ایمان نیاز فطرى انسان‏ها

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


ایمان، چشمه حیات است و انسان در جست و جوى آن.

انسان، شبان و روزان، در همه هنگامها و آناتِ زندگى تلاش مى‏ورزد، وادى به وادى، واحه به واحه را در مى‏نوردد، تا به وادى اَیمن برسد و سُرادِقِ بزرگِ زندگى خود را بر لبِ بِرکه‏هاى آن، که از چشمه حیات لبالب‏اند، بر افرازد.

وادى اَیمن، جایى که بتوان در آن نور خدا را دید و نداى حق را شنید و آرامش یافت و از غوغا و هیاهوى زندگى مادى رهایى یافت، همیشه آرزوى انسان بوده و از درون، نیرویى بس نیرومند، او را به آن سوى مى‏کشانده است.

با همه دگرگونیهاى بَس شگرفى که در زندگى انسان، در برهه برهه تاریخ، روى داده، این آرزو و آواى درونى، نه تنها کم رنگ نگردیده و از بلندى آن کاسته نشده که لَمحه به لَمحه، لحظه به لحظه، آن به آن، پررنگ‏تر دیده مى‏شود و بلندتر شنیده مى‏شود و در جام جهان بین بازتابِ بَس روشنى دارد و هر بامدادان مى‏توان شکوفیدن آن را بر ستیغ قلّه‏هاى سر بر آسمان سوده به تماشا ایستاد.

آوار شدن همه گاهِ بناهاى ناترازمند و کژ و مُعْوَج بر آشیانِ مرغ باغ ملکوت، نتوانسته بالهاى او را در هم شکند و از پرواز در آسمان زیبا و بى انتهاى معنى بازش دارد.

انسان از ماندن و به دوِر خویش گردیدن در قفس تنگ زندگى مادى خسته شده است، دیر یا زود به موسیقاى سُکرآور، شوق‏انگیز و خوشایند درون خویش گوش خواهد کرد و به بانگى که او را به خیزش و خروش فرا مى‏خواند پاسخ خواهد داد.

انسان در جست و جوى دنیاى دیگر است، دنیایى در درون این دنیا، امّا به رنگ و ساختار دیگر. دنیاى ایمانى. دنیایى که در هاله ایمان مى‏فروزد، شعله مى‏کشد، مى‏رخشد و مى‏رخشاند.

دنیایى که اگر پا بگیرد و جاى پایى در ساحَتِ دل بیابد، دید و نگاه انسان را دگرگون مى‏کند و جهان مادى و خشک و بى روح را به جهانى زنده، جاندار، ذى شعور و آگاه دگر مى‏سازد و انسان در مى‏یابد که در جهان آگاه، ذى شعور و جاندار، عبث و بیهوده آفریده نشده است و براى هدفى آفرینش او به حقیقت پیوسته و باید براى رسیدن به آن هدف، از دنیایى که او را از آن هدف دور و دورتر مى‏سازد، فاصله بگیرد و در دنیایى منزل گزیند و یا دنیایى براى خود بسازد که او را به آن هدف نزدیک مى‏کند و زمینه را براى پرورش استعدادها و تواناییهاى غیر مادى او فراهم مى‏آورد.

سرشت انسان به گونه‏اى سرشته شده و بنیان و ساختارِ او به گونه‏اى پى‏ریزى شده که عشق و گرایش شدید به پرستش چیزى، آنى از سر او بیرون نمى‏رود و خیمه و خرگاه خود را از سراى قلب او بر نمى‏چیند.

آن چیز چیست که باید به پرستش آن بایستد و پیشانى بر آستان آن بساید و عشق خود را در پاى آن بریزد و به نداى درونى خود، که هیچ گاه خاموش نمى‏شود و شعله‏هاى آن فروکش نمى‏کند، پاسخ بدهد؟

پرسشى است که انسان براى دستیابى به پاسخ آن، خیلى راه‏ها را پیموده و بیابانها را درنوردیده، به کویها و کومه‏ها سرزده و درها را کوبیده. خورشید و ماه را بزرگ انگاشته و پرستیده، در پاى چوبها و سنگهایى به خاک افتاده و زار گریسته و... اما نتوانسته تشنگى خود را فرونشاند و زبانه‏هاى سرکش آتش عشق به پرستش را مهار کند. سوخته و خاکستر شده و اسیر سرپنجه‏هاى باد.

خداوند، انسان را با این عشق سوزان رها نکرد که براى رهایى از آن به هر گردابى فرو رود و دل به هر مردابى ببندد و آستان بوسِ هر خار و خَسى گردد و گوهر عشق خود را به پاى هر دیو و دَدى بریزد.

آن ذات لایزال و مهربان بنده نواز، از آن جا که نمى‏خواست بندگان‏اش براى برآوردن این نیاز فطرى به دریوزگى بیفتند و به هر بیغوله و معبد هراس‏انگیز و هویت سوز و کرامت بر باد دهى فرو روند و در تارهاى مرئى و نامرئى به نام معنویت و پرستش، گرفتار آیند، پیامبران را برانگیخت، تا راه را بنمایانند، نشانه‏هاى راه را برافرازند و مشعلهاى آن را برافروزند و رایَتِ آن را همیشه و در همه حال، در سرّا و ضرّا، افراشته بدارند و »بت«ها را در هم بشکنند و نگذارند آیینه فطرت انسان زنگار ببندد که زنگار بستن این جام جهانِ درون نما همان، و سقوط انسان از قلّه انسانیت همان.

آیینه رخشان، شفاف و صیقل خورده فطرت است که انسان را از بى راهه روى، باز مى‏دارد، خطرها و آفتها را مى‏نمایاند، پرتگاه‏ها را نشان مى‏دهد و نسبت به آن چه در پیرامونش مى‏گذرد آگاه‏اش مى‏سازد.

بسیارند رهزنانى که در پى ربایش این گوهرند. گوهر بسیار گرانبهایى که اگر ربوده شود خسران بزرگى است براى فرد گوهر از دست داده و سرمایه بَس هنگفتى براى رباینده. گوهر از کف داده، زمین گیر مى‏شود و خاک نشین و گرد راه و چون مشعلى ندارد که شب را در پرتو آن بپیماید، در باتلاق شب براى همیشه گرفتار خواهد بود و ناگزیر باید تن به بردگى بدهد. هیچ کس و ملتى تن به بردگى نداد، مگر آن پیش از آن، این گوهر را از کف داده بود.

گوهر ربایان، معبدبانان تاریکى و صیادان روشنایى، با به دربند کشیدن انسانهاى هویت از دست داده و گرفتار در باتلاقهاى بى هویتى، و بهره‏گیرى و به بردگى وادار کردن آنان، دنیاى خود را آباد مى‏کنند و بساط عیش و نوش مى‏گسترند.

انسان، تا از این گوهر به درستى و با دقت و هوشیارى تمام، نگهدارى نکند و عشق و گرایشى که به پرستش دارد، در مسیرى که با آفرینش هماهنگ است، قرار ندهد، روى رستگارى و بهروزى را نخواهد دید.

انبیا آمدند تا آموزه‏هاى وَحیانى را به جام جان و ذهن انسانها فرو ریزند، ایمانى که آنان را با آفرینش هماهنگ مى‏سازد:

»افغیر دین الله و له اسلم من فى السموات و الارض. «1

آیا چیز دیگرى جز دین خدا را مى‏جویند و حال آن که، هر که در آسمانها و زمین است، سر بر فرمان اوست.

این سر فرودآوردن و روى آوردن به دین خدا و جدا شدن از قافله گمراهان و گرفتاران در برهوتِ بى ایمانى، در سرشت انسان، سرشته شده است.

»فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرة الله التى فطر الناس علیها. «2

حق گرایانه روى خود را به سوى دین کن، همان که سرشت خدایى است که مردم را بر آن سرشته است.

 

رسالت بهره‏گیرى از فطرتها

از این کشش معنوى و گرایش و عشق مقدس به معنویت، مى‏توان براى وزاندن نسیم وَحى و آموزه‏هاى وَحیانى، بهره برد و انسانهایى را تربیت کرد که حق گرایانه روى به سوى دین کنند و از سرشت خدایى خود پاس بدارند.

در این صورت جامعه انسانى به سوى تعالى و قلّه‏هاى معنوى و انسانى که فتح ناشدنى مى‏نمایاند، به حرکت در خواهد آمد و بى گمان به آن قلّه‏ها دست خواهد یافت و آرامش روحى و معنوى بر جامعه‏هاى انسانى سایه خواهد افکند.

امروزه این رسالت بزرگ عالمان دینى است که از این چشمه‏هاى جوشان بهره بگیرند و با زبان فطرت که هماهنگ با آموزه‏هاى نابِ وَحیانى است، انسانها را به آبشخور دین فرود آورند.

هر طرح و نقشه‏اى، براى آرامش بخشى به انسان و دَمادَم فرود آوردن او به آبشخور زندگى طیب و هماهنگ با موسیقاى فطرت، وقتى کارایى دارد که از زبان وحى بتراود و از چشمه جوشان حقیقت محمدى(ص) سرچشمه بگیرد.

بسیارى خواسته‏اند به انسان آرامش ببخشند و چگونگى برآوردن نیازهاى غیر مادى را به او بیاموزانند، و درد هجران او را درمان کنند؛ امّا ره به جایى نبرده‏اند. نه این که نتوانسته از نیازهاى رو به گسترش غیر مادى او بکاهند و آنى تشنگى معنوى او را فرونشانند و درد هجران او را درمان کنند، که با زخم زدن بر روحِ کمال جو و حقیقت طلب و زلال خواه او، بر آلام و دردهاى او افزوده و پلهاى برگشت او را به زلال معنى، خراب کرده‏اند.

انسان را به هر سلیقه و ذوق و مکتب تراشى و حتى با هر برداشت و تفسیرى از آیات و روایات و سیره رسول خدا(ص) نمى‏توان به زلال پرستش و زلال معنى ره نمود که راه بس دقیق است و باید دقیق و دقیقه شناسانه و با چراغ راه، پیموده شود. در تفسیرها و برداشتهاى در دسترس، که به عنوان بسته‏هاى هدایتى و نسخه‏هاى شفابخش، در هر کوى و برزن، بازار و بازار مکاره‏اى و هر بیغوله و دخمه‏اى، عرضه مى‏گردد گاه ذوق و سلیقه و اندیشه‏هاى غیر وَحیانى و ناخالص را مى‏شود دید که رهزن‏اند و بسیار ویران‏گر.

راه به چشمه خورشید، یکى است و بسیار باریک و این سوى و آن سوى آن، تاریک و وادیها و درّه‏هاى هراس‏انگیز و شیطانها در کمین، تا انسان را به تاریکى بکشند.

براى پیمودن این راه، نمى‏توان با هر کس که ادعاى راه بلدى مى‏کند و داشتن نقشه راه، همراه شد.

راه روشن است، امّا در پرتو نور وحى. راه هموار است و پیمودن آن آسان، امّا با گام گذارى جاى گام کسانى که نقشه راه دارند و مى‏توانند رمز و رازهاى آن را دریابند و آن به آن چگونگى حرکت در راه را به رهروان بیاموزانند. یعنى با زبان وحى آشنایى دارند، آموزه‏هاى آن را آموخته و به جام »جان«شان فرو ریخته و به آنها جامه عمل پوشانده و تمام آفات زندگى‏شان را در پرتو آن روشنان، روشن نگه داشته‏اند.

عالمان دین و حوزه‏هاى دینى که از آموزه‏هاى وحیانى قبسى برگرفته‏اند، چنین نقشى را دارند. راه بلدان مشعل به دست، دانش دین آموختگانِ باورمند و در عرصه عمل، پاى کار و پیشاهنگ. اینانند که مى‏توانند جرعه‏هایى از فرات وَحى را به کام تشنگان فرو چکانند و براى برگرداندن انسان به سرابُستان فطرت خویش گامهاى استوارى بردارند.

نمایاندن زیباییهاى ایمان و نقش آفرینى و اثرگذارى ژرف و همه سویه آن در زندگى معنوى و مادى انسان و پیوندهاى اجتماعى، از عهده کسانى بر مى‏آید که خود از این کوثر نوشیده و جان‏شان را با زلال آن صفا داده و از آثار معنوى و مادى آن، بهره برده‏اند.

آن چه از ایمان، زیباییها، جلوه‏ها، نقش آفرینیها، اثر گذاریهاى آن مى‏گویند، لقلقه زبان‏شان نیست، شهدى است که از گلِ ایمان به »جان«شان تراویده است. جانِ شهد چشیده مى‏تواند به دیگر »جان«ها شهد بچشاند.

جانِ آرامش یافته از ایمان مى‏تواند به دیگر »جان«ها آرامش بدهد و آنان را از اضطرابها و نگرانیهاى زندگى مادى که مُذاب وار بر سر و جان‏شان فرو مى‏ریزند، رهایى بخشد و بنمایاند چگونه مى‏توانند زیر آبشار بلند ایمان قرار بگیرند و زندگى ایمانى خود را در خنکاى آن سامان دهند و بنیان نهند.

انسان معاصر، که یکى از زخم خورده‏ترین گروه انسانها در دوره‏هاى گوناگون تاریخ است، در انتظار دیدار با چنین نمادى است، نماد ایمان. او که در پرتو ایمان طلسم شب را مى‏شکند، و راه را به سپیده مى‏گشاید.

در شب ماندگان در انتظار سپیده‏اند که چهره بگشاید و جان و جهان‏شان را روشن سازد. بى گمان چهره نخواهد گشود مگر طلایه دارانى از اهل ایمان به‏پاخیزند و در دل شب فرو روند و درماندگان در گرداب شب را با روحِ ایمانى که به کالبدشان مى‏دمند، به سوى سپیده به حرکت درآورند. در این هنگامه است که انتظار مى‏رود سقف سمج شب بشکافد و سپیده چهره بگشاید.

عالمان ربانى که از هیمنه شب و تاریکى و دیجورى سنگین و نفس‏گیر آن نهراسیدند و در عمق آن خیمه‏اى از نور افراشتند و از کورسوى فطرتها بهره گرفتند و با شب فروزهاى فطرتهاى پاک، شبستان ایمان را روشن کردند و آذین بستند، مى‏توانند براى تحول آفرینى در عرصه جهانى اُسوه باشند و چراغ راه.

بى خضر راه نمى‏توان گام در این راه گذارد که این راه گردنه‏هاى دشوار گذر، فراز و نشیبها، و وادیهاى ظلمانى بسیار دارد.

راهیابى به چشمه حیات انسان، با ضمیرى روشن، دانشى پرتو افشان، روحى بزرگ، سینه‏اى گشاده، عزمى بلند، شناختى دقیق از چشمه حیات انسان و راه‏هاى دسترسى به آن، ممکن است. نمى‏توان بى مطالعه به راه زد و به میدان دارى پرداخت که آوردگاهِ نیوشیدن، نوشیدن و نیوشاندن و نوشاندن موسیقاى ایمان و زلال کوثر ایمان، هیاهو و غوغا و داعیه داریهاى سست و بى بنیاد و بى‏پشتوانه علمى و عملى را بر نمى‏تابد.

دانش و رفتار ترازمند و خردمندانه و ایمانى ژرف به راه، رمز ورود به قلعه استوار فطرتهاست. دَرِ قلعه سر به آسمان سوده و دژ سخت استوار و پولادین فطرت به روى هر کسى گشوده نمى‏شود. رمز دارد، رمزى بسیار پیچیده و معماگون. حتى رسیدن به آستان فطرت انسانى براى هر داعیه‏دارى ممکن نیست براى فتح قاف فطرت، باید قاف تا قاف معرفت را پیمود.

این که رسولان الهى توانستند دلهاى صخره گون را بشکافند و چشمه‏هاى حیات را در آنها بجوشانند، از آن روى بود که با تلاش توان فرسا در راه خودسازى و پیوند استوار و ناگسستنى با پروردگار، زمینه‏هاى بارش باران رحمت را در کران تا به کران وجود خود فراهم آورده بودند و با وجودِ لبالب از رحمت، به آستان هر فطرت پاک و از دور خارج نشده‏اى گام مى‏گذاشتند، چهره مى‏گشود و بوم خود را به نگارگر حق و حقیقت مى‏سپرد که در آن به نگارگرى بپردازد و نقش حق زند.

سیرى در برگ برگ زندگى حواریون، یاران و اصحاب رسولان الهى، بویژه اصحاب رسول اعظم(ص) به روشنى نشان مى‏دهد که چسان چشمه حیات در درون‏شان چشم گشود و دل صخره‏گون‏شان را نرم کرد و چه آتش زنه‏اى خرمن »جان«شان را شعله ور ساخت و آنان را بى تاب کرد و واداشت که به شتاب از تاریکى به روشنایى رخت کشند، از غفلت به هوشیارى، از خواب به بیدارى، از دل مردگى به دل زندگى، از مرگ به حیات، از لختى و رَخوت به تکاپو و شور و هیجان.

رسول خدا(ص) با نغمه الهى در وجود خویش چه شورى انگیخت که آن‏سان فطرتها را برخیزاند که نیوشاى سخن او باشند، آن هم در هنگامه‏ها و آوردگاه‏هایى که »تن«ها، پیکرها و کالبدهاى آنها سخت کین مى‏ورزیدند، لجن مى‏پراکندند، غبار مى‏افشاندند، راه را مى‏پوشاندند، نشانه‏ها را بر مى‏داشتند، مشعلها را خاموش مى‏کردند، خنجرهاى زهرآگین از نیام بر مى‏کشیدند، محیط را با کینه‏ها، دشمنیها، بت‏تراشیها و بت‏پرستیها، دروغ و شایعه مى‏آلودند.

براى انقلاب و دگرگونیهاى ژرف در فطرتها و برگرداندن روى آنها به چشمه همیشه جوشانى که از آن سرچشمه گرفته‏اند، رصد روشنان و کهکشانهاى آسمان سیره نبوى، بایسته مى‏نماد که چسان آن روشنان از آسمان بلند سیره آن عزیز فرود آمدند و به فطرتهاى بى سو و یا کم سو آن سان روشنایى بخشیدند که خود روشنان شدند و راه شیرى و راهنماى کاروانها و خیلِ مردمانِ گُم گشته در شب.

فطرتها اگر به پاخیزند، قامت افرازند، پندارى که اقیانوس قدافراشته و روى پاى خود ایستاده، با همان شکوه و جلال، بس تماشایى، روح افزا و روح‏انگیز.

رسول خدا(ص) که آن همه درد و رنج را به جان خرید، زهر سخنانِ در لجن فرورفتگان را تاب آورد، سنگ‏پرانیهاى رذل مردمان طائف را، با همه روح‏خراشى و اندوهى که به جام بلور سینه‏اش مى‏ریخت، به چیزى نمى‏گرفت و... به عشق آن طلوعى بود که از مشرق جانها امیدش را مى‏برد.

این امید زیبا، گل لبخند را بر بلندا و ستیغ شکوه‏مند لبانش مى‏شکوفاند.

آن عزیز لطیف روح و مهربان دل، در گاهِ صفیر کشیدن شلاقها بر پشت، پهلو و بازوى یاران موحد و »الله« گوى‏اش، برق امید مى‏دید، برقى که کران تا به کران را روشن مى‏ساخت.

او، بانگ رهایى انسانها را از ناى بلال مى‏شنید، آن گاه که بر ریگهاى داغ مکه مى‏خوابانیدنش و سنگى بزرگ بر سینه‏اش مى‏نهادند.

قدافرازى اقیانوس فطرتها، زیباترین پدیده آفرینش است. پرده‏اى آویخته از عرش تا فرش، که نگارگرى چیره دست با کلک ازلى صعود انسان را به قلّه سر به آسمان سوده ایمان نگاریده است و در فراروى و چشم‏انداز انسانها بالا برده تا با تماشاى آن در هر بامدادان و درگاهِ ریزش پرتوهاى خورشید، روح‏شان به پرواز در آید و آسمانها را، یکى پس از دیگرى زیر بال خود بگیرند.

آفتاب ایمان، به هر کجا که بتابد و نور بیفشاند، زندگى مى‏رویاند و ساحَتِ زندگى را آگنده از رویشهاى پیاپى مى‏سازد. رویشهاى شگفت‏انگیز در زمینهاى خشک، آتشناک، بى‏جوشش چشمه و رویش گل و گیاه. این است که خردمندان را به درنگ وا مى‏دارد. آفرینش جزء جزء هستى، آسمانها و زمین، دریاها و کوه‏ها، دشتها و جنگلها، گوناگون حیوانها و انسان در برابر این پدیده، کوچک مى‏نماند. پدیده‏اى که آفریننده هستى، با آن به کل جهان معنى مى‏دهد، جهت آن را روشن مى‏سازد و مى‏نمایاند از آفرینش آن هدفى داشته است و انسان را از حصار حیوانیت به در مى‏آورد و به اوج انسانیت او را بالا مى‏برد و عرش نشین‏اش مى‏کند.

صحنه‏هاى زیباى اوج‏گیرى و پرواز ایمان برفراز فطرتها، ایمان افزاست. هرکس این اوجهاى زیبا را ببیند، در مدار جاذبه آنها قرار مى‏گیرد. چه بسیار کسانى کسانى که راه ایمان را در پیش گرفته و شوق انگیزانه، با شور و نشو فطرت خویش را زیر بارش و خُنَکاى دلاویز آن قرار داده‏اند، بر اثر دیدن این صحنه‏هاى زیبا و روح‏انگیز بوده است.

یک یک سرفرود آوردگان در پیشگاه حق را مى‏توان مثال زد. آنان که عاشقانه و با شیدایى تمام، در هراس انگیزترین برهه، جام بلور فطرت‏شان را روى دست گرفتند و زیر آبشار بلند ایمان خطرهاى راه را به چیزى نینگاشتند. نه شماتتها و سرزنشها آنان را به دودلى افکند، نه هراس از محرومیتهاى اجتماعى، شکنجه، بى خانمانى، از دست دادن ثروت و مکنت، زانوان‏شان را خماند، بلکه آن به آن بر استوارى گامهاى‏شان افزود.

آن گاه که فطرتى، کالبد بشکند، از قفس تنگ تن به در آید، خیز بردارد، بال بگشاید و به پرواز درآید، از همه بازدارنده‏ها، راه‏هاى پر پیچ و خم، صخره‏هاى سخت، تیرگیها و تاریکیها بگذرد، لب بر لب چشمه ایمان بگذارد و صُراحى جان‏اش را از آن لبالب سازد، رو به گسترش مى‏گذارد، در بِرکه وجودِ خود فرو نمى‏ماند، راه به دیگر رودها و جویبارها مى‏گشاید و دیگر فطرتها را بر لبِ چشمه همیشه جوشان و زلال ایمان فرود مى‏آورد، تا شادابى ایمان را به جان‏شان فرو ریزد.

فطرتى که غبار از تن زدوده، در زیر آبشارى بلند جان شسته و در بهشتِ بَس زیبا و روح افزا آرام گرفته، نمى‏تواند درد و الم، غبار گرفتگى و در حیرت و برهوت ماندگى دیگر فطرتها را ببیند و آنها را از لذت و سُکرى که خود در آن فرو رفته، سرشار نکند. از این روست که رسول خدا(ص) خود را به رنج مى‏افکند و دردمندانه تلاش مى‏ورزد، تا کسان را از لبِ پرتگاه آتش به کنار بکشد و به بهشتى در آورد که خود به آن درآمده است.

رسول خدا(ص) حماسه بزرگ و وصف ناشدنى را از مهربانى و مهرورزى و درمان گرى روح انسان به نمایش گذارد. آن گرامى، طبیبانه بر بالین فطرتها حاضر مى‏شد، تا جرعه حیات را به کامِ آنها فرو بچکاند که حیات فطرت، حیات انسانیت است و احیاى همه ارزشها، زیباییها، اوجها و کمالها.

در جامعه و سرزمینى که فطرتهاى بسیارى در تکاپوى حق و حقیقت‏اند و ارزشهاى الهى - انسانى حیات موج مى‏زند و از گندیدگى فطرتهاى مرده، که بدترین و اشمئزاز آورترین نوع گندیدگى در جامعه انسانى است، بویى به مشام نمى‏رسد.

تنها با جرعه‏هاى ناب ایمان مى‏توان از گندیدیگى فطرتها جلوگیرى کرد و فاصله‏اى بین آنها و فطرتهاى پاک که در بهشت ایمان سرخوش‏اند و مست از بیزش عطرهاى جان فزا، پدید آورد، تا مشام جان‏شان آزار نبیند.

ایمان، دنیاى زیبایى را براى انسانها مى‏سازد. انسان را در هاله‏اى از قدس و نور قرار مى‏دهد که همه چیز را روشنِ روشن مى‏بیند که گوییا همیشه با روشنان آسمان در حرکت است و کهکشانها بر قلب او نور مى‏افشانند.

براى پایان دادن به رنجها و دردهاى انسان و خاموش کردن آتشفشان خشمها و کینه‏هایى که هر روز گوشه‏اى از جهان را ذوب مى‏کنند، ناگزیر باید در جاى جاى هستى، در فطرتهاى خشک و آفتاب سوخته، داغمه بسته، آتشناک و لم یزرع، بِرکه‏ها، چشمه‏ها، جویبارها و رودهایى از ایمان پدید آورد و جارى ساخت، تا چهره دنیا دگر شود و کسى خشم و دژم و درّنده خویى را در چهره آن نبیند و مردمانى نپندارند و بر این گمان غلط نباشند که براى گذران زندگى و ساماندهى به آن، باید گرگ بود.

باید تلاش ورزید، زیباییهاى ایمان را جلوه گر ساخت و شکوه و صفاى جامعه ایمانى را نمایاند، بَرشدگان ایمان را شناساند و تواناییها و قدرت شگفت‏انگیز آنان را در رایت افرازى برادرى و مشعل افروزى زندگى عاشقانه و ایثارگرانه، نمود، تا انسانها فوج فوج از جهنم بى ایمانى به درآیند و به بهشت با صفاى ایمان وارد شوند و با سلام و تحیت همدیگر را بنوازند.

ایمان، معجزه‏گر است، آن به آن شگفتى مى‏آفریند و تحول و دگرگونى را که خواست ذاتى انسان است، در زندگى او جارى مى‏سازد و از ایستایى که مورد نفرت انسان است، و انسان، جامعه انسانى را به گنداب دگر مى‏سازد، جلوگیرى مى‏کند.

ایمان راه مى‏گشاید، بر دشواریها چیره مى‏شود، ناهمواریها را هموار مى‏سازد، خوانهارا یکى پس از دیگرى پشت سر مى‏گذارد.

بازدارنده‏ها، فراز و نشیبها، سنگلاخها، خار و خاشاک راه، در برابر هیمنه و شکوه ایمان و گامهاى استوار آن، چیزى به شمار نمى‏آیند و مجالى نمى‏یابند که قد افرازند و سدّ راه شوند.

ایمان، صخره‏ها را مى‏شکافد و از دل آنها نقبى به روشنایى مى‏زند، به روشنان آسمان، به چشمه هاى‏جوشان و جویباران همیشه جارى، سرابُستانهاى دلگشا و روح‏انگیز و جان افزا.

ایمان، در شبهاى سخت دهشت‏انگیز و تاریک، در هنگامه‏هاى دشوار و در آوردگاه‏هاى درهم کوبنده، مشعل مى‏افروزد، راهِ برون رفت را مى‏نمایاند، قوت قلب مى‏دهد و آرامش را به جان آدمى فرو مى‏ریزد.

ایمان، از انسانهایى که نه به چشم مى‏آیند و نه به شمار، و نه دربست و گشاد امورِِ جامعه نقش آفرین و نه در تصمیم گیریها داراى رأى، قهرمانان ویلائى مى‏سازد که در آوردگاه‏هاى پیل افکن، رعد فریادشان لرزه بر اندام یلان خصم مى‏افکند و هیبت و شکوه‏شان، هیبت و شکوه دروغین دشمن را درهم مى‏شکند.

ایمان، دشمن را به زبونى مى‏کشد و سست بودن تار و پود آن را مى‏نمایاند و مى‏نمایاند برج و بارو، ساز و برگ و عِدّه و عُدّهِ او، که به دلها هراس افکنده، زانوها را خمانده و توان رویارویى را گرفته و اراده‏ها راست کرده و راه‏ها را بر چاره جویى و تدبیر و حرکت در شعاع خرد بسته، سست‏تر از خانه عنکبوت است، با نسیمى درهم مى‏ریزد.

ایمان، افقهاى جدیدى را به روى انسان مى‏گشاید، شب را با همه سنگینى و خفقان آورى و نفس‏گیرى، پایان‏پذیر مى‏نمایاند و چلچراغ امید را روشن نگه مى‏دارد و نمى‏گذارد ناامیدى میدان دار شود و رجز بخواند و هماورد بطلبد. پرتوهایى از صبح را به زوایاى قلب مى‏تاباند، تا نزدیکى صبح احساس شود.

ایمان در کوى و برزن، کومه و کوشک هر ملتى که پرتو افشاند، تاریکى زداست و فرودستى را از ساحَتِ زندگى آن ملت بر مى‏چیند و آفتاب عزت را از بلنداى آن بر مى‏ماند.

چه بسیار بودند ملتهاى خارمندو خارمایه که در پرتو ایمان برخاستند و جاه‏مند شدند و سَرور دیگر ملتها و غبار فرودستى و خار مایگى را از تن و جان خویش زدودند و به دیگر ملتها نیز جامه عزت پوشاندند.

ایمان، قلبها را به هم پیوند مى‏زند، آبشارهاى بلند مهرورزى را بر مى‏افرازد و جام »جان«ها را از مهر و دوستى و برادرى لبالب مى‏سازد و کینه‏ها را مى‏شوید و جامعه را بر بنلاد و بنیاد برادرى استوار مى‏سازد.

در جامعه ایمانى، جامعه‏اى که در شعاع آفتاب ایمان امور خود را سامان مى‏دهد و به بست و گشاد کارها مى‏پردازد، استعدادها شکوفان مى‏شوند و خردها دایره شعاع خود را مى‏گسترانند.

در جامعه ایمانى، جامعه‏اى که ایمان در شریانهاى حیاتى آن جارى است، ستم، که جام بلورِ کرامتِ انسانى را در هم مى‏شکند و انسان را از مقامِ والاى انسانى خود به زیر مى‏کشد، ریشه کن مى‏شود؛ زیرا که ایمان، خوى ستمگرى و ستم کشى را در انسان مى‏میراند و خوى ستم ستیزى را در جام »جان« او فرو مى‏ریزد.

ایمان، جامعه را آن به آن سالم سازى مى‏کند و انگلها و آلوده‏گرها را از راهیابى به درون و لایه‏هاى درونى جامعه باز مى‏دارد و سدّ راه جارى شدن گندابها به جویبار زلال زندگى مى‏شود.

ایمان، انسان را دردمند مى‏کند. درد خدا را به جانش سارى مى‏سازد. دردى لذت بخش و سرورانگیز و شادى آفرین. دردى که انسان را از لَختى، بى حسى، بى شعورى و بى ادراکى به در مى‏آورد و آگاهى، بیدارى، شعور و ادراک را به او ارزانى مى‏دارد و این جاست که درد دیگران را با تمام وجود حس مى‏کند و گمراهى، بى راهه روى دیگران او را دردمند مى‏سازد ودواى درد خود را در سعادت‏مندى و رستگارى آنان مى‏جوید.

در جامعه ایمانى، در جامعه‏اى که ایمان خیمه و خرگاه برافراشته و در هر فطرتى غوغا انگیخته و نورافشانده فداکارى و ایثارگرى که رمز ماندگار جامعه است و در امان داشتن آن از آفتها و بلیه‏ها، در اوج است. هیچ کس احساس درماندگى، بى پشتوانگى، غربت و بى کسى نمى‏کند. همگان احساس آرامش مى‏کنند و مى‏دانند در میان بَرشدگان ایمان، هیچ گاه بى پشتوانه و تنها نمى‏مانند، نه دشمن را بر آن دژ راهى هست و نه در داخل دژ بى تفاوتیها و بى احساسیها، شیرازه زندگى او را از هم مى‏گسلد.

در این نقطه تاریخ که ایستاده‏ایم، جلوه‏اى از ایمان را مى‏بینیم که با همه زیباییها و شکوه خود، روحِ انقلابى بَس بزرگ و شگفت‏انگیز را در کف دارد.

با آن آوردگاهى ساخته از نور، به گستره جهان، در رویارویى با شب و شب‏پرستان.

این انقلاب که در پرتو ایمان روییده، بالیده و شکوفان شده و در جویبار زندگى انسان امروز، زلال، در حرکت است و جنبش، انقلاب فطرتهاست. فطرتها را مى‏شکوفاند، چشم چشمه هاى خشکیده آنها را مى‏گشاید و جرعه‏هاى بیدارى رادر کام آنها فرو مى‏چکاند.

این انقلاب که با پرتوهاى حقیقت محمدیه جان گرفته و جاده مهتاب را در پیش گرفته، تا وقتى که این روح را در خود بالنده و شاداب نگهدارد و بر لب زمزمى که خمینى کبیر، از دل صخره‏هاى سخت جوشانده و سارى ساخته، بماند و از آن دَمادَم صُراحى جان خویش را لبالب سازد، فطرتها آن به آن در آغوش آن فرو خواهند رفت و دروازه‏هاى سرزمین خود را به سوى نسیمى که از کوى آن مى‏وزد و پرتوهایى که از مشرق آن مى‏بیزد، باز خواهند گذاشت.

این سرزمینها، همیشه براى ورود سپاه ایمان گشوده‏اند. سپاه ایمان، از جنس نور است و نسیم، هیچ دژ و برج و باروى استوار، قراولان چابک سوار و جنگاوران روئین‏تن نمى‏توانند از پیشروى آن جلوگیرى کنند.  فطرتها، قله‏هاى فتح ناشدنى‏اند. چنان سر به آسمان سوده که هیچ مرغ بلندپروازى را به فرازاى آنها راه نیست. تنها ایمان است که یاراى آن را دارد تا بر فرازاى آنها ابرهاى باران زاى خود را بگستراند و ببارد و چشمه سارهایى را در دل آنها پدید آورد.

پیامها و سفیران انقلاب ایمانى، از گونه دیگرند. فطرتهاى دگرگون شده و در هاله‏اى از نور قرار گرفته و در پرتو انقلاب ایمانى به حرکت در آمده را مى‏توان دید؛

امّا این که کدام پیام و سفیر این چنین هنگامه‏اى را آفریده و حماسه‏اى را شکوفانده، نمى‏توان از آنها رد پاى دقیقى نشان داد.

فطرت، خود جست و جو گر است. کافى است در فضایى نورى افشانده و نسیمى وزانده شود و باورمندانى باورمندانه و از ژرفاى دل، رایَتِ ایمان را بر افرازند، خیلى زود در رصدگاه او قرار مى‏گیرد.

فطرت، همیشه روى به آفتاب دارد، روى به مشرق و برآمدنگاه خورشید. هر پرتوى که از آفتاب، در گوشه‏اى از جهان بتابد، بى گمان فطرتها به سوى آن بر مى‏گردند، تا با بارقه‏اى از آن »جان« خویش را روشن کنند.

انقلاب اسلامى و ایمانى ایران، با در هم کوبیدن دیوارهاى بلند که بین فطرتها و ایمان، جدایى انداخته بودند، راه را براى فرود آمدن فطرتها بر آبشخور ایمان فراهم آورده است که اگر هوشمندانه این مجال بَس ارزش‏مند و حیاتى، دریابیده شود و لحظه‏ها و آنات آن رصد گردد و کسانى در این عرصه به آیینه دارى بپردازند که »دل«هایى چون آیینه، صاف، شفاف و جلاخورده داشته باشند، بى گمان بیش از هر دوره‏اى، ایمان، زمینه و مجال آیینه دارى و پرتوافشانى خواهد یافت.

امام خمینى، با انقلاب ایمانى خود، بسیارى از فطرتها را به پاخیزاند و در انتظار بر دمیدن خورشید نشاند و امروزه بر رهروان این راه روشن و باورمندان انقلاب اسلامى است که این انتظار را برآورند و زمینه را براى بَردمیدن خورشید ایمان از مشرق »جان«ها و »جهان«ها فراهم آورند. و نگذارند کسانى براى برآوردن انتظارها و پاسخ گویى به نیازهاى فطرى انسان، دست به کار شوند و میدان دار که قلب‏شان در هاله ایمان قرار نگرفته و روشنایى خیره کننده ایمان را نمى‏بینند و سراسر وجودشان را ناامیدى فرا گرفته و فردا را روشن نمى‏بینند که به سوى آن خیز بردارند و ساز و برگ ورود به فردا را مهیّا سازند.

به امید آن که از کوى ایمان، با تلاش و از جان گذشتگى جرعه نوشان کوثر زلال آن، دَمادَم نسیم حیات بر فطرتها بوزد و عطر خدا بر آنها ببیزد.

 پى‏نوشتها:

 1. سوره آل عمران، آیه 83.

 2. سوره روم، آیه 30.