چیستى خرافه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


شاید هیچ چیز به اندازه خرافه پهن دامن و گسترده نباشد. کم و بیش تمامى انسانها به گونه‏اى با آن رو به رو هستند و از بام تا شام با چیزى به نام خرافه دست و پنجه نرم مى‏کنند. از آن جهت که خرافه امرى فراگیر و فرهنگى است، شاید نتوان براى آن مرزِ دینى و غیردینى و یا روشنفکر و واپس‏گرا و... ایجاد کرد. این بدان معنى نیست که همگان به یک اندازه به خرافات باور دارند و یا نسبت به امور خرافى با یک‏دیگر برابرند; بلکه همگان به گونه‏اى با خرافه سر و کاردارند، ولى دل‏بستگى و پیوندشان کم و زیاد است.1 گرچه کسان به میزان سواد و آگاهى به خرافات نزدیک و یا از آن دور مى‏شوند، ولى بیش‏تر به نظر مى‏رسد ریشه روانى داشته باشد. افراد متکى به خود و توان‏مند، کم‏تر پاى‏بند خرافه‏اند. افراد خود کم‏بین و... بیش‏تر در پى خرافه‏اند.

علامه طباطبایى هم به درازنا و هم به گستره خرافات این‏گونه اشارت دارد:

»انسان از قدیم‏ترین اعصار تا به امروز، مبتلا به خرافه بوده است. بعضى گمان مى‏کنند که خرافات از خصایص شرقیها است; ولى حقیقت این نیست. چرا که اگر غربیها در خرافات حریص‏تر از شرقى‏ها نباشند، لااقل مانند شرقیها بین آنها هم خرافات وجود دارد. »2

 

ضرورت پرداختن به خرافه

با نگاهى از دور به جامعه خود مى‏توان نیک دریافت که سرزمین ایران کوله‏بارى از تجربه است. ایران‏زمین همچون کاروانسرایى است که قافله‏هاى بشرى چون کلدانى، آشورى، یونانى، رومى، یهودى، ترک، عرب و مغول پى در پى در آن بار انداخته و یا با هم در تماس و آمیزش بوده‏اند. از این روى پژوهش درباره باورهاى مردمان، نه تنها از لحاظ علمى و روان‏شناسى درخور توجه است، بلکه پاره‏اى از نکته‏هاى تاریک فلسفى و تاریخى را روشن خواهد کرد. پس از پژوهش و مقایسه این باورها و خرافه‏ها با باورها و خرافه‏هاى سایر ملل مى‏توانیم به ریشه و سرچشمه آداب، رسوم، ادیان، افسانه‏ها، و باورهاى گوناگون پى ببریم... . همین باورها و خرافه‏هاست که آدمى‏زاد را در دوره‏هاى گوناگون تاریخى، قدم به قدم راهنمایى و تعصبها، فداکاریها، امیدها و ترسها را در بشر تولید کرده است و بزرگ‏ترین و قدیمى‏ترین دلدارى دهنده آدمى‏زاد به شمار مى‏آید و هنوز هم در نزد مردمان وحشى و متمدّن، در بیش‏تر کارهاى زندگى سایه انداخته است; چون بشر از همه چیز مى‏تواند چشم بپوشد، مگر از باورهاى خودش که بخش زیادى از این باورها چه بسا خرافى باشد.

خرافه‏ها بخشى از میراث بشرى است، زایش و میرش دارد. پیشرفت علوم، افکار و زمان به این فرایند کمک مى‏کند. بسا که دسته‏اى از بین برود و دسته‏ى دیگر، خیلى سخت‏تر، جایگزین آنها شود. پس خرافه همیشه هست و همه انسانها با تمام تفاوتهایى که با یک‏دیگر دارند، در پذیرش خرافه برابرند.

آن‏چه فرهنگ و بنیانهاى معنوى ملتى را در دوره‏هاى تاریخى مى‏سازد و او را گام به گام راهنمایى مى‏کند، به مقدار فراوان »باورهاى عوام» است; اگرچه ماهیت و محتواى این باورها، از حیث نقش و کارکرد، در یک تراز قرار ندارند.3 ملتهاى کهن، نسبت به ملتهاى جوان، از آگاهى‏هاى نظرى و عملى - از جمله آداب و رسوم و افسانه‏ها و اعتقادات - بیش‏ترى برخوردارند; بویژه ملت شش - هفت هزار ساله‏اى مانند ایران که همواره با نژادها و فرهنگ‏هاى گوناگونى درهم آمیختگى داشته است.

افکار و باورهاى ریشه‏دار بومى یا یادگارهاى پیشین نژاد هند و ایرانى که آغازگاه پاره‏اى از آنها، به دوران نخستین کوچ خانواده آریایى به فلات ایران مى‏رسد، همچون باورهاى مربوط به ماه و خورشید و اژدها و روح جانوران و گیاهان، جادو و اوهامى که بر اثر نفوذ و تلقین افکار تورانیان و یونانیان و ملل سامى رواج پیدا کرده‏اند. به عبارت ساده‏تر، منشأ تحریف و دخل و تصرف در فرهنگ اصیل بومى، حضور و نفوذ فرهنگ بیگانه است که به بازتولید رشته دراز و تو در تویى از خرافات جدید مى‏انجامد، از جمله:

1. غیب‏گویى: جادوگرى، طالع‏بینى، پیش‏گویى، دعانویسى، طلسم‏بندى.

2. قربانى: قربانى کردن و نذرهاى خونین.

3. باور به سرنوشت: اعتقاد به قضا و قدر و سعد و نحس بودن روزها و ساعتها و تأثیر ستاره‏ها در سرنوشت انسان.

4. جشنها: جشن مهرگان، جشن نوروز، جشن سده، چهارشنبه سورى.

5. مراسم: عقد و عروسى، خیمه شب بازى و نمایشهاى شادى‏آور و شوخى‏آمیز، رقص، سماع.

6. مناسک: نیایش و پرستش بت، آتش، ماه، شیطان و... .

7. سخن‏ورى.

8. افسانه‏سرایى.

9. سرودخوانى.

10. قصه‏گویى.

11. ترانه‏هاى عامیانه.4

12. رمانهاى تخیلى جادویى.

پژوهشگران فرهنگ عامه - فولکور - به خرافه‏ها با دیدى دوگانه و شاید سه‏گانه مى‏نگرند:

الف. از یک‏سو آن را داراى کارکرد معنى‏بخشى به حرکات بشر مى‏دانند، تا جایى که حضور و بروز بسیارى از جنبشهاى معنایى و معنوى را از نتایج چنین اعتقادهاى ماورایى مى‏شمرند و در نتیجه از آن دفاع مى‏کنند.

ب. و از سویى دیگر پاره‏اى آن را زاییده ذهن تخیلى آدمیان مى‏دانند، و در نتیجه براى نابودى آن از هیچ کوششى فروگذار نخواهند بود.

ج. و چه‏بسا، برخلاف همه تأکیدهایى که به صورت گسترده - در جامعه ایران - براى خرافه‏زدایى آغاز گردیده; به نظر مى‏رسد چندان نتیجه‏بخس نباشد. این نه به معناى فاقد کارایى بازدارنده‏هاست، بلکه عمده دلیل آن خلط و روشن‏نبودن مرز خرافه با غیر آن است.

برهمین مبنى به این نتیجه مى‏رسیم که در زمینه خرافه‏ها باید پژوهش جدى انجام گیرد، تا این دیدگاه‏ها، روشن و از یکدیگر بازشناخته شوند.5

کار بسیار دشوارتر از آنى است که احتمال آن مى‏رود. آن‏چه در کاووش براى دستیابى به چیستى خرافه بدان دست یافتم این بود که: ارائه یک ساختار و یا ملاک شفاف از چیستى خرافه و یا نشان دادن راهى براى شناخت خرافه از غیر خرافه، بسیار دشوار و ناممکن مى‏نماید; مگر آن‏که در واشکافى نمونه‏ها و مصداقها، بتوان راه به جایى برد و ملاک و معیارى از آن میان بیرون کشید، آن هم مشروط به آن که تمامى مصداقها و نمونه‏ها از پیش پذیرفته شوند که خرافه‏اند.6

باتوجه به ویژگى خرافه، نمى‏توان از منظر و افق دین و مذهبى خاص، به دین و مذهب نگریست، یک یهودى اعمال مسیحى را خرافه مى‏داند و یک مسیحى رفتار یهودى را، چنان که در قرآن کریم آمده است:

»قالَتِ الیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصارى عَلى شَى‏ءً وَقالَتِ النَّصارى لَیْسَتِ الیَهُودُ عَلى شَى‏ءً. »7

هرکدام از مسیحیان و یهودیان دیگرى را بى‏بنیان و اساس مى‏دانند. و جالب‏تر آن که در این کشمکش و نزاع بین دینى، دانشمندان ماده‏گرا و یا تجربه‏گراهایى همچون: کنت، اسپنسر، تایلر، لنین، راسل و... ، تمامى دین و دستاوردهاى آن را خرافى مى‏دانند; بلکه دین را متعلق به دوره جهالت و نادانى انسان برمى‏شمارند.8

مهم این است که شاخصى داشته باشیم، تا خرافه را از غیر آن بازبشناسیم. و این ابزار چندان ساده و راحت نیست. به نظر مى‏رسد سه وسیله براى شناخت خرافه از غیر آن در اختیار داریم:

1. خرد.

2. دانش.

3. دین.

 

مفهوم‏شناسى خرافه

به نظر مى‏رسد در معنى و مفهوم خرافه نوعى دور دیده مى‏شود. خرافه واژه‏اى عربى است که در معناى آن داستانى از شخصى به نام خرافه بیان شده که خود این داستان خرافه است. بدین جهت دشوار مى‏نماید که به سادگى بتوان به مفهوم خرافه راه پیدا کرد.

در بیان معناى خرافه گفته شده است:

»آن‏چه چیده شود از میوه، سخن خوش که از آن خنده مى‏آید، افسانه، حدیث دروغ;،کلام باطل و افسانه که اصل ندارد. »9

در معناى خرافات که جمع خرافه است گفته‏اند:

»حکایتهاى شب، سخنان پریشان و نامربوط، سخنان بیهوده و پریشان که خوش‏آیند باشند، سخنان خوش پریشان، ترهات، موهومات و انیاب اغوال. »10

خرافات جمع خرافه و اصل آن خرف است. به معناى چیدن میوه است. و گفته شده به معناى پاییز است. به پاییز نیز خریف گفته مى‏شود که میوه‏ها بیش‏تر در پائیز چیده مى‏شود.

اگر به گوهر معانى بیان شده براى خرافه دقت شود در تمامى آنها سه عنصر اساسى به صورت مشترک در همه تعریفها آمده است:

1. برگزیدن.

2. چیدن.

3. بیان کردن.

آن‏چه چیده مى‏شود باید خوش‏آیند باشد، همچون میوه. اعضاى خانواده در شبهاى بلند زمستان، پاى کرسى چیزهایى را نقل مى‏کنند که گُل کند و نُقل مجلس شود. افسانه شاه پریان، داستان شیرین و فرهاد، سمک عیار، حسین کرد و... از این قبیل است. افسانه‏هایى که بدون هیچ پیوستگى بین عناصر و شخصیتها، سبب خوش‏آیندى پیرامونیان مى‏شود تا با شادمانى بیش‏ترى شب را سپرى کنند و خاطره خوشى از آن به یادگار داشته باشند:

»خرافه در لغت به معناى حکایت شیرین و دروغین است. واژه خرافه، نام یکى از افراد قبیله بنى‏عذره یا جهینه بود که دیوها او را ربودند و هنگامى که نزد قوم خویش بازگشت، به تعریف حکایتهایى پرداخت که مردم را به تعجب وامى‏داشت. این است که او را تکذیب کردند و گفتند: سخنان خرافه. سپس این واژه را در مورد هر سخن که تکذیب مى‏کردند، یا هر سخن شیرین و تعجب‏آور به کار بردند. شاید علت نامگذارى این قبیل حکایتها به خرافه این باشد که معناى ریشه خرافه تباهى عقل بر اثر پیرى است.»11

بدین‏معنى که گوینده، به جهت کهولت سن و ناتوانى در سامان‏دهى آگاهى‏هاى ذهنى خود، سخنانى بى‏ربط و پریشان مى‏گوید. و در این میان ادعاهایى مى‏کند که فردِ با خرد، چنین حرفهایى نمى‏زند.

در زبان انگلیسى »noititsrepuS» معادل و به معنى خرافات به کار مى‏رود. به اعتقاد زبان‏شناسان این عبارت که ریشه لاتینى دارد برگرفته از عبارت »setsrepus» بوده که خود از دو جزء repus به معناى فوق و ماورا و ots به معناى ایستادن و تحمل کردن تشکیل شده است و در معناى فاعلى به کسى اطلاق مى‏شود که حاضر بوده، مى‏تواند گواهى دهد یا کسى که باقى‏مانده است.

به این ترتیب »noititsrepus» را در بافت و ساختار دینى مى‏توان به معناى توانایى و استعداد حکایت کردن وقایع تاریخى و مذهبى دانست، آن‏چنان که گویى راوى در محل حضور داشته و خود بازمانده آن واقعه است. این توانایى در گواهى دادن از یک واقعه به شیوه مزبور، منوط و مشروط به غیب‏گویى و غیب‏دانى است. حال اگر توسط فردى بیان و اعمال شود که فاقد این خصوصیت باشد )غیب‏گوى رسمى نباشد(، هم‏ردیف حقه‏بازى و کلاهبردارى است و در نتیجه، کلمه noititsrepus در ریشه لاتین خود، مترادف با »اعتقادات مذهبى مطرود» به شمار آمده که در تضاد و تعارض محض با »اعتقادات مذهبى شرعى» است.12

به این ترتیب، کلمه انگلیسى noititsrepus آن‏چنان که از معناى اصیل لاتین آن برمى‏آید، بر اعتقاداتى مذهبى‏وار دلالت مى‏کند که در خارج از محدوده مذهب ترانس فیزیکى قرار دارند. در انگلیسى مدرن، کلمه noititsrepus، بر اعتقادات قومى و فولکلوریک هم دلالت مى‏کند که غالباً با تمایل به تحقیر، خوار داشت و منفى جلوه دادن فرهنگ دیگران و برداشت اقوام دیگر از جهان روحانى، به کار مى‏رود.13

باتوجه به ریشه خرافه در لاتین، خرافه چیزى معطوف به نقل و روایت است. روایت معطوف به راوى، نه روایت معطوف به واقعیت، چنان که در معناى عربى آن هم خرافه اسم شخصى بود که روایات خاصى را براى شنونده خود بیان مى‏کرد.

براى خرافه تعریفهایى بیان شده است.14

1. اعتقاد به این‏که پاره‏اى از کارها یا برخى کلمات یا اعداد، یا بعضى از مدرکات حسى مایه خوشبختى یا بدبختى مى‏شوند.

2. هرگونه آیین و یا مذهبى که بى‏اندازه و نسنجیده مورد مبالغه قرار گرفته باشد.

3. اگر اعتقاد دینى بر عقل پى‏ریزى نشود، سخن خرافه بیش نخواهد بود. و عقل خرافى ضد عقل علمى است.

4. خرافه‏ها باورهایى هستند که بر مبناى آن در دنیاى پیرامون ما، نشانه‏هایى وجود دارد که به ما کمک مى‏کند زندگى سالم‏تر و امن‏ترى داشته باشیم.

5. خرافه‏ها به روابط دنیاى بیرونى و غیر شخصى با فرد مربوط مى‏شوند، به‏گونه‏اى که با معیارهاى عقلانى درخور توجیه و تفسیر نباشند.

6. برخى بر این باورند که حقایقى وجود دارد که عقل بشر به طور کلى توانایى توجیه و تبیین این حقایق را ندارد.

7. شمارى بر این باورند ناتوانى انسان در روشنگرى و تفسیر حقایق دائمى نیست، بلکه اکنون ناتوان است. در آینده نزدیک دلیل منطقى و عقلى براى اثبات وجود این حقایق پیدا خواهد شد. شخصى که مى‏خواهد زندگى کند در رویارویى با دنیاى ناامن - که هر لحظه حادثه‏اى همچون رعد و برق، باران، سیل، توفان، زلزله و... او را تهدید مى‏کند - براى جبران و یا ترمیم این ناتوانى یک نظامى به وجود مى‏آورد و بدان باور مى‏یابد که بتواند شرائط امن و اطمینان‏آورى براى خود فراهم آورد. چنین نظامى ویژگى‏اش آن است که برساخته بشر است در برابر نظام طبیعى و عینى که وجود دارد.

اسپینوزا درباره خرافه‏ها و عدم قطعیت مى‏نویسد:

»اگر آدمیان قواعد مشخصى براى اداره امور زندگى خود در اختیار داشتند و یا بخت همیشه با آنها یار بود، هرگز به خرافات روى نمى‏آوردند. اما چون بیش‏تر به مشکلات برمى‏خورند که قواعد موجود پاسخ‏گوى آنها نیست، بین ترس و امید سرگردان شده و سخت زودباور مى‏شوند. »

8. هرگونه اعتقاد باطل یا ضعیف و یا هر نوع عقیده نابخردانه و بى‏اساس.

در کتاب النقض آمده است:

»آن‏چه گفته است: ومحمد بن نعمان الاحول15 در کتابى آورده است که... حسین بن على و شهیدان کربلا، پیش از قیامت به چهارصد سال زنده شوند و یزید و ابن‏زیاد و قاتلان ایشان همه زنده شوند، تا حسین و شهیدان، ایشان را بکشند و به قیامت به دوزخ مى‏فرستند. »16

عبدالجلیل قزوینى رازى در پاسخ مى‏گوید:

»اما آن‏چه گفته است که پیش از قیامت یزید و ابن‏زیاد و خوارج باز زنده کنند و بکشند; اصلى ندارد و از جمله خرافات و ترهّات باشد و با اصول راست نیست; بلکه به قیامت زنده شوند و جزاى اعمال بد خویش بستانند... . »17

باتوجه به بیان عبدالجلیل قزوینى رازى درباره سخن بالا، به نظر مى‏رسد خرافه، باور به چیزى است که سندیت و اعتبار شرعى ندارد. خرافه صرف ادعایى که دلیل معتبر شرعى بر آن اقامه نشده است.

9. احمد امین در تعریف خرافه مى‏گوید:

»هر عقیده و عملى که متکى به دلائل علمى و یا مستند به نص آسمانى و یا آزمایش عملى صحیح نباشد، خرافه و پوچ و بى‏ارزش است. »18

احمد امین براى تفکیک خرافه از غیر خرافه سه شاخص ارائه مى‏کند:

1. دلائل علمى.

2. نص شرعى.

3. راه آزمایش و تجربه.

10. علامه طباطبایى در تعریف خرافه مى‏گوید:

»اعتقاداتى که متکى به علم نیست; یعنى انسان یقین به آن ندارد و یا یقین به دخالت داشتن آن در خیر و شر خود ندارد، اعتقادات خرافى محسوب مى‏شوند. »19

علامه طباطبایى گوهر و ذات خرافه را در باور مى‏بیند. باور و اعتقادى که بدون پشتوانه علمى است و فرد بدان یقین و قطع ندارد. و یا این‏که یقین و قطع او دخالتى در خیر و شرش ندارد. البته در تعریف علامه طباطبایى تا اندازه‏اى ابهام دیده مى‏شود. این که یقین به دخالت آنها در خیر و شر خود ندارد، یعنى چه؟

11. به عقیده دین‏شناسان، خرافه اصطلاحى مبنى بر نوعى داورى تعریف شده است که به طور معمول توسط مذهب غالب و به منظور طبقه‏بندى و بدنام کردن نگرشها و آداب مذهب ابتدایى‏تر و ناپذیرفتنى‏تر )باتوجه به منطق درونى مذهب غالب( به کار مى‏رود. براى آن‏که باورى خرافه قلمداد شود، لازم است که پیروان یک مذهب راست آیین، از نگاه خود آن باور را مورد ارزیابى قرار دهند.

12. در رویکرد انسان‏شناختى، از بیانى فاقد ارزیابى و ارزشگذارى استفاده مى‏شود و نتیجه‏گیرى مهم این است که استفاده از اصطلاح خرافه به جاى آن‏که توصیفى یا تحلیلى باشد، جنبه خوارداشت و تحقیرآمیز دارد; زیرا در نقطه مخالف مذهب راستین مورد پذیرش جامعه معاصر خود قرار است.

13. در رویکرد روان‏شناسى، خرافه همان گرایش یا استعداد براى نسبت دادن بروز و ظهور یک پدیده با توضیح طبیعى، به عوامل سرّى یا فوق طبیعى، یا به عبارت دیگر، یک باور پذیرفته شده است که نادرستى آن به شیوه علمى ثابت شده باشد. بر مبناى این تعریف، فرد خرافاتى مشخص است که ارتباطات علّى و معلولى را به پدیده یا مرجعى نسبت دهد که در واقع هیچ ارتباطى با آن ندارد و البته در این رفتار، ترس آمیخته با احترام یا وحشت از چیزى ناشناخته، مرموز یا تخیلى، رکنى قویم و قدیم به شمار مى‏آید.

به نظر روان‏شناسان به طور کلى خرافات و موهومات در نتیجه بروز اختلالهاى وسواسى رخ مى‏دهد. در علم روان‏شناسى به آن اختلال وسواس اجبار (DCO) گویند. براى چنین افراد وسواسى، عادت به انجام پاره‏اى رفتارهاى خاص باعث ایجاد اختلال در زندگى روزمره مى‏شود; افرادى که به DCO و اختلالهاى رفتارى وسواسى دچار هستند، گمان مى‏کنند اگر یکى از این عادتهاى نادرست خود را رها کنند، اتفاقى براى آنان خواهد افتاد و هر اتفاق بد و ناگوارى را به گونه‏اى به آن ربط مى‏دهند. بیش‏تر این بیماران درباره چیزى نگران هستند و بر این باورند اگر نگران نباشند، احتمال روى دادن آن، بیش‏تر مى‏شود.

14. حقوقدانان خرافه را چنین تعریف کرده‏اند:

»هر عقیده و عملى که آدمهاى معقول و تحصیل‏کرده آن را خرافى مى‏شناسند. »

این تعریف داراى اشکالهایى است:

الف. این تعریف نه جامع است و نه مانع.

ب. روشن نیست منظور از آدمهاى معقول چه کسانى هستند؟ یا منظور از تحصیل کرده چه کسانى هستند؟

ج. به نظر مى‏رسد این تعریف دورى باشد. خرافه آن چیزى است که آدمهاى خاصى آن را خرافه مى‏دانند. بالاخره عبور موسى از نیل و غرق شدن فرعون در آن، خرافه است یا معجزه؟ گره زدن پارچه به شى‏ء براى گره‏گشایى خرافه است یا چیز دیگرى؟ تحصیل کرده‏ها در این‏باره چه مى‏گویند؟

د. یک دسته از خرافه‏ها، پیوسته به حوزه‏ى باورهاى جمعى است: مانند باور به خوش‏شانسى و بدشانسى. باور به خوش قدمى و بدقدمى، باور به خوش یمنى و بد یمنى. شانس آوردن نعل.

و یک دسته از باورها به حوزه‏ى شخصى و فردى است. مانند این‏که در جاى خاصى درس بخواند تا قبول بشود، انگشترى خاص براى او شانس مى‏آورد. اینها خرافه‏اند یا چیز دیگرى؟

15. در فرهنگ‏شناسى عامه، که بیش‏تر به قصه‏هاى پریان، اسطوره‏شناسى و ادبیات و رسوم شفاهى قومى پرداخته مى‏شود; نیز خرافات به هرگونه اعتقاد قومى که با جمله‏هاى شرطى، با واژه‏هاى: »اگر / آن‏گاه» و گاهى، با راه‏حلهایى به شکل »مگر این‏که» بیان مى‏شوند، اطلاق مى‏شود. اعتقاد کلى و عمومى به آن‏چه »واقعیتهایى با علتهاى فوق طبیعى» نامیده شده، در فرهنگهاى گوناگون فرق دارند و مهم‏ترین سنگ بناى خرافات در میان اقوام جهان بشمارند و براساس ساختار و زیربناى هر فرهنگ، خرافه‏ها، کم و بیش، به موضوعهایى مربوط مى‏شود که شناخت، یا درک دقیق آن براى افراد زیر مجموعه آن فرهنگ دشوار یا ناممکن بوده است. گورستانها، حیوانات، شیاطین، اجداد، دگرگونیهاى جوى و محیطى، وسواس شدید، مرگ، شانس و... را مى‏توان بخشى از مجهولات پیوسته با زندگى آدمیان دانست که ادراک و فهم دقیق ماهیت و چرایى آن دیریاب و محال بوده است.

اگر نمونه‏هاى خرافه با دقت مورد مطالعه قرار گیرد، خرافات گرچه باور فرد و یا رفتار فرد است، ولى الهام گرفته از روح جمعى است. اثر پذیرفته از گفتمان و سپهر گروهى است. این درست است که فرد دعا مى‏خواند و فرد پارچه به درختى و یا عَلَمى و کُتلى مى‏بندد; ولى این رفتار، الهام گرفته از دیگران است. اثر پذیرفته از یک جریان اجتماعى است. چون مى‏داند و یا به این باور رسیده است که دیگران هم براى از میان برداشتن مشکل خود، همین کار را مى‏کنند. مهم این است آن‏چه مى‏کنند داراى اثر است و اثرش را دیده‏اند، بلکه باور دارند که داراى اثر است.

باید بین سه مقوله: دینى بودن، داراى اثر بودن و الهام گرفته از جمع تفکیک کرد. ممکن است چیزى دینى باشد، ولى اثرى نداشته باشد و یا آن که ما نمى‏دانیم که اثر آن چیست؟ و ممکن است چیزى باشد که اثر داشته باشد، ولى دینى نباشد. یا ما نمى‏دانیم که در دین دلیل و نصى براى آن وجود دارد. و ممکن است چیزى باشد که نه دینى باشد و نه هم اثرى داشته باشد که این ارتباطى به بحث ما پیدا نمى‏کند. اما چیزهایى هست که هم دینى است و هم داراى اثر و کارکرد است. همچنان که گفته آمد »کارکرد» و اثرگذارى فراتر از دینى بودن و دینى نبودن است. لزوماً آن‏گونه نیست چیزى که اثر دارد، باید دینى باشد، یا نباید دینى باشد.

پس ملاک نخست در شناخت خرافه این است که داراى اثر است.

ملاک دوم این است که برخاسته از روح جمعى و الهام گرفته از جمع است.

ملاک سوم در بازشناسى خرافه این است که وجهه روایى دارد. بتوان و یا مى‏توان آن را براى دیگران نقل کرد. البته این ویژگى - روایتى بودن - بیش‏تر در داستانها و قصه‏ها و افسانه‏ها معنى و مصداق خواهد داشت.

ملاک چهارم در شناخت خرافه، ریشه و وابستگى به بیرون از جهان طبیعت است. راه براى دیدن و تجربه دیگران چندان هموار نیست. اگر دقت کرده باشید - در تمامى آن‏چه که خرافه بر آنها نام نهاده‏اند - در پس پشت آنها ماجرایى و داستانى نهان است که خرافى بودن آن به جهت همان ماجراى پشت پرده است.

ملاک پنجم، علاوه بر روایى بودن خرافه، جز راوى، کس دیگرى نمى‏تواند به منشأ و مأخذ روایت، دسترسى پیدا کند. شاید شمارى بپندارند از این جهت خرافه با وحى همانندیهایى دارد! ویژگى وحى آن است که فقط پیامبر آن را دریافت مى‏کند و راهى براى دریافت غیر نبى وجود ندارد; اما پیامبر در هنگام رساندن پیام، جهت اثبات آن‏چه مى‏گوید از دلیل و معجزه استفاده مى‏کند، خردها را به داورى مى‏خواند. ولى در خرافه، تأیید و دلیلى بر اثبات واقعیت و درستى آن وجود ندارد. به هیچ روى، راوى نمى‏تواند خردها را به داورى فراخواند. تنها راه براى پذیرش اعتماد به خود گوینده است. به دیگر بیان خرافه سندى جز خود راوى ندارد.

ملاک ششم. اگر همچنان که گفته آمد، نبى براى صدق ادعاى خود و دعوت مردم به سوى خداوند - نه خود - معجزه‏اى مى‏آورد تا ثابت کند که در آن‏چه مى‏گوید صادق است. فقط حوزه کارکرد معجزه صدق مدعا است نه اثبات شخصیت معجزه‏گر; ولى در خرافات آن‏چه گفته مى‏شد، همه در پى اثبات هویت و شخصیت براى خود گوینده است.

ملاک هفتم. ملاکهایى که بیان گردید، هسته و گوهر خرافه را مى‏سازند; اما با گسترش حوزه اجتماع، افزون بر حالت روایى، خود تبدیل به ایمان و باور مى‏شود. و این ویژگى بر سایر ویژگیها سایه مى‏اندازد. این‏جاست که عرصه بسیار خطرناک مى‏شود مرزهاى خرافه با امور دیگر کم‏رنگ و یا بى‏رنگ مى‏شود و به راحتى نمى‏توان خرافه را از غیر خرافه بازشناخت.

ملاک هشتم. باتوجه به آن‏چه گفته آمد، مرز بین دین و خرافه گاه بسیار نزدیک و درهم آمیخته است. بدین‏جهت به ملاک دیگرى در باب خرافه اشاره مى‏کنم و آن استناد دینى است. اگر امرى، گرچه به تجربه شخصى ثابت شده باشد; اما از آن‏جهت که در مجموعه دینى نگنجد امر خرافى خواهد بود.

به بیان دیگر، دین یک مجموعه است. مجموعه‏اى از باورها و رفتارها. در این منظومه، رفتارهایى داریم که بدان عمل مى‏شود و باورهایى داریم که افراد بدان ایمان دارند. رفتار به جهت عمل و پاى‏بندى افراد تبدیل به هنجار مى‏شود. این منظومه را شما لحاظ بفرمایید. هرچه از این منظومه بیرون رود و یا آن‏چه که بر این مجموعه افزون شود، خرافه خواهد بود. فزودن و کاستن بر مجموعه دین با هر عنوانى، امرى غیردینى و خرافى خواهد بود.

منظومه دینى، یعنى آن‏چه که ساختار و بنیادش بر وحى است که مى‏توان از آن به صور قطعى دینى یاد کرد. آن‏چه که از دو لب پیامبر و ائمه(ع) بیرون آمده است و آن‏چه که بر این پایه و اساس چیده شده است. حتى فهمهاى دو و یا سه‏گانه از یک متن قطعى، برخلاف اختلاف بین هر تحلیل و دریافت، باز هم دینى خواهد بود. اینها همه دینى است و غیر آن، دینى نیست. همه اینها صورتهایى است که مجموعه و منظومه دینى را فراهم مى‏آورند.

دقت شود که تأکید مى‏کنیم بر »قطعى بودن سند و روایت» ما ملزم به پاى‏بندى به چیزى هستیم که به طور قطع و یقین از پیامبر(ص) و ائمه(ع) صادر شده است. هرکجا پاى این قطعیت بلنگد، از حوزه دین و شریعت پا را بیرون گذاشته‏ایم و زمزمه خرافه در این موارد کم و بیش به گوش مى‏رسد. حتى اگر اثر هم داشته باشد، باز هم دینى نخواهد بود.

بنابراین، تمامى آن‏چه که زیر عنوان روایات ضعیف در مجموعه دینى داریم و بدانها استناد مى‏شود، برخلاف اثر داشتن آنها، دینى نخواهد بود.

باید توجه داشت، تنها وابستگى به خداوند نیست که خیلى کارها را مى‏توان کرد; برخى با وابستگى به شیطان نیز خیلى کارهاى فوق توانایى بشر عادى را انجام مى‏دهند. خرافه آن بخش از رفتارى است که چه بسا تحت عنوان دین و با نام دین صورت بگیرد; ولى در منظومه دینى نمى‏گنجد. اتفاقاً شیادان از این ابزار به جهت کارآمدى و تأثیر فراوانى که دارد بیش‏تر استفاده مى‏کنند.

بین آن‏چه که اتفاق مى‏افتد و آن‏چه که پیش‏گویى مى‏شود، چون بعضى رابطه را نمى‏بینند آن را بر اساس غیب، تجزیه و تحلیل مى‏کنند. در مَثَل صداى قارقار کلاغ و خبر مرگ یک نفر که همراه هم مى‏شود; هریک از اینها - صداى کلاغ و خبر مرگ - دو پدیده جداى از هم و تابع علت و معلول خود است، ارتباطى هم به یک‏دیگر پیدا نمى‏کنند.

گفته مى‏شود صبح که از منزل بیرون آمدم اتفاقاً حسین را دیدم. این اتفاق تحلیل ماست و حال آن‏که آمدن من به بیرون از منزل و رو به رو شدن با حسین، هرکدام معلولى هستند که علت تامّه خود را دارد. این تقارن و همزمانى سبب شده که من بپندارم اتفاق و تصادف بوده است. بیش‏تر امور این‏گونه است.

کودک روى بام در حال پیشروى است. به لب بام رسیده است. با آن چه مى‏شود کرد؟ کسى در دریا در حال غرق شدن است، با آن چه مى‏توان کرد؟ کودکى با شتاب از حیاط به کوچه مى‏پرد و بعد هم با همان شتاب به خیابان مى‏دود و از آن طرف کامیونى با سرعت در حال آمدن است. در این‏گونه موارد چه مى‏توان کرد؟ آیا مى‏توان مدعى شد که هرچه تقدیر باشد، همان اتفاق خواهد افتاد؟ پس سهل‏انگارى و عقلانیت انسانى و مسؤولیت او چه مى‏شود؟ در این موارد اجازه بدهید تا طبقه‏بندى خودم را تقدیم‏تان بدارم.

بایسته است ما این موارد را این‏گونه تقسیم کنیم:

الف. پیش از حادثه.

ب. بعد از حادثه.

پیش از حادثه باید تمامى تلاش خود را به کار ببریم تا چنین مواردى رخ ندهد. اگر این احتمال را مى‏دهیم که کودک میخى در سوراخ پریز برق مى‏کند، عقلانیت اقتضا مى‏کند که راه را بر این کار ببندیم. یا زمینه را براى رفتن به پشت‏بام از بین ببریم. علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد، تا بعد دچار دردسر نشویم. اما بعد از رخ‏داد حادثه، البته در صورتى که تمامى توان‏مندیها را به کار بستیم و تمامى راهکارهاى حفاظتى را هم رعایت کردیم و اتفاق افتاد، چاره‏اى نیست جز آن‏که گفته شود تقدیر همان بود. باور به تقدیر تا اندازه‏اى به فرد آرامش مى‏دهد. این به معناى باور به خرافه نیست و باور به تقدیر، پذیرفتن یک امر خرافى نیست، بلکه تن در دادن به واقعیتى است که پذیرفتن آن دشوار، بلکه ناممکن است. بنابراین:

1. خرافه آن عمل و یا رفتارى است که به عنوان دینى انجام مى‏گیرد، ولى در منابع دینى نسبت به آن عمل و رفتار نام و نشانى وجود ندارد. مهم در این‏جا عمل و رفتارى است که انجام مى‏گیرد و با منابع دینى نسبت و ارتباط برقرار مى‏کند. در مَثَل نماز را نمى‏توان گفت خرافه است چون برگرفته از دین است و نیز روزه و تمامى اعمال عبادى که در منابع دینى منشأ دارند. عملى که انجام مى‏گیرد از نظر سند، اگر اعتبار داشت و سند آن قوى بود، عمل دینى است، نه هر عملى که به عنوان دین انجام مى‏گیرد.

2. ضمن آن‏که جهت عمل و قصد و نیت فرد هم دخیل در عنوان خواهد بود، کسى که به ضریح متوسل مى‏شود و یا به پنجره‏ى فولاد، در حقیقت او به صاحب و آن کسى متوسل مى‏شود که این پنجره و ضریح منتسب به آن است و براى او گذاشته‏اند. مثلاً به امام رضا(ع) متوسل مى‏شود. و باتوجه به آن‏چه که در منابع دینى و روایى آمده است که هرچه بخواهید از ما بخواهید، مردم به اقتضاى همین روایات، دَرِ خانه ایشان مى‏روند. پس در این موارد آن‏چه مردم انجام مى‏دهند، خرافه نخواهد بود. بدین جهت به ویژگى دیگرى باید بیش‏تر توجه شود.

3. از ویژگیهاى خرافه آن است که توجه انسان را به خود شى‏ء یا به شخص جلب مى‏کند نه منشأ اثر. درختى که از آن خون مى‏چکد و یا زیر هر سنگى که خون جارى است و... در همه اینها یک ویژگى نهان است و آن توجه به خود این چیزها است و این درخت خاص براى مردم قداست مى‏یابد و یا شخص خاص قداست پیدا مى‏کند.

خرافه چنان که خود نیک مى‏دانید با ایمان و دین و معنویت و معجزه و... مرزهاى بسیار مشترک و نزدیکى دارد، به جهت دور شدن از بحث از پرداختن بدانها صرف‏نظر مى‏کنیم.

 

چگونگى پیدایش خرافه

چنانکه گفته آمد، جنس خرافه از نوع باور است. به نظر علامه طباطبایى20 آرا و عقاید انسان بر دو گونه است و به دو روش هم ایجاد مى‏شود:

1. آرا و عقایدى که نظرى‏اند و به طور مستقیم، پیوندى با عمل ندارند; مانند: ریاضیات و مسائل ماوراى طبیعت. روش به دست آوردن رأى و عقیده در این قسم، پیروى از علم و یقین است که یا از راه برهان و یا از روش حسى ایجاد مى‏گردد.

2. آرا و عقایدى که عملى‏اند و بدون واسطه، وابستگى مستقیم به عمل دارند: مانند مسائل مربوط به چیزهایى که شایسته عمل کردن است. روش به دست آوردن رأى و نظر در این قسم، پیروى از چیزهایى است که افراد را به خیرى مى‏رساند که سعادت انسان در آن است یا در سعادت انسان اثر دارد و همچنین پرهیز از چیزهایى که به شقاوت و بدبختى مى‏انجامد و یا به سعادت زیان مى‏رساند.

بنابراین، باور و ایمان به چیزى که به حق بودن آن علم نداریم - در قسم اول -; و همچنین باور و ایمان به چیزى که خیر و شرش براى ما روشن نیست -در قسم دوم - خرافى خواهد بود. هر باور به حق بودنِ چیزى بدون دلیل و بدون پشتوانه علمى، خرافه خواهد بود. البته ناگفته نماند براى عالم بزرگى مانند علامه روشن است که علم، باید از راه درست آن براى انسان پدیدار شود، نه از پریدن کلاغ و دویدن گربه و... از اینها قطع و یقین پیدا مى‏شود، ولى از این راه حق بودن چیزى اثبات نمى‏شود و ملاک اصلى که علامه طباطبایى بر آن تأکید دارد مسأله حق بودن است که باید مبتنى بر دلیل باشد. صرف قطع به چیزى حقیقت آن را نمى‏تواند اثبات کند، مگر آن‏که آن قطع و باور از ساز و کار علمى بهره گرفته باشد. بدین معنى که از آبشخور علم - تجربه - یا برهان و یا دلیل دینى بهره برده باشد:

»آراء انسان منتهى به اقتضاى فطرت است. فطرت بحث از علل اشیا مى‏کند و آدمى را برمى‏انگیزاند که در راه رسیدن به چیزى که کمال حقیقى اوست بیفتد. روى این اصل، انسان در برابر رأى خرافى که از روى کورى و نادانى اخذ شده باشد، خضوع نمى‏کند. چیزى که هست عواطف نفسانى و احساسات باطنى که خیال آن‏ها را مى‏شوراند، بسا هست ایجاب مى‏کند که انسان به خرافات عقیده پیدا کند. عمده این عواطف، خوف و رجا و بیم و امید است. خیال براى انسان صورتهایى را همراه با خوف یا رجا تصویر مى‏کند. احساس خوف یا رجا این صورتها را حفظ مى‏کند و نمى‏گذارد از نفس که ترسان یا امیدوار است، مخفى و ناپدید گردد. مثلاً اگر انسان در یک شب تیره و تار که چشمش یاراى دیدن نداشته باشد و تنها و بى‏انیس در وسط بیابان وحشتناکى گرفتار شود، هیچ ملجأ و پناهى ندارد که دل‏اش آرام گیرد و ایمن گردد، چراغى هم نیست که خطرات را از چیزهاى دیگر تمیز دهد خیال در این‏جا به فعالیت مى‏افتد. و هر شبحى که به نظر او آید به صورت غول مهیبى درمى‏آورد که قصد هلاک او را دارد و یا به صورت روحى که هیچ واقعیت ندارد. شبحى که خیال کرده حرکت مى‏کند، مى‏آید و مى‏رود به آسمان بالا مى‏رود و به زمین برمى‏گردد و به شکلها و تمثالهاى گوناگونى درمى‏آید. آدم هروقت حال خوف و ترس پیدا کند خیال آن شبح مجعول را در برابرش تکرار مى‏کند و یا ممکن است که این حالت از یک نفر به دیگرى منتقل شود و حالى نظیر حال خودش در او ایجاد مى‏کند و کم‏کم منتشر مى‏گردد در حالى که یک موضوع خرافى است که به هیچ وجه منتهى به حقیقت نباشد.»21

در این‏که واقعیت در برابر خرافه است تردیدى نیست. اما مهم این است که خود واقعیت چیست؟ تا باتوجه به میزان شناخت واقعیت، بتوانیم خرافه را از آن بازشناسیم.

1. در جهان، چیزهایى هست که مى‏شناسیم و چیزهایى هم هست که تاکنون نشناخته‏ایم. مى‏دانیم که چیزهایى هست، ولى نمى‏دانیم که چیست؟ آنها را مى‏خواهیم بشناسیم. پس بیرون از من و ذهن من چیزى هست.

2. من مى‏خواهم آن‏چه را که بیرون از من و غیر من است، بلکه من هم بخشى از آن هستم، بشناسم.

3. من چیزى را مى‏خواهم بشناسم که خود بخشى از آن هستم. فاعل شناسا، خود بخشى از موضوع‏شناساست.

4. این را هم مى‏دانم که داراى امکاناتى هستم که این امکانات، من را در شناسایى یارى خواهد کرد.

5. آن‏چه را که مى‏خواهم بشناسم - واقعیتهاى بیرون از من که خود من هم بخشى از آن هستم - واقعیتهایى هستند که بعضى بر ساخته انسان‏اند و برخى برساخته انسان نیستند.

6. براى شناخت واقعیت، نخست به تجربه‏هاى شخصى تکیه مى‏کنم.

7. با ذهن خالى، نمى‏شود پدیده‏ها را مورد مطالعه قرار داد.

8. ذهن آدمى صفحه خام و نانوشته نیست.

9. انسان که به دنیا مى‏آید، ظرفیتهاى زیادى را به همراه دارد.

10. این ظرفیتها در او به صورت قوه و توان است.

11. براى فعلیت یافتن آنها باید داد و ستد و برخورد صورت بگیرد.

12. در این چالش با واقعیت است که تواناییهایى در او بروز مى‏یابد.

13. یکى از تواناییها، که در هر فرد وجود دارد، توانایى براى مدل‏سازى است. تجربه این را محرز کرده است. در ظرفیتهاى موجود، فاعل شناسا مى‏تواند مدل‏سازى کند. چون مى‏خواهد واقعیت بیرون از خود را بشناسد، از راه تصویرهاى ذهنى، با واقعیت بیرونى داد و ستد مى‏کند. ذهن، بخشى از اطلاعات را در خود دارد که یافته‏هاى شخصى است. و این داده‏ها درخور بیان براى دیگرى نیست - چون هنوز قالب و شکل مفهوم و زبان را به خود نگرفته است - اما معرفت آن بخش از آگاهى‏هایى است که قابل بیان است.

بنابراین انواع هستار - بهره‏مند از هستى - وجود دارد. همچون ارزشها، اصول، تئورى و نظریه‏ها، تجربه‏هاى جمعى و... اگر بخواهیم جهان را بشناسیم، چاره‏اى نداریم جز آن‏که در گام نخست با کمک تجربه‏هاى شخصى و تجربه‏هاى جمعى، از این واقعیتى که مى‏خواهیم بشناسیم تصویرسازى کنیم. این تصویر و مدل در قالب حدس و فرض ما خواهد بود.

معارف بشرى، یک دسته گسترده را خواهند ساخت. آن‏چه که تجربه شخصى است، وابسته به جهان شخصى است، هنوز به زبان و بیان درنیامده است، امر وجودى است واقعیت هم دارد، ولى در خود شخص است. فتوحات مکى و فصوص الحکم ابن‏عربى و دیوان حافظ و مثنوى مولوى تجربه‏هاى شخصى است. اگر بخواهیم تجربه‏هاى شخصى را بازسازى کنیم و براى دیگران بازگوییم، سراغ کلمات و زبان خواهیم رفت. در جهان واقعیتها، مواجه و برخورد است. اندیشه‏ها و تئوریها و نظریه‏ها، رویاروى هم قرار مى‏گیرند. پس عرصه جنگ و جدال است. البته جدال احسن. بدین جهت باید بدانیم که جهان واقعیتها، جهان تنازع بقاست. اندیشه‏اى خواهد ماند که پایدارتر و قوى‏تر باشد. بایسته توجه است که من نمى‏توانم آن چه را که در ذهن دیگرى است بازسازى کنم و یا خود را به جاى او بگذارم. و یا خودم را در موقعیت او قرار دهم و آن‏گاه بخواهم ذهن و اندوخته‏ها و یافته‏هاى شخصى او را بازسازى کنم; مگر آن‏که آنها به بیان و زبان درآید.

واقعیت، چنانکه گفته شد طرازهاى مختلفى دارد. ابزارهاى معنایى و مفهومى ما هم متفاوت است. بایسته است ابزارهاى مفهومى و معنایى با توانایى هر پدیده و یا هر هستار، سازوار باشد. طراز و سطح ریاضى غیر از طراز علوم اجتماعى است و اینها غیر از طراز تاریخ است. یک میز در نگاه فیزیکدان با نگاه عرفى فرق مى‏کند. نباید مقوله‏ها را با هم درآمیخت و همین درآمیختگى سبب اشتباه و خطا شده است.

در این‏که خرافه، خود نیز یک واقعیت اجتماعى است تردیدى نیست. واقعیتى است که به علتهاى خاصى، پدیدار شده است; اما مسأله این است که خرافه برساخته انسان عادى و معمولى است. ریشه و بنیان در منابع و مأخذ دینى ندارد، واقعیت آن را هم خود انسانها ساخته‏اند؟

شاید پاره‏اى باورها ناشى از برداشت نادرست دینى باشد. در مَثَل در قرآن کریم سوره‏اى به نام جن22 وجود دارد و در آیات از واقعیتى به عنوان جن سخن به میان آمده است. اما چه رابطه‏اى بین آن واقعیت و آن‏چه در ذهن مردم وجود دارد؟ البته گاه دقیقاً مفاد و معنى، رو در رو خواهند بود. در مَثَل، قرآن از زبان مردم نقل مى‏کند که فرشته را زن مى‏پندارند. و حال آن‏که خود آیه شریفه آن را رد کرده و نکوهش مى‏کند. پس در وجود فرشته تردیدى نیست، ولى این‏که فرشته زن است یا مرد، تفسیرى است که از آن ارائه مى‏شود.

فرشته و شیطان و جن از جمله مقوله‏هاى لغزنده‏اند که چندان مرز مشخصى بین واقعیت و غیرواقعیت ندارند. آیا شیطان یک وجود مستقل است؟ شیطان بخشى از خو و سرشت خود ماست؟ شیطان بازدارندگیهاست؟ مرز بین شیطان و شیطنت چیست؟ مى‏بینید که خرافه شناختش چندان آسان و راحت نیست. گاه خرافه با بدعت هم‏معنى و هم‏خانواده پنداشته مى‏شود. شاید در جایى و جهتى این دو به یک‏دیگر نزدیک شوند.

 

زیرساختهاى خرافه

1. آگاهى و خرافات

در بین کسانى که در زیرمجموعه حمل و نقل عمومى کار مى‏کنند، همچون رانندگان اتوبوس، مینى‏بوس، کامیون و لوکوموتیوران، خلبان، ناخدا و... به نظر مى‏رسد هرچه سطح آگاهى پایین‏تر باشد، گرایش به خرافات بیش‏تر است. این اختلاف معنى‏دار است. بین رانندگان اتوبوس و کامیون خرافه بیش‏تر دیده مى‏شود. و خلبانان با اینها فرق مى‏کنند و در بین آنان خرافه کم‏تر دیده مى‏شود. بویژه خلبانهایى که در سیستمهاى بین‏المللى کار مى‏کنند. البته این بدان معنى نیست که در بین اینها خرافه وجود ندارد. اگر در هنگام پرواز، دو مشکل - به هر علتى - پیش بیاید; در مَثَل اگر مأموران فنى بگویند: دماى موتور بالا رفته، یا فشار افزایش یافته است و باید روى آن کمى کار کنند; یعنى هواپیما تأخیر خواهد داشت. بعضى از خلبانان با این هواپیما پرواز نخواهند کرد. دلیل و وجه آن روشن است، چون »نه» وارد کار شده است. البته این نوع از باورها در بین خلبانهاى منطقه‏اى وجود دارد; اما در بین خلبانهاى بین‏المللى کم‏تر دیده مى‏شود.

هرچه سطح معلومات افزایش مى‏یابد و هرچه دامنه‏ى فکرى فرد به سطح و لایه جهانى شدن، فراگیرتر شود به نظر مى‏رسد باور به خرافه فروکاسته مى‏شود. البته در نظام هوایى کمى مسأله فرق مى‏کند. البته همان سطح آگاهى به گونه‏اى دیگر آشکار شده است. در سیستم هواپیمایى، تمامى موارد از لحظه ورود فرد به فرودگاه و سوار شدن به هواپیما تا لحظه فرود آمدن و خارج شدن از هواپیما آموزش داده مى‏شود. و مدام متنهاى آموزشى به روز مى‏شود و دگرگونیها به اطلاع آنان مى‏رسد. در این‏جا، دیگر جایى براى ایجاد نظام جدید مبتنى بر باورهاى غیرتجربى باقى نمى‏ماند.

خلبان کسى است که توانایى لازم براى رویارویى با هر حادثه‏اى را دارد. براى او تمامى احتمالها، پیش‏تر به شرح بیان شده است. کم‏تر اتفاق مى‏افتد که خلبان با حادثه‏اى رو به رو شود که به او نگفته باشند. بدین جهت تمامى رویدادهایى که خلبان را تهدید و یا تحدید مى‏کند، همان چیزهایى است که از پیش به او گفته شده است.

البته موردى که یافت شد، پس از فراگیرى فنون هوایى و اولین پرواز، وقتى که فرد از هواپیما پیاده شد، روى او آب مى‏ریزند. و این تنها موردى بود که در این مجموعه دیده مى‏شد. و علت آن هم استرس بالایى که به فرد وارد مى‏شود و وحشت بیش از اندازه، این آب مى‏تواند به او آرامش بدهد. و تا اندازه‏اى از شوک برگرداند. حتى در سرماى زمستان هم از ریختن آب پرهیز نمى‏شود.23

به نظر مى‏رسد به جهت برخوردارى سیستم هوایى از نظام عقلى - تجربى و قانونهاى حاکم بر آن، تجربه و منطق و ریاضیات، خرافات نمى‏تواند چندان نفوذ کند. برخلاف همه این پیشرفتى که در عرصه‏ى ناوبرى هوایى وجود دارد هنوز شرکتهایى مانند بوئینگ در هنگام ثبت سفارش از خواهان مى‏پرسند که ردیف سیزده داشته باشد، یا خیر؟ که این ربطى به خلبان بودن ندارد.

 

2. باورها بستر رویش خرافه

ریشه و اساس خرافه را باید در باورها جست و جو کرد. باورها خود چند گونه‏اند:

الف. باورهایى که ریشه دینى دارند و درست هستند.

ب. باورهایى که ریشه‏ى دینى دارند، ولى ناشى از برداشت نادرست است. در مَثَل حوادثى که درباره عاشورا بیان مى‏شود، بین زبان جدى و واقعى و زبان شعرى و کنایه خلط شده است. بین زبان حال و زبان قال گاه اشتباه مى‏شود.

ج. باورهایى که ریشه دینى ندارند. پاره‏اى از باورها دینى نیستند، بلکه ریشه در دل تاریخ و یا فرهنگ و سنتهاى قومى و ملى دارند، مانند نحوست سیزده و یا حضور در قبرستان در نیمه شعبان که بیش‏تر در مشهد و خراسان رایج است.

مهم این است که »باور» در خرافات نقش کلیدى و اساسى دارد. باور را نمى‏توان یک امر موهوم و بیهوده دانست. بلکه چنانکه بیان گردید »باورها» بخش عمده‏اى از جهان واقعى زندگى ما را مى‏سازند. بخشى از جهان برساخته خود انسان است. به پیرامون خود بنگرید، در کلاس درسى که حضور دارید و یا در خانه‏اى که نشسته‏اید، آن‏چه هست برساخته بشر است. خرافه، چیزى نیست که نیست، بلکه خرافه چیزى است که هست.

شمارى مى‏پندارند ما در یک جهان زندگى مى‏کنیم. و حال آن‏که جهان طبیعى یک جهان است. و جهان دیگرى هم داریم که برداشت ما و تصویرهاى ما از جهان نخست باشد. این جهان، همان جهان ذهنى است در برابر جهان عینى که خود این جهان هم جهان واقعى است. چون ادراکات یعنى همان علم. یعنى جارى و عرضه شدن واقعیت در ظرف ذهن.

یک واقعیت دیگرى هم هست و آن واقعیتهاى برساخته انسان است; چه از داد و ستد جهان نخست و جهان دوم و چه برساخته از جهان صرفاً دوم. تمامى ادراکات اعتبارى ما از این نوع است. بدى دروغ و غیبت و تهمت و خوبى راستى و خوش وعدگى و... نمى‏توان این واقعیات را نادیده انگاشت.

این واقعیتها هم وجود و هم تأثیر دارند. نه تنها تأثیر ذهنى; بلکه تأثیر خارجى و بیرونى هم دارند. بندبازى که بر روى دیوار و یا طناب بلندى مى‏رود، اگر باور نداشته باشد که نمى‏افتد خواهد افتاد. او هم باور دارد که مى‏تواند از روى آن بگذرد و هم باور دارد که نمى‏افتد. و همین که باور دارد که نمى افتد پس پى به توانایى اول خود برده است. در حقیقت این باور مقدم به هر باورى است. مسأله باور در همین بخش خلاصه نمى‏شود، بلکه در بخشهاى دیگرى هم سایه افکنده و حضور یافته است.

3. تاریخ آبشخور رشد خرافه‏ها

پاره‏اى از عقاید خرافى، ریشه تاریخى دارند. در باور مسیحیان قدیم، وقتى نردبان به دیوار تکیه داده مى‏شد، یک مثلث را تشکیل مى‏داد که انسان با گام برداشتن از میان آنان به تثلیث مقدس توهین مى‏کرد. گروهى هم معتقدند این اعتقاد به بدیمنى عبور از زیر نردبان از زمان مصر باستان به وجود آمده; زیرا در آن زمان اگر پادشاه، یا ملکه‏اى از دنیا مى‏رفت، نردبانى مهیا مى‏شد، تا روح آنان به وسیله آن به بهشت برود و اگر کسى از زیر آن نردبان گذر مى‏کرد، در صعود ارواح به بهشت اختلال ایجاد مى‏شد! البته همین را مى‏توان تحلیل معقول و منطقى نیز کرد. باتوجه به این که نردبان جهت کارى به دیوار تکیه داده مى‏شده است و کسى که بالاى نردبان مى‏رفته است، چیزى در دست داشته، چکشى و یا ابزار دیگرى که هر لحظه احتمال افتادن آن مى‏رفته، بدین جهت از رفتن و عبور از زیر نردبان افراد را باز مى‏داشتند. یعنى به جهت نکات ایمنى، نه چیز دیگر. و چون افراد رعایت نمى‏کردند، بدین جهت رویکرد و چهره آسمانى بدان بخشیده‏اند.

یک دیگر از رایج‏ترین خرافه‏هاى مطرح شده در فرهنگ ما، بلکه بیش‏تر فرهنگها، قداست سپند است:

»اسفند، در نزد عامه مردم بسیارى از سرزمینهاى جهان، بویژه مسلمانان جایگاه و ارزش خاصى داشته است. از زمانهاى بسیار کهن ایرانیان اسفند را گیاهى مقدس مى‏پنداشتند و براى آن نیرویى آسمانى و شفابخش و جادویى تصور مى‏کردند. پیش از ظهور زرتشت در ایران، اسفند در کیش دیوپرستى مقدس شمرده مى‏شده است. عامه مردم گیاه اسفند را مظهر یکى از نیروهاى فوق طبیعى بر روى زمین مى‏پنداشتند... در باور عامه، پالودن فضا از ارواح خبیث و جن و شیاطین به کار برده مى‏شده است. از حضرت رسول(ص) نقل کرده‏اند:

»بر هریک از برگ و دانه گیاه اسفند مَلَکى موکل است که با آنها هست تا که بپوسد. همچنین گفته‏اند: ریشه‏اش و شاخه‏اش غم و سحر را برطرف مى‏کند و در دانه‏اش شفاى هفتاد درد است، پس مداوا کنید به اسفند و کندر. »24

کاشانى در عرایس الجواهر به اثر سوختن کندر و حرمل و دانه‏هاى دیگر و پراکندن دود آن در خانه براى رماندن جنیان و شیاطین اشاره مى‏کند و مى‏نویسد: کندر و گوز و قُسط نو فراگیرند و همه سایر اجزا بر نو، و همه را بَرغول کنند و به قدرى قسط و قشور مِحلَب و حرمل سفید ترکیب کنند و از این معجون هر شبى در عرصه‏ى خانه دود کنند، دیو و جن و شیاطین از آن‏جا بگریزند.

این باور در شعرهاى نظامى و ناصرخسرو نیز به روشنى آمده است. مصریان و برخى از مردم عرب و ترک هر روز صبح با گیاه اسفند شیاطین را از فضاى خانه‏هاى خود دور مى‏کردند. در گذشته، ایرانیان هم هر روز صبح براى گشایش کار، اسفند و کندر دود مى‏کردند. و حال آن‏که مى‏توان رویکرد دیگرى به این گیاه ارزش‏مند داشت:

»در رده‏بندى گیاهان مقدس، اسفند را مى‏توان در رده رماننده‏ها یا »نفرات» جاى داد. این گیاه به سبب خاصیت و نیز نیروى رمانندگى بوى تند و زننده‏ى دود ناشى از سوختن دانه‏هاى آن، در گندزدایى محیط زیست به کار برده مى‏شده است... و هواى فاسد و آلوده را به وسیله‏ى آن از زیستگاه خود بیرون مى‏راندند.»25

 

4. سقف ارزشها بر ستون خرافات

گاهى هم مطرح کردن عقاید خرافى، بیش‏تر جنبه آموزشى و یا تربیتى دارد. در مَثَل، شمارى از مردم اعتقاد دارند دخترى که هنگام پختن غذا آواز بخواند بى‏شوهر مى‏ماند. به نظر مى‏رسد آنان بیش‏تر نگران سوختن غذا هستند و براى خوردن یک غذاى خوشمزه و ته‏نگرفته، دختران را از بى‏شوهرى مى‏ترسانند تا آواز نخوانند و حواس‏شان به کارشان باشد! در کشور ما نیز رایج‏ترین خرافه‏ها، مربوط به چشم‏زخم است، به گونه‏اى که بیش‏تر مردم بر این باورند که رویدادهاى خوب زندگى را نباید براى هرکس تعریف کرد; زیرا در باور این گروه بزرگ از مردم، حسود داراى نیروى خارق‏العاده‏اى است که به وسیله آن مى‏تواند به راحتى حادثه خوش‏یمن را به یک بدشانسى محض تبدیل کند. به هرحال با وجود تمام مدارکى که بر بى‏اساسى خرافات دلالت مى‏کنند هنوز هم در میان ما هستند.

 

هدف از ترویج خرافات

در نگاهى علمى مى‏توان هدفها و دلیلهاى فراوانى را براى ساختن و پدید آوردن خرافه‏ها متصور شد. بخشى از خرافه‏ها میوه و برگ و بار نگاه وظیفه‏گرایانه به یک واقعه و پدیده بوده است و در بسیارى از موارد مى‏توان ردپاى اخلاص و مسؤولیت و اهتمام به حفظ و توسعه یک مفهوم و حادثه را به روشنى پیدا کرد. پاره‏اى از تحریفهاى ایجاد شده در مفاهیم دینى را مى‏توان در همین مقوله ارزیابى کرد که ناشى از دغدغه خاص دینداران در جهت برابرسازى و یا توسعه مفاهیم عقیدتى با باورهاى معاصر خود است. منشأ دیگرى نیز براى ساختن و گستراندن خرافه‏ها درخور تصور است. به طور معمول، در وراى رواج دادن خرافه‏ها، هدفها و سودهاى خاصى دنبال مى‏شود. به عنوان نمونه در دیباچه کتاب نیرنگستان مثال جالبى از علت رواج یک خرافه را مى‏توان دید. در گرماگرمِ جنگ جهانى اول، باورى شایع شد که سه سیگار را نباید با یک کبریت آتش زد، چون نفر سوم خواهد مرد. منشأ این حکایت، کشته شدن سربازى بود که در جبهه سیگار خود را با همان کبریتى روشن کرده بود که دو نفر قبلى سیگار خود را روشن کرده بودند.

البته در ادامه نویسنده کتاب یادآورى مى‏کند که:

»بعد معلوم شد این داستان را یک تاجر کبریت‏فروش میان مردم شهرت داده تا جنس خود را بیشتر بفروشد!»

ماجراى پیاز عکه در مکه چیزى شبیه به داستان کبریت است. در ادیان به دلیل حضور و ظهور عناصر ابطال‏ناپذیر، راه براى سوء استفاده اقتصادى و اجتماعى از مفاهیم دینى هموار بوده و تاریخ ادیان شاهد بسیارى از این استثمارها در لواى دین بوده است. در جامعه‏شناسى دین نیز این پدیده به شرح مورد بحث واقع شده است. پرورش و گسترش خرافه بیش‏تر در فضاهایى روى مى‏دهد که سه رکن: شیادى، جهل و ساده‏لوحى همخانه و همراه شده باشد. در هر دیارى که عقل تحقیر شده و داورى منطق به هیچ انگاشته شود، خرافه‏پرستى، فارغ از دغدغه‏ها و دلهره‏هاى عقلانى بروز مى‏یابد.

شمارى سرمنشأ خرافه‏ها را، پدیدارى و رواج آنها را، دشمنان دین مى‏انگارند. مى‏گویند دشمن نقش کلیدى و اساسى در این پدیده دارد. در مَثَل یهودیان که دشمن سرسخت اسلام‏اند و یا مسیحیان، به این پدیده دامن مى‏زنند و این میکروب کشنده را دمادم بر پیکر اسلام، وارد مى‏سازند. البته این مقوله را نمى‏توان منکر شد. دشمن وجود دارد و در کمین است و از هر روزنى وارد مى‏شود و باید تلاش کرد روزنها را بست. این خرافه‏ها در بین یهودیان و مسیحیان هم وجود دارد. در همه فرهنگها و ادیان وجود دارد. پس باید همه آنها دشمنانى داشته باشند. و حال آن‏که این امر مشکل ما را حل نمى‏کند، چون نمى‏توان چنین دشمنى را از میان برداشت. باید در فکر چاره در درون بود و عقاید و باورهاى خود را زلال کرد.

و گروه‏ها و مکتبهایى گفته‏اند: حاکمان و قدرت‏مندان خرافه‏ها را ساخته و رواج داده‏اند. بیش‏تر این نظریه از آن مارکسیستهاست. چون آنان دین را ابزار فریب توده‏ها مى‏دانند. مى‏گویند در جنگها براى آن که مردم پایدارى کنند، باید پشتوانه قوى براى آنان ساخته شود. لذا حاکمان امورى را خلق و ابداع مى‏کنند. و این به خرافه مى‏انجامد. نمونه‏هاى بسیارى مى‏توان ارائه کرد که از دین بهره‏برداریهاى نادرست شده است. اما این‏که دین خرافه باشد و ساخته قدرتها، حرفى است که باطل بودن آن روشن است.

اما باید توجه داشت که شمارى خرافه‏ها را نشانى از نیازها و ضرورتهاى اجتماعى مى‏دانند که راه حل درخور دسترسى در هر مرحله از حیات انسانى براى آنها وجود ندارد.26

این نظریه از آن فایده‏گراهاست. بدین معنى که نیازها وجود دارد و باید برطرف شود; اما راه برآوردن آنها از روشهاى عادى و محسوس وجود ندارد، از این‏روى انسانها سراغ راه حلهاى غیرملموس و غیرطبیعى مى‏روند.

چه بسا بتوان گفت خرافه اگر خوب مورد بررسى قرار گیرد همه آن‏چه که به عنوان علتها و عاملها گفته شده، بتوانند در آن نقش داشته باشند.

ممکن است علت پدید آمدن برخى خرافه‏ها، دور کردن مسأله و یا پرسش از حوزه اصلى اعتقادى باشد. در مَثَل، چون شمارى نمى‏توانند وجود امام زمان را اثبات کنند، شایستگى آن را ندارند، از نظر علمى و فکرى در آن حدّ نیستند، به جعلیاتى همچون دیدار با امام زمان و مکاتبات با ایشان اشاره مى‏کنند. و یا چون نمى‏توانند سند یک دعا و خبر و یا چیزى را ثابت کنند، از اثرات آن سخن مى‏گویند که در مَثَل کور و یا بیمار صعب‏العلاج را درمان کرده است.

بخشى از خرافه‏ها، منشأ ندارند، تا صدق و کذب آنها بیان شود. بخشى از خرافه‏ها ناشى از درآمیختگى بین زبان خیال با زبان واقعیت است.

 

پیدایش خرافه‏هاى نوین

شمارى بر این پندارند چون زمانه، پیش‏رفته و فن‏آوریهاى پیچیده شده، راه‏ها بر خرافه بسته شده است و در این سرزمین خرافه‏اى نخواهد رویید; زیرا دانش تجربى به بست و گشاد تمامى امور پرداخته و مى‏پردازد.

علامه طباطبایى تبیین زیبایى از خرافه به صورت نوین ارائه مى‏کند:

»... عجیب‏تر از همه رأیى است که مردم متمدن و علماى طبیعى امروزى درباره این ]خرافه[ ابراز مى‏دارند. چون اینان مى‏گویند: علم امروز، اساس خود را بر حس و تجربه گذاشته است و هرچه جز این است رد مى‏کند. تمدن و ترقى اساس خود را روى پایه تکامل اجتماع بنا کرده است که اجتماع تا به آن‏جا که ممکن است و در همه کمالاتى که براى او ممکن است به کمال رسد. اینان تربیت را بر همین اساس پى‏ریزى کرده‏اند. »

این گفته بسى عجیب و خود پیروى از خرافات است; زیرا علوم طبیعى تنها از خواص طبیعت بحث کرده ]و[ این خواص را براى موضوعات خود ثابت مى‏کند. به عبارت دیگر، علوم مادى، همیشه از خواص پنهانى ماده پرده برمى‏دارد; اما نمى‏تواند ماوراى ماده را نفى و ابطال کند. بنابراین، اگر کسى معتقد شود که چیزى که حس و تجربه، به آن دسترسى پیدا نکرده، وجود ندارد; این اعتقاد بدون دلیل بوده و از واضح‏ترین خرافات است.

درباره تمدن هم جریان همین است; چون ساختمان تمدن براساس کمال نامبرده است. این کمال و نیل به سعادت اجتماعى، گاه مستلزم آن است که پاره‏اى از افراد از سعادت زندگى فردى خود محروم گردند; مثلاً در راه دفاع از وطن، یا قانون یا مرام تحمل کشتار نمایند و فداکارى کنند و براى نگهدارى حریم اجتماع از سعادت شخصى محروم گردند. هیچ انسانى بر این محرومیتها اقدام نمى‏کند، مگر در راه کمال و روى این که اینها را کمال مى‏داند در حالى که حقیقت برخلاف این است. اینها کمال نیست، بلکه عدم و حرمان است. اگر هم کمالاتى باشد براى اجتماع کمال است، نه براى فرد; آن هم از لحاظ آن که اجتماع اجتماع است - بدون نظر به افراد، بلکه باتوجه به شخصیت اجتماع که شخصیتى در برابر شخصیت فرد دارد. - در حالى که انسان اجتماع را براى خودش مى‏خواهد، نه براى اجتماع. روى همین اصل است که زمامداران این اجتماعات، براى افراد خود نقشه مى‏کشند و به آنان تلقین مى‏کنند که انسان با فداکارى یاد نیک و نام نیک پرافتخار و پایدار از خود باقى مى‏گذارد. یعنى زندگى جاویدان به دست مى‏آورد. این گفتار خرافه است. بعد از فنا و از بین رفتن چه زندگى وجود دارد؟ چیزى جز نامگذارى نیست. باید ما بى‏جهت نام آن را حیات بگذاریم. نامگذارى خالى که چیزى در پس پرده ندارد. »27

ادامه مى‏دهد:

»گفتار بالا نظیر این است که بگوییم بر انسان لازم است تلخى قانون را تحمل کند و بر محرومیتهایى که در برابر پاره‏اى از خواسته‏هاى دل مى‏بیند صبر کند، براى آن که اجتماع بدین وسیله محفوظ بماند و در زندگى پایدار خود به کمال رسد. کسى که این حرف را مى‏زند معتقد است که کمال اجتماع کمال اوست. این گفتار خرافى است; زیرا کمال اجتماع در صورتى کمال‏فرد است که با یکدیگر منطبق کنند - نه آن که فرد به کلى نابود شود -. اگر این کمال منطبق بر کمال فرد نباشد و او را به کمال نرساند، کمال فرد نیست. در صورتى که فردى یا ملتى بتواند ولو از راه ظلم و جور به آرزوها و آمال خود برسد، قدرت و نیرویى هم در برابرش ایستادگى نکند و قادر باشد بر همه تفوق جوید، آیا معتقد مى‏شود که کمال اجتماع عین کمال او و یاد نیک و افتخار اوست؟ ابداً; ملتهاى قدرت‏مند در فکر بهره‏بردارى از زندگى ملتهاى ضعیف‏اند... . »28

اریک فروم به گونه‏اى دیگر و با زبان روان‏شناسى وضعیت موجود را نسبت به خرافات این‏گونه تبیین مى‏کند:

»هرقدر سطح سواد، اطلاعات عمومى و تعلیم و تربیت جهانى را بالاتر و رضایت‏بخش‏تر تلقى کنیم، اذعان به یک نکته لازم است و آن این که متأسفانه امروز انسان قابلیت اعجاب و استفهام خویش را از دست داده است. »

وى در ادامه مى‏گوید:

»حتى کودکان امروز نیز کم‏تر در شگفت مى‏شوند. »29

انسان عصر جدید، چنان پاپیش گذاشته و جهانى براى خود فراهم ساخته که در آن، دستاورد غیربشرى به سختى مى‏توان دید. و در این میان براى زندگى خود چنان عرصه را باز و گشاده ساخته که فقط براى خوردن بستنى شما با صدها نوع قاشق بستنى‏خورى رو به رو هستید و به گفته اریک فروم براى هر نوع اتومبیلى که فراهم آورده‏اند، اسم و واژه‏اى خاص ابداع کرده‏اند. ولى:

»براى بیان و ابراز پردامنه‏ترین تجربه‏ى عاطفى خود، فقط از یک واژه، عشق، استفاده مى‏کنند.»30

همین سخن نیز درباره‏ى بخش مهمى از باورها و اعتقادات او نیز راست مى‏آید. بخش مهمى از باورهایى که با آن زندگى مى‏کند. بلکه زندگى او را شکل داده و سر و سامان مى‏بخشد. علم نوین، بر این بخش از باورها، تنها و تنها، نام و اصطلاح خرافه را دارد و دیگر هیچ. و هر چیز را که با معیار و محک علمى‏اش نسازد، به عنوان غیرعلمى و خرافات به انبارى غیر درخور استفاده غیرتجربى پرتابش مى‏کند.

پس مى‏بینید که مشکل ما با خرافه، تنها از جانب مردم نیست، بلکه شمارى از متفکران و عالمان به جهت روشن نبودن مرز خرافه از غیرخرافه، هر چیزى را به سوى خرافه سوق مى‏دهند و یا از عرصه خرافه دورش مى‏دارند.

 

خرافات و اسلام

برخلاف همه آن‏چه گفته مى‏شود، گوهر دین اسلام با خرافه ناسازگار است، بلکه سر ستیز دارد. سخن در این‏باره، مجالى فراخ‏تر مى‏طلبد. کوتاه سخن به چند نمونه از زندگانى پیامبر گرامى(ص) به عنوان اسوه بسنده مى‏شود:

1. »هنگامى که پیامبر(ص) سه ساله بود، نزد مادر رضاعى خود حلیمه سعدیه در بادیه‏اى دور از مکه به سر مى‏برد، روزى به مادر رضاعى خود گفت: اى مادر! چرا دو نفر از برادرانم را ]منظور پسران حلیمه سعدیه است[ در روز نمى‏بینم؟

حلیمه گفت: آنان روزها گوسفندها را به بیابان براى چراندن مى‏برند، و اکنون در بیابان هستند.

پیامبر فرمود: دوست دارم من نیز همراه آنان بروم. حلیمه به او قول داد که بامداد فردا، او را نیز همراه برادران به بیابان بفرستد. فرداى آن روز فرارسید، حلیمه روغن بر موى محمد(ص) زد، سرمه بر چشمش کشید، و یک مهره یمانى ]براى محافظت او[ بر گردنش آویخت.

محمد(ص) مهره را از گردن بیرون آورد و به دور انداخت، سپس به حلیمه رو کرد و فرمود:

مَهلاً یا اُمّاهُ! فَانَّ مَعی مَن یَحفظُنُى. مادرجان! آرام بگیر این چیست؟ من خدایى دارم که مرا حفظ مى‏کند. ]نه مهره یمانى[. »31

2. نیز در سیره پیامبر(ص) آمده:

»پسرش ابراهیم ]در سال 6 هجرت[ در مدینه از دنیا رفت، در آن روز آفتاب گرفت، مردم گرفتگى خورشید را نشانه بزرگى پیامبر دانستند و گفتند: خورشید نیز در مرگ ابراهیم غمگین شد.

هنگامى که پیامبر این سخن دور از حقیقت را شنید، هنوز جنازه ابراهیم را دفن نکرده بود، مردم را به سوى مسجد فراخواند، و بر فراز منبر رفت و به آنان فرمود: »خورشید و ماه دو نشانه بزرگ از قدرت خدا هستند، هرگز براى زندگى یا مرگ کسى نمى‏گیرند، هر وقت خورشید یا ماه گرفته شد نماز آیات بخوانید. » آن‏گاه از منبر پایین آمده و با مردم نماز آیات گزارد.»32

3. جالب این‏که در همین واقعه، پیامبر(ص) به على(ع) فرمود:

»در میان قبر برو و جنازه را در میان لحد بگذار. على(ع) به این دستور عمل کرد.

بعضى از حاضران گفتند: بنابراین حرام است که انسان وارد قبر فرزندش بشود، چنان‏که پیامبر به همین دلیل وارد قبرش فرزندش نشد.

پیامبر بى‏درنگ این سخن بیهوده را نیز رد کرد، تا بدعتى در جامعه پدیدار نگردد، و به آنان فرمود: ورود شما به داخل قبر فرزندتان حرام نیست، علت این‏که من داخل قبر فرزندم نشدم از این رو بود که مبادا با باز کردن گره کفن، چشمم به چهره فرزندم بیفتد و به شدت ناراحت شوم، و شیطان مرا به بى‏تابى وادارد، و پاداشم در نزد خدا تباه گردد. »33

4. »شبى رسول خدا با گروهى از یاران خود در جایى گرد هم آمده بودند. ستاره‏اى درخشیدن گرفت و پس از طى فاصله‏اى، خاموش شد.

پیامبر از یاران خود پرسید: در گذشته - ایام جاهلیت - راجع به این حادثه چه عقیده‏اى بیان داشتند؟

پاسخ دادند: این حادثه نشان از زاده شدن بزرگى و یا مرگ بزرگى است.

پیامبر فرمود: این حادثه فلکى است، به مرگ و زندگى کسى ربطى پیدا نمى‏کند. »34

باتوجه به موردهایى که بیان گردید، تمامى سعى و تلاش پیامبر بر آن بوده است تا ذهن و فکر یاران و پیروان خود را به خداوند قادر متعال، توجه دهد. اما شمارى از مسلمانان در همان زمان و دیگر زمانها، به جهت فضاى فرهنگى موجود، گرایش به سمت خرافات داشته‏اند. برخلاف همه تلاشهاى آن حضرت، از صحابه و تابعین امور خرافى فراوانى بیان گردیده که کار را بر خردمندان مسلمان بسیار دشوار ساخته است.

 

آیا ریشه‏کنى خرافات ممکن است؟

باتوجه به نقش و کارکرد ویران‏گرانه خرافه، آیا راهى براى ریشه‏کن کردن خرافه وجود دارد یا خیر؟ آیا راه‏هاى رفته، چندان هموار شده که بتوان در آن مسیر ادامه داد؟ علامه‏ى طباطبایى این گونه نظرش را بیان مى‏دارد:

»دانشمندان و خواص مردم پیوسته براى محو آثار این خرافات که در ارواح عامه مردم جاى گرفته، به لطایف الحیل به فعالیت پرداختند، تا مردم آگاه و بیدار گردند. ولى این دردى است که طبیب را خسته کرده است; زیرا انسان از طرفى در آرا و نظرات و معلومات حقیقى خالى از تقلید نیست و از طرف دیگر داراى احساسات و عواطف نفسانى است. متأسفم که به اطلاع خوانندگان برسانم که دانشمندان تا به امروز در معالجه این درد، پیروزى و موفقیت نیافته‏اند. »35

راهى که علامه طباطبایى با رویکرد به قرآن مجید در این قسمت پیموده عبارت است از:

1. در مرحله آراى نظرى به انسان دستور مى‏دهد که از آن‏چه خداوند نازل کرده پیروى کند. بدین معنى که هرکس بکوشد تا در پى حقیقت باشد و تنها حقیقت است که مى‏تواند عطش‏اش را فرو بنشاند.

2. هیچ فردى حق ندارد بدون علم یک کلمه سخن بگوید. و از آن‏چه که پندار و وهم است پرهیز کند و علم و آن‏چه را که علم گفته مى‏شود - علمى را - پى بگیرد. مهم نیست که این علم ناشى از تجربه باشد و یا ناشى از برهان و یا ناشى از بناى عقلا و یا ناشى از تلاش تلاش‏گران سخت‏کوش

عرصه‏هاى دینى.

3. در قسمت عملى هم افراد در جست و جوى کردارى باشند که موردپسند خدا و نزد او باقى باشد. اگر کردارى را که خداوند مى‏خواهد مطابق خواسته دل هم باشد، سعادت دنیا و آخرت - هر دو - در آن است. و اگر حرمان از خواهش دل در کار است اجر عظیمى نزد خدا دارد که و ماعنداللّه خیر وأبقى.36

پى‏نوشتها:

1. در طرح تحقیقاتى بررسى مصادیق بارز، عوامل و علل بروز و راه‏هاى مبارزه با خرافات، موهومات، جمود و تحجرگرایى و مقدس‏مآبى و ظاهرگرایى، فراگیرى و همگانى بودن خرافات با لحاظ تفاوت در منطقه و فرهنگ، این‏گونه بیان شده است: استان فارس با ضریب 236 و لرستان با ضریب 264 و خوزستان با ضریب 275 و کهکیلویه 279 و چهارمحال بختیارى 305 داراى درجات متفاوت خرافى هستند. یعنى خرافه در تمام این استانها وجود دارد، ولى درجه و میزان خرافات در این استانها متفاوت است. ضریب خرافات در میان شهریان 243/9 و روستاییان 283/6 مى‏باشد. نزدیکى دو رقم به نظر مى‏رسد ناشى از عدم تفاوت و اختلاف معنادار شهر و روستا در این مناطق است. چون در ادامه آمده است: ضریب خرافاتى بودن در بیسوادان 330 و در کم سوادان 309 و در سطح تحصیلات راهنمایى و متوسطه 248 و در سطح بالاتر از دیپلم 205 است. اگر به اعداد و ارقام دقت شود به تناسب عکس، هرچه میزان سواد در افراد افزایش یابد ضریب خرافات در آنها کاهش پیدا مى‏کند. یعنى فاصله‏ى بین 330 در بیسوادان و 205 در بالاتر از دیپلم، خیلى معنادار است.

)چکیده‏ى طرح تحقیقاتى بررسى مصادیق بارز، عوامل و علل بروز

و راه‏هاى مبارزه با خرافات، موهومات، جمود و تحجرگرایى و

مقدس‏مآبى و ظاهرگرایى. مسعود سپهر، دانشگاه آزاد واحد شیراز،

تابستان 1375، دبیرخانه‏ى شوراى فرهنگ عمومى استان فارس/ 17).

2. معنویت تشیع، محمدحسین طباطبائى، گردآورى محمد بدیعى/246، انتشارات تشیع، قم، بى‏تا.

3. نماد ادبیات معاصر، صادق هدایت، گفت و گوى احمد وکیلیان با محمد بهارلو. (moc.ehcabid.www)

4. همان.

5. مبارزه با خرافات، ضیائى، سایت خردنامه. (:ptth//moc.hemandarehk.www).

6. کسانى هستند که سجاده پهن مى‏کنند و خود در ردیف دوم مى‏ایستند، با این باور که به امام زمان اقتدا مى‏کنند و نماز جماعت مى‏خوانند. و یا در کنار سفره، بشقاب و قاشق و چنگال مى‏گذارند با عنوان این که امام زمان بر سر سفره آنها حضور دارد و غذا میل مى‏کند. و یا برخى خود را واسط و نماینده‏ى امام زمان مى‏دانند و راه‏کارهایى براى تشرف به خدمت ایشان مى‏نگارند. و از سوى دیگر کسانى هم هستند که این نوع از عمل را شیادى و عوام‏فریبى مى‏دانند.

7. بقره، آیه 113.

8. معلولیت دین، گروه معارف، مجله‏ى اندیشه، شماره 3 و 37 - 33 / 4، پائیز و زمستان 1370; تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب خویى/ 339 - 334، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، تهران، چاپ دهم، 1371، هربرت اسپنسر; و سیر حکمت در اروپا، فروغى، امیرکبیر، بخش کنت.

9. لغت‏نامه دهخدا.

10. لغت‏نامه دهخدا.

11. واژه‏نامه فلسفه، علوم اجتماعى/200.

12. مبارزه با خرافات، ضیایى، سایت خردنامه، (:ptth//moc.hemandarehk.www)

13. همان.

14. چیزهاى شگفت‏انگیز، وندهاچ سایین، خرافات چیست/77.

15. منظور مؤمن الطاق است.

16. کتاب النقض )بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض(، عبدالجلیل قزوینى رازى، تصحیح میرجلال‏الدین محدث/258، سلسله انتشارات انجمن آثار ملى، تهران، 1358.

17. کتاب النقض/287.

18. راه تکامل، ج 209/6.

19. المیزان، ج 320/2.

20. معنویت تشیع/246 - 244.

21. همان/246 - 244.

22. سوره 72 قرآن کریم و نیز در آیات دیگر این واژه تکرار شده است.

23. یادداشتهاى شخصى.

24. مفاتیح الجنان قمى/317، حاشیه.

25. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، واژه‏ى اسفند.

26. چکیده‏ى طرح تحقیقاتى بررسى مصادیق بارز، عوامل و علل بروز و راه‏هاى مبارزه با خرافات، موهومات، جمود و تحجرگرایى و مقدس مآبى و ظاهرگرایى/12.

27. معنویت تشیع، علامه سیدمحمدحسین طباطبایى، گردآورى محمد بدیعى/247، تشیع، قم، بى‏تا.

28. همان/247و248.

29. زبان از یاد رفته، اریک فروم، دکتر ابراهیم امامت/1، مروارید.

30. زبان از یاد رفته/8.

31. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 392/15.

32. »یا ایها الناس ان الشمس والقمر آیتان من آیات اللّه تعالى. انهما لایکشفان لموت احد ولا لحیوته. فاذا اردتم ذلک فادعوا اللّه وکبروا و صلوا حتى یکشف بکم. »

الدر المنثور، ج 20/3

33. بحارالانوار، ج 155/22 و 156.

34. نهضت بیدارگرى در جهان اسلام، سید محمدمهدى جعفرى/31.

35. معنویت تشیع/246.

36. سوره قصص، آیه 60; معنویت تشیع/ 248.