رحمت و امنیت؛ برترین حقّ شهروندان شهر خدا

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


آن روز که آدمیان در زمین استقرار یافتند و شهروندان شهر خدا شدند، خدا که یگانه فرمانرواى آسمانها و زمین بود بر خود واجب ساخت تا با ساکنان خطّه خاک، با رحمت و رأفت و مودّت رفتار کند.

»قُلْ لِمَنْ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَة.»1

بگو: آن چه در آسمانها و زمین است، که راست؟ بگو: خداى را. بر خود رحمت و مهربانى نوشته است.

»إِنَّ رَبِّى رَحِیمُ وَدُود.»2

که پروردگار من مهربان است و دوستدار توبه‏کنندگان.

»وَ اللَّهُ رَءُوف بِالْعِبَادِ.»3

و خدا بر بندگان مهربان است

نگاه رحمت و رأفت الهى، گرچه درباره مؤمنان بیش‏تر و عمیق‏تر بود، امّا اختصاص به مؤمنان نداشت و همه ساکنان زمین را دربر مى‏گرفت.

»أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِى الأرْضِ وَ الْفُلْکَ تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ یمْسِکُ السَّمَاء أَنْ تَقَعَ عَلَى الأرْضِ إلا بإذنه إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوف رَحِیم.»4

آیا ندیده‏اى که خداوند، آن‏چه را در زمین است، کشتیهایى را که در دریا به فرمان او روند، رامِ شما ساخته است و آسمان را نگاه مى‏دارد، تا جز بفرمان او، بر زمین نیفتد؟ خداوند با مردم رحیم و مهربان است.

مهرآفرین جهان، حتّى نمى‏خواست، بندگانش گرفتار مشقّت شوند، از این رو در پهنه هستى، امکاناتى را فراهم ساخت تا آدمیان با بهره‏مندى از آنها، با آسایش و رفاه و جمال زندگى کنند.

»وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَى بَلَدً لَمْ تَکُونُوا بالغیه إِلا بِشِقِّ الأنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَءُوف رَحِیم.»5

بارهاتان را به شهرى برند که جز با خستن خویش، بدان نتوانید رسید، چه پروردگارتان نرم و مهربان است.

خدا به شهروندان زمین، چه آنان که خدایى‏اش را باور داشتند و چه آنان که او را باور نداشتند، اطمینان داد که هرگز به آنان ستم نخواهد کرد.

»إِنَّ اللَّهَ لا یظْلِمُ النَّاسَ شَیئًا.»6

خداوند بر کسان هیچ ستم نکند

او نه تنها آفرینش را بر محور خیر و رحمت و فضل و کرامت بنا نهاده بود، که انتظار داشت بندگان‏اش نیز اهل رحمت و عدالت و نیکى باشند و از هرگونه زشتى و تجاوز و بدخواهى بپرهیزند!

»إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإحْسَانِ وَ إِیتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَ ینْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْى.»7

خداوند، شما را به داد و نیکى و دهش به خویشاوندان فرماید و از کار زشت و کار ناپسند و ستم بازتان مى‏دارد.

خدا به روشنى اعلام کرد که بندگان‏اش اگر به راستى جویاى محبّت و رضاى اویند، باید از ظلم و بى‏عدالتى و از قساوت و بى‏رحمى نسبت به یکدیگر بپرهیزند.

»وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ.»8

و نیکى کنید! که خداوند، نیکوکاران را دوست مى‏دارد.

»وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ.»9

داد ورزید که خداوند دادورزان را دوست مى‏دارد.

»وَ اللَّهُ لایُحِبُّ الظَّالِمِینَ.»10

و خداوند، ستمکاران را دوست ندارد.

ولى دریغ! که شهروندان جغرافیاى زمین، فرمان فرمانرواى هستى را که از راه فطرت و سرشت به آنان الهام شده بود، آن گونه که باید، حرمت ننهادند و به فساد و تباهى گراییدند.

»ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیدِى النَّاسِ.»11

تباهى، در خشکى و دریا، هم بدان چه دستان کسان کرده است، نمودار شده است.

و چنین بود که قابیلیان زمین، دست به خون برادران خویش آغشتند و از سر کینه و عداوت، بى‏گناهان و مظلومان را به دست مرگ سپردند و رسم بى‏مهرى و ستم در پیش گرفتند! فرمانرواى هستى مى‏توانست به این ناسپاسى و بى‏مهرى و قساوت، پاسخى قهرآمیز دهد، امّا میثاق رأفت و رحمت‏اش او را از این کار بازداشت، تا مگر با رحمتى دیگر، اهل نجات را، نجات بخشد! و یک بار دیگر اتمام حجّت کند.

»وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُمْ بِعَذَابً مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَینَا رَسُولا فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزَى.»12

هرگاه ما، پیش از او، به عذابى نابود کرده بودیم‏شان، مى‏گفتند: اى پروردگار ما، چرا پیامبرى به سوى ما نفرستادى، تا پیش از آن که خوار شویم و رسوا شویم، از آیه‏هاى تو پیروى کنیم.

خدا مى‏دانست که آدمیان به هدایتى فراتر از فطرت و سرشت نیاز دارند و مى‏بایست نور درون را با هدایت برون قرین سازد، تا بشر راه کینه و قساوت فرونهد و سر بر آستان رحمت و عدالت فرود آورد! از این روى، پیامبرانى را از جنس آنان برانگیخت تا دردآشناى مردم باشند.

پیامبرانى که درد و رنج مردمان را با تمام وجودشان لمس کنند و براى هدایت و سعادت آنان، اشتیاقى وافر داشته باشند.

»لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُول مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیز عَلَیهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیص عَلَیکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوف رَحِیم.»13

پیامبرى آمده استِ‏تان از خودتان که بر او گران است که در رنج افتید، سخت خواستارتان است. با گرویدگان نرم و مهربان است.

 

پیامبران الهى، منادیان رحمت و امنیت و زندگى براى انسانها

شهروندان زمین، باوجود همه کاستیها، خود شیفته صداقت، رحمت و محبّت بودند، از این رو فرمانرواى هستى به پیامبرش فرمود:

»وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ.»14

ما تو را نفرستادیم مگر مهرى براى جهانیان.

آرى پیامبر(ص) آمده بود تا براى همه مردمان جهان مؤمنان و غیرمؤمنان رحمت باشد، زیرا او نماینده و فرستاده خداى رحمت و محبّت، خداى رحمان و رحیم و خداى همه بندگان و شهروندان زمین بود، خدایى که در او قساوت و بدخواهى، کینه‏توزى و شرارت وجود نداشت. او از اوصاف نیک، امّا محدود بشرى منزّه بود، تا چه رسد از اوصاف زشت و پلید قابیلیان زمین!

»سُبْحَانَ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یصِفُونَ.»15

پاکا پروردگار آسمانها و زمین، پروردگار اورنگ، از آن چه در چونى او مى‏گویند.

»هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِى‏ءُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاء الْحُسْنَى یسَبِّحُ لَهُ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیز الْحَکِیم.»16

اوست خداوند آفریننده، پدیدآرنده، چهره‏ساز، نامهاى نیکو اوراست. هرچه در آسمانها و زمین است، او را به پاکى ستایند. و او توان‏مند فرزانه است.

آفریدگار انسان، مى‏دانست که اگر گذرگاهى براى نفوذ در قلب آدمیان باشد، گذرگاه رحمت و مدارا است، از این رو به پیامبران خود فرمان داد تا در مواجهه با کافران - حتّى گستاخ‏ترین و کافرترین آنها - سخن به نرمى و لینت برانند.

»اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى × فَقُولا لَهُ قَوْلا لَیّنًا لَعَلَّهُ یتَذَکَّرُ أَوْ یخْشَى.»17

به سوى فرعون روید که وى سرکشى کرده است!

با وى سخنى نرم گویید، باشد که پندپذیرد، یا که بترسد.

پیامبر خاتم، به سوى یکى از نژادگراترین و نفوذناپذیرترین اقوام عصر خود برانگیخته شده بود، قومى که به تعبیر قرآن:

»وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الأعْجَمِینَ × فَقَرَأَهُ عَلَیهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ.»18

و اگر آن را بر برخى ناتازیان فرستاده بودیم.

و برایشان خوانده بود، بدان گرونده نبودند.

و به تعبیر امام صادق(ع) ذیل آیه شریفه:

»لو انزل القرآن على العجم ما امنت به العرب و قد نزل على العرب فآمنت به العجم فهذه فضیلة العجم.»19

اگر قرآن بر ناتازیان فرو فرستاده مى‏شد، تازیان به آن ایمان نمى‏آوردند. و بر تازیان فرو فرستاده شد، ناتازیان به آن ایمان آوردند و این برترى ناتازیان است.

خداى متعال، بارزترین عامل تأثیرگذارى پیامبر(ص) بر این نفوس تأثیرناپذیر را، نرمش او در برابر خشونت و تعصّب فرهنگى، قومى و نژادى آنان دانسته است.

»فَبِمَا رَحْمَةً مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لانْفَضّوا مِنْ حَوْلِکَ.»20

پس به مهرى از خداست که بر آنان نرم شدى. اگر درشت و دل سخت بودى، از گِردت مى‏پراکندند.

خداوند، در این آیه شریفه، از چشمه جوشان رحمت خود سخن مى‏گوید که در سینه رسول رحمت جوشانده و جارى ساخته و »جان»هاى بسیارى را از این چشمه مهر لبالب ساخته است.

و به او یادآور شده است که اگر در زیر بارش این رحمت بى کران نمى‏بودى و زمین دل‏ات بر اثر این بارش، نرم نمى‏شد و همچنان سخت و خشن مى‏ماند، بى گمان هیچ قلبى را نمى‏توانستى به خود نزدیک کنى، همگان از کوى تو پر مى‏کشیدند و مى‏کوچیدند.

این آیه، در هنگامه سخت و درهم کوبنده نبرد اُحد، بر سینه رسول خدا فرود آمده است، آن گاه که آبشارِ رحمت الهى، از بلنداى وجود آن نازنین جارى شد و نافرمایان، فراریان، سرپیچندگان، برهم زنندگان آرایش جنگى و میدان دهندگان به دشمن را، که مى‏رفتند در گردباد سهمگین و هراسناک گناهِ نافرمانى و گسست تار و پود جبهه حق، گم شوند و از هستى ساقط گردند، به آبشخور خود فراخواند.

خداوند، در این آیه شریفه، پیامبر اکرم را مى‏ستاید، از آن روى که توانسته در پرتو رحمت الهى، قهرمانانه بر خشم خویش مهار بزند و با آن همه آزارى که دیده بود: شکسته شدن داندانهاى ثنایا، مجروح شدن چهره و شکست سنگین
سپاهیان‏اش، بر یاران نافرمان مهر بورزد و از خطاى‏شان درگذرد که این پیروزىِ بس بزرگى بود براى جبهه حق:

از تیغ حلم چندین خلق را

واخرید از تیغ چندین حلق را

تیغ حِلم از تیغ آهن تیزتر

بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر

از این سان رفتارها در سیره آن گرامى، بسیار دیده مى‏شود که در این جا، از باب نمونه، به چند مورد بسنده مى‏کنیم:

1. »الامام الصادق (ع): نزل رسول الله (ص) فى غزوة ذات الرقاع تحت شجرة على شفیرواد، فاقبل سیل فحال بینه و بین اصحابه، فرآه رجل من المشرکین; والمسلمون قیام على شفیر الوادى ینتظرون متى ینقطع السیل، فقال رجل من المشرکین لقومه انا اقتل محمّداً فجاء و شدّ على رسول الله (ص) بالسّیف. ثم قال: من ینجیک منّى، یا محمّد؟ فقال ربّى و ربّک. فنسفه جبرئیل (ع) عن فرسه فسقط على ظهره. فقام رسول الله (ص) فاخذ السّیف و جلس على صدره و قال: من ینجیک منّى یا غورث؟ فقال: جودک و کرمک یا محمّد. فترکه و قام و هو یقول: والله لأنت خیر منى و اکرم.»21

امام صادق(ع) فرمود: در جنگ ذات الرقاع، رسول خدا (ص) در کنار درّه‏اى زیر درختى قرار گرفته بود که سیلى آمد و بین آن حضرت و یاران، جدایى افکند. مردى از مشرکان پیامبر اکرم را در آن حال دید، و مسلمانان در آن سوى درّه ایستاده بودند و انتظار مى‏کشیدند تا سیل قطع شود. مرد مشرک، به همراهان خود گفت: من محمّد را مى‏کشم. به نزد پیامبر آمد و به روى آن حضرت شمشیر کشید و گفت:

اى محمد! اینک چه کسى تو را از چنگ من مى‏رهاند.

حضرت فرمود: پروردگار من و تو.

در این هنگام جبرئیل آن مرد مشرک را از اسب به زیر افکند و او به پشت افتاد.

رسول خدا (ص) برخاست و شمشیر برگرفت و روى سینه او نشست و فرمود: اى غورث! اکنون چه کسى تو را از چنگ من مى‏رهاند؟

آن مرد مشرک گفت: بخشندگى و کرم تو، یا محمّد!

حضرت از روى سینه او برخاست و او را رها کرد. در حالى که آن مرد مى‏گفت:

تو از من بهتر و گرامى‏ترى.

2. یکى از پدیده‏هاى زیبا، با شکوه و شگفت‏انگیز تاریخ بشرى، رفتار رسول خدا (ص) با اسراى جنگى است. آن هم در روزگارى که - چه در میان تازیان و چه در میان غیر تازیان - درنده خویى، وحشى گرى و ازهم دریدن انسانها، چه در جنگها و چه در نزاعهاى معمولى، کار عادى و معمولى شمرده مى‏شد و هر گروه شکست خورده‏اى این سان رفتارها را از سوى قوم غالب و پیروز، انتظار داشت. و هرکس که پاى در عرصه نبرد مى‏گذارد خود را براى دریدن و دریده شدن آماده مى‏کرد و به روشنى مى‏دانست اگر به دست دشمن اسیر شود، به فجیع‏ترین وضع شکنجه، کور و یا اخته مى‏گردد. و اگر پیروز شود باید همین کار را با دشمن روا دارد.

در کتاب: فارس‏نامه، اثر ابن بلخى، درباره رفتار شاپور دوم )پادشاه ایران( با اسیران عرب مى‏خوانیم:

»پس مرد را مى‏آورد و هر دو کتف او به هم مى‏کشیدى و سوراخ مى‏کردى و حلقه در هر دو سوراخ کتف او مى‏کشیدى... و او را از بهر این، ذوالأَکتاف گفتندى.»22

ابن سعد، در طبقات کبرى، درباره رفتار رسول خدا (ص) با اسیران جنگ بدر مى‏نویسد:

»اَسَرَ رسول الله، صلى الله علیه و سلّم، یَومَ بدر سبعین اسیراً و کان یُفادى بهم على قدرِ اموالهم و کان اهل مکّةَ یکتبون و اهل المدینة لا یکتبون فمن لم یکن له فداً، دُفِعَ الیه عَشرة غِلمان المدینةِ فعلّمَهمْ فاذا حَذَقُوا فهو فِداؤه»23

رسول خدا (ص) روز بَدر، هفتاد تن اسیر گرفت و از آنان، به تناسب دارایى‏شان خواستار غرامت شد. ]شمارى از[ مردم مکه نویسا بودند و نوشتن بلد بودند، ولى اهل مدینه سواد نداشتند و نمى‏توانستند بنویسند. پس هر یک از اسیران که نمى‏توانست تاوان بدهد، ده تن از پسران مدینه را به او مى‏سپردند، تا بدانهانوشتن آموزد. و چون پسران، کاردان مى‏شدند، همین آموزش، تاوان اسیر به شمار مى‏آمد.

رسول خدا (ص) از نوع برخورد و رفتار خشونت بار و غیرانسانى با اسیران پرهیز مى‏داد. در مَثَل، مُثله کردن اسیر در میان تازیان معمول بود; امّا رسول اعظم این کار زشت و غیرانسانى را حرام اعلام کرد. در کتابهاى سیره آمده است که سهیل بن عمرو، در جنگ بدر به اسارت مسلمانان درآمد. او، کسى بود که علیه رسول خدا در مکه سخنرانى مى‏کرد. در هنگام اسارت، عمر بن خطاب به رسول خدا گفت:

»یا رسول الله دَعنى أَنزِع ثنیَّتَىْ سهیل بن عمرو یَدلَع لِسانُهُ فلا یقوم علیکم خطیباً فى مُوطنً ابدا.»

اى رسول خدا! مرا اجازت ده که داندانهاى پیشین سهیل را بکشم، تا زبان‏اش، به هنگام سخن گفتن بیرون آید و هرگز نتواند در هیچ مقامى برخلاف تو سخنورى کند.

رسول خدا به عمر پاسخ داد:

»لا اُمَثِّلُ بِهِ، فیَمَثَّلُ اللهُ بى و ان کنتُ نبیّاً.»24

من او را مُثله نمى‏کنم که خدا مرا - هرچند پیامبرم - مُثلَه خواهد کرد.

رسول رحمت به اصحاب خود، پس از هر جنگى، سفارش مى‏فرمود با اسیران، انسانى و مهرورزانه رفتار کنند:

»الله الله فیما ملکت أیمانُکُم ألبسوا ظهورَهُم و اشبِعُوا بطونهم و الینوالهم القول.»25

از خدا درباره اسیرانى که در دست دارید، بترسید، پیکرشان را بپوشانید و شکم‏شان را سیر کنید و در گفتار با آنها نرمى نشان دهید.

3. رفتار رسول خدا در هنگامه بزرگ فتح مکه، با دشمنان سرسخت، خشن و سنگ دل و کینه توز خود، همانان که در آزار، اذیت و شکنجه ایمان آورندگان بى محابا بودند، آنى کوتاه نمى‏آمدند و بر یکدیگر پیشى مى‏گرفتند و بر سبعیت خود فخر مى‏فروختند، مهرورزانه بود و آن روز را »یوم المرحمة» اعلام فرمود و دست رد بر سینه کسانى زد که شعار »یوم الملحمه» سر مى‏دادند.

ابوجعفر، محمد بن جریر طبرى مى‏نویسد:

»... ان سعداً قال حین وجه داخلاً »الیوم، یوم المَلْحَمَة، الیوم تُستَحِل الحرمة» فسمعها رجل من المهاجرین فقال: یا رسول الله! اسمع ما قال سعدبن عباده و ما نأمن ان تکون له فى قریش صَولَةً!

فقال رسول الله (ص) لعلى بن ابى طالب: اَدرکه فخذالرایة، فکن انت الّذى تدخل بها.»26

سعد بن عباده - یکى از فرماندهان سپاه اسلام - هنگام ورود به مکه در حالى که پرچم سپاه را در دست داشت، فریاد مى‏زد: امروز، روز خون‏ریزى است! امروز، حرمت شکنى حلال مى‏گردد!

این سخنان را مردى از مهاجران شنید، پس گفت: اى رسول خدا! سخنان سعد را بشنو، در این صورت، اگر در بین قریش، قدرت در کف او باشد، ایمنى نخواهیم داشت.

پیامبر(ص) به على(ع) فرمود: خود را به سعد برسان و پرچم را از او بگیر و آن را به مکه ببر.

امّا در نقل واقدى از این واقعه، پس از سخنان سعد بن عباده و گزارش آن به رسول خدا، آمده است:

»... ثم قال عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عوف، یا رسول الله! مانأمن سعداً ان یکون منه فى قریش صولَة. فقال رسول الله، صلى الله علیه و سلم:

»الیوم یوم المرحمة الیوم أَعزّالله فیه قریشاً»... . امر علیّاً رضى الله عنه، فأخذاللواء. فذهب عَلىّ، علیه السلام، بها حتى دخل بها مکَّة فَعَزَزها عندالرکن.»27

پس از رجزخوانیهاى سعد بن عباده در هنگام ورود به شهر مکه، عبدالرحمن عوف و عثمان بن عوف به نزد رسول خدا آمدند و گفتند: ما از سعد ایمن نخواهیم بود، اگر در بین قریش، قدرت در دست او باشد.

رسول خدا فرمود: امروز روز رحمت است. امروز، روزى است که خداوند قریش را گرامى خواهد داشت.

بى درنگ به على بن ابى طالب امر کرد: پرچم را از دست سعد بگیرد.

على(ع) رفت و فرمان رسول خدا را اجرا کرد. پرچم را از دست سعد گرفت و وارد مکه شد و آن را در کنار رکن برافراشت.

این رحمت و مدارا و نرمش بود که اعجازگونه سبب شد تا مقاوم‏ترین دژ شرک و کفر و سخت‏ترین سینه‏هاى خشن، در طول 23 سال رسالت پیامبر خاتم(ص) فتح شود و در سالهاى پایانى حیات رسول خدا(ص) مردمان حجاز، گروه گروه به دامان دین الهى و آغوش گرم و پرمهر پیامبر(ص) رو آورند.

»إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ × وَ رَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِى دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا × فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا.»28

هرگاه یارى خدا و پیروزى فرارسد. و کسان را بینى که گروه گروه، به دین خدا درآیند.

پس، با سپاس، پروردگار خویش را به پاکى بستاى و از او آمرزش خواه. که او پذیراى توبه است.

چنین بود که وقتى رسول خدا(ص) از پس 23 سال تلاش مدام و تحمّل رنجهاى فراوان، چشم از جهان فروبست، از جامعه‏اى بدوى، خون‏ریز، قساوت پیشه و مشرک، شهروندانى محبّت جو، مهرورز و برادرانى مؤمن و موحّد پدید آورد.

»وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَ لاتَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَأً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إخْوَانًا وَ کُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةً مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهَا کَذَلِکَ یُبَیّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ.»29

همگى چنگ به ریسمان خداى زنید و مپراکنید و نواخت خداى را بر خویشتن یادآرید، آن که دشمن یکدیگر بودید و میان دلهاى شما مهر افکند و هم از نواخت او، برادر شدید. بر لبه گودالى از آتش بودید و شما را از آن نگاه داشت. خداوند، نشانه‏هاى خویش را براى تان چنین باز مى‏نماید، باشد که راه یابید.

پیامبر(ص) رسالت خود را انجام داده بود، عداوتها را به الفت و همدلى، دشمنیها را به برادرى و نیک‏خواهى و آتشکده تعصّب‏ها و کینه‏ها را به عبادتگاهى امن و زندگى‏ساز مبدّل کرده بود، ولى در واپسین سفارشهاى خود، باز هم به محبّت و مودّت سفارش کرد.

»قُلْ لاأَسْأَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى.»30

بگو مزدى براى آن از شما نخواهم، مگر دوستى درباره نزدیکان من.

خداوند آینده را مى‏دید. فرمان داد به نبى گرامى خویش که بگوید من جز پیوند و دوستى ژرف با نزدیکانم، از شما اجرى نمى‏خواهم. خداوند مى‏خواست انسانهاى مسلمان، خود، آتش کینه‏ها و عصبیتهاى جاهلى را با دوستى بین خود و نزدیکان رسول گرامى، همیشه و در همه گاه، خاموش نگاه دارند و تلاش ورزند بنیان استوار دوستى را پى بریزند و از پى‏ریزى دمادَم این بناى سترگ، آنى غفلت نورزند که مباد آتشهاى نهفته در بستر فرهنگ عصبیّت و خشونت قبل از اسلام، دوباره با طوفانى سر از زیر خاکستر زمان برآورد و ریشه پیوندهاى ایمانى و اصول وَحیانى و مبانى فطرى و رسم عواطف انسانى را بخشکاند و از اسلام پوستینى وارونه و هول‏انگیز به جهانیان بنمایاند!

ادامه رحمت الهى

لطف و عنایت خدا به خلق، براى هدایت آنان به راه راست و حمایت از راستان، در برابر مغضوبان و گمراهان، با ختم نبوت خاتمه نیافت، بلکه در دوره‏اى دویست و پنجاه ساله، از سوى امامان معصوم(ع) ادامه یافت.

امامان، همواره از ساحَتِ دین الهى و حقوق انسانى در برابر جهل و جور و استکبار قابیلیان، دفاع کردند و در این دفاع، هماره روشن گرى رحمت آفرینى و نگه داشت حقوق انسانى را به مقابله به مثل، تخریب‏گرى، غوغاآفرینى و نادیده انگارى حقوق افراد، حتى دشمنان سرسخت خود، مقدم داشتند و حتى آن بزرگوارانى که ناگزیر پا به آوردگاه گذاردند، در گاهِ دفاع، هرگز شروع کننده جنگ و خون ریزى نبودند و یاران خود را به حفظ دماء و رعایت عواطف انسانى توصیه مى‏کردند و بناى‏شان بر ساختن و حیات بخشیدن و نجات دادن بود و نه سوختن و از میان بردن و هلاک کردن.

امام على(ع) در زمان حیات رسول خدا(ص) بازوى توان‏مند آن حضرت بود در گسترشِ دامنه رحمت، مودّت، مهرورزى و امنیت که برترین حق شهروندانِ شهر خدا بود.

او، با تمام وجود و با جان و دل، همراه و همگامِ رسول خدا بود. از کودکى، عشق و علاقه به پیامبر اعظم، در جان او شعله‏ور شد و تا پایان زندگى این شعله مقدس در سراى جان‏اش پرتو افکن و گرمابخش بود:

»و لقد کنتُ أتّبِعهُ أتِّباع الفَصیل أَثَرَ اُمِّهِ یرفع لى فى کلِّ یومً من اخلاقِهِ عَلَماً و یأمُرُنى بالاقتداء به»31

من در پى او بودم - در سفر و حضر - چنانکه شتربچّه در پى مادر. هر روز براى من از اخلاق خود نشانه‏اى بر پا مى‏داشت و مرا به پیروى آن مى‏گماشت.

آیه‏هاى رحمت و مودّت و مهرورزى خداوند به خلق، از سینه رسول اکرم(ص) دَمادَم به سینه على(ع) سارى و جارى بود. از این روى در هنگامه‏هاى گوناگون، این شهدِ حیات بخش را به جان مردمانِ جامعه‏اش چشاند که به چند نمونه از سخنان و سیره و رفتار آکنده از رحمت و مودّت و مهرورزى آن بزرگوار اشاره مى‏کنیم:

1. امام، رهبرى جامعه اسلامى را با اصرار و پافشارى مردمان، از آن روى پذیرفت که رحمت و امنیت را بگستراند و بذر مهرورزى را بیفشاند و از پایمال شدن حقوق مردمان، جلوگیرى کند و ستمکاران شکمباره را از میدان دارى و تباه گرى بازدارد و به یارى گرسنگان ستمدیده بشتابد و حق آنان را از ستم‏پیشگان بازستاند، وگرنه حکومت براى او ارزشى نداشت:

»امّا والَّذى فَلَقَ الحَبَّةَ و بَرَأَ النَّسَمةَ لولا حضور الحاضر و قیام الحجّةِ بوجود النّاصر، و ما أَخذاللّهُ على العُلماءِ ان لا یقارّوا على کِظَّةِ ظالمً و لا سَغَب المظلوم لأَلقیتُ حَبلَها على غارِبِها و لسَقَیتُ آخِرها بکَأسِ أوَّلها. لأَلفیتُم دنیاکم هذه أَزهدَ عندى من عَفطَةِ عَنْز.»32

به خدایى که دانه را کَفید ]شکافت[ و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجّت بر من تمام نمى‏نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یارى گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشته این کار را از دست مى‏گذاشتم و پایان‏اش را چون آغازش مى‏انگاشتم و چون گذشته، خود را به کنارى مى‏داشتم و مى‏دیدید که دنیاى شما را به چیزى نمى‏شمارم و حکومت را پشیزى ارزش نمى‏گذارم.

2. امام، پس از آن که بیعت مردم با وى انجام مى‏گیرد، جهت‏گیرى حکومت خود را در باب حرمت مسلمانان و حقوق آنان، این سان اعلام مى‏کند:

»... انّ الله... فضَّلَ حُرمةَ المسلم على الحُرَمِ کُلّها و شَدَّ بالاخلاصِ و التّوحیدِ حقوق المسلمین فى مَعاقِدِها... .

اتَّقواالله فى عباده و بلاده فإنَّکم مسئولون حتى عن البِقاع والبَهائِم...»33

همانا خدا... حرمت مسلمانان را از دیگر حرمتها برتر نهاده و حقوق مسلمانان را با اخلاص و یگانه پرستى، پیوند داد.

... خدا را واپایید در حق شهرهاى او و بندگان او، که شما مسؤولید، حتى از سرزمینها و چهارپایان.

3. امام، پس از آن که در رأس حکومت قرار گرفت، به تلاش برخاست تا تمامِ بازدارنده‏هاى گسترش رحمت الهى را از سر راه بردارد و رحمت و مهرورزى را به تمامى لایه‏هاى جامعه، سریان دهد و آن را نهادینه سازد. امّا دریغ که گروه‏ها و کسانى این حرکت را، که دست آنان را از بسیارى از مناصب و گلوگاه‏ها کوتاه مى‏کرد و مردمان فرودست را مى‏نواخت، برنتابیدند و عَلَم مخالفت برافراشتند و به یارگیرى براى رویارویى با آن حضرت پرداختند. حضرت در گام نخست، مدارا پیشه کرد که مباد نزاع و درگیرى پیش بیاید و جامِ بلورین رحمتِ الهى و مهرورزى، که او حامل آن بود، تَرَک بردارد و کینه دامن بگستراند و سینه‏ها را بیالاید. پس از آن که جدایى طلبان و پیمان شکنان، به بهانه واهى - خون خواهى عثمان - خود را به بصره رساندند و به قتل و غارت دست زدند، حضرت سپاه خود را آماده کرد و به سوى بصره به حرکت درآمد. امّا براى خشکاندن ریشه این فتنه، پیش از هر اقدام عملى و رویارویى خونین، به چاره‏گرى مى‏اندیشید و راه حلّ مسالمت‏آمیز. از جمله، در جمع لشکرى که از کوفه براى یارى حضرت و رویارویى با جدایى طلبان، به ذوقار رسیده بودند، فرمود:

»و قد دعوتکم تشهدوا معنا إخواننا من اهل البصرة فان یرجعوا فذاک الذى نرید و ان یلجوا داویناهم بالرفق، حتى یبدأونا بظلم. و لم ندع أمراً فیه صلاح الّا آثرناه على ما فیه الفساد.»34

من شما را فراخواندم، تا با ما نزد برادران خود که در بصره‏اند برویم.

اگر از آن چه در سر دارند بازگردند، همان است که ما مى‏خواهیم و اگر پایدار ماندند، با آنان مدارا مى‏کنیم، تا آن گاه که دستِ ستم بگشایند. ما هر چه در آن صلاح باشد، بر آن چه در آن فساد است، مقدم مى‏داریم.

یا نوشته‏اند، امام مردى از مِهتران کوفه را که قَعقاع بن عمرو نام داشت، خواست و به او فرمود:

»ألقَ هذین الرجلین - و کان القعقاع من اصحاب النبى (ص) - فادعهما الى الالفة والجماعة و عَظَم علیهما الفُرقة.»35

به بصره برو و آن دو تن را ]طلحه و زبیر[ ببین و آنان را به بازگشت به جمع مردم بخوان و از جدایى‏طلبى بپرهیزان.

على (ع) دست از تلاش خود براى جلوگیرى از خون ریزى برنمى‏دارد. او امام مهربانى و مهرورزى است، به هیچ روى دوست ندارد خون مسلمانان، براثر ناآگاهى، کینه ورزى و لجاجت افرادى به زمین ریخته شود و دست مسلمانان به خون یکدیگر آلوده گردد. از این روى، ابن عباس را به نزد سران جدایى طلب مى‏فرستد و بدو مى‏فرماید:

»لا تَلقین طلحةَ فانّک ان تلقهُ تجدهُ کالثَّور عاقصاً قَرنهُ یَرکبُ الصَعبَ و یقولُ هوالذَّلول. و لکن اَلقَ الزبیرَ فانّهُ ألین عریکةً فقل له: یقول لکَ اینُ خالِکَ: عرفتَنى بالحجازِ وَأَنکَرتَنى بالعراق فماعَدا مما بَدَا.»36

با طلحه دیدار مکن که گاوى را ماند شاخها را راست کرده، به کار دشوار پاگذارد و آن را آسان پندارد. به سر وقت زبیر برو که خوئى نرم‏تر دارد و بدو بگو: خال زاده‏ات گوید: در حجاز مرا شناختى و در عراق نرد بیگانگى باختى، چه شد که بر من تاختى.

4. امام بر اساس همان اصل رحمت، که مى‏بایست آن را مى‏گستراند و از آن در برابر تندباد حوادث و فتنه‏ها، پاسدارى مى‏کرد، هیچ گاه اجازه نمى‏داد، سپاهیان‏اش شروع کننده جنگ باشند و همیشه سپاهیان خود را به صبر و شکیبایى فرا مى‏خواند. امام در خطبه‏اى پیش از شروع جنگ جمل، فرمود:

»ایها النّاس املکوا عن هولاء القوم ایدیکم و السنتکم، و ایّاکم أن تسبقونا فإنَّ المخصوم غدا من خصم الیوم.»37

دست و زبان خود را از این مردم بازدارید و در جنگ با آنان، پیشى مگیرید، چه آن که امروز جنگ آغازد، فردا ]قیامت[ باید غرامت پردازد.

یا در صفیّن، حضرت به لشکریان خود، وقتى که رو در روى سپاه معاویه قرار گرفته بودند، فرمود:

»لا تُقاتلوهمْ حتى یَبدَاءُوکُم فانّکُم بحمداللّه على حجّةً، و تَرکُکُم إیّاهم حتّى یَبدَاءُوکُم حُجّةُ اُخرى لکم علیهم.»38

با آنان مجنگید، مگر به جنگ دست یازند. چرا که - سپاس خدا را - حجّت با شماست، و رها کردن‏شان تا دست به پیکار گشایند، حجّتى دیگر براى شما بر آنهاست.

5. نمونه‏اى بس گویا و جان دار از رحمت آفرینى مولى را مى‏توان در رفتار زیبا و باشکوه آن حضرت با زنان خطاکارِ آتش افروز، شماتت‏گر و دشنام گوى، دید:

الف. امام، پس از پیروزى در نبرد با جدایى طلبان، به نزد عایشه رفت، چون از نزد عایشه بیرون آمد، مردى از قبیله ازد گفت:

»والله لا تغلبنا هذه المرأة.»

به خدا نباید این زن از چنگ ما خلاص شود.

امام در خشم شد و فرمود:

»مَه. لا تهتکن ستراً ولا تدخلنّ داراً، و لا تُهَیّجَنّ إمرأة بأذى و ان شتمنَ أعراضکم و سفهن أمراءکم و صلحاءکم. فان النّساءَ ضعیفات و لقد کنّا نؤمَر بالکفّ عنهن و هنّ مشرکات فکیف اذا هنّ مسلمات.»39

خاموش! پرده‏اى را مَدَرید و به خانه‏اى در نیایید و زنى را هر چند شما را دشنام گوید و امیران‏تان را بى خرد خواند برمیانگیزید که آنان ناتوان و زودشکنند. ما در جاهلیت مأمور بودیم به روى زنان بت پرست دست نگشاییم; چه رسد به اکنون که مسلمان‏اند.

ب. عایشه پس از هم فروپاشیدن جدایى طلبان، به خانه عبدالله بن خلف رفت. على براى دیدن او، به آن جا رفت. چون به خانه عبدالله رسید، دید زنان براى دو پسر خلف: عبدالله و عثمان، که در جنگ کشته شده بودند -عبدالله در کنار عایشه و عثمان در کنار على - مى‏گریستند. صفیه، زن عبدالله، پیش روى على(ع) آمد و گفت:

»یا علىّ، یا قائل الأحبّه، یا مفرّق الجمع، أیتم الله منک نبیک کما أیتمتَ ولد عبدالله منه.»

اى على! اى کشنده دوستان و برهم زننده جمعیت مردمان! خدا فرزندانت را یتیم کند، چنانکه فرزندان عبدالله را یتیم کردى.

على (ع) به او سخنى نگفت. پس از این که از نزد عایشه برگشت، دیگر بار زن عبدالله راه را بر او گرفت و آن سخنان را بر زبان آورد. على (ع) استر خود را نگاه داشت و گفت:

»و لقد هممتُ ان أفتح هذاالباب - و اشار الى باب فى الدار - و أقتُل من فیه»

]اگر خویشاوند کش بودم[، مى‏گفتم دَرِ این خانه و آن خانه را بگشایند و هرکس در آن بود، مى‏کشتم.

بنابر نقل ابن اثیر، در آن خانه‏ها، زخمیهاى جنگ بود که به عایشه پناهنده شده بودند.40

ج. پیش از جنگ صفّین، به لشکریان خویش سفارش فرمود:

»وَ لا تهیجُوا النّساءَ بأذًى و إن شَتَمْنَ أعراضَکم و سَبَبْنَ أُمرأَکُم فإنَّهُنَّ ضَعیفاتُ القُوى والانفس و العُقُول. إنْ کُنّا لَنُؤمَرُ بالکفِّ عَنْهنَّ و إنَّهُنْ لَمُشرکات. و ان کان الرَّجُلُ لَیَتناوُل المرأةَ فى الجاهلیَّة بالفِهرِ أوِالهِراوَةِ فیُعَیَّرُ بها و عَقِبُهُ مِن بَعدِه.»41

زنان را بر زدن بر میانگیزانید، هرچند آبروى شما را بریزند، یا امیران‏تان را دشنام گویند، که توان زنان اندک است و جان‏شان ناتوان و خردشان دستخوش نقصان. آن گاه که زنان در شرک به سر مى‏بردند، مأمور بودیم دست از آنان بازداریم و در جاهلیت اگر مردى با سنگ، یا چوب دستى، بر زنى حمله مى‏برد، او و فرزندانى را که پس از او آیند، بدین کار سرزنش مى‏کردند.

این سیره ناب و روشِ ماندگار، خردمندانه و زلالِ وَحیانى، در جویبار سینه‏هاى فرزندان معصوم آن بزرگوار، که مشعل‏دار امامت بودند، جارى شد و یکى پس از دیگرى، شکوه‏مندانه و بخردانه و بر مدارِ وَحى و آموزه‏هاى وَحیانى، براى استوارسازى بناى سر به آسمان سوده رحمت الهى و امنیت، به عنوانِ برترین حقِّ شهروندانِ شهرِ خدا، تلاش کردند، به روشن گرى پرداختند و از جان مایه گذاردند و هرگونه نامهربانى، سرزنش و زخم زبان را به جان خریدند. با درنگ و دقت روى رفتارِ آن بزرگواران، در دوران حیاتِ پرفراز و نشیب‏شان، این معنى به روشنى به دست مى‏آید.

امام حسن مجتبى (ع) وقتى در یک حرکت قهرمانانه، تن به صلحِ با معاویه مى‏دهد، در راستاى به حقیقت پیوستن، ریشه دار شدن، دامن گستراندن و آسیب ندیدن برترین حقّ شهروندانِ شهرِ خداست که خود در پاسخ حُجر بنِ عَدىّ، از ناراضیان امضاى پیمان صلح، مى‏فرماید:

»دل فارغ دار و ناخوشدلى به خویش راه مده. من از این کار که کردم، جانب شما را منظور داشتم، تا شما آسوده باشید و خونِ مسلمانان ریخته نگردد. من از این دنیاى غدّار، طمع جاه و زیادتى مال ندارم...»42

و در متن صلح نامه گنجاند:

»... شرط دیگر آن است که مسلمانان، على العُموم، از او ]معاویه[ ایمن باشند، هم به دست و هم به زُفان و با کافّه خلایق، زندگى نیکو کند. شرط سیّوم آن است که شیعیان و متعلّقان و متّصلان على بنِ ابى طالب (ع) هر کجا باشند، از او ایمن باشند و به هیچ یک از ایشان، اندک و بسیار تعلّقى نسازد و تعرّضى نرساند... .»43

امام حسین بن على (ع) نیز در هنگامه سخت روز دهم محرم 1361ه.ق و روزهاى پیش از آن، رایتِ این سیره تابناک را برافراشت.

آن حضرت، با رایزنیها و گفت‏وگوهاى طولانى، پى گیرانه تلاش ورزید آن واقعه خونبار، به وقوع نپیوندد و مسلمانان در گردابِ سهمگین خشونت و ناامنى فرو نروند و از نسیم رحمت الهى محروم نگردند. افزون بر این، در خطبه‏هاى کوتاه، در لحظه‏هاى بسیار پراضطراب، بر آن مى‏شود که با واژگانى که از سر دلسوزى، مهر و محبت و خیرخواهى در کنار هم مى‏چید، وجدانهاى خفته را بیدار کند و آخرین فرصت را براى انتخاب زندگى عزت‏مندانه به آنان بدهد; زیرا به روشنى مى‏دید اگر این فرصت را در نیابند و دستان خویش را به خون اهل بیت رسول الله و مسلمانان پاک، بیالایند، هیچ گاه روى رستگارى و زندگى عزّت مندانه را نخواهند دید و براى همیشه در لجن‏زار خشونت و ناامنى، در به درى، برادرکشى و نسل براندازى گرفتار خواهند آمد.

در یکى از آن خطبه‏هاى روشن‏گرانه، بیدارگرانه، خیرخواهانه و مهرورزانه، این سان تلاش مى‏ورزید آن گروه دین به دنیا فروخته را زیر چتر رحمت الهى دربیاورد:

»مردم! شتاب مکنید، سخن مرا بشنوید. من خیر شما را مى‏خواهم. من مى‏خواهم به شما بگویم براى چه کارى به سرزمین شما آمده‏ام. اگر سخن مرا شنیدید و انصاف دادید و دیدید من درست مى‏گویم، این جنگ که هر لحظه ممکن است درگیرد، از میان برخواهد خاست. اگر به سخن من گوش ندهید، اگر به راه انصاف نروید، زیان آن دامن گیر شما خواهد شد.

مردم! مى‏دانید من کیستم، پدر من کیست. آیا کشتن من رواست؟ آیا رواست حرمت مرا در هم بشکنید... .»44

استاد سیدجعفر شهیدى پس از نقل این خطبه مى‏نویسد:

»جاى هیچ تردیدى نیست که امام، این سخنان را براى رهایى از چنگ دشمن و یا بیم از کشته شدن، نگفته است. او اگر چنان چیزى مى‏خواست، چند روز پیش، بهتر ممکن بود. این گفتار، که هر کس شامه‏اى درست و نابیمار داشته باشد، بوى آشتى‏طلبى و خیرخواهى و مردم دوستى را از آن به خوبى مى‏شنود; نمونه‏اى از گفتارهایى است که در سراسر تاریخ، تنها چند تن، در مانندِ چنین شرایطى ایراد کرده‏اند. سخنِ مردان خداست. سخن کسى است که رسالت خود را در بیدار کردن وجدانهاى به خواب رفته مى‏داند. کسى که خود را در میان شعله‏هاى شرار خشم و طغیان شهوت که توده جاهل در آن مى‏سوزد، مى‏افکند و مى‏کوشد تا آن جا که ممکن است یک - دو تن را برهاند و از میان این شعله بیرون برد.»45

امامان، هرکدام در روزگار و زمانه خویش، رایتِ رحمت الهى را سازوار با زمان و مکان و اقتضاءات روز، برافراشتند و به تلاش همه جانبه برخاستند تا مردمان را، زیر بارشِ رحمت الهى قرار دهند که در مجالى فراخ‏تر مى‏بایست به کارنامه آنان نگریست و نکته‏هاى درس‏آموز را درآورد و نمایاند.

این سان دوران ظهور به پایان رسید. پایان عصر ظهور امامان (ع) نیز پایان عصر رحمت و هدایت نبود، بلکه به اقتضاى رحمت الهى، این رسالت معنوى و متعالى از سوى عالمان بزرگ در طول اعصار و قرون، بر دوش کشیده شد و چه بسیار عالمانى که براى روشن نگاه داشتن نور محبت خدا و خلق، به دست منادیان جهل و جور، جان باختند و چه بسیار مجاهدانى که روشن اندیشانه، تمام عمر خویش، بر سر این پیمان استقامت ورزیدند تا از حق محرومان و مستضعفان در برابر ظالمان و مستکبران تاریخ، دفاع کنند که امام خمینى، سرآمد آنان به شمار مى‏آید.

او، درد دین و مردم داشت و یکى از پرکاربردترین واژه‏ها در صحیفه نورش، واژه مردم، مستضعفان، محرومان و پابرهنگان بود و خدمت و رحمت به آنان را افتخار خود مى‏شمرد و به دولتمردانى که در نتیجه تحقق انقلاب اسلامى، وارثان مدیریت و تدبیر و بست و گشاد امور شده بودند، توصیه مى‏کرد که باید خدمت گزار مردم باشند و نه اربابان و فخرفروشان.

1. سوره انعام، آیه12.

2. سوره هود ، آیه90.

3. سوره بقره، آیه207.

4. سوره حج، آیه65.

5. سوره نحل، آیه7.

6. سوره یونس، آیه44.

7. سوره نحل، آیه90.

8. سوره بقره، آیه195.

9. سوره حجرات، آیه9.

10. سوره آل عمران، آیه57.

11. سوره روم، آیه41.

12. سوره طه، آیه134.

13. سوره توبه، آیه128.

14. سوره انبیاء، آیه107.

15. سوره زخرف، آیه82.

16. سوره حشر، آیه24.

17. سوره طه، آیه4443.

18. سوره شعراء، آیه198199.

19. تفسر قمى، 124/2.

20. سوره آل عمران، آیه159.

21. بحار الانوار، علامه مجلسى، ج179/20، دارالکتب الاسلامیه; میزان الحکمه، محمد محمدى رى شهرى، ج670/9; ترجمه، ج 4286 / 9.

22. فارس نامه / 8.

23. طبقات ابن سعد، ج14/2; مسند احمد بن حنبل، ج246/1.

24. سیره ابن هشام، ج 449/1; تاریخ طبرى، ج465/2; مغازى واقدى، ج107/1.

25. الجامع الصغیر، ج55/1.

26. تاریخ الامم والملوک، ابوجعفر محمد بن جریر طبرى، ج159/2، دارالکتب العلمیه، بیروت.

27. کتاب المغازى، محمد بن عمر بن واقدى، ج882881/2، عالم الکتب، بیروت.

28. سوره نصر، آیه 31.

29. سوره آل عمران، آیه103.

30. سوره شورى، آیه23.

31. نهج البلاغه، تصحیح صبحى صالح، ترجمه دکتر سیدجعفر شهیدى، خطبه 222/192، سازمان انتشارات انقلاب اسلامى، تهران.

32. همان، خطبه 11/3.

33. همان، خطبه 174/167.

34. کامل ابن اثیر، ج122/3، دارالکتب العلمیه، بیروت.

35. همان.

36. نهج البلاغه خطبه 31.

37. کامل ابن اثیر ج127/3.

38. نهج البلاغه، نامه 280/14.

39. کامل ابن اثیر، ج143/3.

40. همان.

»و کان فیه ناس من الجرحى فأخبر علىّ بمکانهم فتغافل عنهم فسکت. و کان مذهبه ان لا یقتل مُدْبِراً و لا یذفف على جریح و لا یکشف ستراً و لا یأخذ مالاً.»

41. نهج البلاغه، نامه 280/14.

42. الفتوح، ابن اعثم کوفى، مترجم محمدبن احمد مستوفى هروى، مصحح، غلامرضا طباطبایى مجد/770، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران 1372.

43. همان /765.

44. پس از پنجاه سال، پژوهشى تازه پیرامون قیام امام حسین(ع)، دکتر سید جعفر شهیدى /169، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، چاپ چهل و پنجم 1389. این خطبه، با اختلافاتى در تاریخ طبرى، ج329328/7، کامل ابن اثیر، ج287/3، ارشاد مفید /234، آمده است.

45. همان /170.