا عن الرجل 21/77.

 

الملاقات المسریة 22/77.

 

تحدید الکر للشلمغانى 26/77.

 

ماء الحمام 35/77 38.

 

حکم الغساله 37/77.

 

الوضوء بماء الورد 39/77.

 

غسل الدم بالبصاق 40/77.

 

ذبایح اهل الکتاب 42/77.

 

نجاسة اهل الکتاب 43/77.

 

الاستصباح بالنجس 75/77.

 

طهارت الدباغه للشلمغانى 78/77.

 

الدم المفسوح 88/77.

 

نجاسة الخمر والمیسر 98/77.

 

وانزلنا الحدید 113/77.

 

غسالة الوضوء والغسل 145/77.

 

اسدال المندیل 183/77.

 

الاستنجاء بالهجان 202/77.

 

الاغماء ناقص 215/77.

 

مس باطن الاحلیل 220/7.

 

توضى ازغمر 223/77.

 

رعف فبنى على صلاته 225/77.

 

النوم وکاء السر 226/77.

 

السیئات والکبائر 232/77.

 

لیضیع ایمانکم = صلاتکم 238/77.

 

الوضوء والشرطیة 240/77.

 

معنى الید فى الوضوء 243/77.

 

التبعیض فى المسح 245/77.

 

وارجلکم 247/77.

 

مسح رجلین معاً 258/77.

 

الوضوء مرة مرة 271/77 295.

 

حکم الوضوء قبل نزول المائده 273/77.

 

معنى الوجه فى الوضوء 279/77.

 

الوضوء مرة مرة عن الصدوق 307/77.

 

استنجاء 319/77.

 

المندیل بعد الوضوء 331/77.

 

غسل الیدین بعد النوم 333/77.

 

ایصال الماء داخل العین 337/77.

 

کر مد و صاع 353/77.

 

تکلیف شلمغانى 28/78.

 

ابراهیم بن عبدالحمید 31/78.

 

لاتقربوا الصلوة 33/78.

 

الوضوء والغسل من الاعلى 53/78.

 

غسل الرجل بعد الغسل 55/78.

 

معنى المحرّر 74/78.

 

الاتیان فى المحاش 75/78.

 

تدموا لأنفسکم 76/78.

 

غسل حیض فرض 78/78.

 

العقد فى التشهد 100/78.

 

مرض مبیع تیمم 132/78 ـ 135.

 

التیمم بالصعید 136/78.

 

معنى الصعید 140/78.

 

ضرب الیدین للتیمم 150/78.

 

تیمم عمّار 159/78.

 

معنى الارض الرماد 165/78.

 

اسماء بنت عمیس 251/78.

 

الازار والرداء والعمامه 270/78.

 

غسل میت وجنابت 286/78.

 

الزوجة باقیه 301/78.

 

کفن = ازار و رداء 320/78.

 

غسل فاطمه زکیه 336/78.

 

ترفیع القبر 37/79.

 

الرکعات السبع زیدت فى المدینه 263/79.

 

حافظوا على الصلوات 227/79.

 

ضعفى الفریضه النوافل زراره 293/79.

 

معنى السنة فى الحدیث 295/79.

 

صلوة الف رکعة 311/79.

 

ان الصلوة کتاب موقوف 313/79.

 

الصلاة عمود الدین 315/79.

 

اقم الصلوة 316/79.

 

اقم الصلوة لدلوک الشمس 317/79.

 

معنى الدلوک 320/79.

 

قرآن الفجر 321/79.

 

وقت المغرب والعشاء 330/79.

 

وقت الظهر والعصر 322/79.

 

الجمع بین الصلاتین 335/79.

 

ترخیص الجمع تقیه 336/79 338 352.

 

من اتى بنصف الفریضه 346/79.

 

لکل صلاة وقتان 351/79.

 

وقت الصلاة العصر والعشاء موسع 352/79.

 

التسبیح فى القرآن الصلاة النافله 4/80.

 

الحمرة المشرقیه 51/80.

 

تأخیر وقت العشاء الى الثلث 63/80.

 

صوم ثلاثه ایّام 91/80.

 

الخیط الابیض والاسود 92/80.

 

ییقلب اللیل والنهار 103/80.

 

تکویر اللیل على النهار 104/80.

 

الفرائض والسنن 160/80.

 

لباس المصلى = متشابهات 165/80.

 

معنى الریش فى اللباس 167/80.

 

اللؤلؤ کالذهب والحریر 172/80.

 

حکم اللباس سنة 173/80.

 

معنى الفروج 178/80.

 

المرأة تصلّى مکشوفه الرأس 180/80.

 

الرداء وسد له 189/80.

 

العمامه فى الصلاة 196/80.

 

الازار والرداء 207/80.

 

اشتمال الصّماء 211/80.

 

التسترّ بالحشیس 213/80.

 

رباغه الطهاره شلمغانى 226/80.

 

جلود المیتة ولبس الحریر 238/80.

 

برنکان 240/80.

 

الرصاص والحدید لبسهما 250/80.

 

او انى الذهب والفضه 254/80.

 

ثبابک فطهر 271/80 275.

 

الثوب المغصوب 284/80.

 

أمیطا عنى 291/80.

 

اجعلوا بیوتکم قبله 347/80.

 

لاصلاة لجار المسجد 354/80.

 

عریش کعریش موسى 18/81.

 

للّه المشرق والمغرب 28/81.

 

مابین المشرق والمغرب 33/81.

 

استقبال الکعبه وبیت المقدس 35/81.

 

ما کان اللّه لیضیع ایمانکم 38/81.

 

من هو الذى صلّى الى القبلتین 39/81.

 

المسجد الحرام هو کل الحرم 40/81.

 

قبلة الملل المشرق والمغرب 46/81.

 

القبلة فى النوافل 47/81.

 

الحرم قبلة لمن خرج منها 49/81.

 

التیاسر لمن یکون 50/81.

 

قبلة المدینه صحیح 54/81.

 

سهو کاتب البحار و اعتماد حر العاملى علیه فى الوسائل 68/81.

 

الطمأنینة فى القیام 90/81.

 

معنى الرف بین النخلتین 94/81.

 

اشهادة بالولایة فى الاذان 111/81.

 

اذان قبل الفجر 117/81.

 

رؤیا عبد اللّه بن زید 22/81.

 

خضوع فى الصلاة 187/81 ـ 188.

 

رکوع واستقبال الارض 193/81.

 

فرائض سجده وسنن 194/81.

 

ییکون المساجد للّه 196/81.

 

التمحید والتأمین 201/81.

 

التحریم التکبیر 206/81.

 

غض البصر وغمضه 212/81.

 

النافله قبل الفریضه 210/81.

 

التسلیم لضرورة 216/81.

 

واجعل واحداً من الائمة نصب عینیک 217/81.

 

معنى الخشوع 228/81.

 

لاتقربوا الصلوة وانتم سکارى 268/81.

 

تحیة الجاهلیة والاسلام 272/81 314.

 

سلام من دون ظرف 275/81.

 

اذا أحدث سهواً 282/81.

 

التسمیت فى الصلاة 285/81.

 

اذا أحدث بلا اختیار 302/81.

 

بطلان الصلاة بالکلام 310/81.

 

ماینافى الصلاة 312/81.

 

معنى (أنه تعالى جد ربنا) 320/81.

 

لیس فى الصلاة عمل 326/82.

 

وجوب القیام للصلاة 331/82.

 

رتل القرآن 1/82.

 

اجماعات الشیخ 7/86.

 

البسمله آیة فى الفاتحه 22/82.

 

والجهر والاخفات 68/82.

 

التسبیح فى الاخیرتین 85/82 92.

 

الرکوع فرض رکن 97/82.

 

معنى الرکوع طبعاً 98/82.

 

الطمأنینة فى السجود والرکوع 101/82.

 

السجود فرض رکن 121/82.

 

السجدة عى الادقان 126/82.

 

السجدة الواحدة هى الرکن 141/82.

 

مایصح السجود علیه 144/82.

 

التشهد سنة 276/82.

 

السلام تحلیل 296/82.

 

التعقیب 313/82.

 

تسبیح الزهراء(ع) 338/82.

 

جواز ترک النافله 33/84.

 

قضاء النوافل 42/84.

 

کل الصلاة النافلة رکعتین 72/84.

 

روایات عمار الساباطى 73/84.

 

الدعوات بغیر سند صحیح 82/84.

 

السنة فى النوافل 101/84.

 

قاعدة التسامح 102/84.

 

التهجد باللیل 116/84.

 

او أنقص منه أوزد علیه 119/84.

 

سبحانک فقنا 190/84.

 

حدیث ابو درداء 194/84.

 

کتاب ابن خانبه 291/84.

 

مفاد ادعیة ومایحتج بها 339/84.

 

وارکعوا مع الراکعین 1/85.

 

الانصات خلف الامام 48/85.

 

مایوجب سجدة السهو 48/85.

 

المأموم على المرتفع 52/85.

 

المحدود فاسق لایقتدى به 61/85.

 

مالایتخطى بین الصفین 71/85.

 

اذا لم یدرک تکبیرة الامام 77/85.

 

حکم الختان والعداله 84/85.

 

الشک فى الادلتین 13/85 165.

 

رجلان یدعیان الامامه 112/85.

 

محل قضاء السجده 149/85.

 

قاعدة التجاوز 157/85.

 

الشک فى ثالثة المغرب 166/85.

 

البناء على الیقین 175/85.

 

الظن الاطمینانى 177/85.

 

حجیة الاستصحاب 175/85.

 

لاتنقض الیقین بالشک 180/85 ـ 181.

 

ام قصرت الصلاة ام نسیت 217/85.

 

اقم الصلاة لذکرى 286/85.

 

الوجوه المذکوره فیها 289/85.

 

المغمى علیه یعید صلاته 297/85.

 

القضاء عن المیت 319/85.

 

کلام فى قصة صفوان وقضائه الصلات 320/85.

 

تقدیم الفائتة 323/85.

 

الشریف الرضى 327/85.

 

عبیداللّه الحلبى 328/85.

 

ورام بن ابى فراس 331/85.

 

قصر الصلاة. صلاة الخوف 1/86.

 

نفى الجناح سنة 8/86.

 

ولاتکرهوا فتیاتکم على البغاء 7/86.

 

کلام فى ان خفتم 9/86.

 

لمن لم یکن اهله حاضر فى المسجد 14/86.

 

البرید والراعى والمکارى 19/86.

 

حد الترخص فى الابتداء 27/86.

 

اقامة العشرة والثلاثین 38/86.

 

الاقامة کالتوطن وضعاً 40/86.

 

قاصد الاقامة یتم 44/86.

 

قاضى الفائتة فى السفر 46/86.

 

مَن اتم فى موضع القصر 53/86.

 

مواضع التخییر 74/86.

 

احکام حرم الائمه 87/86.

 

الحضین من اصحاب ابى جعفر(ع) 93/86.

 

صلاة الخوف 97/86.

 

فاذا سجدوا فلیکونوا من ورائکم 98/86.

 

صلاة الخوف بعسفاک 102/86 108.

 

صلاة الحدیبیة ونزول الآیه 111/86.

 

النداء لصلاة الجمعه 123/86.

 

ییوم الجمعه وصلاتها 125/86.

 

ولما بلغ معه السعى 126/86.

 

الصلاة یوم الجمعه والانتشار یوم السبت 128/86.

 

وترکوک قائماً 130/86.

 

النیابة عن الامام 139/86.

 

لم تکن الشیعه تصلى الجمعه 144/86.

 

التائب الخاص من هو 146/86.

 

صلاة الجمعه والجهاد والخمس کلها واجب مشروط 154/86.

 

لیس على الاعمى حرج 158/86.

 

غسل الجمعه سنة 161/86.

 

الصلاة الجمعه عند الزوال 172/86.

 

ذکر السبعه اشارة الى بسط الید 177/86.

 

العددشرط انعقاد 80/86.

 

استقبال الخطیب 187/86.

 

لاجمعة ولاتشریق الاّ فى المصر الجامع 211/86.

 

الخمصّى 227/86.

 

وحرام على قریة اهلکناها الرجعة 245/86.

 

کلام فى موضوعیة الادعیه 70/87.

 

معنى سواء للسائلین 265/87.

 

معنى قد افلح من تزکى والکلام فى زکاة الفطره هل هى المصرح بها فى الآیة 345/87.

 

معنى فصل لربک والنحر 348/87.

 

صلاة العبدین محرّمة 366/87.

 

الاضطباع بالاردیة فى الصواف 376/87.

 

الجزاء بالاستحقاق لابالتفضل 5/88.

 

ماانزلنا علیک القرآن لتشقى 12/88.

 

السماوات السبع 35/88.

 

المسیح الدجال 75/88 ـ 92.

 

المتشابه والمثانى 97/88.

 

تلک عشرة کاملة 108/88.

 

ایّام العشر 113/88.

 

کسفاً من السماء ساقطاً 137/88.

 

مؤلف الاختصاص من هو 138/88.

 

اقتربت الساعة وانشق القمر وربطها بالصلاة 139/88.

 

ان استغفر لهم سبعین مرة وحکم المبایعة والبیعة 364/88 ـ 369.

 

من لم یتغن بالقرآن 192/89.

 

قولنا الحمد للّه وقولهم آمین بعد الحمد 218/89.

 

فى خمسة وعشرین ابنة مخاض 48/93.

 

ثم ترجع الابل على اسنانها 50/93.

 

لاحلف ولاجلب ولاجنب 80/93.

 

تنجیم ابن ابى عمیر 129/93.

 

الاهله ونقصان الشهور 304/93.

 

لایؤدى عنى الاّ رجل منى 190/95.