خرافه به دور از ساحَتِ دین

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


اگرچه شمارى از به اصطلاح نوگرایان و متجددان، باور به دین را خرافه پرستى مى انگارند، ولى براى کسانى که دقیق اندیشانه به احکام دینى بنگرند، نابخردانه بودن این انگاره روشن مى شود. احکام ادیان ابراهیمى، آن دسته که از تحریف به دور مانده و یا قرآن از آنها روایت مى کند، بویژه دین اسلام، از منطق قوى و عقلانیت برخوردارند. دین اسلام، دین عقلانى است. پشتوانه قانونها و آیینهاى آن فطرت بشر است. از نگاه قرآن و سنت، هرگونه خرافه از ساحَتِ دین به دور است. برنامه راهبردى قرآن و سنت، ریشه کن کردن خرافه در هر شکل آن بوده است. اسلام، با هر خرافه اى که بشر اسیر آن بوده، به ستیز برخاسته است. با درهم کوباندن پدیده ها و افکار خرافى، بشر را از زنجیرهاى سخت و فرساینده و آزار دهنده آن آزاد کرده است. آن چه در قرآن و سنت دیده مى شود و از مطالعه آن دو ثقل اکبر به دست مى آید، با خرافه دو گونه برخورد انجام گرفته است: برخورد تنظیمى برخورد نقدى وردّى در برخورد تنظیمى، به گونه خردمندانه و ترازمند گرایشها و باورهاى مردم به سامان آمده و از زیاده رویها و کندرویها، جلوگیرى شده است. اما در برخورد ردّى، باورها، گرایشها و پندارهاى خرافى به طور کلى، رد شده اند. در این نوشتار، پاره اى از این موردها که قرآن و سنت با آنها به طور ویژه به ستیز و مبارزه برخاسته و یا براى بى اثر کردن آنها راه نشان داده اند، به روشنى نمایانده مى شوند و در این بررسى مواردى را نیز یادآور مى شویم که خرافه نیستند، حقیقت دارند و در بین مردم بسیار رایج اند و مردم با تجربه، اثرگذارى آنها را دریافته اند؛ اما راه مبارزه با آسیبهاى آنها را ندانسته و از آموزه هاى اسلام فرا نگرفته و بى راهه افتاده اند.

1. مبارزه با طیره شعار قرآن (طائرکم معکم) است. فال بد زدن، پیشینه اى بس طولانى دارد. در همه دورانها، انسانها به گونه اى با این خرافه دست به گریبان بوده اند و گاه راه هدایت، سعادت و خوشبختى را به روى خود مى بسته اند. به روایت قرآن مجید، اقوام پیشین، در تطیر و فال بد زدن کار را به جایى مى رساندند که به رسولان الهى که به آنان اندرز مى دادند، راه شان مى نمودند، از زشتیها و بدیها بازشان مى داشتند، مى گفتند: ما به شما فال بد زده ایم، از این روى، به شما ایمان نمى آوریم. رسولان الهى، در پاسخ، بدانان مى گفتند: (طائرکم معکم) شومى شما، با خود شماست یعنى آن چیزى که شر و بدى را به سوى شما مى کشاند، با شماست، نه با ما. و یا مى گفتند: آن چه خیر و شر شما به وسیله آن به شما مى رسد، نزد خداست: (قالوا انا تطیرنا بکم لئن لم تنتهوا لنرجمنکم ولیمسنکم منا عذاب الیم. ) گفتند: ما شما را به شگون بد گرفتیم. اگر بس نکنید، سنگسارتان کنیم و از ما به شما، کیفرى دردناک مى رسد. رسولان در پاسخ این خرافه باوران گفتند: (… طائرکم معکم. أإن ذکرتم بل انتم قوم مسرفون. )1 شومى شما با خود شماست. آیا اگر تذکر داده شدید [باز به ما شگون بد مى زنید؟ نه] بلکه شما [در انکار حقیقت] قومى اسراف کارید. قوم ثمود به پیامبر خدا، حضرت صالح، که به پرستش خدا مى خواندشان شگون بد زدند: (قالوا اطّیرنا بک وبمن معک. ) گفتند ما تو را و یاران ات را به شگون بد گرفته ایم. (قال طائرکم عنداللّه. بل انتم قوم تفتنون. )2 [صالح در پاسخ آنان] گفت: شگون تان نزد خداست. نه، که شما مردمى اید که آزموده مى شوید. و نیز قوم موسى همین حرکت و برخورد نابخردانه و خرافه آلود را با حضرت موسى(ع) داشتند و به آن حضرت و یاران اش، شگون بد مى زدند: (فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه وان تصبهم سیئةُ یطَّیروا بموسى ومن معه. ألا انّما طائر هم عنداللّه ولکن اکثرهم لایعلمون. )3 چون نیکى مى رسیدشان مى گفتند: این براى ماست. چون بدى مى رسیدشان، به موسى و یاران اش، شگون بد مى زدند. هان، بخت شان نزد خداست و بس. لیک بیش ترشان ندانند. پیامبران و رسولان الهى، با طیره و فال بد زدن، به روایت قرآن، به مخالفت برخاستند و رسول گرامى اسلام نیز این حرکت خردمندانه را به بهترین وجه ادامه داد و به ریشه کنى آن همت گمارد و مسلمانان را از طیره و فال بدن زدن پرهیز داد و همه جا و همیشه، به آنان سفارش فرمود که فال خوب بزنند، تا خوشبختى به سراغ شان بیاید. شعار آن بزرگوار این بود که طیره حقیقت ندارد: (الفأل حق والطیرة لیس بحق. )4 فال نیک زدن حق است و فال بد زدن حقیقت ندارد. در سیره رسول خدا آمده است: (کان یحب الفأل ویبغض الطیرة. )5 فال نیک را دوست مى داشت و از فال بد زدن ناخرسند مى شد. رسول خدا، میان فال نیک و بد فرق گذارده است. به فال نیک دستور داده و از فال بد، نهى کرده است. درباره فال نیک زدن، این جمله نورانى از رسول خدا نقل شده است: (تفاءلوا بالخیرِ تجدوه. )6 فال نیک بزنید، تا آن را بیابید. خود حضرت نیز بسیار فال نیک مى زد. از جمله نوشته اند: (هنگامى که سهیل بن عمرو، از سوى مشرکان مکه براى گفت وگو با رسول خدا و مسلمانان و عقد قرارداد صلح، به حدیبیه آمد، پیامبر(ص) از نام او پرسید: وقتى از نام او آگاه گردید، فرمود: (قد سهل علیکم امرکم). کارتان سهل و آسان شد. )7 همچنین در تاریخ آمده است: (پیامبر اسلام(ص) به خسروپرویز، پادشاه ایران، نامه نوشت و وى را به اسلام فراخواند. وقتى نامه به دست خسرو پرویز رسید، آن راپاره کرد و در جواب نامه رسول خدا، مشتى خاک براى آن حضرت فرستاد. حضرت این امر را به فال نیک گرفت و فرمود: به زودى مسلمانان خاک آنان را تصرف خواهند کرد. )8 دمیرى در حیات الحیوان مى نویسد: (انما احب ّ النبى(ص) الفأل لان الانسان اذا أمّل فضل اللّه کان على خیر وان قطع رجاءه من اللّه کان على شرّ والطیرة فیها سوء ظن وتوقّع للبداء. )9 رسول خدا، فال نیک را دوست مى داشت. بدان جهت که انسان هرگاه به فضل پروردگار امیدوار باشد، در راه خیر گام برمى دارد و هنگامى که امید خود را از پروردگار قطع کند، در راه شر خواهد افتاد. پیامبر اسلام بر آن بود که به پیروان خود بیاموزاند به فضل الهى امیدوار باشند و از فضل الهى، هیچ گاه ناامید نباشند. در این قاموس فکرى، فال خوب زدن، یعنى امیدوارى به فضل خدا و فال بد زدن، یعنى ناامیدى از فضل خدا. افزون بر این، عقیده مندى به طیره و چیزها و کسان را اثر گذار در سرنوشت انسان و بدبختى و پریشان احوالى او، شرک به خداوند است. از این روى، رسول گرامى اسلام این پندار را شرک به خدا دانسته و مسلمانان را به طور جدّ از آن بازداشته و پرهیز داده است: (الطِّیرةُ شرکُ. )10 فال بد زدن، شرک است. (من ردَّته الطّیرةُ عن حاجته فقد اشرک. )11 هر که فال بد زدن او را از کارش باز دارد، شرک ورزیده است. (من خرج یرید سفراً فرجع من طیرٍ فقد کفر بما انزل على محمد.)12 هرکه براى سفر، خانه اش را ترک کند و بر اثر فال بدى برگردد، به آن چه بر محمد فرو فرستاده شده، کفر ورزیده است. به هرحال، با همه تأکیدهاى اسلام و رسول گرامى اسلام و ائمه اطهار بر رد و نفى و غیرحقیقى اعلام کردن فال بد زدن و طیره، این پدیده خرافى در بین مسلمانان رواج داشته و دارد و شمار کثیرى از آنان را به خود گرفتار ساخته است. اما آن چه مهم است و شاید سبب رواج آن شده و ترسیدن و وحشت از آن را موجب گشته، تجربه اى است که بسیارى از اثرگذارى این پدیده دارند و یا شاهد اثرگذارى آن بر دیگران بوده اند. اسلام، در مرحله اول با اعلام غیرحقیقى بودن فال بد و طیره و به شرک انجامیدن باورِ به آن، تلاش ورزیده که هیچ یک از مسلمانان، خود را به این خرافه نزدیک نسازند و در باتلاق آن نیفتند و در مرحله بعد اگر کسى به آن گرفتار آمد، حال یا خود فال بد زد و یا دیگرى براى او فال بد زد، راه برون رفت را نشان داده است. رسول خدا فرمود: (اذا تطیرت فامض… . )13 هرگاه فال بد زدى، کارت را انجام بده. به این معنى که به آن توجه نکن و آن را در بدفرجامى کار دخالت نده و بدون دخالت دادن آن و باور به نقش آفرینى آن، کار را به سامان برسان که بى گمان به نتیجه خوشایندى خواهى رسید. و نیز سیره رسول خدا چنین بود: (… کان یأمر من رأى شیئاً یکرهه ویطیر منه ان یقول اللهم لایؤتى الخیر الا انت ولا یدفع السیئات الا أنت ولا حول ولا قوة الا بک.)14 همیشه مى فرمود: هرکس چیز ناخوشایندى دید که به نظرش بدشگون آمد، بگوید: خداوندا، خوبى را کسى جز تو نمى دهد و بدیها را کسى جز تو دفع نمى کند و هیچ جنبش و نیرویى نیست، مگر به کمک تو. و نیز براى برون رفت از فال بد زدن مى فرمود: (کفارة الطّیرةُ التوکل. )15 کفاره فال بد، توکل است. باید انسان مسلمان به این امر مهم عقیده داشته باشد که پیروزى و شکست، کامیابى و ناکامیابى، همه و همه نزد خداست و این اوست که اثرگذار است و غیر از او، هیچ کس و هیچ چیز اثر ندارد. باید انسان مؤمن و باورمند به اثرگذارى خدا و بودن طالع خوب و بد نزد او، راه هاى تقویت توکل خویش را بپیماید و از جمله با دعاهاى مأثوره روحیه توکل را تقویت کند، تا بتواند از وادى موهومات و خرافات و باورهاى غلط و فالها و شگونهاى بد، رهایى یابد.

2. چشم زخم با پدیده چشم زخم، همه ملتها به گونه اى آشنایى دارند و بسیارى از مردم آن را دیده و یا در زندگى خود و پیرامونیان تجربه کرده اند. قرآن مجید، از زبان یعقوب پیامبر آورده است که به فرزندان خود، در هنگامى که آهنگ سفر به مصر را داشتند، گفت: (… یا بنى لاتدخلوا من باب واحد وادخلوا من ابواب متفرّقه… ) اى پسران من! از یک دروازه وارد مشوید، از چند دروازه درآیید… . مفسران از جمله دیدگاه هایى که در ذیل این شریفه بیان داشته اند، این است که: حضرت یعقوب چون از چشم زخم نگران بوده، به پسران خود ـ که یازده تن بوده اند ـ سفارش مى کند که به طور گروهى از یک دروازه وارد مصر نشوند. امین الاسلام طبرسى مى نویسد: (خاف علیهم العین، لانهم کانوا ذوى جمال وهیئة وکمال، وهم إخوه، اولاد رجل واحد. عن ابن عباس والحسن وقتاده والضحّاک والسّدى وابومسلم. وقیل خاف علیهم حسد الناس إیّاهم وان یبلغ الملک قوّتهم وبطشهم، فیحبسهم او یقتلهم خوفاً على ملکه. )16 علامه طباطبایى مى نویسد: (از سیاق داستان چنین استفاده مى شود که یعقوب از جان فرزندان خود، که یازده نفر بودند، مى ترسیده، نه از این ترسیده باشد که عزیز مصر، ایشان را در حال اجتماع و صَف بسته ببیند. زیرا یعقوب(ع) مى دانست که عزیز مصر، همه آنها را نزد خود مى طلبد و ایشان در یک صفِ یازده نفرى در برابرش قرار مى گیرند و عزیز هم مى داند که ایشان همه برادران یکدیگر و فرزندان یک پدرند. این جاى ترس نیست. بلکه ترس یعقوب، به طورى که دیگران هم گفته اند از این بوده که مردم، ایشان را، که برادران یک پدرند، در حال اجتماع ببینند و چشم بزنند و یا بر آنان حسد برده (و براى خاموش ساختن آتشِ حسد خود، وسیله از بین بردن آنان را فراهم سازند) و یا از ایشان حساب ببرند و براى شکستن اتفاق شان توطئه بچینند و یا به قتل شان برسانند و یا بلاى دیگرى بر سرشان بیاورند. )17 و در تاریخ آمده است: (دشمنان پیامبر اسلام(ص) یکى از چشم زنانِ قهار طایفه بنى اسد را براى چشم زدن و از پاى درآوردنِ رسول اکرم، استخدام کردند. ولى به حفظ الهى او نتوانست کارى از پیش ببرد. به این شرح که خداوند با فرو فرستادن دو آیه آخر سوره قلم، که به (ان یکاد) معروف است، به حضرت(ص) تسلى و مقاومت روحى بخشید که در مقابل این سؤء قصد… مقاومت کند و مصون بماند. )18 خداوند، در آیه شریفه (ان یکاد) این واقعه را این سان ترسیم مى فرماید: (وان یکادالذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون انه لمجنون وما هو الاّ ذکرُ للعالمین. ) نزدیک است ناباوران ـ چون قرآن شنیدند ـ با چشمان شان تو را فرو لغزانند و گویند او براستى دیوانه است. با آن که آن، براى جهانیان جز اندرز نیست. پس این که شمارى پنداشته اند چشم زخم خرافه است، درست نیست. چشم زخم، حقیقت دارد. چشمهایى وجود دارند که اثر مى گذارند، دگرگونیهاى ناگوار و ناخوشایند مى آفرینند، بیمارى و مرگ به بار مى آورند و… . از رسول گرامى اسلام روایت شده است: (ان العین حق انها تدخل الجمل والثورَ التّنور. )19 چشم زخم حق است. به درستى که آن، شتر و گاو نر را به تنور مى افکند. و از آن حضرت روایت شده است: (ان العین لیدخل الرجل القبر والجمل القدر. )20 چشم زخم، مرد را داخل قبر مى کند و شتر را داخل دیگ. و آن حضرت مى فرماید: (انَّ العین حق تستنزل الحاق. )21 چشم زخم حقیقت دارد، بلندى کوه را به زمین مى کشد. العین، الاصابة بالعین، العین اللامة، عین الکمال، الازلاق بالابصار تعبیرهاى گوناگى است از چشم زدن. و عاین چشم زنِ حرفه اى است. این تعبیرها در قرآن و روایات وجود دارد و در میان قبایل عرب رایج بوده است و اسلام آن را به طور اجمال پذیرفته، اما نه به آن گستردگى که مردم مى پنداشته اند و مى پندارند. چشمهایى اثرگذارند، ممکن است بیمارى، ویرانى و بدبختى براى فردى و خانواده اى پدید آورند؛ اما دامنه آن، چنان گسترده شود که هرچشمى شور و هر نگاهى شوم انگاشته شود و هر بیمارى و ویرانى و شوربختى بر اثر چشم بد، کژراهه روى و بى گمان خرافه است. این حقیقت که گاهى ردپاى آن در زندگیها دیده مى شود و چشمهاى شمار اندکى از این ویژگى برخوردار است، در جامعه ما و دیگر جامعه ها چنان دامن گسترانده که شمارى را به این پندار گرفتار ساخته که همیشه و در همه جا، خود و عزیزان شان را در دایره و حلقه چشمهاى بد و ویران گر مى بینند و راه رهایى از آنها ندارند. از این روى، به خرافات مى آویزند و راه هاى نابخردانه اى را در پیش مى گیرند و از کور باطنان، رمالان و سودجویان کمک مى طلبند و یا به اعمالى شگفت روى مى آورند که نه تنها خود و خانواده شان از طوفان چشمهاى بد، در امان نمى دارند که در گردابهاى سخت سهمگین فرو مى افتند. شهید مطهرى در هنگام تفسیر آیه شریفه (وان یکاد) بیان خردمندانه و حکیمانه اى دارد که در این جا نقل مى کنیم: (مقدمتاً دو مطلب را عرض بکنم: یکى این که چشم زخم، اگر هم حقیقت باشد، به این معناى رایج امروز در میان ما ـ بالاخص در میان طبقه نسوان، که فکر مى کنند همه مردم چشم شان شور است ـ قطعاً نیست. همان کفار جاهلیت هم به چنین چیزى قائل نبودند. بلکه معتقد بودند که یک نفر وجود دارد و احیاناً در یک شهر ممکن است یک نفر، یا دو نفر وجود داشته باشند که چنین خاصیتى در نگاه و نظر آنها باشد. پس قطعاً به این شکل که همه مردم داراى چشم شور هستند و همه مردم به اصطلاح نظر مى کنند، نیست. دوم. اگر بعضى مردم داراى چنین خصلت و خاصیتى باشند، آیا آیه (وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم) خاصیت جلوگیرى از چشم زخم دارد؟ ما تا حالا به مدرکى و حدیثى و جمله اى برخورد نکرده ایم که دلالت کند و بگوید از این آیه براى چشم زخم استفاده کنید. این که چشم زخم حقیقت است یا نه، یک مسأله است (فرضاً حقیقت است ولو در بعضى از افراد) و این که این آیه براى دفع چشم زخم باشد، مسأله دیگرى است. چیزى که از طرف پیغمبر یا ائمه به ما نرسیده باشد، از پیش خود نباید بتراشیم. نظر به این که روح مردم براى چنین چیزى آمادگى دارد [آن را از پیش خود مى سازند] از شعارهایى که مردم انتخاب مى کنند، روحیه مردم را مى شود شناخت. ما در قرآن آیه زیاد داریم، آیاتى که براى شعار قرار دادن، فوق العاده عالى است. جمله هاى زیادى داریم از پیغمبر و ائمه؛ ولى هیچ آیه اى به اندازه آیه: (وان یکاد الذین کفروا) در میان مردم براى شعار رایج نشده است. در هر خانه اى که بروى مى بینى یک (وان یکاد) آن جا زده اند. یعنى چشم تو کور که خانه و زندگى من را مى بینى. این تابلو را این جا نصب کرده ام براى این که چشم تو کور باشد. این امر، یک حالت خودخواهى در مردم از یک طرف و یک حالت بدبینى به دیگران از ناحیه دیگر را نشان مى دهد… . حال، منطقاً چگونه است؟ آیا چشم زخم مى تواند حقیقت باشد، یا نه؟ اگر حقیقت است، آیا امر جسمانى است، یا امر روحى و نفسانى؟ در این که اجمالاً چنین حقیقتى هست، نمى شود تردید کرد. منتها بعضى از علماى جدید، معتقدند که در برخى از چشمها، چنین خاصیتى هست. یعنى بعضى از چشمها نوعى اشعه را از خود بیرون مى دهند که این اشعه یک اثر سوئى در اشیاء وارد مى کند، مخصوصاً اگر با یک نگاه و نظر مخصوص باشد. قبول کردن این حرفها در قدیم خیلى مشکل بود که انسان بگوید یک نفر وقتى که نگاه مى کند، از چشم او شعاعى بیرون مى آید که مثلاً مى تواند یک سنگ را بترکاند. اصلاً قابل باور کردن نبود. ولى امروز که میدان عمل این شعاعها و امثال اینها پیدا شده که چقدر در طبیعت امواج وجود دارد و این امواج چه کارهاى خارق العاده اى را انجام مى دهند، دیگر این امر تعجبى ندارد که شعاعى از چشم یک انسان بیرون بیاید و واقعاً یک شتر را به زمین بزند. )22 اسلام، پیروان خود را رها نکرده که در برابر امواج و اشعه هاى چشمانِ ویژه، شور و شوربختى آفرین، به زانو دربیایند و زندگى شان خاکستر شود و یا براى درامان ماندن از آن امواج و اشعه هاى ویران گر، به خرافات چنگ زنند و کارهاى نابخردانه اى را انجام دهند و در برابر دین وَحیانى و آموزه هاى ناب اسلام و سیره پاک رسول خدا و ائمه اطهار، دم و دستگاه خرافى و نابخردانه راه بیندازند. بلکه راه هاى خردمندانه را نشان داده است. راه هایى را که نه تنها از شر چشمان شور انسان را مى رهاند و نجات مى بخشد که درهاى سعادت و خوشبختى را به روى انسان مى گشاید. الف. باور عمیق به این که هیچ اثرگذارى در وجود، به جز خدا نیست: حضرت یعقوب از اثرگذارى چشم بد به یازده پسرش که در پیش او به صف ایستاده اند و آهنگ سفر به مصر را دارند، نگران است. نگران از این که مبادا این صف به هم پیوسته پسران خوش چهره، خوش اندام و پرهیبت او از هم فروپاشد. از این روى به آنان سفارش مى کند: هنگامى که خواستید وارد مصر بشوید، به طور گروهى و از یک دروازه وارد نشوید. سپس بدون فاصله و با ایمان قلبى و با تمام وجود مى گوید: (ما أغنى عنکم من اللّه من شىءٍ ان الحکم الاّ اللّه علیه توکلت وعلیه فلیتوکل المتوکلون. ) از خداى چیزى را [قضا و خواست خدا را] از شما باز نتوانم داشت. فرمان نیست جز خداى را. کار به وى مى سپارم که سپارندگان باید که کار بدو سپارند. حضرت یعقوب با این فراز به پسران خود یادآور مى شود: وارد شدن از دروازه هاى گوناگون سبب اصیل و مستقل نمى تواند براى دفع بلا از شما باشد. هیچ اثرگذارى در وجود به جز خدا نیست. سفارش من هیچ گاه شما را از دستگیرى خداوند بى نیاز نمى کند. این گونه اسباب، کسى را از خدا بى نیاز نمى سازد و بدون حکم و اراده خدا، اثر و حکمى ندارد. ب. توکل به خدا. حضرت یعقوب پس از سفارش به پسران خویش که براى دفع بلا، به طور پراکنده و از دروازه هاى گوناگون وارد شوند، مى گوید: (علیه توکلت وعلیه فلیتوکل المتوکلون. ) کار به خدا مى سپارم که سپارندگان باید کار بدو سپارند. حضرت یعقوب، با همه سفارشى که به پسران خود مى کند، غفلت از این ندارد که سببى را دژ خود قرار دهد و به آن پناه برد که تمامى اسباب، در سببیّت خود به آن نیازمند هستند. همان که یگانه است، شریکى ندارد و پرورش دهنده هر چیز است. به گفته علامه طباطبائى: (این مسیرى است که هر عاقل رشیدى باید سیره خود قرار دهد، زیرا اگر انسان دچار گمراهى نباشد، مى بیند و احساس مى کند که نه خودش مستقلاً مى تواند امور خود را اداره کند و نه اسباب عادى که در اختیار اوست مى توانند مستقلاً او را به مقصدش برسانند، بلکه باید در همه امورش به وکیلى ملتجى شود که اصلاح امورش به دست اوست و اوست که به بهترین وجهى امورش را تدبیر مى کند و آن وکیل، همانا خداى قاهرى است که هیچ چیز بر او قاهر نیست و خداى غالبى است که هیچ چیز بر او غالب نیست. هرچه بخواهد مى کند و هر حکمى که اراده کند، انفاذ مى نماید. )23 3. دعا: از جمله راه هایى که خداوند فراروى انسان مسلمان گذارده، تا در پناه آن، خود را از هر گزندى به دور بدارد و در امان نگهدارد، دعاست. دعا، راه را بر شرها و آفتها مى بندد و انسان را به خدا نزدیک مى سازد و دل او را بارش رحمت الهى مهیا مى کند. و نزدیک شدن به خدا، یعنى دور شدن و در امان ماندن از اشعه هایى که از چشمان انسانهاى حسود بردمیده مى شود. علامه مجلسى از دعائم نقل مى کند که امام صادق(ع) فرمود: * (کان رسول اللّه(ص) یجلس الحسن على فخذه الیمنى والحسین على فخذه الیسرى، ثم یقول: اُعیذ کما بکلمات اللّه التامّة، من شرّ کل شیطان [و] همّامة ومن شرّ [کل] عین لامّة ثم یقول هکذا کان ابراهیم أبى(ع) یعوّذ إبنبه اسماعیل و اسحاق(ع)). 24 رسول خدا(ص) حسن را بر زانوى راست و حسین را بر زانوى چپ نشانده بود، سپس چنین مى گفت: شما را با کلمه هاى تامه الهى، از شر هر شیطانى بدخواه و هر چشم شورى تعویذ مى کنم و به پناه خدا مى برم. سپس فرمود: ابراهیم(ع) پدرم هم، پسرانش، اسماعیل و اسحاق را این گونه تعویذ مى کرد. * (وروى ان ّ بنى جعفر بن ابى طالب کانوا غلماناً بیضاً، فقالت أسماء بنت عمیس: یا رسول اللّه، ان العین الیهم سریعة. أفأسترقى لهم من العین؟ فقال: نعم وروى أن ّ جبرئیل(ع) رقى رسول اللّه(ص) وعلّمه الرقیة وهی (بسم اللّه أرقیک من کل ّ عین حاسد اللّه یشفیک. )25 و روایت کرده اند که فرزندان جعفر بن ابى طالب، سپیدرو و خوش چهره بوده اند. یک روز اسماء دختر عُمیس به رسول خدا گفت: اى رسول خدا! اینان زود به زود گرفتار چشم زخم مى شوند، آیا براى دفع چشم زخم شان دعا بخوانیم؟ حضرت فرمود: بله. و روایت شده است که: جبرئیل(ع) پیامبر را دعاى حفظ خواند و تعویذ کرد و به او دعاى حفظ و تعویذ آموخت که چنین بود: به نام خداوند تعویذت مى کنم از هر چشم بد و حسود. خداوند شفایت بخشد. 4. ذکر: یادکرد زبانى و قلبى خداوند به تکبیر، تسبیح، تحمید، تهلیل و حوقله (گفتن لاحول ولاقوة الاّ باللّه) خداوند در قرآن کریم بندگان خود را به سَرابُستان ذکر فرامى خواند و از آنان مى خواهد درهاى خوشبختى و سعادت دنیا و آخرت را با ذکر و یاد او، زبانى و قلبى، بگشایند و او را یاد کنند، تا او نیز آنان را یاد کند: 1. (فأذکرونى اذکرکم)26 پس مرا یاد کنید، تا شما را یاد کنم. 2. (واذکر ربّک کثیراً وسبح بالعشى والإبکار)27 پروردگارت را بسیار یاد کن و شامگاهان و بامدادان او را تسبیح گوى. (الذین یذکرون اللّه قیاماً وقعوداً وعلى جنوبهم)28 همان کسانى که خداوند را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و بر پهلو آرمیده یاد مى کنند. (واذکر ربک فى نفسک تفرعاً وخیفةً ودون الجهر من القول بالغدو والآصال ولاتکن من الغافلین)29 و پروردگارت را در بامدادان و شامگاهان در دلت به زارى و ترس و بدون بانگ برداشتن یاد کن و از غافلان مباش. (الذین آمنوا وتطمئنَّ قلوبهم بذکراللّهَ الا بذکراللّه تطمئنُ القلوب)30 کسانى که ایمان آورده اند و دلهاى شان به یاد خدا آرام مى گیرد، بدانید که با یاد خداست که دلها آرام مى گیرد. افزون بر این آیات و ده ها آیه دیگر که جایگاه ذکر را براى انسان مسلمان مى نمایانند، در سیره و سخن معصومان(ع) ذکر بسیار زیبا جلوه گر شده است، به گونه اى که اگر زبان و قلب به این زیور آسمانى آراسته بگردند و از این کوثر رحمانى، بنیوشند، هیچ گاه دارنده آن زبان و قلب، دچار تشویش خاطر نمى شود و راه هاى نابخردانه را براى رفع گرفتاریهاى خدا پیش نمى گیرد و در برابر چشم زخم حسودان و دارندگانِ چشمهاى زخم زننده، خود را بى پناه احساس نمى کند و از ترس گرفتار نیامدنِ در آتش چشمهاى سوزنده، به هر بیغوله اى، پناه نمى برد و هر سرابى را آب نمى پندارد. امام صادق(ع) انسانهاى هراسناک را براى برون رفت از وادى هراس به راهِ روشن قرآن، رهنمود مى شود، به آیاتى که مى نمایانند چگونه در گاهِ هراس، تشویش، نگرانى، اندوه و… هر مسلمان عقیده مند به کهفهاى خداوند پناه ببرد. امام با وجود قرآن و این آیات در امان نگهدارنده از هر گزند، تشویش و پریشان خاطرى و اندوهى درشگفت مى شود از کسانى که هراس سراپاى وجود آنان را گرفته، با این حال به پناه گاه هاى امن الهى، که در دسترس است، پناه نمى برند: (عجبت لمن فزع من اربع کیف لایفزع الى اربع: عجبت لمن خاف کیف لایفزع الى قوله: (حسبنا اللّه ونعم الوکیل)31 فانى سمعت اللّه عزوجل یقول بعقبها: فانقلبوا بنعمة من اللّه وفضل لم یمسسهم سوء وعجبت لمن اغتمّ کیف لایفزع الى قوله: (لا اله الاّ انت سبحانک انى کنت من الظالمین)32 فانى سمعت اللّه عزوجل یقول بعقبها: (فنجیناه من الغم ّ وکذلک ننجى المؤمنین) وعجبت لمن مکر به کیف لایفزع الى قوله: (افوِّض امرى الى اللّه ان اللّه بصیر بالعباد)33 فانى سمعت اللّه عزوجل یقول بعقبها: (فوقیه اللّه سیئات ما مکروا) وعجبت لمن اراد الدنیا وزینتها کیف لایفزع الى قوله: (ماشاء اللّه لاقوّة الا باللّه)34 فانى سمعت اللّه عزوجل یقول بعقبها: (ان ترن انا افلَّ منک مالاً وولداً فعسى ربى ان یؤتین خیراً من جنتک)35 وعسى موجبة)36 در شگفتم از کسى که از چهار چیز هراسان است، چرا به چهار چیز پناه نمى جوید: در شگفتم از کسى که هراسان است، چرا به قول خداوند متعال توسل نمى جوید که مى فرمایند: ما را خداى بس که نیکو یاورى است. چرا که از خداوند متعال شنیده ام که در پى آن فرموده است: پس با نواختى و بخششى از خداى بازگشتند و آسیبى شان نرسید. و در شگفتم از کسى که اندوهگین است، چرا به سخن بارى تعالى توسل نمى جوید که مى فرماید: خدایى جز تو نیست، پاکى تو، من از ستمکارانم. چرا که از خداوند متعال شنیده ام که در پى آن فرموده است: پس پاسخ اش بدادیم و از اندوه رهاندیم اش. ما گرویدگان را چنین مى رهانیم. و در شگفتم از کسى که فریب خورده و عرصه بر او تنگ گردیده است چرا به سخن بارى تعالى توسل نمى جوید که مى فرماید: من کار خویش به خداى وامى گذارم که خداوند بر کار بندگان بیناست. چرا که از خداوند متعال شنیده ام که در پى آن فرموده است: پس، خداوند از گزند بداندیشى اى که کردند، نگاه اش داشت. و در شگفتم از کسى که در جست وجوى زینت و نعمت دنیاست، چرا به این سخن خداوند توسل نمى جوید که مى فرماید: هرچه خداى خواهد و نیرویى نیست مگر به خداى چرا که از خداوند متعال شنیده ام که در پى آن فرموده است: اگر مرا در خواسته و فرزند از خود کم تر بینى، بسا که پروردگارم، مرا از پردیس تو بهتر دهد. چون جایگاه (ذکر) در قرآن این چنین والا و ارزش مند است و براى مؤمنان دژى است استوار، رسول خدا(ص) به اصحاب خود مى فرماید: (العین حق فمن اعجبه من اخیه شىء فلیذکر اللّه فى ذلک فانه اذا ذکر اللّه لم یضرّه)37 چشم زخم حق است. پس هرکس، چیزى از برادر دینى اش او را به شگفتى واداشت، یاد خدا بکند. اگر یاد خدا بکند، به برادر دینى اش زیانى وارد نمى شود. اَنس از رسول خدا روایت کرده که آن حضرت فرمود: (من رأى شیئاً یعجبه فقال: (اللّه الصمد) (ماشاءاللّه لاقوّة الا باللّه) لم یضرّ شیئاً)38 و از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: (… والعین حقّ والفأل حقُ فاذا نظر احدکم الى انسان أو دابّة أو الى شىء حسن فأعجبه فلیقل: (آمنت باللّه وصلى اللّه على محمد وآله) فإنّه لایضرّه عینه. )39 از آیات و روایات به دست آمد که چشم زخم حقیقت دارد و علاج آن هم برابر با آموزه هاى اسلامى، توکل و توسل به آیات و ادعیه وارده است. استاد محمدتقى شریعتى، در تفسیر آیه شریفه: (ومن شر حاسدٍ اذاحسد) مى نویسد: (روایات فراوانى نیز در این موضوع از پیغمبر و خاندان جلیل اش رسیده و دستور فرموده اند که با ادعیه، یا آیاتى از قرآن کریم، خود را از چشم بد حفظ کنند و تعویذ (در پناه خدا قرار دادن) نمایند در این سوره مبارکه اگرچه مستقیماً پیغمبر، طرف خطاب واقع شده، مأمور استعاذه مى شود، ولى دستور عام است و عمومِ مسلمانان نیز باید از خدا پناه بخواهند. و با آن که در آغاز سوره، شرّ همه مخلوقات ذکر شده، باز هم از شر سه چیز، مخصوصاً نام برده است: 1. شرّ غاسق. 2. شرّ نفّاثات. 3. شرّ حاسد. چون بسیارى از شرور هست که آن بدبخت که در معرض آنها قرار گرفته است، نه مى تواند از آنها اطلاعى پیدا کند و نه با فرض آگاهى، توانایى دفع شان را دارد. مثلاً در مورد شرّ حسود و چشم بد چه مى توان کرد؟ زیرا به طورى که قبلاً گفتیم بیچاره محسود نمى تواند اطلاعى از جریان پیدا نماید و بر فرض که از وجود چنین دشمن خطرناکى آگاه شد، راهى براى دفع ضرر و خطر وجود ندارد، جز آن که به خدا پناه برد؛ زیرا تنها ذات مقدس اوست که به جلوگیرى از این خطر، یا هر خطر دیگرى تواناست. )40

3. رؤیا و تعبیرها آن چه انسان در خواب مى بیند، رؤیا گویند. در قرآن و روایات، از رؤیا سخن به میان آمده است. قرآن، چند رؤیاى مهم را یادآور شده است: رؤیاى حضرت ابراهیم، 41 رؤیاى حضرت یوسف، 42 رؤیاى دو جوانِ هم بندى حضرت یوسف، 43 رؤیاى پادشاه مصر،44 رؤیاى رسول خدا درباره فتح مکه: (لقد صدق اللّه رسوله الرؤیا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء اللّه آمنین محلَّقینَ رؤسکم ومقصرین. )45 به راستى که خداوند رؤیاى پیامبرش را به حقیقت پیوست، که شما ان شاءاللّه در امن و امان و حلق و تقصیر کرده، وارد مسجدالحرام خواهید شد. ییا رؤیاى دیگر رسول خدا(ص) که حکایت از فتنه هایى مى کرد که پس از رحلت او به حقیقت خواهد پیوست و خداوند در قرآن آن را این چنین بازگو مى فرماید: (وما جعلنا الرؤیا التى اریناک الا فتنةً للناس والشجرة الملعونة فى القرآن. )46 و رؤیایى را که به تو نمایاندیم و شجره نفرین شده را در قرآن، جز براى آزمون مردم قرار ندادیم. در روایات نیز رؤیا جزئى از اجزاى نبوت شمرده شده است: رسول خدا(ص) مى فرماید: (الرّؤیا الصالحةُ یبشَّرُ بها المؤمن وهى جزءُ من سَتّةٍ واربعین جزءً من النّبوة. )47 رویاى راست، نویدى براى مؤمن و یک از 46جزء نبوت است. و در روایت دیگرى مى فرماید: (الرویا الصالحة جزء من سبعین جزء من النبوة)48 رؤیاى راست، یکى از هفتاد جزء نبوت است. وجود رؤیاهاى گوناگون در بین انسانها و این جا و آن جا از آنها سخن گفتن، در طول تاریخ پژوهشهایى را سبب شده است و سرمنشأ دانشى گردیده باعنوان تعبیر رؤیا و تأویل آن. 49 خداوند یوسف را با صفت برجسته تأویل رؤیا برگزید. پس از آن که حضرت یوسف خواب خویش را به پدرش حضرت یعقوب بیان کرد، حضرت یعقوب از خواب پسرش این چنین برداشت که او به مقام نبوت مى رسد: (وکذلک یجتبیک ربّک ویعلّمک من تأویل الاحادیث ویتم ّ نعمته علیک وعلى آل یعقوب کما أتَّمها على ابویک من قبل ابراهیم واسحاق ان ربّک علیم حکیم. )50 همان گونه [که در خواب خویشتن را سرور و برتر دیدى] پروردگارت تو را به [پیغمبرى] برمى گزیند و تعبیر خوابها را به تو مى آموزد. [و با خلعت نبوت تو را مفتخر مى سازد] و بر تو و خاندان یعقوب نعمت خود را کامل مى کند، همان طور که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل کرد. بى گمان پروردگارت بسیار دانا و حکیم است. حضرت یوسف با دانش تعبیر خواب در میان مردمى برانگیخته شد که در دیار آنان و دیگر سرزمینها، در آن دوره ها، خواب و تعبیر خواب، بسیار رواج داشت. در مصر باستان، کاهنان، موبدان معابد، محور کار خویش را بر تعبیر رؤیاها گذاشته بودند. ییوسف با تعبیرهایى که از نزد خدا و منبع لایزال وَحیانى سرچشمه مى گرفت به تعبیر خوابها جهت مى داد و این درس بزرگ را داد که تعبیر خواب، دانشى نیست که هرکسى بتواند به آن دست یابد و چیزهایى ببافد و به دیگران تحویل دهد، بلکه دانشى است سماوى و وَحیانى و تنها کسانى مى توانند از آن بهره اى داشته باشند که خداوند آنان را به این سرچشمه پیوند داده باشد. از این روى کسانى که به تلاش برخاسته تا به کنه آن دست بیابند و درک درستى از خواب داشته باشند، در این تلاش ناکام مانده و ره به جایى نبرده اند. در روایات، رؤیا به چند دسته تقسیم شده است: در پاره اى از آنها به سه دسته: (بشارة من اللّه للمؤمن وتحذیر من الشیطان وأضغاث احلام. )51 رؤیا بشارتى از سوى خداوند به فرد مؤمن و پرهیز دادن مؤمن از مکرهاى شیطانى و خوابهاى آشفته. در پاره اى دیگر به چهار دسته: (رؤیا من اللّه تعالى ولها تأویل، ورؤیا فى وساوس الشیطان ورؤیا من غلبة الأخلاط ورؤیا من الافکار وکلّها اضغاث احلام الا ما کان من قِبَلِ اللّه التى هى الهام فى المنام. )52 رؤیایى از سوى خدا باشد و براى آن تأویل است. و رؤیایى از وسوسه هاى شیطانى نشأت مى گیرد. و رؤیایى که از غلبه و افزایش اخلاط ناشى مى شود. و رؤیایى که از افکار برخاسته است. همه [این سه تاى اخیر] خوابهاى آشفته است. تنها خوابى درست است و تأویل دارد که از سوى خداوند باشد که الهام است و در خواب به فرد القا مى شود. علامه جواد مغنیه مى نویسد: (به عقیده ما، خواب بر چند نوع است: 1. خوابى که منعکس کننده عادتها و اندیشه انسان است، نظیر فیلسوفى که در خواب مى بیند که با افلاطون و ارسطو جدال مى کند، مسلمانى که در مسجد نماز مى خواند، مسیحى اى که در کلیسا صلیب مى کشد، کشاورزى که کشت مى کند، بنایى که به بنایى مشغول است و امثال آن. این نوع خواب روشن است و هیچ کس در تفسیر آن اختلاف ندارد؛ زیرا تفسیر این خواب، با خودش است. 2. خوابى که از زندگى بیننده خواب و اندیشه او بیگانه است، مانند رؤیاى شاه مصر که آن گاوها و خوشه ها را در خواب دید، در حالى که وى، نه کشاورز بود و نه گاوچران و رؤیاى او، هشدارى بود درباره قحطى اى که پس از حاصل خیزى رخ داد. 3. رؤیایى که در بیدارى همان گونه اتفاق مى افتد که انسان آن را در خواب دیده است، بدون کم و زیاد و این نوع خواب، بسیار کم است، لکن یقیناً اتفاق مى افتد. تا امروز، علم، به این نوع خواب و نوع قبلى راه نیافته است. و ممکن است در آینده نزدیک و یا دور بدان راه یابد. برخى، این نوع خواب را به تصادف تفسیر کرده اند. تردید نیست که ناتوانهابه تصادف پناه مى برند. دیگرى گفته است این دو نوع، اثر یک حس در وجود انسان است که ما حقیقت آن را نمى دانیم. این سخن نیز نشانه ناتوانى است… . خلاصه سخن آن که یک ضابطه کلى وجود ندارد که در تفسیر تمام خوابها بتوان به آن تکیه کرد؛ زیرا خواب انواعى دارد که با یکدیگر متفاوت اند. به عنوان مثال برخى از خوابها انعکاسى است از وسوسه هاى نفس و شرایط آن و منبع این نوع خواب، روشن است. برخى از خوابها صورتى است بر طبق اصل؛ یعنى همان طور که انسان در خواب دیده، در بیدارى اتفاق مى افتد و رمز و منبع این نوع خواب براى ما نامعلوم است. بعضى از خوابها، رمزها و اشاره هایى است به واقعه اى محسوس، پیش از وقوع آن، نظیر ستارگانى که به یوسف سجده کردند و نانى که جوان زندانى بالاى سرش حمل مى کرد و گاوها و خوشه هایى که پادشاه مصر آنها را در خواب دید. رمز و منبع این خواب را همانند قبلى نمى دانیم. اما کسى که مى گوید این نوع و نیز نوع قبلى، مژده اى است از سوى خداوند و یا حسى در انسان [که ما آن را نمى شناسیم] او، ادعاى دانستن غیب را کرده است و نمى خواهد که نسبت ناآگاهى به او داده شود. حتى در چیزى که خدا آگاهى از آن چیز را از بندگان اش پنهان داشته است. )53 حال که روشن شد رؤیاى صادقه وجود دارد و کسانى غیر از انبیاء و معصومان، رؤیاهایى داشته اند که یا براى آنان خیرى دربرداشته و یا شرى به بار آورده، آینده خوب و یا بد را براى آنان رقم زده است و اکنون نیز بسیارى با این پدیده روبه رویند و تجربه هایى از آن دارند، اسلام، چه دستورالعملى دارد که انسان مسلمان، از ناحیه رؤیاهاى خود گرفتار شوم روزگارى نشود. از روایات به دست آمد که هر رؤیایى درخور توجه نیست. بسیارى از رؤیاها، در ردیف رؤیاى بى اعتبار، بى ارزش، آشفته، پریشان و غیر درخور تأویل قرار مى گیرند و تنها رؤیاهاى ویژه اى هستند و آن هم بسیار اندک، که بشارتى از خداوند را دارند و جزئى از اجزاى نبوت بشمارند و بر قلب شمارى از انسانها، در خواب، تجلى مى کنند. باتوجه به این روایات و آموزه هاى اسلامى، اگر کسى گمان کرد آن چه را در خواب دیده رؤیاى پریشان نیست و بر آن شد از آن رمزگشایى کند و به تعبیر کننده اى بازگوید تا تعبیر و تفسیرى از آن ارائه دهد، باید بداند که براى تعبیر آن، قاعده و ضابطه ویژه اى وجود ندارد، بستگى به ذوق و فهم تعبیر کننده دارد. تنها در صورتى تعبیر مى تواند دقیق باشد که رسول الهى و معصومى از آن رمزگشایى کند. پس باتوجه به این که نه قاعده و ضابطه اى در دست است و نه همیشه و در همه حال دسترسى به معصوم(ع) راه همان است که رسول خدا(ص) و ائمه اطهار براى ما نشان داده اند: رسول گرامى اسلامى مى فرماید: (اذا رأى أحدِکم الرؤیا الحسنةَ فلیفسّرُها ولیُخبر بها واذا رأى الرؤیا القبیحة فلا یفسُّرها ولایخبر بها. )45 هرگاه یکى از شما خواب خوبى دید، آن را تعبیر کند و براى دیگران بازگو کند و اگر خواب بدى دید آن را تعبیر نکند و به کسى هم نگوید. و همان حضرت در روایت دیگر مى فرماید: (الرؤیا على رجل طائرٍ مالم یُعبَّر فاذا عُبِّرت وَقَعت ولا تَقُصَّها الا على وادٍ وذى رأى. )55 خواب، تا زمانى که تعبیر نشود چون پرنده روى سرِ خواب بیننده در پرواز است و همین که تعبیر شد فرود مى آید. خواب خود را جز براى دوست و کسى که اهل فکر و نظر است، بازگو نکنید. و از همان حضرت روایت شده است: (الرؤیا لاتقص ّ الاعلى مؤمن خلا من الحسدِ والبغى. )65 خواب را جز براى مؤمنى که از حسادت و تجاوز مبراست، نباید بازگو کرد. و آن حضرت مى فرماید: (لاتُقَصّ الرؤیا الا على عالمٍ او ناصحٍ. )75 خواب را جز براى شخص عالم، یا خیرخواه نباید بازگو کرد. این رهنمودهاى سازنده و بنیادین اگر همیشه و همه گاه سرلوحه زندگى قرار بگیرد و انسان مسلمان جز بر مدار قرآن و سنت و سیره ناب، دقیق و روشن رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) حرکت نکند و به هزارها هزار سخن و تعبیرى که درباره خواب از این سوى و آن سوى مى شنود و از این و آن، گوش فرا ندهد و توجهى به آنها نکند، هیچ گاه به باتلاق خرافه فرو نمى افتد و زندگى را بر خود تلخ نمى کند و پرده هاى تاریک ناامیدى او را از دیدن و زیبا دیدن و حرکت به سوى آینده روشن باز نمى دارد.

روزهاى نحس شمارى از مردم، پاره اى از روزها را نحس مى پندارند و براى بى اثر کردن نحسى آن روزها، دست به کارهاى شگفتى مى زنند که بسیارى از آن رفتارها خرافه و نابخردانه است. نابخردى و خرافه بودنِ این رفتارها، وقتى به درستى روشن مى شود که آنها را با محک و معیار دین به بوته ارزیابى بگذاریم. بویژه آن که شنیده و دیده مى شود این رفتارها، زیر لواى دین و با رنگ و لعاب دینى انجام مى گیرد. این در حالى است که اگر انسان اندک درنگى بورزد و خردورزانه به قضایا بنگرد و آموزه هاى اسلامى را از نظر بگذراند، به روشنى درخواهد یافت، روزها یکسان هستند و روزى با روز دیگر فرقى ندارد. بسیارى از کارهاى بزرگ و اثرگذار در سرنوشت بشر، در روزهایى انجام گرفته که در نگاه شمارى از افراد، روزهاى نحس بوده اند و یا به پندار منجمان، اوضاع کواکب به گونه اى بوده که ممکن نبوده که آن کارهاى بزرگ شکل بگیرند و سامان یابند. آن چه براى شمارى از ملتها، قبیله ها، قومها، پیروان ادیان، حتى خانواده ها، روزهایى را شیرین و مبارک ساخته و آنها را بر روزهاى دیگر در طول تاریخ خود برترى داده اند و یا روزهایى را سیاه ساخته، به گونه اى که همیشه از آنها به بدى نام مى برند و از آنها پرهیز دارند و از شومى آنها هراسناک اند، رویدادهایى است که در آن روزها رخ نموده و به گونه اى در سرنوشت، پیشرفت و پس رفتِ آنها نقش داشته اند: روزى که در آن زلزله مهیب و ویران گرى به وقوع پیوسته، بسیارى را بى خانمان و یا سر به نیست کرده است. روزى که بادى سهمگین وزیده و شمار انبوهى را به خاکستر نشانده است. روزى که جنگ خونین خانمهایى را برانداخته است. و… و یا روزهایى که پدیده هاى مبارکى بر سر ملتى سایه افکنده اند و… تاریخ ملتها را که ورق بزنیم، اینها را مى بینیم و گاه از آن رویدادها که روزهایى را شوم یا مبارک گردانیده اند، صدها سال گذشته، اما نسلهاى بعدى همچنان آن روزها را مبارک و یا شوم مى انگارند و از این زاویه به روزها ترتیب اثر مى دهند. اسلام با این پدیده برخورد بسیار خردمندانه اى کرده است که به روشنى مى توان از متون اسلامى آن را به درآورد و فهمید. 1. در دو آیه شریفه سخن از نحسى و شومى روزهایى به میان آمده است: الف: (فامّا عادُ فاستکبروا فى الارض بغیر الحق وقالوا من اشدُ منا قوة اولم یروا أن اللّه الذى خلقهم هو اشدُّ منهم قوّة وکانوا بایتنا یجحدون. فارسلنا علیهم ریحاً صرصراً فى ایّامٍ نحساتٍ لنذیقهم عذاب الخزى فى الحیوة الدنیا ولعذاب الآخرة أخزى وهم لاینصرون.)85 اما عاد، در زمین به ناروا گردن کشیدند و گفتند: از ما چه کسى نیرومندتر؟ آیا ندیدند آن خدا که آفریدشان، از ایشان نیرومندتر است؟ آنان آیه هاى ما را ندیده مى گرفتند. پس در روزهایى شوم، بادى زوزه کش را بر آنان فروفرستادیم، تا عذاب و خوارى را در زندگى فرودین بچشانیم شان و عذاب سراى پسین خوارکننده تر است. و خود یارى مى نشوند. ب. (کذّبت عادُ فکیف کان عذابى ونذر انا ارسلنا علیهم ریحاً صَرصَراً فى یوم نحسٍ مستمرّ. ) عادیان دروغگویى داشتند. پس چگونه بود عذاب من و بیم دادهاى من. بر آنان در روزى شوم و دیرپاى، تندبادى فرستادیم. سخن از قوم عاد است و سرکشیها و نافرمانیها و ناسپاسیهاشان. چون از مسیر حق خارج شدند و کژراهه در پیش گرفتند، نکبت بر آنان بارید، روزشان سیاه شد و نگون بخت شدند. گناه را از حد گذراندند، سر پیچیدند، سرهاشان را باد تند، زوزه کشان از تن شان کند و آنان را به زمین افکند. چنان به قعر گناه فرو رفته بودند که در آنِ مخصوص، یعنى در زمانى که پیمانه گناه لبریز شد، شومى، خوارى، ذلت و نکبت به سراغ شان آمد. روز واژگونه شد. آرامش روز به هم خورد. در آن لحظه که پیمانه گناه پر شد، فرقى نمى کرد که چه برهه از زمان است. یکشنبه، یا دوشنبه، یا سه شنبه، یا چهارشنبه و… نحسى روزى خاص نبود که بر آنها آوار شد و از بُن برافکندشان، بلکه نحسى رفتار زشت و به دور از خرد خودشان بود که آن چنان ریشه شان را برافکند. این درسى است بزرگ که روزى خاص در میان روزهاى هفته، ماه و سال نیست که نحس است و گرداب بلا مى آفریند، بلکه هر روزى ممکن است براى انسانهاى طغیان گر، نافرمان و گناهکار، نحس باشد و گرفتار عذاب الهى بشوند. شهید مطهرى در ذیل این دو شریفه مى نویسد: (کلمه (نحس)، به معناى (شوم) است. در این جا مفسرین روى کلمه (نحس) بحث کرده اند که معناى شوم بودن یک روز چیست؟ واضح است که در این جا قرآن نمى خواهد بگوید که مثلاً آن روز، چون روز یکشنبه، یا دوشنبه بود، نحس بود و عذاب آمد. ییکشنبه و دوشنبه هر هفته تکرار مى شود. یا مقصود این نیست که چون مثلاً سیزدهِ ماه صفر بود اینها عذاب شدند. سیزده ماه صفر، هرسال تکرار مى شود و به علاوه، این دارد تصریح مى کند: (فکیف کان عذابى ونذر) یعنى عذاب به علت تکذیب و به علت حق ناشناسى و کفران یک نعمت بزرگ بود. پس روز شوم بود. ولى شومى اش نه از خود روز بود از آن جهت که [روزى از روزهاى] هفته، یا ماه است بلکه به علت حادثه اى که در آن روز پیش آمد، این روز شوم شد. )95 2. امامان(ع) با این پندارهاى خرافى برخورد دقیق و خردمندانه کرده اند که بسیار آموزنده و راه گشاست. اگر خرافه ستیزى آن بزرگواران و راه هایى را که براى رهایى از چنگ خرافات نشان داده اند، سرلوحه کار شیعیان خالص قرار بگیرد، براستى تحولى بزرگ در بین مسلمانان خواهد آفرید: الف. از آن جا که در بین شمارى از مردم این پندار رایج بوده که چهارشنبه آخر هر ماه نحس است، راوى (احمد دقّاق بغدادى) براى پرس وجو از چند و چون قضیه به امام هادى نامه مى نویسد: (کتبتُ الى ابى الحسن الثانى فى أسئله عن الخروج یوم الاربعاء لایدور. ) فکتب من خرج یوم الاربعاء لایدور خلاناً على اهل الطیرة وقى من کل ّ آفةٍ وعوفیِ من کل عاهةٍ بها)60 در نامه اى به امام هادى، از ایشان از چهارشنبه آخر ماه سوال کردم. در پاسخ به نامه من، حضرت ایشان نوشتند: هرکسى، به رغم مردمى که این سان مى اندیشند و فال بد مى زنند، روز چهارشنبه از منزل خارج شود (یعنى به خدا توکل کند، در ازاى این توکل و مخالفت با اهل طیره) خداوند او را از هر آفت و بیمارى حفظ مى کند. ب. گاه دیده و شنیده مى شود که شمارى از مردم، به خاطر رویدادهاى تلخى که براى آنها در روزى، هفته اى و ماهى، رویداده، نادانسته به آن زمان و روز خاص لعنت مى فرستند و مى گویند لعنت به این روز، این هفته، این ماه و یا این سال. ائمه(ع) که هادیان بشر بوده و طلایه دارى اعتقادى و فکرى مسلمانان را در برهه برهه زمان حضور خویش به عهده داشته و از هرگونه کژراهه روى پرهیز مى داده اند، با بیانى روشن کژیهاى اعتقادى را مى نمایانده اند. در روایتى که اکنون فراروى دارید، امام هادى(ع) را مى بینید که چه زیبا، درس آموز و راه گشا از فرو افتادن یکى از اصحاب خود به باتلاق خرافه جلوگیرى مى کند و باور و اعتقاد ناب را به او مى آموزاند: (قال الحسن بن مسعود61: دخلت على ابى الحسن على بن محمد(ع) وقد تُکبِت إصبعى وتلّقانى راکب وصدم کتفى ودخلت فى زحمةٍ فَخَرقّوا على بعض ثیابى. فقلت: کفانى اللّه شرَّک من یوم فما اِئشَمَک [فَما اَشامک] فقال(ع) لى: یا حسنُ هذا وأنت تغشانا. ترمى بذنبک من لاذنب له. فقال الحسن: فأثاب الى عقلى وتبیّنت خطائى. فعلتُ: یا مولاى استغفراللّه. فقال: یا حسن ما ذنب الایّام حتى صِرتُم تتشَّئمون بها اذا جُوزیتم بأعمالکم فیها. قال الحسن: أنا أستغفراللّه ابدا وهى توبتى یا ابن رسول اللّه قال(ع) واللّه ما ینفعکم ولکن اللّه یعاقبکم بذمِّها على مالا ذَمَّ علیها فیه. أما علمت یا حسن أن اللّه هو المثیت والمعاقب والمجازى بالأعمال عاجلاً وآجلا. قلت: بلى یا مولایَ. قال(ع) لاتَعُد ولاتجعل للایّام صنعاً فى حکم اللّه… )26 قال الحسن: بلى یا مولایَ. حسن بن مسعود مى گوید: به محضر امام ابى الحسن على بن محمد(ع) وارد شدم، در حالى که انگشتم خراشیده بود و سوارى به من برخورد کرده و شانه ام را آزرده بود و در ازدحامى گرفتار شده بودم، جامه ام پاره شده بود. گفتم: وه چه روز شومى! خدا شرت را از من بگرداند. امام فرمود: این فکر را دارى و به خانه ما مى آیى؟ گناه خودت را به گردن کسى مى گذارى که گناهى ندارد؟ حسن بن مسعود گفت: به سر عقل آمدم و دانستم که اشتباه کردم. گفتم: اى سرورم، از خداوند آمرزش مى خواهم. امام فرمود: اى حسن، روزها را چه گناه باشد که چون به سزاى اعمال تان مى رسید، آنها را شوم شمارید. گفتم: اى پسر رسول خدا ـ از این پس ـ هماره از خدا آمرزش خواهم و استغفراللّه گویم و این توبه من باشد. امام فرمود: به خدا سودتان نبخشد. بلکه خداوند به سبب نکوهشى که بر بى گناهى روا داشتید، شما را کیفر دهد. اى حسن، آیا نمى دانى که پاداش دهنده و کیفر کننده و سزا دهنده به اعمال در دنیا و آخرت فقط خداست. فرمود: پس هرگز برخلاف این اعتقاد و یقین مرو و براى روزها، شأن و اثرى در حکم خداوند قائل مشو. گفتم: به چشم، سرورم. ج. نجوم احکامى: یکى از گرفتاریهایى که براى مردم مسلمان، رفته رفته، هرچه بیش تر از معارفِ نابِ اسلامى دور شدند، پیدا شد و در زندگى آنان آثار ناخوشایندى گذارد، نجوم احکامى بود. این امر، از خارج حوزه اسلام، به سرزمینهاى اسلامى وارد و مورد استقبال شمارى از مسلمانان، بویژه حاکمان قرار گرفت. آنان مى خواستند از آینده خود باخبر شوند و به اصطلاح ستاره هاشان را ببینند. شهید مطهرى مى نویسد: (وقتى که دوره ترجمه آثار دیگران فرارسید و از آثار یونانى و هندى و احیاناً ایرانى، چیزهایى ترجمه کردند، خلفا، بیش از هر چیزى به مسأله نجوم احکامى توجه کردند. از بس که علاقه مند به سرنوشت خودشان بودند که طالع و ستاره شان را ببیند. از آن زمان، مسأله نجوم احکامى رایج شد. بعد کم کم وارد مسائل مذهبى و دینى هم شد. به دست یهودیها و شاید بیش تر از دیگران، هندیها و به دست افرادى که معتقد به این امور بودند. )36 این جریان در دوران جاهلیت بوده، رسول خدا(ص) پس از آن که به پیامبرى برانگیخته مى شود با آن برخورد مى کند و سپسها حضرت على(ع) مردم را مى انگیزاند به این گونه مسائل بى توجه باشند. اما در دوره هاى بعدى، همان گونه که استاد شهید یادآور مى شود، با ترجمه آثار یونانى و هندى اوج مى گیرد، تا جایى که روایاتى از معصومان در تأیید نجوم احکامى ساخته مى شود. از حضرت رسول در ردّ انکار نجوم احکامى روایت شده است که فرمود: (اخاف على امتى من بعدى خصلتین: تکذیباً بالقدر وتصدیقاً بالنجوم. )46 بر امت خود از دو خصلت بیمناک هستم که پس از من در پیش گیرند: 1. دروغ انگاشتن قضا و قدر. 2. راست و درست انگارى نجوم و احکام نجوم. حضرت امیر(ع) همین راه را ادامه مى دهد و از کژراهه روى و کژاندیشى در این عرصه جلوگیرى مى کند و با بیان روشن، بى اثرى نجوم احکامى در زندگى مردم، یادآور مى شود و با کسى که به این مسائل باور دارد و خود را آگاه به نجوم مى داند و از حضرت مى خواهد در آن روزهاى خاص از جنگ با نهروانیان خوددارى کند، زیرا به مراد خود نرسد، سخت عتاب آلود سخن مى گوید: (… اتزعم انک تهدى الى الساعة التى من سار فیها صُرف عنه السوء. وتخوِّف من الساعة التى من سار فیها حاقَ به الضُّر؟ فمن صدق بهذا فقد کذّب القرآن واستغنى عن الاعانة باللّه فى نیل المحبوب ودفع المکروه. وینبغى فى قولک للعامل بأمرک أن یولیک الحمددون ربّه لانک بزعمک انت هَدَیتَه الى الساعة التى نال فیها النّفع وأمِنَ الضُّرّ [ثم اقبل علیه السلام على الناس فقال: ] ایّها الناس ایّاکم وتعلُّم النجوم الاّ ما یهتدى به فى بَرٍ او بَحرٍ فانّها تدعوا الى الکهانةِ والمنجمُ کالکاهن والکاهنُ کالسّاحِرِ والساحِرُ کالکافر والکافر فى النار سیروا على اسم اللّه. )56 … پندارى تو ساعتى را نشان مى دهى که هرکه در آن به سفر رود، بدى به وى نرسد، و از ساعتى مى ترسانى که اگر در آن، راه سفر پیش بگیرد، زیان، وى را در میانِ خویش مى گیرد؟ هرکه تو را در این سخن راستگو پندارد، قرآن را دروغ انگارد و در رسیدن به مطلوب و دور کردن آن چه ناخوش است و نامحبوب، خود را از خدا بى نیاز شمارد. تو، از آن که سخن ات را به کار بندد، چشم دارى که تو را سپاس دارد و پروردگارش را به حساب نیارد، چه به گمان خویش، ساعتى را بدو نشان داده اى که در آن به سودى رسیده و از زیانى رهیده است. [سپس روى به مردم کرد و فرمود: ] اى مردم! از اخترشناسى روى بتابید، جز آن چه بدان راه دریا و بیابان را یابید، که این دانش به غیب گویى مى کشاند ـ و غیب را جز خدا، نداند ـ منجم چون غیب گوست و غیب گو، چون جادوگر و جادوگر، چون کافر است و کافر در آذر. به نام خدا به راه بیفتید. به خلاف پندار منجم، حضرت در نبرد با خوارج پیروز شد و به جز هشت ـ نُه نفر از خوارج همگى تار و مار شدند و هیچ گونه نحسى و شومى فراروى لشکریان حضرت پدیدار نشد و همگى به درستى و حق بودن سخن حضرت امیر و به پوچى پیشگویى منجم، پى بردند. در دوره هاى بعد که نجوم احکامى زمینه رشد مى یابد و حاکمان به آن دامن مى زنند و حدیث سازان هم چون زمینه را براى رشد و نمود خود فراهم مى یابند، براى این که این خرافه را به مردم بباورانند، دست به جعل حدیث مى زنند. شهید مطهرى مى نویسد: (چون مردم [مسأله نجوم احکامى را] نمى پذیرفتند، مى آمدند مثلاً مى گفتند پیغمبر اکرم، یا امیرالمؤمنین و یا امام صادق چنین فرموده است. ولى ما در متون احادیث معتبر خودمان، از این حرفها، چیزى نداریم، یک چیزهایى در قرن ششم و هفتم، شاید به نام حدیث درآمده و قبل از آن نبوده است، یا اگر قبل از آن، اندکى هستند، بدون سند است و بدون این که معلوم باشد از کجا پیدا شده، همین قدر مى گوید در فلان کتاب چنین حرفى آمده و فلان عالم هم آن را نقل کرده است. اینها مربوط به اسلام نیست. )66 این بیان علمى و روشنگرانه استاد که از روى پژوهش گسترده و بینش روشن به زبان ایشان جارى شده است، تکلیف را براى اهل علم که با این گونه روایات سر و کار دارند روشن مى کند و تابلوى راهنماى خوبى است که با روایات نجوم احکامى چگونه باید برخورد کرد؟ از جمله روایاتى که بسیار روشنگر است و عقیده زلال اسلامى و شیعى را به زیبایى مى نمایاند، چگونگى برخورد امام صادق(ع) است با عبدالملک بن اعین (برادر زرارة بن اعین) و راهنمایى او، که منجم بوده و گرفتار نجوم احکامى: (محمد بن على الحسین باسناده عن عبدالملک بن اعین. قال قلت لابى عبداللّه(ع) انى قد ابتلیت بهذا العلم فارید الحاجة، فاذا نظرت الى الطالع ورأیت الطالع الشرّ، جلست ولم أذهب فبها واذا رأیت طالع الخیر ذهبت فى الحاجة. فقال لى: تقضى؟ قلت: نعم. قال: احرق کتبک. )76 عبدالملک بن أعین مى گوید به امام صادق(ع) عرض کردم: آقا من گرفتار شده ام به دانش اخترشناسى و طالع بینى. هرگاه اراده مى کنم کارى را انجام دهم، ابتدا به طالع نظر مى افکنم که اوضاع ستارگان چگونه است. اگر در طالع و زایچه و براساس این دانش احساس کنم که این ساعت و این روز، شر است، به سوى آن کار حرکت نمى کنم و آن را انجام نمى دهم و در منزل مى نشینم. و اگر در طالع و زایچه، خیر بینم، به سوى انجام آن کار مى شتابم. حضرت فرمود: تو به این چیزها توجه دارى و براساس آنها عمل مى کنى؟ گفتم: بله. فرمود: برو و آن کتابهایى را که در این علم دارى، بسوزان. این فراز بلند، راه را به خوبى روشن مى کند و به انسان مسلمان و پیرو مکتب اهل بیت مى فهماند که چسان حرکت کند و به بست و گشاد کارهاى خویش بپردازد و از آن چه که او را از چشمه هاى زلال قرآنى و وَحیانى دور مى کند، بپرهیزد و هیچ چیز را براى سعادت مندى خود و به نتیجه خوشایند رسیدن کارهاى خود، جز خدا و دستورهاى راهگشاى او، دخالت ندهد.

5. باور به کهانت این پدیده به روزگاران بسیار دور برمى گردد. در دوران پیش از اسلام، در بین اقوام جاهلى رواج داشته است. کهانت را علم مى انگاشته اند. علم به رویدادهاى آینده از قحطیها، جنگها، زلزله ها، سیلها و… در بین مردم مطرح بوده که دارندگان این دانش، با جنیان و شیاطین در پیوند هستند و مسائل غیبى را از آنها مى گیرند و براى مردم باز مى گویند. در دائرة المعارف فارسى آمده است: (کهان، علم (kehanat)، یکى از علوم موهوم اقوام ابتدائى که هدف آن پى بردن به حوادث آینده است، براساس ارتباط ارواح بشرى با ارواح مجرده، یعنى شیاطین و جنیان. علم کهانت در عرب عصر جاهلى شیوع بسیار داشته و کاهنان معروفى از قبیل (seqq) و سطیح (satih) در تاریخ عرب عصر جاهلى بوده اند، که داستانهاى بسیارى از ایشان نقل شده. اسلام عقیده ى کهانت را شدیداً رد کرده است، و از پیامبر اسلام روایت کرده اند که هرکس سخنان کاهنى را تصدیق کند، به آن چه بر محمد نازل شده کافر شده است. در دوره ى اسلامى، اغلب مسلمین معتقد بوده اند که کاهنان بعد از ظهور حضرت رسول از نیروى کهانت خویش بى بهره شده اند، و کهانت حقیقت خود را از دست داده است.)86 اما این که کاهن، در نزد مردم و ادیان، چه پایگاهى داشته و در اصل این فرد با چه سازوکارى به این مقام مى رسیده و به غیب گویى مى پرداخته، در همان اثر آمده است: (کاهن (kahen)، در بعضى ادیان، شخصى که واسطه ى میان خدا، یا یکى از خدایان، و انسان است، و چنان تقربى نزد خدا، یا آن خدایان، دارد که مى تواند اراده ى او را براى بشر آشکار سازد، و وسیله ى تقدیم عبادتها و قربانیهاى (= قربانى) انسان باشد. کاهن بدین معنى را در زبان عبرى کوهن (kohen) میخواندند، و نباید آن را با کاهن مصطلح اعراب بت پرست خلط کرد (، کاهن، در نزد اعراب). کاهن نماینده ى جامعه و در امور دینى خبره است، و راه و رسم تقدیم قربانى جامعه و کشف اراده ى خدا را مى داند. در زمانهاى باستانى، کاهنان از طریق غیب گوئى و الهام خواست الاهى را کشف مى کردند، و در زمانهاى بعد، در بعضى از ادیان، کاهنان با کسب معرفت در شریعت و سنن و روایات به کار اکتشاف مشیت الاهى مى پرداختند. در جوامع ابتدائى، که خانواده نخستین گروه اجتماعى بود، وظیفه ى کاهنى به رئیس خانواده اختصاص داشت. بعدها که شاه بزرگ ترین رئیس اجتماع شد، این وظیفه بدو انتقال یافت. سپس وظایف شاهى و کاهنى از هم جدا شد، و کاهنان از طرف شاه انتخاب مى شدند، و در انتخاب آنان احوال بدنى خاص و نشانه هائى دال بر قابلیت ارتباط ایشان با خدا (از قبیل رفتن به حالت خلسه و تأمل و رؤیاها) دخالت داشت. در ادیان قدیم، کاهن مأمور انجام مراسم دینى معبدى بود که در آن خدمت مى کرد، و قربیانها را او انجام مى داد، و درباره ى هدایا و اهداکنندگان داورى مى کرد؛ وسیله ى تقریب عبادت کنندگان به معبودشان بود، و اراده ى معبود را ابلاغ مى کرد، و از راه غیب گویى و الهام گرفتن و فال زدن به حل مشکلات مردم مى پرداخت. از همین مقدمات رفته رفته تعلیم مبانى دین و اصول اخلاقى و داورى در مسائل دینى و اخلاقى به کاهنان اختصاص یافت. دین برهمائى هند نمونه اى از یک دین قدیمى و توسعه یافته است که کاهنى موروثى در آن به کمال خود رسیده است. کاهنان قدیم مصر سازمان مفصلى داشتند و شاه رئیس کاهنان بود. در یونان و روم در دوره ى بت پرستى کاهنى رنگ دیگرى داشت و به طبقه ى خاصى مخصوص نبود. هرکس مى توانست کاهن شود، ولى این کار بیش تر به اشراف اختصاص داشت. هر کاهن خادم یک خدا بود، و نمى توانست در معبد خدایان دیگر خدمت کند. کاهن عنوان معلم اخلاق یا قاضى نداشت. هم در یونان و هم در روم، دولت بر کاهنان نظارت مى کرد. در دین بودائى و اسلام از همان زمان طلوع آنها اصلاً وظیفه ى کاهنى وجود نداشته است. در دین یهود، پیشرفت کاهنى همانند پیشرفت آن در میان اقوام دیگر بود. در زمان حضرت موسى مقام کاهنى به خاندان برادرش هارون اختصاص یافت، ولى، تا زمان بازگشت یهودیان از اسارت بابلى و ساختن دومین معبد، سازمان منظمى نداشت. سموئیل و سلیمان از کاهنان یهود بوده اند. پس از اسارت، کاهنى سازمان یافت، و در تحت نظارت خاندان هارون قرار گرفت، و دیگر لاویان به کارهاى دست دوم آن مى پرداختند. در دین یهود، کاهنى توسعه ى فراوان یافت، و وظیفه ى اولیه ى (کوهن) که غیب گویى بود به تعلیم و تفسیر تورات مبدل شد. کاهنان نماینده و حافظ قدس یهودیان و اطاعت ایشان از اراده ى یهوه بودند، و قوم یهود را با علم خود به شریعت راهنمائى مى کردند. پیغمبران نیز همین وظیفه را ـ منتهى از طریق الهامى که به شخص آنان مى شد ـ داشتند. اگرچه در طى تاریخ اختلافاتى بین افراد روى داده است، بین مشاغل کهانت و پیغمبرى اختلافى نبوده است، و گاه این دو شغل در یک فرد گرد آمده است (مثلاً، در مورد سموئیل و ارمیا). کاهنان به سبب وقوفشان بر شریعت، داور یا قاضى نیز شدند. کاهنان مذهب مسیح همان کشیشان اند، کاهن نامى که اعراب بت پرست به غیب گو یا فالبین مى داده اند. کاهنان الهامات خود را از حالات خلسه و رؤیاهاى شبانه مى گرفتند. چنان تصور مى کردند که هر کاهن جن یا شیطان مخصوص به خود دارد که از او الهام مى گیرد، و این جن را تابع یا صاحب یا ولى یا مولاى او مى نامیدند. کاهنان الهامات به اصطلاح غیبى خود را با جمله هاى کوتاهى به نثر مسجع و غالباً به صورتى تاریک و مبهم بیان مى کردند که هرکس مى توانست به میل خود آنها را تفسیر کند. کاهنان در جاهلیت مقام مهمى داشتند، و در همه ى امور خانوادگى و قبیله اى طرف مشورت بودند، و داوریهاى ایشان بى چون و چرا پذیرفته بود. با ظهور اسلام، خرافات گوناگون جاهلیت و از جمله کاهنى از میان رفت.)96 عربها به کاهن عرّاف مى گفتند. رسول گرام اسلام(ص) مسلمانان را از رفتن پیش کاهنان، براى آگاهى از آینده سرنوشت خود باز مى داشت: (نهى عن ایتان العرّاف. )70 امام صادق مى فرماید: (من تکهن او تکهن له فقد برء من دین محمد صلى اللّه علیه و آله) کسى که کهانت کند یا براى او کهانت کنند، از دین محمد(ص) براءت جسته است. محمد بن ادریس حلى (598 هـ ) در بخش پایانى کتاب السرائر از کتاب مشیخه حسن بن محبوب روایت مى کند: (الهیثم بن واقد الجزرى قال قلت لابى عبداللّه(ع) ان عندنا بالجزیرة رجلاً ربما اخبر من یأتیه یسأله عن الشىء یسرق، او شبه ذلک، افنسأله؟ قال: فقال: قال رسول اللّه، صلى اللّه علیه و آله، من مشى الى ساحر، او کاهن، او کذّاب یصدّقه بما یقول فقد کفر بما انزل اللّه من کتاب. )71 حسن بن محبوب از هیثم بن واقد جزرى نقل مى کند که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: در جزیره ما مردى است که مى آگاهاند کسى را که از او از دزدى اموال اش مى پرسد. و رویدادهایى مانند این. آیا ما هم از او چیزى بپرسیم؟ گفت: حضرت در جواب فرمود: رسول خدا فرمود: هرکسى که به سوى ساحر برود و کاهنى را مورد توجه قرار دهد، یا دروغ گویى را تصدیق کند، کفر ورزیده به آن چه که خداوند متعال بر رسول خدا نازل فرموده است. کاهنان، بسیار نفوذ داشتند. در بین مردم به داورى مى پرداختند. با تردستى ویژه جرم را کشف مى کردند. از هوش بالایى برخوردار بودند. از حالتهاى متهم، دگرگونیهایى که در چهره اش پدید مى آمد و از واژگانى که به زبان مى آورد، به دست مى آوردند بزه را انجام داده است، اما هیچ گاه بروز نمى دادند که این کشف و شناسایى بزهکار سرچشمه گرفته از هوشى است که دارند و یا از حالتهاى خود متهم به دست آمده است، بلکه این گونه وانمود مى کردند که نشأت گرفته از ارتباطى است که با (جن) دارند و (جن) آنان را از پس پرده مى آگاهاند. البته این حقیقت دارد که انسانهایى با جنها در ارتباط بوده اند. آیه شریفه زیر هم به این موضوع دلالت دارد: (وأنّه کان رجال من الانس یعوذون برجالٍ من الجن فزادوهم رهقاً. )72 و این که مردانى بوده اند از آدمیان که به مردانى از جنیان پناه مى برده اند و آنان را تباهى افزودند. اما این پناه جویى و پناه بردن به نیروهاى پست و پناه نجستن به ذات بارى، نه تنها براى آنان سود دربرداشت که بر تباهى و گمراهى آنان افزود. جنیان، پیش از بعثت رسول گرامى اسلام، به آسمان مى رسیدند و در جاهایى گوش مى ایستادند و چیزهایى مى شنیدند و به مردانى از آدمیان که با آنان در ارتباط بودند، خبرهایى مى دادند: (وانا لمسنا السماء فوجدنها ملئت حرساً شدیداً وشهبا. وانا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجدله شهاباً رصدا. وانا لاندرى أشرّ ارید بمن فى الارض ام اراد بهم ربّهم رشدا. )37 و این که، آسمان را بسودیم دیدیم اش که از پاسداران دلیرى و شهابها آکنده گشته است. و این که، ما در جاهایى اش به شنیدن مى نشستیم و اکنون هرکه گوش بدارد شهابى در کمین خویش یابد. و این که، ما ندانیم براى کسانى که زمین اند بدى خواسته شده است، یا پروردگارشان براى شان نیکى خواسته. شهید مطهرى در تفسیر سوره جن، زیر عنوان: (کهانت و ارتباط با جن) پس از یادآورى آیه شریفه (وانه کان رجال من الانس… ) مى نویسد: ([آیه شریفه] اشاره مى کند به کهانت و ارتباط با جن و از جن مدد گرفتن انسانها: حالا فهمیدیم که گروهى از مردان انسانها به مردانى از جن پناه مى بردند و آنها را بیش تر بدبخت و تیره و گناه کار مى کنند. عمل کهانت و جن گیرى و رابطه با جن برقرار کردن، در عرب هم معمول بوده که مى گفتند ما پناه مى بریم به رئیس جن و از این حرفها. او چیست که انسان بخواهد به او پناه ببرد؟ اصلاً ما کى هستیم، مردان ما کى هستند که انسانها بیایند به آنها پناه ببرند؟ ییعنى کسى که باید به او پناه برد، فقط خداست. به خدا باید پناه برد از جن و انس، از هر گزندى و از همه چیز. در پناه آنها زندگى کردن یعنى چه؟ (فزادوهم رهقا) دو معنى مختلف دارد در آن واحد که هر دو درست است. یکى این که پناه گیرندگان انسى که مى خواهند خود را در پناه آن مردان جن قرار بدهند، آنها را بیش تر بدبخت مى کنند، آن جنها را گناه کارتر مى کنند. عکس اش هم درست است: وقتى که اینها خودشان را در پناه آنها قرار مى دهند. این جنها، آن اِنسها را بیش تر بدبخت و گناه کار مى کنند. دوتایى همدیگر را بیش تر گناه کار و بدبخت و بیچاره مى کنند، یعنى کارى است به زیان هر دو طرف. )47 و استاد شهید در ذیل دو آیه شریفه: (وأنّا لَمَسنا السَّماء… ) و (انّا کنا نقعد منها مقاعد للمسع… ) مى نویسد: (… این موجودى که نامش جن است و به واسطه همان عنصر خاص خودش در (لحظه) مى تواند عالم مادى راطى کند، با این که از نظر اندیشه و روح، پایین تر از انسان است، از نظر جسم… از انسان خیلى قوى تر و نیرومندتر است. از قرآن استنباط مى شود که اینها خود را تا نزدیک ترین آسمانها هم مى رسانند. و آن آسمانها، مقر ملائکه است. به این معنى که ملکوت آن آسمانها، مقرّ ملائکه است. اینها گاهى چون مى توانند خودشان را تا آن افق نزدیک کنند، مى توانند از یک سلسله خبرها، آگاه بشوند. بعد از قضیه بعثت حضرت رسول، اینها دیدند یک دگرگونى در آن آسمانها، پیدا شده، یعنى نمى گذارند نزدیک بشوند و اگر بخواهند نزدیک بشوند، اینها را با شهاب مى رانند. البته گفته اند کلمه شهاب کنایه است، یعنى با یک نیرویى اینها را مى رانند. اینها گفتند ما دیدیم که وضع در آن جا براى ما دگرگون شده، دیگر ما را به آن نزدیکیها راه نمى دهند. ولى با خود فکر مى کردیم آیا شرّى براى مردم زمین اراده شده است، یا خیرى؟ نمى دانستیم که منشأ این جریان، شرّى است یا خیرى؟ حالا فهمیدیم که یک خیر سبب این کار بوده است. (وانا لمسنا السماء) ما آسمان را لمس کردیم، یافتیم آن را که پر شده است از نگهبانان و از شهابها. یعنى براى ما دیگر امکان نزدیکى در آن جا نیست. (وانا کنّا نقعدُ منها مقاعد للسَّمع) ما قبلاً آن نزدیکیها مى نشستیم و استراق سمع مى کردیم. یعنى از جریانها به نحوى آگاه مى شدیم. اما (فمن یستمع الآن یجدله شهاباً رصداً) حال اگر کسى بخواهد در مقام استماع بربیاید، با شهابى که در کمین است، او را مى رانند. )57 اکنون سخن از این است که آیا ارتباط با این موجود ممکن است. یعنى در دوران ما که دوران پس از بعثت نبى مکرم اسلام است و در آسمان آن دگرگونیهاى ژرف روى داده و جنیان از هرگونه خبرگیرى بازمانده اند، باز هم ممکن است با مردانى از آدمیان در تماس باشند و خبرهایى را به آنان بدهند، یا خیر؟ اگر تماسى با مردانى از آدمیان و یا ارتباطهایى بوده، پیش از بعثت بوده و پس از بعثت، پرونده این کار به طور کلى بسته شده است. و در دوران وحى و در دورانى که مردم بایست در فضاى عطرآگین وَحى زندگى کنند و راه را از بى راه بازشناسند، هر روزنى که اندک همانندى با وحى داشته باشد بسته، تا مردم به طور دقیق به پیامهاى آسمانى وَحیانى توجه کنند. به دیگر سخن، قرآن خود از ارتباط مردانى از آدمیان با جنیان خبر مى دهد و این به روایت قرآن در دورانى بوده که جنیان مى توانستند به نزدیک ترین جایگاه فرشتگان راه بیابند و خبرهایى را بشنوند و پاره اى از آنها را به مردانى از آدمیان که با آنها در تماس و ارتباط بودند برسانند، حال که راه ها بسته شده و آنان از نزدیک شدن به جایگاه فرشتگان و استراق سمع محروم اند، دیگر خبرى براى مردانى از آدمیان ندارند که به آنان گزارش کنند. از این روى در دوران پس از بعثت، تا روز قیامت، این امکان براى هیچ کس نیست که ادعا کند و بگوید آن چه را که مى گوید براساس ارتباطى است که با جنیان دارد. با این حال، اگر راه هایى هم براى ارتباط ـ نه خبرگیرى، زیرا جنیان دیگر دسترسى به خبرها ندارند ـ و بهره گیرى از جنیان باشد، از نظر فقهاى ما حرام است. و شمارى از صاحب نظران از این زاویه این کار را ناروا دانسته اند که انسان را به پستى مى کشاند و او را از کمال باز مى دارد و ضربه هاى سهمگینى به روح و روان انسان وارد مى سازد. استاد شهید مطهرى مى نویسد: (… کسانى که به جنبه هاى معنوى انسان مى اندیشند، این کار را کار غلط و بدى مى دانند و معتقدند که روح انسان را خراب و فاسد مى کند؛ نه تنها براى انسان کمالى شمرده نمى شود، بدتر انسان را خراب مى کند. این جور ادعا مى کنند که معاشرت با جن در روح انسان آن اثرى را مى گذارد که معاشرت با انسانهاى پستِ منحطِ کوتاه فکرِ گرفتار به یک نوع آلودگیها. چگونه اگر انسان با آنها معاشرت داشته باشد، روح اش را پست و منحط مى کند؟)67 از این سوره و آیات شریفه آن مى توان دستورالعمل گرفت و آن این که اگر ارتباط با جنیان به سود انسان بود و اثر بدى این ارتباط نمى گذاشت، خداوند زمینه چنین ارتباطى را براى رسول گرامى خود فراهم مى ساخت. از آیات برمى آید که آنها اجازه داشته اند قرآن را بشنوند: (اذا صرفنا الیک نفراً من الجن یستمعون القرآن. )77 و [یاد کن] وقتى را که گروهى از جن را به سوى تو روان کردیم تا قرآن را بشنوند. (قل اوحى الى ّ انّه استمع نفر من الجن فقالوا انّا سمعنا قراناً عجبا. )87 بگو: به من وحى شده است که دسته اى از جنیان گوش بداشتند و گفتند ما خواندنى شنیده ایم شگفت. اما این که با رسول خدا به گفت وگو بپردازند، معاشرت کنند و به طور مستقیم با آن حضرت در تماس و ارتباط باشند، از آیات فهمیده نمى شود. شهید مطهرى مى نویسد: (از همین آیات مى توانیم دستورالعملى بگیریم که در عین این که چنین مخلوقى در عالم وجود دارد و بهترین دلیل اش همان است که قرآن از وجود این مخلوق خبر داده است، انسانها هیچ وقت دنبال این کار نروند که با این مخلوق ارتباطى برقرار کنند. حتى وقتى که آنها آمدند از قرآن آگاه شدند، بدون ارتباط مستقیم با شخص پیغمبر بوده و شخص پیغمبر با اینها ارتباط مستقیم نگرفت، یعنى خدا نخواست که پیغمبر ارتباط مستقیم با آنها بگیرد و بیایند حرفى بزنند. نه این که بخواهم بگویم امر نشدنى است، ولى خداوند نخواسته به این شکل باشد. آنها آمده اند از موضوع هم آگاه شده اند، بدون آن که ارتباط مستقیمى با پیغمبر بگیرند، رفته اند در میان جمع خودشان، قضایا را در میان گذاشته اند. ولذا قرآن مى گوید: (قل… ) به آنها بگو به من وحى شده که چنین جریانى رخ داده است؛ نه این که بگوید: آنها آمدند پیش من، من چنین گفتم و آنها چنین گفتند. بلکه آنها آمده اند و رفته اند، کارشان گذشته و تمام شده، بعد به من وحى شد که چنین جریانى رخ داد. )97 باتوجه به آن چه گذشت، مؤمنان و باورمندان به اسلام، قرآن مداران و پاى بندان به سیره رسول و ائمه هدى، باید هوشیار باشند به این گونه ادعاها اهمیتى ندهند و بدانند حتى اگر کسانى راست بگویند که با جنیان در ارتباط هستند، انسانهایى هستند با روحهاى پست و بسیار حقیر و غیردرخور اعتماد و بى گمان، نه تنها دردى را درمان نمى کنند و براى فقر و فاقه و گرفتارى کسى چاره نمى سازند که او را گرفتار مى سازند و به تباهى مى کشند.

7. باور به قیافه شناسى در دوران جاهلیت، اگر در بازشناسى نسبت نوزاد و یا بزرگسالى، تردید و یا اختلافى بود، به قیافه شناس و قائف، مراجعه مى کردند و به سخن او اعتماد مى کردند. این، یکى از شیوه هاى دادرسى بود: طریحى قائف را چنین معرفى مى کند: (وهو الذى یعرف الآثار ویلحق الولد بالوالد والأخ بأخیه. )80 قیافه شناس کسى است که از نشانه ها و آثار موجود در اعضاى افراد، فرزند را به پدرش و برادر را به برادرش مى پیونداند. شیخ انصارى مى نویسد: (والقائف کما هو عن الصحاح والقاموس والمصباح هوالذى یعرف الآثار وعن النهایة ومجمع البحرین زیادة أنه یعرف شبه الرجل بأخیه وابیه. وفى جامع المقاصد والمسالک کما عن ایضاح النافع والمیسیه أنها الحاق الناس بعضهم ببعض. )81 قائف کسى است که آثار را مى شناسد و شباهتى که بین پدر و پسر و بین دو برادر وجود دارد درمى یابد. مراد از قیافه، پیوند دادن نَسَبى شمارى از مردم به شمار دیگر است. در لغت نامه دهخدا آمده است: (قیافه شناسی… علمى است معروف که از صورت، پس به سیرت برند و آن را فراست نیز خوانند(آنندراج. غیاث اللغات) قیافه شناسى بر دو گونه است: قیافه شناسى از اثر که آن را در عربى عیافة گویند و قیافه شناسى از بشره و کیفیات صورت که قیافه شناس اصطلاحاً بدان اطلاق گردد. قیافه شناسى علمى است که از چگونگى استدلال از هیأتهاى اعضاى دو شخص به مشارکت و یگانگى میان آن دو در سَب و ولادت و سایر احوال بحث مى کند. این گونه استدلال در میان عرب، به بنى مدلج اختصاص داشت و آموختن آن ممکن نیست و بناى این علم بر اساس حدس و تخمین و گمان است، نه یقین و استدلال از این روى، در این باره کتابى نوشته نشده و تعلیم و تعلمى حاصل نگردیده است. )28 اکنون باید دید که اسلام با دانش قیافه شناسى، چسان برخورد کرده است. آیا در دادرسیها و اختلافها بر سر نسب، بهره برده و یا این که همان گونه که در بسیارى موارد راه خویش را از آیینها و سنتهاى جاهلى جدا ساخته، از این راه نیز جدا ساخته است. البته در این راه، یعنى جداسازى روشهاى اسلامى در شناسایى نسب، با روشهاى جاهلى، شیعه به خاطر بهره گیرى دقیق از آموزه هاى اهل بیت، گامهاى استوارى برداشته است که در کتابهاى فقهى شیعه، جلوه اى خاص پیدا کرده است. شیخ انصارى مى نویسد: (القیافة وهو حرام فى الجمله نسبه فى الحدائق الى الاصحاب وفى الکفایة لا أعرف له خلافاً وعن المنتهى الاجماع. … والظاهر أنه مراد الکل والا فمجرد حصول الاعتقاد العلمى او الظّنى بنسب شخص لادلیل على تحریمه ولذا نهى فى بعض الأخبار عن اتیان القائف والأخذ بقوله. ففى المحکى عن الخصال ما أحب أن تأتیهم28 وعن مجمع البحرین ان فى الحدیث: لاتأخذ بقول القائف. )38 قیافه شناسى ـ نه در تمام موارد، بلکه در پاره اى از موارد، آن هم وقتى که به امر حرامى بینجامد ـ حرام است. صاحب حدائق، این دیدگاه را به اصحاب نسبت داده است. و در کفایه آمده است: سخنى که برخلاف آن باشد، نمى شناسم. در منتهى ادعاى اجماع شده است. ظاهر این است که مراد تمامى فقیهان از حرام بودن قیافه شناسى آن موردى است که به حرام بینجامد. وگرنه مجرد رسیدن به اعتقاد علمى و یا ظنى به نسب شخصى، حرام باشد، دلیلى براى آن وجود ندارد. از این روى، در پاره اى اخبار از رجوع کردن به قیافه شناس و به کار بستن سخن او نهى شده است. در کتاب خصال شیخ صدوق از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: دوست ندارم به قیافه شناس مراجعه کنى. و بنابر نقل طریحى در مجمع البحرین، در حدیث آمده است: به گفته قیافه شناس اعتنایى نکنید. شیخ انصارى، پس از آن که به روشنى دیدگاه عالمان و فقیهان شیعه را بیان و خود نیز همان دیدگاه را مى پذیرد، دیدگاه شمارى از علماى اهل سنت را نقل مى کند و آن بر اساس اخبار رسیده از اهل بیت، مردود مى شمارد: (نسب بعض اهل السنة48 ان رسول اللّه، صلى اللّه علیه وآله، قضى بقول القافه. وقد انکر ذلک علیهم فى اخبارنا کما یشهد به ما فى الکافى عن زکریا بن یحیى بن نعمان الصیرفى قال: سمعت على بن جعفر یحدث حسن بن الحسین بن على بن الحسین فقال: واللّه لقد نصراللّه اباالحسن الرضا(ع) فقال الحسن: اى واللّه جعلت فداک لقد بغى علیه اخوته. فقال: على بن جعفر: اى واللّه ونحن عمومته بغینا علیه. فقال له الحسن: جعلت فداک کیف صنعتم فانى لم أحضرکم. قال: قال له اخوته ونحن ایضاً: ما کان فینا امام قط حائل اللون. فقال لهم الرضا(ع): هو ابنى. قالوا: فان رسول اللّه، صلى اللّه علیه وآله، قد قضى بالقافة فبیننا وبینک القافه. قال: ابعثوا انتم الیهم فاما انا فلا ولاتعلموهم. فما دعوتهم الیه ولتکونوا فى بیوتکم. فلما جاءوا اقعدونا فى البستان واصطف عمومته واخوته واخواته وأخذوا الرضا(ع) والبسوه جبّة من صوف وقلنسوة منها ووضعوا على عنقة مسماة وقالوا له: ادخل البستان کانک تعمل فیه. ثم جاء و بأبى جعفر(ع) فقالوا: ألحقوا هذا الغلام بأبیه. فقالوا: لیس له ههنا اب ولکن هذا عم ابیه وهذا عمه وهذه عمته وان یکن له ههنا اب فهو صاحب البستان، قال قدمیه وقدمیه واحدة فلما رجع ابوالحسن(ع) قالوا: هذا ابوه. قال على بن جعفر: فقمت فمصصت ریق أبى جعفر(ع) ثم قلت له: أشهد انک امامی… )68 زکریا بن یحیى مى گوید: شنیدم که على بن جعفر، حسن بن حسین بن على حدیث مى کرد و مى گفت: به خدا سوگند خداوند ابوالحسن الرضا را یارى کرد. حسن گفت: بله قربانت گردم، برادران اش به آن حضرت ستم کردند. على بن جعفر گفت: بله، به خدا سوگند، ما عموهایش هم به او ستم کردیم. حسن گفت: قربات گردم، مگر شما چه کردید؟ زیرا من نزد شما نبودم. على بن جعفر گفت: ما و برادران اش به او گفتیم: هرگز در میان ما خاندان، امامى که رنگ اش دگرگون باشد، نبوده است. [مقصودشان این بود که امام محمدتقى، به شما شباهت ندارد. ] ابوالحسن الرضا فرمود: او فرزند من است. گفتند: همانا رسول خدا(ص) به حکم قیافه شناس داورى فرموده است. میان تو و ما هم، قیافه شناس داور باشد. حضرت فرمود: من دنبال آنان نمى فرستم. شما بفرستید و به آنان نگویید به چه منظورى دعوت شان کرده اید و شما در خانه خود باشید. چون ایشان آمدند، ما را در باغ نشانیدند. و عموها و برادران و خواهران امام رضا(ع) صف بستند. به امام رضا(ع) خرقه و کلاهى پشمین، به او پوشانیدند و بیلى بر دوش اش گذاشتند و گفتند به صورت باغبانى وارد باغ شود. سپس ابى جعفر [امام جواد] را آوردند و گفتند این پسر را به پدرش ملحق کنید. قیافه شناسان گفتند: پدر او در بین شما نیست. این و این عموى پدر او هستند و این عموى خود اوست و این عمه اوست. اگر براى او در این جا پدرى باشد صاحب باغ است؛ زیرا قدمهاى او با قدمهاى پسر یکسان است. چون حضرت رضا(ع) برگشت: گفتند همین شخص پدر اوست. على بن جعفر مى گوید من برخاستم و لب ابى جعفر(ع) را بوسیدم، چنان که آب دهان اش را مکیدم. و به او عرض کردم: گواهى مى دهم که تو نزد خدا امام من هستى. با این که شیخ انصارى به این حدیث استدلال کرده بر ردّ حکم قیافه شناس، اما این روایت، افزون بر ضعف سند، دربردارنده مطالب سست و سخیفى است که پذیرش آن را دشوار مى سازد. شیخ یوسف بحرانى، از ظاهر روایاتى که فقیهان به آنها استدلال کرده و بر حرام بودن قیافه شناسى فتوا داده اند، چنین برداشتى ندارد. در مَثَل درباره روایتى که ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل مى کند که آن حضرت فرمود: (من تکهن او تکهن له فقد برىء من دین محمد(ص)) سپس از قیافه شناسى مى پرسد و آن حضرت مى فرماید: (ما اُحب ان تأتیهم) مى نویسد: (ان الحدیث المذکور لاظهور له فى التحریم کما علله اصحاب) و درباره روایت کافى به نقل از زکریا بن یحیى بن النعمان الصیرفى، از على بن جعفر ـ که یادآور شدیم ـ مى نویسد: (فظاهر هذا الخبر جوازها والاعتماد علیها: اما اولاً فلانهم لما دعوه الى حکم القافه اجابهم الى ذلک ولو کان ذلک محرماً لایجوز الاعتماد علیه، لما اجابهم بل منعهم وقال: انه محرم غیرمشروع و لایجوز الاعتماد علیه على نفى ولا اثبات. واما ثانیاً، فانهم نقلوا ان رسول اللّه(ص)، قضى بالقافه. وظاهره(ع) تقریرهم على ذلک، حیث لم یکذبهم. واما قوله(ع) ابعثوا انتم الیهم واما انافلا. فالظاهر ان المراد منه هو لدفع التهمة عنه(ع) بانه ربما یکون اعلامه لهم بذلک قرینة لهم على الحاقه به. کما یشعر به قوله: ولا تعلموهم لما دعوتموهم، لا أن المراد منه مایتوهم من انه لما لم یکن مشروعاً لم یرض(ع) بأن یکون هوالداعى لهم. وبالجمله فان ظاهر الخبر هو ما ذکرناه من جواز ذلک وصحة الاعتماد علیه. اللهم الا ان یقال: انه لما کان(ع) یعلم ان القافة یلحقونه به. ویندفع بهم شبهة اعمامه واخوته من انکار هو کونه ابنه، رضى بذلک. وفیه: ما فیه. فانه بالدلالة على ما ندعیه انسب والى ما ذکرناه اقرب، من ان القافة لایقولون الاحقاً ولایحکمون الاصدقاً. وبالجمله، فالدلیل من الاخبار على التحریم غیر ظاهر. ولیس الا ما یدعى من الاجماع. نعم یمکن ان یقال: ان الحکم بالحاق شخص بآخر، الموجب لترتب احکام کثیره، مثل حل النظر، والمیراث وتحریم المناکحة ونحو ذلک، یحتاج الى دلیل شرعى قاطع، والخبر المذکور لا دلالة فیه على وجوه یوجب ذلک مطلقا. واللّه العالم. )78 از ظاهر این خبر برمى آید قیافه شناسى و اعتماد بر قیافه شناسان رواست. نخست آن که: عموها و برادران امام رضا(ع) چون ایشان را دعوت کردند به حکم قیافه شناس، اجابت کرد دعوت آنان را. اگر این کار حرام بود، و روا نبود اعتماد به حکم او، به هیچ روى امام دعوت عموها و برادران خویش را نمى پذیرفت، بلکه آنان را از این کار باز مى داشت و مى فرمود: رجوع به قیافه شناس حرام است و نامشروع و روا نیست اعتماد به حکم قیافه شناس، نه در نفى الحاق فرزند به پدر و نه در الحاق فرزند به پدر. دو دیگر: عموها و برادران امام رضا(ع) نقل کرده اند که رسول گرامى اسلام براساس گفته قیافه شناس حکم کرده است. از ظاهر برمى آید که امام رضا(ع) نقل آنان را در این امر تقریر کرده، به گونه اى که آنان را تکذیب نکرده است. اما سخن امام (ابعثوا انتم الیهم واما انا فلا. ) شما به دنبال قیافه شناسان بفرستید و اما من این کار را نمى کنم. از ظاهر این سخن استفاده مى شود مراد از فرستادن به سوى قیافه شناسان براى دفع تهمت از حضرت بوده است. زیرا چه بسا اعلام آن حضرت به ایشان براى انجام این امر، قرینه اى بوده براى عموها و برادران که قیافه شناسان امام جواد را به امام رضا ملحق مى کنند. همان گونه که اشعار مى دارد به این مسأله سخن خود حضرت که فرمود: (لاتعلموهم لما دعوتموهم) به آنان نگویید که براى چه کارى شما را دعوت کرده ایم. نه این که مراد چیزى باشد که چه بسا توهم مى شود. این که به درستى اگر مشروع نمى بود، به هیچ روى حضرت راضى نمى شد که قیافه شناس را فرا بخوانند. روى هم رفته از ظاهر خبر برمى آید آن چه را ما یادآور شدیم: از جواز رجوع به قیافه شناس و درستى اعتماد بر او. اگر گفته شود: چون که امام مى دانست قیافه شناس فرزند او را به او ملحق مى کند و با این کار شبهه عموها و برادران اش از بین مى رود، از این روى راضى شد به این که آنان از قیافه شناس کمک بگیرند و داورى را به او واگذارند. در آن است، آن چه در آن است. و دلالت این مطلب با آن چه ما ادعاى آن را داریم مناسب تر است و به آن چه ما یادآور شدیم نزدیک تر. از این که: قیافه شناس جز حق نمى گوید و جز به راستى حکم نمى کند. بارى، دلالت اخبار بر حرام بودن قیافه شناسى، غیر ظاهر است. دلیلى وجود ندارد بر این امر، جز ادعاى اجماع. بله، ممکن است گفته شود: حکمِ به الحاق شخص به دیگرى، احکام بسیارى را در پى دارد، مانند حلال شدن نگاه، ارث بردن، حرام شدن ازدواج و… که این گونه احکام، نیاز به دلیل شرعى قاطع دارد و خبر یاد شده چنین دلالتى ندارد. قیافه شناسى علم نیست وگرنه، بى گمان اسلام آن را روا مى شمرد. همان گونه که امروزه مى بینیم فقیهان به نتیجه آزمایشات علمى که براى کشف واقعیت و الحاق فرزند به پدر و مادر انجام مى گیرد توجه دارند. در حالى که قبلها، زمانى که هنوز این گونه آزمایشها اطمینان آور نبودند، شمارى از فقیهان ما به روشنى آنها را رد مى کردند و این راه را براى الحاق نوزاد به پدر و مادر اطمینان آور نمى دانستند.

7. ذبیحة الجن علامت گذارى با خون در بین عربهاى جاهلى رسومى بوده که پایه و اساسى جز پندارهاى به دور از خرد نداشته است و حرکتهایى بوده غیر توحیدى و شرک آلود. از این روى اسلام با آنها به رویارویى برخاسته و مردمان عقیده مند به خود را از این گونه رفتارها بازداشته است. از جمله آن رسمهاى خرافى و خردسوز، ذبیحة الجن است. مردمان جاهلى براى دور ماندن از چشم زخم، هنگامى که حادثه شیرینى در زندگى شان روى مى داد، مانند خریدن خانه و یا جارى شدن چشمه اى گوسفندى را ذبح مى کردند. در دوران اسلام، رسول خدا مردم مسلمان را از این کار بازداشت: (نهى عن ذبایح الجن وهو ان یشترى الرجل الدار او یستخرج العین وما اشبه ذلک. فیذبح له ذبیحة للطیرة مخافةً ان لم یفعل أن یصیبه شىء من الجن. فابطل ذلک النبى ونهى عنه.)88 پیامبر اکرم از ذبایح جن نهى فرمود. و آن این است که کسى خانه اى مى خرد، یا چشمه اى را جارى مى سازد و یا کارى مانند اینها، سپس گوسفندى را مى کشد، براى جلوگیرى از چشم زخم مردم، از این مى ترسد که اگر این کار را انجام ندهد، جنها به او آسیب برسانند. این رسم جاهلى، در بین مسلمانان، بسیار دامن گستراند، و اکنون نیز در جاى جاى سرزمینهاى اسلامى دیده مى شود. و حتى اسلامیان به خاطر دور شدن آموزه هاى نبوى، جاهایى پا را فراتر از مردمان جاهلى گذاشتند. تا آن جا که جلوى عروس و داماد، جلوى تابوت، جلوى مسافرى که از سفر برگشته و… گوسفند، گاو و یا شترى ذبح کرده و مى کنند، تا چشم زخمى به عروس و داماد، مسافر و یا لحظه مبارک زندگى کارگر نیفتد، یا جلوى تابوت مى کشند بدین منظور که شومى مرگ به زندگى شان سایه نیفکند و با این قربانى، مرگ چتر خویش را از سر آن خانواده بردارد. البته اگر این کار براى تصدق باشد و کسانى که رویداد مبارکى در زندگى شان به وقوع پیوسته، از کشتن گوسفند، گاو و شتر نیتى جز این نداشته باشند که به مستمندان صدقه بدهند و آنان را اطعام کنند، نه تنها منعى ندارد که کارى است شایسته. در این راستا و از حاشیه هاى این رسم جاهلى، علامت گذارى با خون قربانى است. حتى عقیقه براى فرزند را، که کارى است شایسته و مورد سفارش اسلام و سنتى است از سنتهاى نبوى، شمارى به این خرافه و عمل مشرکانه، آلوده اند و مى آلایند. این در حالى است که رسول گرامى اسلام پیروان خویش را از این کار خرافى و مشرکانه بازداشته و امامان معصوم(ع) با پیروى از این سیره توحیدى و تابناک رسول اعظم، همگان  را از این گونه رفتارها پرهیز داده اند: * معاویة بن وهب از امام صادق(ع) نقل مى کند که آن حضرت فرمود: (عقّت فاطمة عن ابنیها وحلقت رؤوسهما فى الیوم السابع وتصدَّقت بوزن الشعر ورقا. وقال کان ناس یلطِّخون رأس الصبى ّ فى دم العقیقة وکان ابى یقول: ذلک شرک. )98 جده ام فاطمه، سلام اللّه علیها، روز هفتم ولادت دو فرزندش، حسن و حسین(ع) عقیقه کرد و سر آنان را تراشید و برابر موى سر آن دو، نقره در راه خدا صدقه داد. امام صادق(ع) فرمود: شمارى از مردم، خون عقیقه را بر سر نوزاد مى مالیدند؛ پدرم ابوجعفر باقر(ع) مى فرمود: این کار شرک  است. * عاصم کوزى مى گوید از امام صادق(ع) پرسیدم: (ایؤخذ الدم فلیطّخ به رأس الصبى؟ فقال: ذاک شرک فقلت: سبحان اللّه شرک! فقال: لو لم یکن شرکاً فانه کان یعمل فى الجاهلیة ونهى عنه فى الاسلام. )90 آیا از خون گوسفند عقیقه، سر بچه را خون آلود کنیم؟ حضرت فرمود: این کار شرک است. گفتم سبحان اللّه، شرک است. حضرت فرمود: چرا شرک نباشد، این کار در جاهلیت انجام مى گرفت و اسلام از آن نهى کرد.

8. پوشاندن لباس آهنى به بچه انسان مسلمان، هرچه از آموزه هاى دینى و سیره روشن رسول گرامى اسلام و ائمه اطهار دور بیفتد، به باتلاق خرافات گرفتار مى آید و به جاهلیت برمى گردد. تمام آموزه هاى اسلام بر این اصل استوار بار است که انسانها را از دوران تاریک و سیاه جاهلى دور سازد و در دوران روشن توحید مدارى و تابناک اسلام، به آنان زندگى زلال ببخشد. در همین راستا اسلام پیروان خود را باز مى دارد از این که براى دفع شر از فرزندان خردسال خود، چیزهایى را به بند قنداق و لباس آنان آویزان کنند. امام صادق، از پدر بزرگوارش امام محمدباقر(ع) نقل مى کند که فرمود: (ان علیّاً(ع) رأى صبیاً تحت رأسه موسى من حدید فاخذها وفومن بها وکان یکره ان یلبس الصبى شیئاً من الحدید. )91 على(ع) بچه اى را دید که زیر سر او تیغ آهنى گذارده شده است. حضرت آن را گرفت و دور انداخت. کراهت داشت که بچه را به چیزى از آهن بپوشانند.

9. گذاردن آهن روى بدن میت انسان وقتى به درد خرافه گرایى مبتلا شد و خرافه در روح و روان اش اثر گذارد، به یک مورد و دو مورد بسنده نمى کند، بلکه در تمامى زوایاى زندگى خویش راه را براى خرافه باز مى گذارد و آموزه هاى دینى را به حاشیه مى زند. مردمان خرافى، کسانى که در بین مسلمانان، به آموزه هاى دینى کم توجهى مى کنند، هرچه را مى شنوند بدون برابرسازى آنها با شرع و سیره رسول خدا و ائمه اطهار، مى پذیرند و چه بسا آن را اسلامى مى انگارند و به آن جامه عمل مى پوشانند. از باب نمونه، روى بدن میت آهن مى گذارند در حالى که در اسلام از این کار منع شده است و مکتب اهل بیت آن را به روشنى، به شیعیان انتقال داده است. محقق حلى در شرایع الاسلام مى نویسد: (ویکره ان یطرح على بطنه حدید. )92 فقیهان شیعه ادعاى اجماع کرده اند. شیخ مفید این عمل را به عامه نسبت داده است. 3 آن چه را برشمردیم و موارد بسیارى که مى توان برشمرد، همه و همه، از آن جا سرچشمه مى گیرد که معارف ناب و زلال اسلام، آن گونه که باید و شاید در سینه ها و ذهنها جارى نشده است. بویژه در مکتب اهل بیت، فرازهاى روشنى از آموزه هاى ضدخرافى و رهنمونهاى ناب دیده مى شود که اگر سرلوحه کار قرار بگیرند و در همه آناتِ زندگى مورد بهره بردارى قرار بگیرند، زمینه اى براى رویش خرافه و دامن گسترى آن باقى نمى ماند، بویژه در میان شیعیان که ائمه و پیشوایان آنان، زلال مى اندیشیده و اندیشه زلال خود را با تمام تلاش جارى مى ساخته اند، نمى باید اکنون شاهد پاره اى از رفتارهایى باشیم که زیبنده پیروان آن گرامیان نباشد.

1. سوره یس، آیه 18.
2. سوره نمل، آیه 47.
3. سوره اعراف، آیه 131.
4. بحارالانوار، ج 63/1.
5. همان، ج 77/65.
6. مجمع البیان، امین الاسلام طبرسى، تصحیح و تعلیق، سیدهاشم رسولى محلاتى، ج5 / 249، مکتبة العلمیة الاسلامیه، تهران.
7. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 20/333، مؤسسه الوفا، بیروت.
8. همان/381.
9. حیات الحیوان، ج 1/664؛ سفینة البحار، شیخ عباس قمى، ج 5/363، اسوه.
10. میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، ترجمه حمیدرضا شیخى، ج 7/3344، دارالحدیث.
11. همان.
12. همان.
13. بحار، ج 77/153.
14. همان، ج 95/2.
15. کافى، ج 8/197.
16.
17. 18. دائرة المعارف تشیع، ج 5/565.
19. بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى، ج 60/17، مؤسسة الوفا، بیروت.
20. همان/26.
21. همان/6؛ مجمع البیان، امین الاسلام طبرسى، ج 5/380.
22. آشنایى با قرآن، استاد مرتضى مطهرى، ج 8/333 ـ 336.
23. تفسیر المیزان، علامه طباطبائى، ترجمه سیدمحمدباقر موسوى همدانى، ج11/299، انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین قم.
24. بحارالانوار، ج 60/18.
25. همان/ 7.
26. سوره بقره، آیه 152.
27. سوره آل عمران، آیه 41.
28. سوره آل عمران، آیه 191.
29. سوره اعراف، آیه 205.
30. سوره رعد، آیه 28.
31. سوره آل عمران، آیه 173.
32. سوره انبیاء، آیه 87.
33. سوره غافر، آیه 44.
34. سوره کهف، آیه 39.
35 . همان، آیه 40 .
63. بحارالانوار، ج 90، 184 ـ 185، مؤسسة الوفاء، بیروت.
37. بحارالانوار، ج 60/25.
38. همان/14.
39. همان/18.
40. تفسیر نوین، استاد محمدتقى شریعتى/424ـ425، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
41. سوره صافات، آیه 101 ـ 102.
42. سوره یوسف، آیه 4.
43. همان، آیه 36 .
44. همان، آیه 43.
45. سوره فتح، آیه 27.
46. سوره اسرا، آیه 60.
47. میزان الحکمة، محمدى رى شهرى، ترجمه حمیدرضا شیخى، ج 4/1929، دارالحدیث.
48 . همان / 1930 .
94. مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى، ج 2/992، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1359.
50 . سوره یوسف، آیه 6.
15.میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، ترجمه حمیدرضا شیخى، ج4 / 1930 .
25. بحارالانوار، ج19 / 234 .
35. تفسیر کاشف، علامه محمدجواد مغنیه، ترجمه موسى دانش، ج 4/504 ـ 506، بوستان کتاب، قم.
45. میزان الحکمه، ج 4/1932.
55. همان.
65. همان.
75. همان.
57. سوره فصلت، آیه 15 ـ 16.
95. آشنایى با قرآن، استاد شهید مرتضى مطهرى، ج 5/236ـ237، صدرا.
60 . مجموعه آثار، استاد شهیدمرتضى مطهرى، ج25 / 409 .
61 . مصحح کتاب تحف العقول، در پاورقى، درباره این شخص مى نویسد:
(لم نظفر فى احد المعاجم بمن سمى بهذا الاسم من اصحاب ابى الحسن العسکرى(ع) ولعلّه هو الحسن بن سعید الاهوازى، من اصحاب الرضا والجواد وابى الحسن العسکرى(ع) وهوالذى أوصل على بن مهزیار و اسحاق بن ابراهیم الحضینى الى الرضا(ع) حتى جرت الخدمة على ایدیهما، کان ثقة هو واخوه الحسین وله کتب. اصله کوفى وانتقل مع اخیه الى الاهواز وکانا اوسع اهل زمانهما علماً بالفقه والآثار والمناقب. )                        تحف العقول/482، پاورقى
26. تحف العقول عن آل الرسول، ابن شعبه حرانى، تصحیح و تعلیق على اکبر غفارى/482 ـ 483، انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین.
36. مجموعه آثار، ج 25/406.
46. جامع الصغیر/13.
56. نهج البلاغه، صبحى صالح، ترجمه دکتر سیدجعفر شهیدى، خطبه 79.
66. مجموعه آثار، ج 25/408.
76. وسائل الشیعه، شیخ حر عاملى، ج 8/269، دارالاحیاء، بیروت.
86. دائرة المعارف فارسى، غلامحسین مصاحب، ج 2/2328، شرکت سهامى کتابهاى جیبى، تهران، 1380.
96. همان/2168 ـ 2169.
70 . من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 4/3، دارالتعارف، بیروت.
71 .السرائر، ج 3/593، انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین.
27. سوره جن، آیه 8.
37. همان، آیه 9 ـ 10.
47. آشنایى با قرآن، استاد مطهرى، ج 9/198، صدرا.
57. همان/200 ـ 201.
67. همان/204.
77. سوره احقاف، آیه 29.
87. سوره جن، آیه 1.
97. آشنایى با قرآن، ج 9/205.
80 . مجمع البحرین، طریحى، ماده قوف.
81 . مکاسب، شیخ انصارى، تحقیق و تعلیق سیدمحمد کلانتر، ج 4/149 ـ 150، مؤسسة دارالکتاب.
28. لغت نامه دهخدا، زیرنظر دکتر محمد معین و دکتر سیدجعفر شهیدى، ج 12/17832، مؤسسه لغت نامه دهخدا.
38. وسائل الشیعه ج 12/108، باب 26، من ابواب ما یکتسب به، الحدیث 2.
متن حدیث بدین شرح است:
(عن ابى بصیر عن ابى عبداللّه(ع)، قال: من تکهن او تکهن له فقد برىء من دین محمد(ص).
قال: قلت: فالقیافه.
قال: ما اُحب ان تأتیهم وقل ما یقولون شیئاً الا کان قریباً مما یقولون وقال: القیافة فضلة من النبوة ذهبت فى الناس. )
هرکس کهانت کند، یا از دیگرى بخواهد که براى او کهانت کند، از دین محمد(ص) بیزارى جسته است.
راوى مى گوید از امام پرسیدم: قیافه چطور؟
امام فرمود: دوست ندارم به آنان مراجعه کنى. اگرچه گفتار آنان نزدیک به واقع است.
فرمود: قیافه شناسى مازادى است از نبوت که به دست مردم افتاده است.
48. مکاسب، شیخ مرتضى انصارى، تحقیق و تعلیق سیدمحمد کلانتر، ج 4/149 ـ 151، مؤسسه دارالکتاب.
و متن حدیث که طریحى در مجمع البحرین به آن اشاره کرده، بدین شرح است:
(عن ابى جعفر(ع) کان امیرالمؤمنین(ع) یقول لاتأخذ بقول عراف ولاقائف ولالص ولا اقبل شهادة فاسق الاّ على نفسه. )
58. صحیح بخارى، ج 8، کتاب الفرائض، باب القائف.
متن آن چنین است:
(عن عائشة، رضى اللّه عنها، قالت: ان رسول اللّه؛ صلى اللّه علیه وسلم، دخل علیَّ مسروراً تبرق أساریر وجهه فقال: ألم ترى أن مجززاً نظر آنفاً الى زید بن حارثة واسامة بن زید فقال: ان هذه الاقدام بعضها من بعض .)
عایشه گفت: روزى پیغمبر(ص) به نزد من آمد شادان و خندان، به گونه اى که خطهاى صورت اش مى درخشید، آن گاه به من فرمود: ندیدى که مجزه مدیجى وارد شد و اسامه و زید را دید. روى زید و اسامه پارچه اى کشیده شده بود و سرهاى شان پنهان و پوشیده بود و پاهاى شان برهنه و پیدا. آن گاه او [مدیجى] گفت: این پاها از هم اند. )
اما این که چرا حضرت خوشحال شد، بدین علت بود که مردمان به نسب اسامه طعن مى زدند؛ زیرا اسامه سیاه بود و زید سفید. و آن گاه که قیافه شناس حکم کرد به الحاق اسامه به زید، رسول گرام اسلام خوشحال شد.
از حدیث یاد شده استفاده مى شود که به هیچ روى رسول گرامى اسلام براساس نظر قیافه شناس حکم نکرده است. رسول خدا، در این که اسامه فرزند زید است، تردید و شکى نداشته که پس از روشن شدن آن از سوى قیافه شناس حکم بدهد.
افزون بر این، شک به مقام نبوت که مقام الهى است، سازگارى ندارد. شک در دل کسانى راه یافته بود که جدید الاسلام بودند و هنوز به جایگاه و مقام رسول گرامى اسلام پى نبرده بودند و آن گونه که باید به آن حضرت ایمان نداشتند.
68. مکاسب، شیخ انصارى، تعلیق و تحقیق سیدمحمد کلانتر، ج 4/151 ـ 156.
78. حدائق الناظرة، شیخ یوسف بحرانى، ج 18/182 ـ 183، انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین، قم.
88 . وسائل الشیعه، شیخ حرّ عاملى، ج11 / 507 .
98. کافى، ثقة الاسلام کلینى، ج 6/ 33، ح 2، دارالتعارف، بیروت.
90 . همان.
91 . قرب الاسناد/ 66؛ وسائل الشیعه، ج24 / 430، آل البیت.
92 . خلاف، ج 1/691.
93 . الوجیز، ج 1/72