تحول و نوآورى در کتابهاى درسى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


شیوه تحصیل و بررسى متون درسى، در کانون توجه خیلى از پژوهش‏گران و نویسندگان، قرار گرفته است.1

به نظر مى‏آید که بحث درباره سیر تاریخى کتابهاى درسى حوزه‏هاى علمیه مجال بسیار گسترده‏اى مى‏خواهد. آن‏چه ما در این نوشتار در پى آن هستیم مى‏خواهیم ببینیم نوآورى در حوزه‏هاى علمیه چه جایگاهى داشته است. آیا این سخن درست است در هر برهه‏اى که کتاب ارزش‏مند جدیدى عرضه شده، خود به خود علما و فضلا، بدان روى آورده‏اند؟

براى پاسخ به این پرسش، مى‏توان از چند منبع مهم بهره‏مند شد و پاسخ را از آنها دریافت:

1. اجازه‏نامه‏ها:2 ارزش تاریخى اجازه‏نامه بسیار است; هرچند در روزگار ما به آنها توجه درخور نمى‏شود.

آیت اللّه مرعشى نجفى، از علماى بزرگ، اجازه‏نامه‏هاى فراوانى گرفته، که همه آنها در دو مجلد بزرگ المسلسلات به چاپ رسیده است. اولین اجازه‏نامه در این اثر، از آیت اللّه حاج شیخ محمدباقر آیتى کازارى (1353 ه.ق( صاحب کبریت الاحمر است، در حدود 40 صفحه طبع حجرى.

آقابزرگ تهرانى، از بزرگان بسیارى، از عالمان سنى و شیعه، اجازه روایت گرفته و به ده‏ها نفر اجازه روایت داده است3 و در آن اجازه‏نامه‏ها، مشایخ و کتابهاى خاصى را نام برده است که بسیار مفید و راهگشاست. یکى از فایده‏هاى مهم این اجازه‏نامه‏ها، آگاهى بر کتابهاى درسى و مورد اهتمام علما و طلاب، در روزگاران گوناگون است.

2. منبع دوم براى دستیابى به کتابهاى درسى در هر عصر و زمان، نوشته‏ها و خاطرات خود علماى بزرگ است; بویژه کسانى که زندگى‏نامه خود نوشت دارند و در آن درباره استادان و متون درسى خود سخن مى‏گویند.4

3. رساله‏هایى که شاگردان درباره زندگى‏نامه استادان خود نوشته‏اند; در مَثَل ابن العودى رساله‏اى درباره زندگى‏نامه شهید ثانى دارد. و نیز شمارى از شاگردان شیخ بهایى، به خواندن کتابهاى شیخ بهائى در نزد او اشاره دارند.5

4. سایر منابع همچون کتابهاى تاریخى و... .

اگر ما به عصر امامان، علیهم السلام، برگردیم، به روشنى درخواهیم یافت در آن دوره از شیوه‏هاى درسى امروز خبرى نبوده است. در آن دوره، بیش‏تر دانشهاى اسلامى بر محور قرآن و حدیث مى‏گردیده است.

قرآن از همان زمان رسول خدا متن درسى بوده است. قرآن، در همه دورانهاى تاریخ اسلام موردتوجه بوده، آموزش داده مى‏شده و استادان بزرگ، آن را براى خیل شاگردان خود تفسیر مى‏کرده‏اند. روشها، در هر دوره‏اى، به گونه‏اى بوده است.

محمد بن سائب کلبى (144 ه.ق( شاگرد امام باقر، علیه السلام، از مفسران برجسته است و آراى تفسیرى او در تفاسیر شیعه و سنى فراوان وجود دارد. پسر وى، هشام بن منذر محمد بن سائب کلبى هم این رویه را داشته و براى علاقه‏مندان، تفسیر مى‏گفته است.

در مقوله حدیث هم این‏گونه است. ائمه)ع( اصحاب خود را به نقل نگارش و تدریس حدیث، گفت و گوى درباره آن برمى‏انگیخته‏اند. اما روش آنان در نقل حدیث، بدین‏گونه بوده که جزوه دست نوشت خود را براى شاگردان قراءت مى‏کرده‏اند. در دوره‏هاى بعد استادان متن کتابهاى حدیثى را که بزرگان و خبرگان فن حدیث جمع آورى و نگارش کرده بودند، براى شاگردان مى‏خواندند و شاگردان آن را مى‏نوشتند.

احمد بن على نجاشى(450 ه.ق( مى‏گوید به مسجدى در کوفه وارد شدم، دیدم که استاد، کتاب کافى، تألیف محمدبن یعقوب کلینى (328 ه.ق( را تدریس مى‏کند.

با ظهور شیخ مفید (413 ه.ق( در بغداد، شیعه، یک مرکز علمى باشکوه و گسترده را به خود دید. در این مرکز بزرگ، افزون بر حدیث سائر دانشها آموزانده و آموخته مى‏شد. قبل از آن، کوفه، قم و رى مرکز علمى شیعه به شمار مى‏رفتند. بیش‏تر راویان حدیث اهل کوفه بودند. ابراهیم بن هاشم قمى حدیث را به قم آورد.

نجاشى درباره او مى‏نویسد:

»اول من نَشَرَ حدیث الکوفیین بقم هو«.

شیخ صدوق، براى به دست آورى و گردآورى حدیث، این سو و آن سوى سفر مى‏کرد. هرجا که حدیث مى‏نوشت، خود هم حدیث املا مى‏کرد.

در آن روزگاران، کتابهاى درسى بسیار محدود بوده است. طلاب، بیش‏تر کتابهاى لغوى و ادبى را از استادان فرا مى‏گرفته‏اند، از جمله: کتاب »العین« در لغت تألیف خلیل بن احمد فراهیدى170) 6 یا 175 ه.ق( و »الکتاب« در فن نحو، نوشته سیبویه (180 یا 183 ه.ق(.

»الکتاب« نخستین اثر نحوى است که به دست ما رسیده است. و آراى سیبویه و استادان فن پیش از او، در آن ضبط شده و کهن‏ترین مرجع نحو است.7

الکتاب از قرن چهارم به بعد، بارها شرح و بر آن تعلیقه زده شده است. در حوزه‏هاى درسى شیعه و سنى روزگار قدیم در نحو »الکتاب« تدریس مى‏شد و در لغت، کتاب »العین« و آثار ابن سکیت و... شیخ مفید و سیدمرتضى در بغداد، پس از آن دو، شیخ طوسى در نجف، کتابهاى خود را براى شاگردان تدریس مى‏کرده‏اند. این سیره علماى ما بوده که در شرح زندگى آنان بازتاب یافته است. تا قرن هشتم و نهم; یعنى دوره شهید، عالمانِ شیعه از محضر عالمان اهل سنت نیز بهره مى‏برده‏اند. سفرهاى علمى شهید اول و دوم و علامه حلى و استفاده آنان از اساتید هر فن، در زندگى‏نامه آنان آمده است.

در حوزه‏هاى علمیه شیعه تا قرن یازدهم کتابهاى خاصى که سلسله‏وار خوانده شود، به سبکى که در دوران معاصر و کنونى دیده مى‏شود، نبود; ولى کتاب »النهایه« شیخ طوسى که کتاب فتاوى او بود، خوانده مى‏شد.8 با ظهور محقق حلى675) 9 ق. ( و تألیف شرائع الاسلام و المختصر النافع، و بویژه ظهور علامه حلى726) 10 ه.ق( کتابهاى دیگرى نیز رایج گردید. از باب نمونه: در فقه، قواعد الاحکام علامه حلى.

فخر الدین حلى (771 ه.ق( در ایضاح الفوائد مى‏نویسد:

»بخشى از این فروع را در بسطام شاهرود بر پدرم خواندم و بخشى را در سرخس«

کتاب قواعد الاحکام علامه حلى از عصر او مورد توجه قرار گرفت.

فخرالدین مى‏نویسد:

»در دوره دوم، تهذیب الاحکام را بر پدرم خواندم.«

ولى از قرن هفتم در حوزه‏هاى شیعى نظمى ویژه در متون درسى پدید آمد:

در ادبیات آثار برجسته‏اى از عالمان سنّى، تدریس مى‏شد، از جمله: کافیه و شافیه ابن حاجب شافعى11، مغنى ابن هشام، الفیه ابن مالک، کتابهاى سعد الدین تفتازانى، در لغت معلقات سبع و مقامات حریرى، حواشى میرسید شرف‏الدین جرجانى بر کتابهاى درسى. و در علم اصول، کتابهاى اصولى علامه حلى و در علم کلام تجرید الاعتقاد خواجه نصیرالدین طوسى، کشف اعداد علامه حلى و... .

در دانش صرف:

1. الکتاب سیبویه (180 ه.ق(.

2. شافیه، ابن حاجب.

3. شرح شافیه، نجم الدین استرآبادى.

4. شرح شافیه، نظام الدین حسن بن محمد بن حسین نیشابورى قمى، صاحب غرائب القرآن. کتاب او معروف به شرح نظام است.12

5. تعریف زنجانى، عبدالوهاب بن عماد الدین ابراهیم زنجانى شافعى.13

6. أمثله شرح أمثله و صرفِ میر تألیف شریف الدین جرجانى.

7. شرح تصریف سعدالدین تفتازانى.

در دانش نحو:

1. الکتاب سیبویه 180 ه.ق.

2. عوامل جرجانى 471.

3. الکافیه ابن حاجب.

4. انموذج زمخشرى (548 ه.ق( بسیار خلاصه است. ابن یعیش آن را شرح کرده با عنوان المفصل.

5. شرح الکافیه، نجم الائمه استرآبادى.

6. شرح الکافیه، ملاجامى.

7. مغنى اللبیب ابن هشام انصارى.

8. ألفیه ابن مالک.

9. شرح الفیه )البهجة المرضیه(.

در دانش بلاغت:

1. اسرار البلاغة، عبدالقاهر جرجانى. 471.

2. دلائل الاعجاز، عبدالقاهر جرجانى.

3. مفتاح العلوم سکاکى.

4. تلخیص المفتاح خطیب قزوینى.

5. المطول، سعدالدین تفتازانى.

6. المختصر، سعدالدین تفتازانى.

هر دو اثر، شرح تلخیص المفتاح سکاکى است.

باید توجه داشت که مطول و مختصر تفتازانى جایگاه ویژه‏اى در حوزه‏هاى شیعى و سنى داشته است. فاضل هندى شیخ بهاءالدین محمدبن حسن اصفهانى (1137 - 1062 ه.ق( همان کسى که صاحب جواهرالکلام درباره او مى‏نویسد:

»اگر فاضل در ایران نبود گمان نمى‏کردم که فقه به ایران برود.«14

مى‏گوید: در ده سالگى مختصر و مطول را به شاگردان القاء مى‏کردم.15

در دانش اصول:

مختصر الاصول، ابن حاجب.

در دانش فقه

1. قواعدالاحکام، علامه حلى.

2. شرائع الاسلام، محقق حلى.

3. المختصر النافع، محقق حلى.

در دانش کلام:

1. تجرید الاعتقاد، خواجه نصیر الدین طوسى (598 ه.ق(.

2. کشف المراد، علامه حلّى (726 ه.ق(.

3. شرح قوشچى.

سیر در تاریخ نگاشته‏ها و متون درسى شیعه، چند مطلب را روشن مى‏سازد: هر مؤلفى همت به تدریس کتابهاى خاصّ داشته است.

عزالدین حسین بن سید حیدر کرکى شاگرد شیخ بهائى گوید:

»و من جملة ما قرأت علیه اولاً فى عنفوان الشّباب، الفیةابن مالک فى النحو، ثم قرأت علیه رسائل متعدده من تصانیف والده. و سمعت علیه »المختصر النافع«. و جملة من کتاب »شرایع الاسلام« و کتاب »ارشاد الاذهان« و جانباً من کتاب »قواعد الاحکام« بقرائة جماعة من المؤمنین. و قرأت علیه »الاثنى عشریات الثّلاث« التى هى من تصانیفه و »شرح الاربعین« حدیثاً الذى هو من تصانیفه. و هذا التّصنیف کان بامداد الفقیر و التماسه. هذا التّصنیف کان فى غایة الجودة و نهایة الحسن، لم یوجد مثله. و قرأت علیه المجلّد الاول من کتاب »التهذیب الاخبار« و کذا المجلد الاول من کتاب »من لایحضره الفقیه« و اکثر کتاب »الاستبصار«، الا قلیلاً من آخر قراءة و سماعاً و قرأت علیه »خلاصة الاقوال فى معرفة الرجال« و قرأت علیه درایة والده و درایته التى جعلها کالمقدّمة من کتاب »حبل المتین« و قرأت کتاب »حبل المتین« الذى خرج منه و اربعین حدیثاً التى ألفها الشهید، رحمة اللّه، وقرأت علیه الحدیث المسلسل باالقمنى الخبز والجبن والقمنى لقمة منها. قرأت علیه الرّسالة المسّماه به »تهذیب البیان« و »الفوائد الصمدیه« کلاهما من مصنفاته فى النحو.«16

تا حدود قرن یازدهم، درس خارج و اصول رایج نبود، از این روى، همت شاگرد و استاد بر خواندن متن کتابها بوده است.

از دوره علامه حلى به بعد، نه تنها متن یک کتاب و شرح آن و یا حاشیه آن را طلاب مى‏خوانده‏اند، بلکه حاشیه بر حاشیه را هم در نزد استاد فرا مى‏گرفته‏اند. در مَثَل، اگر مختصر الاصول ابن حاجب را در نزد استادان برجسته مى‏آموخته‏اند، شرح مختصر الاصول را و شرح شرح مختصر الاصول عضدى )عضدالدین ایجى صاحب المواقف( را نیز مى‏خوانده‏اند.

کتابهایى که در فقه تدریس مى‏شده: شرائع الاسلام محقق حلى (675 ه.ق( و قواعد الاحکام علامه حلى (726 ه.ق( بوده است. در زندگى‏نامه شهید اول محمد بن مکى عاملى (776 ق( آمده است:

»وقد کان معظم اشتغاله فى العلوم عند فخر الدین ابن العلامة المرحوم و له الرّوایة ایضاً عنه بالاجازة التى کتبها له بخطّه الشریف على ظهر کتاب القواعد عنه قراءته علیه و من جملة ما کتبه هناک فیما نقل عنه، قدسّ سره، ما صورته هکذا: قرأ علىّ مولانا الامام العلاّمة الأعظم، افضل علماء العالم سیّد فضلاء بنى آدم، مولاناشمس الحق و الدین محمد بن مکّى بن محمد بن حامد، ادام اللّه أیّامه، من هذا الکتاب مشکلاته. الى ان کتب:

وأجزت له روایة جمیع کتب والدى، قدسّ سرّه، وجمیع ما صنفه اصحابنا المتقدمون، رضى اللّه عنهم، عنّى عن والدى عنهم بالطریق المذکورة لها.«17

در آن دوران بزرگان خیلى در متون دقت مى‏کرده، آنها را مى‏خوانده، حاشیه و نقد مى‏زده‏اند.

سید محمدجواد عاملى (1228 ه.ق( صاحب مفتاح الکرامه مى‏نویسد:

»یکى از شارحان کتاب قواعد الاحکام علامه حلى، حدود 21 اشکال بر تعریف علامه حلى در مورد نماز وارد کرده است.«18

در علم کلام نیز تجرید الاعتقاد را مى‏خوانده‏اند و نیز شرح قدیم آن; یعنى کشف المراد علامه حلى و شرح جدید آن; یعنى شرح قوشچى بر تجریدالاعتقاد را.

ابوالفتح شرفى حسینى صاحب تفسیر شاهى مى‏نویسد:

»در منطق تهذیب المنطق و حاشیه دوانى بر تهذیب المنطق و حاشیه حاشیه دوانى را خوانده‏ام.«19

در حوزه‏هاى علمیه، در دوره بعد از علامه حلى، تا قرن یازده و دوازده، خواندن متون و حواشى رایج بوده است.

فخرالدین حلى (771 ه.ق( مى‏نویسد:

»من نزد پدرم به فراگیرى دانشهاى اسلامى پرداختم و دانشهاى معقول و منقول را و کتابهاى بسیارى را از کتابهاى اصحاب در نزد او قراءت کردم.«

مغلق نویسى، حالت الغاز و تعمیه، بویژه در متون درسى، مورد توجه بوده است. نقل شده است: شهید ثانى زین الدین جبعى عاملى (965 - 911 ه.ق( وقتى کتاب مسالک الافهام را نوشت، شمارى از علما بر او خرده گرفته که آسان است. شهید، الروضة البهیه را نوشت. از این روى، در شرح حال عصام الدین ادیب، که حاشیه بر مطول و شرح کافیه را نگاشته و حاشیه‏هاى او مورد توجه هم بود، مى‏نویسند: »و کان من السطحیین.«

 

20تحول در حوزه‏هاى علمیه شیعه از قرن دهم

با رشد حکومت صفویه و مذهب تشیع در ایران، که در قرن دهم به اوج رسید، به حدى که آوازه آن در دیگر سرزمینها، از جمله در مصر پیچید و جلال الدین عبدالرحمن سیوطى (911 ه.ق( در تاریخ الخلفا نوشت: »وغلا الرفض فى ایران« به برکت جایگاه یافتن علماى شیعه، ایران نیز رونق گرفت. مهاجرت محقق کرکى، (945 ه.ق( به همراه 80 نفر از عالمان و مجتهدان برجسته جبل عامل به ایران باعث گردید تا امور قضاوت، جمعه و جماعات و بویژه حوزه‏هاى علمیه رونق بگیرد.

شیح حر عاملى در ترجمه میس، صاحب شرح میسیه مى‏نویسد: بیش از هشتاد مجتهد در تشیع جنازه او حاضر بودند.

21از زمانى که حاکمان و والیان ایران، پادشاهان صفوى، علما را ملجاء و پشتوانه خود قرار دادند و فقها نیز به آنان نزدیک شدند، تا ریشه‏هاى دین را استوار سازند و رایت شیعه را برافرازند و مردم را با فرهنگ تشیع آشنا سازند، حوزه‏هاى علمیه شیعه در پرتو این سازوکار و سیاست بسیار رشد کردند. بویژه حوزه اصفهان که سرآمد شد; زیرا که عالمان برجسته فقهى، فلسفى حدیثى در آن گرد آمدند و به نشر دانشهاى اسلامى پرداختند. کتابهاى درسى در این حوزه‏ها در علم صرف، نحو، بلاغت، منطق، اصول و فقه رایج شد. از قرن هفتم تا قرن یازدهم کتابهاى اصولى علامه حلّى در حوزه‏هاى علمیه شیعه رایج بود. زبدة الاصول، نوشته شیخ بهائى درسى شد و جایگاه خوبى به دست آورد. در دوره پس از آن، ملاعبداللّه تونى (1072 ه.ق( کتاب الوافیه را نوشت، که توجه استادان فن را به خود جلب کرد و کتاب درسى شد.

در حدود قرن دوازدهم و سیزدهم بود که درس سطح و خارج، کم و بیش از هم جدا شد. در شرح حال شیخ انصارى آمده است:

»وقتى به حوزه کربلا رفت در درس مرحوم محمد مجاهد حاضر شد. بحث استاد در نماز جمعه بود. استاد رأى خود را با دلیل بیان کرد که نماز جمعه واجب است. شیخ انصارى اشکال کرد و به نقد ادله او پرداخت و ثابت کرد که نماز جمعه واجب نیست، بلکه در زمان غیبت، حرام است!

استاد نظر او را پسندید و ادله او را تقریر کرد.

شیخ باز هم اشکال کرد، و وجه دیگرى را بیان کرد.«

22خلاصه آن که در دوره قبل از شیخ انصارى، درس خارج رایج شده بود و شاگردان درسها را تقریر مى‏کردند. در دوره سطح طلاب کتاب معالم الاصول شیخ حسن عاملى (1011 ه.ق( را مى‏خواندند. میرزا ابوالقاسم قمى (1222 ه.ق( قوانین الاصول را نوشت. این کتاب متن درسى شد. در همین دوره، سیدعلى طباطبایى (1232 ه.ق( کتاب ریاض المسائل را نوشت، و آن هم متن درسى شد. این دو از شاگردان برجسته وحید بهبهانى (1205ه.ق( بودند. طباطبایى به اصول معروف شد و قمى به فقه. ولى برعکس بعد از فوت آن دو، کتاب قمى در اصول معروف شد، و کتاب طباطبایى در فقه.

قوانین، کتاب درسى بود تا این‏که شیخ اعظم انصارى (1281 ه.ق( کتاب فرائد الاصول را نوشت. میرزا ابوالقاسم کلانتر تقریرات شیخ انصارى را یادداشت کرد و با عنوان مطارح الانظار به چاپ رساند و در دسترس اهل فضل قرار داد. دو کتاب شیخ: فرائد الاصول و مکاسب، از زمان او در سطح عالى تدریس مى‏شد. این دو کتاب متن درس خارج شیخ بوده است. شیخ انصارى، این دو اثر را به عنوان متن درسى تألیف نکرد، ولى محور درسى حوزه‏هاى علمیه در فقه و اصول قرار گرفت و هنوز هم تدریس مى‏شوند و جایگزینى براى آنها فراهم نیامده است.

پس از شیخ، ملامحمد کاظم خراسانى (1329 ه.ق( کتاب کفایه الاصول را نوشت که آن هم پس از دو کتاب شیخ در فقه و اصول در سطح عالى مورد پذیرش حوزه‏هاى علمیه قرار گرفت و استادان فن، به تدریس آن پرداختند و تاکنون نیز تدریس مى‏شود و از جایگاه ویژه برخوردار است. در پنجاه سال اخیر، معالم الاصول و قوانین الاصول، کم و بیش از مدار درسى خارج شده‏اند و اصول الفقه مظفر، جاى آن دو را گرفته است.

استاد محمدرضا مظفر از شاگردان علامه محمدحسین اصفهانى (1361 ه.ق( است.

در متن درس خارج از قدیم الایام، شرائع الاسلام مورد توجه بوده که با تألیف العروة الوثقى از سوى سید محمدکاظم طباطبائى یزدى (1337 ه.ق( فقها آن را محور درس خارج خود در فقه قرار داده‏اند. و در 30 سال اخیر، منهاج الصالحین، نوشته سیدمحسن طباطبائى حکیم (1395 ه.ق( و وسیلة النجاه نوشته سیدابوالحسن اصفهانى (1365 ه.ق( در درسهاى خارج فقه، جایگاه ویژه‏اى یافته‏اند. بویژه آن که این دو اثر، به همت دو مرجع بزرگ، تکمیل و تحریر شده‏اند. آقا سیدابوالقاسم خوئى (1413 ه.ق( منهاج الصالحین را تکمیل کرد و حضرت امام خمینى (1410 ه.ق( وسیلة النجاة را، تحریر و در اختیار اهل فضل قرار داد.

 

درسهاى فراموش شده

در گذشته، دانشهایى همچون: نجوم، ریاضیات، طب و دانشهاى وابسته به آن خوانده مى‏شد و اساتید هر رشته، نخست در فقه، به مقام اجتهاد دست مى‏یافتند، آن‏گاه سر از سایر علوم درمى آوردند. از زمان امیرکبیر به بعد، این دانشها از حوزه‏ها رخت بربستند و در دارالفنون و مدرسه‏هاى جدید و دانشگاه‏ها، رحل افکندند.

علامه حلى و استادش خواجه نصیرالدین طوسى فقه را با ریاضیات و نجوم آمیختند.

نراقیها یعنى ملامهدى نراقى (1209 ه.ق( و ملااحمد نراقى (1245ه.ق( دو فقیه برجسته، منجم، فیلسوف و ریاضى‏دان بوده‏اند.

افزون بر این که دست حوزه‏ها از این دانشها کوتاه شده است، جاى بسى تأسف است که حوزه‏ها از دانش تفسیر و حدیث نیز بى‏بهره‏اند. دو دانشى که هیچ نهادى جز حوزه‏هاى علوم دینى آن گونه که باید عمیق و همه‏جانبه به آنها نخواهند پرداخت. و این، بزرگ‏ترین خسرانى است که حوزه‏ها با آن رو به رویند.

در حوزه‏ها به این دو دانش، اهمیت ویژه داده مى‏شده و در کانون توجه بوده‏اند. اگر دقت کنیم که چرا شیخ بهائى بر تفسیر بیضاوى، یعنى أنوار التنزیل، حاشیه زده است، به روشنى درمى‏یابیم که چون تفسیر بیضاوى متن درسى حوزه‏هاى علمیه شیعه و اهل سنت بوده است. و نیز روایات مورد توجه بوده و کتابهاى روایى تدریس مى‏شده است. در شرح حال علما مى‏خوانیم که کتابهاى حدیثى را تدریس کرده و یا در نزد استادى بزرگ آن را فراگرفته‏اند.

علامه سیدمحسن امین جبل عاملى مى‏نویسد:

»اولین کسى که تقریرنویسى را آغاز کرد، سید محمدجواد عاملى (1228 ه.ق( صاحب مفتاح الکرامه بود که تقریرات درس استاد خود: علامه محمدمهدى بحرالعلوم (1212 ه.ق( را تقریر و آن را تدوین کرد. و این زمانى بود که بحرالعلوم مشغول تدریس وافى تألیف فیض کاشانى (1091 ه.ق(بود.«

23از قول فخرالدین حلى (771 ه.ق( نقل کردیم که گفته بود: تهذیب الاحکام را دوبار در نزد پدرم علامه حلّى (726) خواندم.

علم تفسیر و علم حدیث باید احیا شود که بدون احیاى این دو دانش، تحولى رخ نخواهد داد. اگرچه در سالهاى اخیر، رشته‏هاى علوم قرآنى و حدیث راه اندازى شده و در همه دانشکده‏هاى اسلامى، تدریس مى‏شود; ولى آنها بیش‏تر به حواشى مى‏پردازند. به گونه‏اى که تحصیل کنندگان علوم قرآنى سر از آشنایى با تفسیر قرآن درنمى‏آورند. با کمال تأسف باید بگوییم که مقدمات فهم قرآن، حدیث و نهج البلاغه، پیموده نمى‏شود. فهم قرآن و حدیث، بستگى به آشنایى دقیق به لغت دارد. طالب علمان تا در فن لغت، به کمال نرسند، از فهم دقایق قرآن و حدیث، ناتوان خواهند بود.

شیخ عباس قمى (1359 ه.ق( مى‏گوید مدت زیادى به خواندن مقامات حریرى مشغول بودم، تا لغت یاد بگیرم. بعد به نهج البلاغه روى آوردم. حوزه‏هاى ما، کتابهاى درسى مهم را که در فهم دقایق قرآن، بس کمک کار طلبه بود و او را به آبشخور قرآن نزدیک مى‏کرد از گردونه درس و بحث خارج کرده‏اند و به آنها اهمیت چندانى نمى‏دهند. مغنى اللبیب، یکى از آن آثار مهم بود.

حوزه‏ها به مغنى اللبیب بى‏توجه هستند. در پاره‏اى از حوزه‏ها اگر به آن توجه مى‏شود، به بخشى از باب اول است و باب رابع در حالى که استاد محمد قزوینى در یادداشتهاى خود مى‏نویسد:

»من الان در کتابخانه برلن نشسته‏ام و دُرهاى کتاب مغنى اللبیب ابن هشام انصارى را استخراج مى‏کنم.«

 

ضرورت تحول در متون درسى

پس از نگارش مطالب گذشته باید یادآور شویم که متون درسى حوزه‏هاى علمیه نیازمند سه گونه دگرگونى و نوآورى است; در این فرقى نیست بین این که نگارشى جدید صورت پذیرد و از نو کتابى در موضوع موردنیاز سامان یابد، یا این که کتابهاى موجود بازسازى شوند.

روزگارى »صرف میر« سید شریف‏الدین جرجانى و تصریف زنجانى و شرح تصریف سعدالدین تفتازانى در حوزه‏هاى علمیه شیعه و سنى رایج بود، اما قبل از انقلاب اسلامى، مدرسه حقانى قم، صرف ساده را طراحى و تألیف کرد. رفته رفته جاى خود را باز کرد و امروزه مورد پذیرش تمام مدارس علمیه قرار گرفته است. و چندین بار بازبینى شده است. به نظر مى‏آید در نگارش کتابهاى درسى و یا بازسازى کتابهاى پیشین، چند نکته باید لحاظ شود:

1. پالایش کتابها از مسائل غیرضرورى. روزگارى که شیخ انصارى به نگارش فرائدالاصول دست زد، پالایشى شگرف و غیردرخور پیش‏بینى در علم اصول پدید آورد. اگر نزدیک‏ترین کتاب اصولى به عصر شیخ انصارى را با فرائد الاصول بسنجیم به پالایش شیخ در علم اصول پى مى‏بریم. کتاب مفاتیح الاصول تألیف سیدمحمد مجاهد (1242 ه.ق( همان کسى که شیخ انصارى براى نخستین بار در حوزه کربلا به درس او رفت، و او از پدر شیخ خواست تا وى اجازه دهد فرزندش در حوزه کربلا به تحصیل بپردازد. شیخ انصارى از سید مجاهد در کتابهاى خود با عنوان: سید مشایخنا یاد مى‏کند. حال فهرست کتاب مفاتیح الاصول را بنگرید خواهید دید که چه بحثهایى در آن آمده و اکنون در فرائد الاصول از آنها خبرى نیست. بحثهاى ادبى که در فقه نیز تأثیر دارد، همچون: معانى حروف عطف، آیا ثم و واو بر ترتیب دلالت دارند، یا نه. بحثهاى کلامى، رجالى، علوم قرآنى، همچون نسخ، احکام و... .

شیخ انصارى بحثهاى مربوط به علوم دیگر را از علم اصول جدا کرد; و ضرورتى در پردازش به آنها ندید و بر این باور بود این علوم هرکدام جاى خاص و متکفل خاصى دارد.

همین مقایسه اگر با قوانین الاصول، نوشته میرزا ابوالقاسم قمى (1222 ه.ق( انجام بگیرد، در خواهیم یافت که شیخ چه بسیار بحثهایى را که در دایره علم اصول نمى‏گنجیده، در فرائد الاصول نیاورده و به پالایش آنها پرداخته است: باب‏السنه و امور مربوط به آن، تعارض، جرح و تعدیل حجیت مراسیل و اعتبار مراسیل محمدبن ابى عمیر و دیگران که بحث رجالى است.

کتاب الفصول الغرویه تألیف شیخ محمدحسین اصفهانى (1256 ه.ق( که نزدیک به زمان شیخ انصارى بوده، همین آمیختگى اصول را با بحثهاى: ادبى، کلامى، قرآنى، تفسیرى، رجالى و درایه دارد.

شیخ این علوم را از علم اصول جدا کرد.

هر علمى در چهارچوب ویژه خود باید قرار گیرد، تا اثرگذار باشد. بویژه، کتابهاى درسى آن علم که به طور حتم باید از حواشى و زواید خالى باشند تا فراگیر دچار سردرگمى نشود.

کتابهاى درسى باید در محدوده همان علم نگارش شوند و از پرداختن به بحثهاى دیگر در آنها پرهیز شود. این نخستین ویژگى یک کتاب درسى است که در نگارش و اصلاح آن باید به کار بسته شود.

علامه سیدمحسن امین جبل عاملى، صاحب کتاب اعیان الشیعه (1371 - 1284 ه.ق( عالم برجسته امامیه، از مشایخ روایى امام خمینى، قدس سره، در حدود هفتاد و اندى سال پیش، گفته است:

»کتابهاى اصول متداول در حوزه‏ها، مانند: معالم، قوانین، رسائل و کفایه نیز محتاج تهذیب است; مثلاً معالم با این که مؤلف آن سرآمد اصولیان بوده و ستاره اقبال آن درخشیده، حاوى مطالبى است که اکنون به کهنگى گراییده و متأخران به مطالب جدیدى در دانش اصول دست یافته‏اند که متقدمان از آن بى‏بهره بوده‏اند، لذا باید مطالب غیر لازم آن حذف و افکار پخته این علم جاى‏گزین آنها گردد... و رسائل با این که فضیلت بزرگى براى مؤلف آن به حساب مى‏آید، به خاطر این که نوآورى داشته و مسائل اصولى مهم را تحقیق کرده، باز در موضوعاتى چون دلیل انسداد و مانند آن نیازمند تهذیب و حذف و تلخیص است. بخش‏هاى مختصر آن نیز محتاج شرح است. کفایه الاصول، اگرچه مؤلف‏اش تبحر کافى داشته و حذف بسیارى از زواید و تحقیق و تنقیح مسائل اصول فضیلت مهمى برایش به حساب مى‏آید باز عبارتهاى پیچیده‏اى دارد و نیازمند به تهذیب است.«

224. برابرسازى قواعد با فقه: یکى از کاستیهاى کتابها و درسهاى اصولى برابر نساختن قواعد با فقه است. هیچ یک از شارحان کفایة الاصول، به فکر چنین مسأله‏اى نبوده‏اند. الآن هم استادان در درسهاى خارج، به این مقوله نمى‏پردازند. به نظر مى‏رسد، کارى که درباره کتابهاى درسى اصول باید انجام بگیرد، برابر سازى هر قاعده اصولى با مسائل فقهى است. این رویه در درسهاى خارج اصول نیز باید دنبال شود; مانند تجزیه و ترکیب در نحو، هر قاعده اصولى که گفته مى‏شود جایگاه آن در فقه مطرح مى‏شود. مثالى از فقه ذکر شود تا طلبه به طور دقیق آن را درک کند. اگر روزى بنا شد کفایه اصلاح شود و کفایه نوین نوشته شود، بایسته است در شرح و پاورقیهاى آن، براى هر قاعده یک مثال فقهى ذکر گردد. آن وقت است که ارزش علم اصول را درخواهیم یافت. ارزش علم اصول دو برابر مى‏شود و کاربردى مى‏گردد. استاد جعفر سبحانى در این باره مى‏گوید:

»یکى از شیوه‏هاى آنان )نظامهاى غیر حوزوى( تمرین مسائل و آموخته‏هاست. آموختن همراه با تمرین است. در حوزه ما قواعد مى‏خوانیم; اما تمرین چگونگى استفاده از آن را در درس نداریم. الان علم اصول به صورت علم خشکى درآمده است. قواعد را از اول تا آخر مى‏خوانیم، حال آن که بسیارى از اوقات محصلان نمى‏دانند این قواعد در کجاى فقه به درد مى‏خورد.... اگر در حوزه مثلاً در علم اصول هنگام تدریس هر اصلى، ده فرع فقهى که بر آن مترتب مى‏شود، بیان شود، خیلى مؤثر است. همچنین در آموزش منطق و علوم عقلى... آن چه در حوزه نیاز داریم این است که این علوم از جنبه تئورى بیرون بیایند و جنبه عملى پیدا کنند.«

25به تازگى کتابى منتشر شده است، با عنوان: »تطبیقات الاصول« نوشته سید عباس نورالدین که قواعد علم اصول را با مثالهایى از کتاب »مهذب الاحکام« نوشته سید عبدالاعلى سبزوارى (1414ه.ق( تطبیق داده است. نویسنده در مقدمه آن نگاشته است:

»ماهیت علم اصول أداه و قواعد است و جایگاه آن تطبیق بر فروع است، تا جایگاه آن در استنباط فروع دانسته شود و واقع مطلب آن است که اگر در هر اصل و قاعده‏اى، نمونه‏هایى از فقه ذکر شود و تطبیق گردد، ثمره و میوه علم اصول را در مدت کمى مى‏چینیم و مشکلها حل مى‏شود و مقوله استنباط، به مرحله بسیار آسان‏تر از آن چه تصور مى‏شود، تنزل مى‏یابد.«

326. نگارش روان: متون درسى باید به گونه روان و خالى از اغلاق و پیچیدگیها نوشته شود. هدف آن نیست که مطالب عمیق حذف شود. نویسندگان دو گونه‏اند، همان طور که گویندگان دو گونه‏اند:

گویندگانى که عالى‏ترین مطالب را با عباراتى روان، آسان و قابل فهم و بدون اغلاق و اجمال بیان مى‏کنند.

گویندگانى که همان مطلب را به جورى بیان مى‏کنند که شنونده، به نکته و مطلبى دست نمى‏یابد و سخن گوینده را درک نمى‏کند.

نویسندگان هم، این گونه‏اند: نویسندگان روان نویس و نویسندگان مغلق نویس. در دانش فقه و اصول، با بررسى کتابهاى این دو دانش، در مى‏یابیم فقیه و یا اصولى، قلم روان و نگارش بسیار جالبى دارد، مانند: سید محمد موسوى عاملى (1009ه.ق( صاحب مدارک الاحکام، شیخ حسن عاملى (1011ه.ق( صاحب کتاب معالم الدین، یا شهید ثانى و علامه وحید بهبهانى، مصابیح الظلام و...

اما شمارى از فقها، قلم سنگینى دارند، در مَثَل کتاب المقابس شیخ اسداللّه تسترى را وقتى مطالعه مى‏کنیم، با عبارات مغلق رو به رو مى‏شویم، به حدى که فهم آن سخت دشوار مى‏گردد. شاید به همین جهت بود که مدارک الاحکام مورد توجه فقیهان واقع شده است و دیگر آثار، نه. چه ضرورتى دارد کتابهایى نوشته شود که مطالب آسان و درخور فهم را آن چنان در لفافه عبارتهاى سخت و مغلق بپیچند که استاد و شاگرد، تمام توان و همّ‏شان را روى فهم عبارتهاى معماگونه آن بگذارند. در دوره‏هاى اخیر شمارى از بزرگان، به مغلق‏گوئى روى آورده بودند، تا آن جا که بر این کار اصرار مى‏ورزیدند!

البته مغلق نویسى غیر از آن است که مطلب دشوار باشد و فهم آن در توان هر ذهنى نباشد. در مقدمه یکى از شرحهاى حاشیه ملاعبداللّه بر تهذیب المنطق ملاسعد الدین تفتازانى آمده است:

»سعدالدین تفتازانى وقتى کتاب تهذیب المنطق را نوشت، ادعا کرد: اگر کسى یک حرف از آن را بتواند حذف کند و آن زاید باشد، به او جایزه مى‏دهم. این حرف تفتازانى را کسى نتوانست نقض کند، تا این که زمان مرحوم شیخ بهائى (1030 ه.ق( رسید و شیخ بهائى ادعاى او را درهم شکست. مثلاً تفتازانى گفته بود: المفهوم ان امتنع صدقه على کثیرین فجزئى، والا فکلى، شیخ بهائى این عبارت را تغییر داد و مدعى شد: المفهوم الممتنع صدقه على کثیرین جزئى و الا کلى.«

کتاب درسى که نباید آنقدر پیچیده باشد که در فهم عبارت آن وجوه فراوانى گفته شود، و یا حتى کسى مانند شیخ بهائى، رساله‏اى را در باب مراد علامه از یک عبارت قواعد الاحکام بنویسد.

 

اندیشه‏هاى اصلاحى

از گذشته‏هاى دور، تاکنون، شمارى از عالمان برجسته، همیشه دغدغه اصلاحِ حوزه‏هاى علمیه را داشته‏اند. اینان بر این نظر بوده و هستند: اصلاح جامعه، به هیچ روى ممکن نیست، مگر این که این نهاد مهم و نقش‏آفرین، همیشه در کانون اصلاحِ اصلاح‏گران خبره و دقیق‏اندیش قرار بگیرد. اینان، گام اول را در اصلاح ساختار آموزشى و کتابهاى درسى مى‏دانند. البته، همیشه و در هر زمانى این فکر و جریان اصلاحى، مخالفانى داشته است که اکنون جاى بحث از دیدگاه‏هاى آنان نیست.

در این نهضت فکرى، باید در کتابهاى درسى دگرگونى پدید آید و کتابهایى در دسترس طلاب و فراگیران قرار بگیرد که از ویژگیهاى کتابهاى درسى برخوردار باشند.

از بین کسانى که روى این مهم، یعنى دگرگونى در کتابهاى درسى، نگارش آنها با اسلوب جدید، گنجاندن مطالب مورد نیاز در آنها و... بسیار تأکید داشته‏اند، چند تن را نام مى‏بریم: سید محسن امین جبل عاملى، نویسنده اعیان الشیعه، محمدجواد مغنیه، نویسنده تفسیر الکاشف، شهید سیدمحمدباقر صدر، محمدرضا مظفر، شهید مرتضى مطهرى و مقام معظم رهبرى.

پیش از این، دیدگاه سیدمحسن امین را نقل کردیم.

محمدجواد مغنیه، در کتاب اصول فقه، در پاره‏اى از بحثها، یادآور مى‏شود:

این بحث در علم فقه، اثر ندارد. چه ضرورتى دارد یک بحث اصولى مطرح شود و نتیجه علمى بر آن بار نشود. در مثل در بحث مشتق، آیا حقیقت در متلبس است، یا حقیقت در آن و ما انقضى نیز هست و...

محمدرضا مظفر، از طراحان کتابهاى درسى و نوآوران وى با نوشتن: »المنطق« و »اصول الفقه« تحولى در کتابهاى درسى پدید آورد.

دکتر ابراهیم العاتى، مقاله‏اى دارد با عنوان: »شیخ محمدرضا مظفر، طلایه‏دار آموزش دینى در نجف«27 وى در این نوشتار، ذیل عنوان نوسازى، روشها و شیوه‏ها، مى‏نویسد:

»شیخ محمدرضا مظفر، فقیهى مجدد و همگام با روح عصر و تحولات علمى و روش شناختى آن بود. این همگامى به انتقال دادن آموزش دینى از نظام حوزوى یا حلقات درس مساجد، به تحصیلات آکادمیک منظم، بویژه در مرحله نخست تحصیلات حوزوى، یعنى مقدمات و سطح، نیاز داشت تا طلبه را براى مرحله بحث خارج، یا اجتهاد آماده کند. و در مرحله عالى، یعنى مرحله خارج و اجتهاد، طلبه بیش‏تر بر خود متکى گردد و شیخ دریافته بود که ماهیت مرحله عالى، هیچ گونه تعدیل شکلى، یا محتوایى را بر نمى‏تابد و نمى‏توان این مرحله را در هیچ قالب روشى خاصى تنظیم کرد.

اما در مرحله نخست، از نقایصى رنج مى‏برد که نیازمند تنظیم و روش‏مندى بود.

شیخ مظفر، عوامل نقص را در مواد علمى درسى و عوامل ضعف را در روش تشخیص داد.

در باب مواد علمى که طلبه حوزه، در مراحل نخست تحصیلى مى‏گذراند، این مواد، به نحو، صرف، بلاغت، منطق، تفسیر، فقه و اصول محدود بود. اگرچه مواد درسى در فقه و اصول، گسترده بود; ولى مواد یاد شده به رغم اهمیت‏شان، به تنهایى طلبه را در ایفاى وظایف و تعهدات صنفى‏اش مانند ارشاد و دعوت و آگاهى بخشى، کفایت نمى‏کرد; زیرا طلبه نمى‏توانست در ایفاى نقش ارشاد و دعوت، در گسترده‏ترین دایره‏اش، به مواد علمى‏اى که در حوزه مى‏گذراند، اکتفا کند. و لازم بود تا با روشها و مکاتب فکرى و برخى مطالعات انسانى و برخى زمینه‏هاى معرفت تجربى آشنا شود... .

اما از باب روش، شیخ معتقد بود که کتابهاى درسى طلاب حوزه علمیه نجف، سرشار از پیچیدگى و ابهام است و طلبه براى فهم عبارات آنها و پرده‏بردارى از پیچیدگیها و ابهامات آنها، نیازمند صرف وقت فراوان و تلاش زیاد است و افزون بر این، مباحث کتابها هم به درستى تنظیم نشده است. و اگر قرار باشد طلبه، این تلاش و وقتى را که صرف فهم عبارات پیچیده مى‏کند، بر فراگیرى همان علم، یا معارف فکرى دیگر اختصاص بدهد که در ایفاى وظیفه‏اش به او یارى مى‏رساند، کارى بزرگ کرده و ابواب فکرى تازه‏اى را به روى خود گشوده است... .

شیخ محمدرضا مظفر، تلاشهاى زیادى را براى آسان‏سازى مواد علمى مبذول داشت وى در علوم عقلى »المنطق«، »اصول الفقه« و »الفلسفة الاسلامیه« را تألیف کرد.«

28دوستان دانشمند او: علامه محمدتقى حکیم، الاصول العامه للفقه المقارن را تألیف کرد و دکتر عبدالهادى فضلى، اصول الحدیث و اصول علم الرجال را نگاشت.

استاد العاتى به کتابى آدرس داده و مطالب خود را از آن نقل کرده که نویسنده آن، استاد محمدمهدى اصفى است، از شخصیتهاى برجسته مجمع التقریب. کتابهاى ارزش‏مند او، همچون مقدمه شرح لمعه و مقدمه ریاض المسائل، در معرفى حوزه‏ها و تاریخ فقه و فقهاء معروف است. این کتاب با عنوان: »مدرسة النجف و تطور الحرکة الاصلاحیه فیها«ست که در نجف چاپ شده است.

از جمله شخصیتهایى که اندیشه اصلاح داشت و توانست در حوزه علمیه نجف، تحولى پدید آورد، شهید سیدمحمدباقر صدر (1400 ه.ق( است. او با نگارش المعالم الجدیده و بیان افکار خود در مقدمه آن و سپس نگارش حلقات الاصول در مورد متون درسى حوزه‏ها، نظریه‏پردازى کرد و دست به نوآورى زد.

چهارمین شخصیت، شهید مطهرى است که در آثارش این دغدغه و اندیشه موج مى‏زند. در فرازى از سخنان او آمده است:

»وقتى به تهران آمدم فهمیدم که آن‏چه در حوزه علمیه خواندم، به درد امروز مردم نمى‏خورد و آن‏چه مردم نیاز دارند، من نخوانده و آماده ندارم.«

منظور استاد روشن است. یعنى خواندن خیلى از کتابهایى همچون: قوانین الاصول، الفصول و... مشکل اجتماع را حل نمى‏کند. مردم به چیزهاى دیگرى نیاز دارند، همچون تفسیر، حدیث و سخنان بلند پیامبر اعظم و امیرالمؤمنین که امروز هم آن جایگاه ویژه را در حوزه‏ها ندارند.

مقام معظم رهبرى بارها بر مسأله ضرورت اصلاح کتابهاى درسى تأکید کرده است، از جمله در یکى از سخنرانیها که در جمع علما، فضلا و طلاب ایراد کرده، مى‏گوید:

»امروز در دنیا دارند تمرین مى‏کنند که مشکل‏ترین مطالب را به آسان‏ترین زبانها بیان و فرموله کنند. رمز مى‏گذارند تا با گفتن یک کلمه مخاطب ده کلمه بفهمد...

شرح لمعه، کتاب نسبتاً مشکلى است. ما چرا براى عبارتهاى سخت طلبه را معطل کنیم. کتابهاى درسى دیگر هم همین گونه‏اند. این کتابها که از آسمان نازل نشده. یک روز هم کتابهاى درسى دیگرى بوده. مگر ریاض کتاب بدى است. مى‏گویند کتاب مکاسب شیخ، خیلى کتاب خوبى است. البته که کتاب خوبى است، ولى مگر ریاض کتاب بدى است؟ یک روز در حوزه‏هاى علمیه ریاض مى‏خواندند که البته زمان ما نبود، بلکه زمان پدران ما بود. از جمله کتابهاى معمولى که طلبه‏ها در حوزه مى‏خواندند دو جلد ریاض بود. آیا حالا هم ما ریاض بخوانیم. آنها قوانین و فصول مى‏خواندند اما حالا نمى‏خوانند و منسوخ شده است، این کار چه مانعى دارد.«

 

29چگونگى نگارش کتابهاى درسى

تجربه نشان داده که کارهاى گروهى نتیجه بخش‏تر از کارهاى فردى است. در مورد نگارش متون درسى، شمارى از عالمان دینى، پیشنهاد کار گروهى داشته و دارند.

البته کار فردى نیز گاهى خود را خوب نشان داده است. آقاى مظفر با نگارش المنطق و اصول الفقه و شهید صدر با نگارش حلقات، کمک شایانى به تحول و تغییر در متون درسى کردند.

سید محسن امین جبل عاملى مى‏گوید:

»گروهى تشکیل دهند و کار تدوین کتابهاى درسى حوزه را به عهده بگیرند و در هر علمى سه نوع کتاب: مختصر، متوسط و مطول نگارش شود و محتواى این کتابها را از همان کتابهاى مشهور قبلى استخراج کنند و پس از عرضه بر بزرگان از علما و تصویب آنها، محور تدریس در حوزه بزرگ نجف و قم و سپس حوزه‏هاى دیگر گردد. البته کتابهاى قبلى نیز از دور خارج نمى‏شود و مى‏توان به عنوان کتابهاى مرجع - نه آموزشى - از آنها استفاده کرد.«

30مقام معظم رهبرى مى‏گوید:

»باید لجنه‏اى از فضلاى بزرگ حوزه علمیه بنشینند و یک دوره فقه، از طهارت تا دیات، به زبان ساده بنویسند که کار شرح لمعه را بکند و کیفیت استدلال را نشان بدهد.«

31»... باید لجنه و هیأتى بنشیند و مباحثى که شما در مکاسب مى‏خواهید یاد بگیرید در کتابى که خیلى هم به مشکلى مکاسب نباشد، و آن مطالب و استدلالها را هم داشته باشد، بنویسد و آن کتاب در حوزه‏ها خوانده شود.«

32یادآورى: شاید کسى را نتوان یافت که مدعى شود: اگر کتاب درسى فنى، دقیق و بهترى در دانشى از دانشهاى حوزوى نوشته شود، نباید جایگزین کتاب قبلى گردد. شاید بحث صغروى باشد. این که بزرگان فن بر این نظر همگى هماهنگ شده‏اند که رسائل شیخ از قوانین و الفصول بهتر بوده از این روست که در آن نوآورى وجود داشته است. یعنى امتیاز ظاهرى نبوده که رسائل شیخ را بر قوانین و فصول، برترى داده‏اند، بلکه امتیاز باطنى و حقیقى در این جابه‏جایى، حرف اول را مى‏زده است. حال اگر روزگارى در کتابى نوآورى باشد که چه بهتر، همگان بر برترى دادن و پیشى داشتن آن نظر دارند; اما نکته درخور توجه این است که پس از شیخ انصارى، حتى آخوند خراسانى هم بسان شیخ نتوانسته استخوان‏بندى علم اصول را تغییر دهد و براى آن ساختار جدیدى بیان کند. همه در مقام نقد و تحلیل صدر و ذیل کلام شیخ انصارى بوده‏اند; اما محور اصلى سخنان شیخ است. حال چه باید کرد، پیشنهاد همان مطلبى است که عالمان فرزانه: سیدمحسن امین و مقام معظم رهبرى، مطرح کرده‏اند که نگارش نو و جدیدى از این کتابهاى شیخ پدید آید و دست کم ویراستارى به روز شود، تا بحثهاى زاید که در آنها وجود دارد و اکنون شاید به کار نیاید، از دور خارج گردد.

آیا عبارت کفایة الاصول که در بیان مقصود، آن همه اغلاق و اجمال دارد، این اجمال و سنگینى عبارت در فهم فروع فقهى نقشى دارد که باید حتماً به دنبال گشودن اغلاق و اجمال آن باشیم. آیا نمى‏شود این سنگینى عبارت را با مثال از فقه و شرح و حاشیه جبران کرد. به هر حال، تحربه تاریخ فقه و اصول و حوزه‏هاى علمیه نشان داده که نوآورى در متون درسى، در هر عصرى مورد توجه بوده است.

 

جایگاه تفسیر

تفسیر قرآن در حوزه‏ها، آن جایگاه والا، حقیقى و اثرگذار خود را ندارد. زیرا جایگاه یافتن تفسیر قرآن، وقتى است که اندیشه‏ها، در شعاع تفسیر و فهم قرآن مطرح شوند.

این در صورتى به حقیقت مى‏پیوندد که قرآن، ملکه ذهنها بشود. آن‏چنان‏که طلاب، با نکته‏ها، فرازهاى بلند، معارف ژرف و واژگان آن اُنس و آشنایى دقیق داشته باشند که خود به خود در پژوهشها، در گاه استنباط و اجتهاد و بر اندیشه‏هاى کلامى، فقهى و اصولى و دیگر آگاهیهاى آنان پرتو افکند. به گونه‏اى که هرگاه اندیشه‏اى از ذهن آنان بتراود، پرتوهایى از قرآن را بتوان در آن دید.

تفسیر، در همه مراحل تحصیلى طلاب، از آغاز تا دوران اجتهاد و افتا، باید محور درسها، مباحثه‏ها، کارهاى علمى و پژوهشى باشد. روى واژه واژه آن دقت ژرف و همه سویه و کالبد شکافانه بشود و در درس فقه، روایات مورد بحث
در هر باب، یک به یک، با قرآن سنجیده و برابرسازى بشود که اگر هریک با قرآن برابر و هماهنگ بود، پذیرفته و اگر نبود، رد شود.

براى این که چگونه قرآن جایگاه خود را در درسهاى حوزوى بیابد و حجت بودن آن نمود بیابد و آن به آن به اندیشه‏ها پرتو بیفکند، باید دیدگاه‏ها و پیشنهادها، مطالعه و در بوته نقد عالمانه قرار بگیرند و دیدگاه و یا دیدگاه‏هایى که بیش‏ترین راهگشایى را دارند و حوزه‏ها و حوزویان را به مقصود مى‏رسانند، برگزیده شوند و در دستور کار قرار بگیرند. تا این که قرآن از غربت به درآید و مبادا که در غربت قرآن در حوزه‏ها، دوباره کسانى سربلند کنند و بگویند: قرآن حجّت نیست و راه را بر اندیشه و تفکر روى قرآن ببندند و سدّ راه فهم و درک قرآن شوند و قرآن را از کانونها و مرکزهاى علمى، از حوزه و از ساحَتِ زندگى دور کنند و شیعه به همان باتلاقى گرفتار آید که در برهه‏اى از دوران پیشین، گرفتار آمده بود:

»در میان علماى شیعه، در سه - چهار قرن پیش، افرادى پیدا شدند که معتقد بودند قرآن حجت نیست. اینها از میان منابع چهارگانه فقه که از طرف علماى اسلام، به عنوانِ معیار شناخت مسائل اسلامى عرضه شده بود; یعنى: قرآن و سنت و عقل و اجماع، سه منبع را قبول نداشتند.

در مورد اجماع مى‏گفتند: این رسم سنّى‏هاست و نمى‏توان از آن تبعیت کرد.

در خصوص عقل مى‏گفتند: با این همه خطاى عقل، اعتماد به آن جایز نیست.

اما در مورد قرآن، محترمانه ادعا مى‏کردند که قرآن، بزرگ‏تر از آن است که ما آدمهاى حقیر بتوانیم آن را مطالعه کنیم و در آن بیندیشیم. فقط پیامبر و ائمه حق دارند در آیات قرآن غوز کنند. ما، فقط حق تلاوت آیات را داریم. این گروه، همان اخباریین هستند.

اخباریین، تنها مراجعه به اخبار و احادیث را جایز مى‏دانستند. شاید تعجب کنید اگر بدانید در بعضى از تفاسیرى که توسط این افراد نوشته شد، هرجا در ذیل هر آیه، اگر حدیثى بود، آن را ذکر مى‏کردند و اگر حدیثى وجود نداشت از ذکر آیه خوددارى مى‏کردند. آن‏طور که گویى اصلاً آن آیه از قرآن نیست.

این عمل، یک نوع ظلم و جفا بود بر قرآن. پیداست جامعه‏اى که کتاب آسمانى خود، آن هم کتابى مانند قرآن را به این شکل طرد کند و آن را به دست فراموشى بسپارد، هرگز در مسیر قرآن حرکت نخواهد کرد.«

33دغدغه درسى شدن قرآن، اگر جدّى گرفته مى‏شد و آن شکوه درس تفسیرى علاّمه طباطبایى حفظ مى‏گردید و طرحها و پیشنهادهاى روشن‏اندیشان و کسانى که دقیق و آینده‏نگرانه پیامدهاى ناگوار توجه نکردن به قرآن را در نوشتار و گفتار خود مى‏نمایاندند، توجه مى‏شد و در سرلوحه کارها و برنامه‏هاى حوزه قرار مى‏گرفت، امروزه، شاهد دگرگونیهاى بس ژرف و گسترده بودیم و طالب علمان و تربیت شدگان حوزه، در عرصه‏هاى گوناگون فکرى نقش مى‏آفریدند و عالمانه مردم و نسل جوان را طلایه‏دارى مى‏کردند و از کاستیهاى امروز خبرى نبود.

حاج مهدى سراج انصارى،34 در مقاله‏اى بلند، استوار و روشنگرانه، زیر عنوان: »هفتاد و دو روز در قم« اوجها، زیباییها و شکوه‏هاى حوزه علمیه قم را به زعامت آیت‏اللّه حاج آقا سیدحسین طباطبایى بروجردى، مى‏نمایاند و از کاستیهاى آن، به گونه روشن و راهگشا، گزارش مى‏دهد و طرح اصلاح حوزه را براى بخشهاى گوناگون ارائه مى‏دهد. و در فرازهایى از این مقال، طرح خود را درباره چسان به صحنه آوردن قرآن و آموزشى کردن آن در تمام دوره‏هاى تحصیلى، از مقدمات تا خارج، مى‏نویسد:

»به عقیده این جانب باید درس قرآن، در تمام دوره‏هاى تحصیلى، از مقدمات تا خارج، در رأس دروس تحصیلى قرار گیرد، به این ترتیب:

اولاً محصلین ابتدایى که از امثله شروع مى‏کنند، ملزم باشند که ظاهر کلمات قرآن را روان کنند و آن‏چه را در صرف میر و تصریف مى‏خوانند، از قبیل تصریف صیغه‏ها و تشخیص مجرد و مزید فیه و ثلاثى و رباعى و نظایر آنها، از کلمات قرآن پیدا نموده و طبق قواعد صرف در آنها تصرف نمایند و همچنین در موقع خواندن نحو، آیات قرآنى را تجزیه و ترکیب کنند و تا پایان دروس سیوطى و جامى و مغنى، عنایت خاصى به عبارات و جملات قرآن، مبذول بدارند.

و سپس هنگام تحصیل مطول، که مرحله اخیر تحصیل مقدمات است، علاوه از توجه به نکات بلاغت و معانى و محسنات لفظى و معنوى آیات، دروس قراءت و تجوید قرآن نیز به محصلین داده شود، به طورى که محصل ابتدایى هنگام فراغت از دروس مقدماتى، قرآن را خوب بخواند و تصریف کلمات و تجزیه و ترکیب آیات و بلاغت و فصاحت و معانى و بیان و سایر محسّنات قرآنى را بداند و با تجوید صحیح بخواند و چون به مرحله دوم، یعنى دوره متوسط )دوره سطح( برسد، براى فهم معناى ظاهرى و تفسیر سطحى قرآن، آماده باشد.

ثانیاً، در دوره سطح که از شرایع و معالم، فقهاً و اصولاً آغاز مى‏شود، یک تفسیر مختصر سطحى، همراه دروس فقه و اصول بوده باشد. البته اگر در این دوره، به حفظ قرآن مبادرت شود، بسیار به جا و مناسب خواهد بود. و در این دوره، که با تحصیل متن رسائل و مکاسب و کفایة الاصول و منظومه سبزوارى پایان مى‏یابد، محصل مى‏تواند یک دوره تفسیر سطحى یادگرفته و براى درس خارج تفسیر قرآن، کاملاً آماده شود.

ثالثاً در دوره نهایى )دوره خارج( لازم است حقایق مهمه‏اى که در میان آیات و سور قرآنى نهفته‏اند، از خارج به مغز محصلى که قبلاً خود را در دوره‏هاى قبلى آماده نموده است، تزریق شود. خلاصه کلام این که باید قرآن، در تمام دوره‏هاى تحصیلى، مقدم بر سایر دروس، یا لااقل ردیف آنها قرار گیرد. اگر چنین شود، فارغ التحصیل‏هاى حوزه، به هر رشته از رشته‏هاى تبلیغى که وارد شوند، فروزنده و کامیاب خواهند بود. اگر مرجع مسلمین شوند، در تمام شؤون، به مشکلات فائق آیند و اگر متکفل امور دینى در یک منطقه گردند، با کمال بصیرت از عهده وظایف دینى خود درمى آیند. و اگر متصدى موعظه و خطابه شوند، منطق‏شان بسیار قوى مى‏گردد.

بالاخره، یک باب بسیار روشن و یک روشِ بسیار مقتضى به روى آنان باز مى‏شود که احدى از دشمنان اسلام، جرأت تبلیغ ضد دینى در محیط مسلمین را نخواهد داشت; زیرا منطق قرآن، به اندازه‏اى قوى و محکم است که هر معاندى را به آسانى مى‏تواند از میان ببرد و دستهاى کثیف تبلیغات ضددینى را از جامعه مسلمین کوتاه کند.«

35حوزه‏هاى علمیه شیعه عقب مانده‏اند و آن خیزش بایسته را که از پیروان مکتب اهل‏بیت انتظار مى‏رفت، نداشته‏اند که این، بى‏گمان از محور نبودن قرآن در ساختار آموزشى حوزه‏ها سرچشمه مى‏گیرد، همان پدیده‏اى که در برهه‏هاى گوناگون، مصلحان بزرگ به آن هشدار داده‏اند.

در روزگارى، در حوزه علمیه شیعه، تفسیر متن درسى بود. حتى تفسیر انوار التنزیل ناصرالدین بیضاوى، تدریس مى‏شد. تا آن‏جا این اثر اهمیت یافته بود که بسیارى از علماى بزرگ بر آن شرح و حاشیه زده‏اند، از جمله شیخ بهایى بر آن حاشیه دارد.

امروزه جا دارد، مدیریت حوزه علمیه، همت بگمارد، لجنه‏اى بزرگ از قرآن پژوهان دقیق‏اندیش و بصیر را سامان دهد و در آن لجنه براساس تفسیر المیزان، تفسیر درسى، در سه سطح، نگاشته شود، تا زمینه راهیابى قرآن به ذهن‏ها و دلها فراهم آید و تحول راستین انجام بگیرد. ان‏شاءاللّه

پى نوشتها:

1. شیوه‏هاى تحصیل و تدریس در حوزه‏هاى علمیه، محمدعلى رضائى اصفهانى، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، قم; حوزه‏هاى علمیه شیعه در گستره جهان، سید على‏رضا سید کبارى; آشنایى با متون درسى حوزه‏هاى علمیه ایران، محمد ملکى; پژوهشى در نظام طلبگى، سید محمدمهدى ضوابطى; برگهایى از تاریخ حوزه علمیه قم، رسول جعفریان، مرکز اسناد انقلاب اسلامى.

ا.

»یکى از مسائل مهم در تاریخ فرهنگ اسلامى و بخصوص فرهنگ شیعى، موضوع صداقت در روایت و اجازه نقل حدیث است.

علماى امین و بزرگ اسلام، از روزگاران عهد پیامبر اکرم و ائمه طاهرین و صحابه، در نقل حدیث، دقت بسیار مى‏کرده‏اند و براى قبول حدیثى از راوى و ناقل، شروط بسیارى قائل بوده‏اند و تا شخص را از حیث علم به حدیث و فهم مضمون آن و تقوى در نقل حدیث، واجد شرایط نمى‏دیدند، به او اجازه روایت حدیث نمى‏دادند و اگر حدیثى روایت مى‏کرده عذر او را نمى‏پذیرفتند. همین امر است که موجب پدید آمدن »سلسله اجازات« در علم حدیث شده است و زندگى محدثان را رنگى ویژه بخشیده است که خود در فرهنگ اسلام، از نظر علمى و اخلاق علمى، واجد اهمیت بسیار است و جایى خاص دارد.

علماى بزرگ، هم به اجازه شفاهى در نقل حدیث مقید بودند و هم به اجازه کتبى.

و هرجا استاد حدیثى و شیخ صاحب اجازه‏اى در حدیث نشان مى‏کردند، نزد او مى‏شتافتند، تا با استجازه از وى و قبول شروط او در نقل، اسناد حدیثى خویش را به پیامبر و ائمه و صحابه برسانند، یا اگر اسنادى دارند، آن را مستحکم‏تر کنند.«        شیخ آقابزرگ تهرانى، محمدرضا حکیمى/ 10 - 9.

3.

»... در زندگانى علمى شیخ آقابزرگ، کار اجازه را فوق‏العاده مى‏یابیم و در میان »مُجیزان« و »مُجازان« وى نامهاى عمده‏اى را مشاهده مى‏کنیم. به طورى که گفته‏اند، کم‏تر کسى از علماى بزرگ، در تعداد اجازه و کیفیت آن، هم از حیث اجازه گرفتن و کسانى که به وى اجازه داده‏اند و هم از حیث اجازه دادن و کسانى که وى به آنان اجازه داده است، به پاى شیخ آقابزرگ رسیده است. اینک نام چند تن از علماى بزرگ را - اعم از عرب و عجم و سنى و شیعه - ذکر مى‏کنیم که شیخ از آنان به دریافت اجازه نقل حدیث نایل آمده است:

حاج میرزا حسین نورى.

سید محمدعلى شاه عبدالعظیمى.

شیخ على خاقانى.

شیخ محمدصالح آل طعان بحرانى.

شیخ موسى بن جعفر کرمانشاهى.

سید ابوتراب خوانسارى.

شیخ على کاشف الغطا، پدر مصلح علامه شیخ محمدحسین کاشف الغطا.

سید ابومحمد حسن صدر، صاحب تألیفات بسیار، از جمله تأسیس الشّیعه لعلوم الاسلام.

شیخ محمدعلى ازهرى مکى مالکى، رئیس مدرسین مسجد الحرام )مکه(.

شیخ عبدالوهاب شافعى، امام جماعت مسجدالحرام.

شیخ ابراهیم بن احمد حمدى، از عالمان مدینه.

شیخ عبدالقادر خطیب طرابلسى، مدرس حرم شریف.

شیخ عبدالرحمان علیش حنفى، مدرس جامع الازهر و امام مسجد رأس الحسین)ع(.

و این هم نام چند تن از علماى بزرگ این عصر، که از جمله، از شیخ آقابزرگ نیز، اجازه نقل حدیث اخذ کرده‏اند:

آیت اللّه العظمى حاج آقاحسین طباطبائى بروجردى.

علامه مجاهد سید عبدالحسین شرف الدین عاملى.

علامه مجاهد شیخ عبدالحسین امینى، صاحب الغدیر.

آیت اللّه سید عبدالهادى شیرازى، از مراجع.

شیخ محمدرضا آل یاسین از علماى بزرگ نجف.

شیخ محمدحسن مظفر، از علماى بزرگ نجف.

سید هبة الدین شهرستانى، عالم بزرگ و متفکر دینى معروف و صاحب تألیفات ارجمند )کاظمین(.

میرزا محمد اردوبادى، عالم زاهد و ادیب معروف نجف.

سید محمدحسین طباطبائى، عالم و فیلسوف معروف )قم(.«

همان / 17 - 15.

4. الروضة البهیة، ج 1، مقدمه.

5. روضات الجنات، محمدباقر موسوى خوانسارى، ج 58 / 7، اسماعیلیان، قم.

أ.

»... وى منسوب است به فراهید بن مالک بن فهم ازدى بصرى. عروضى و نحوى و لغوى بود. و سرور ادبا در علم و زهد. گویند نخستین کسى که در اسلام، احمد نام گرفت پدر خلیل بود. کنیه خلیل، ابوعبدالرحمان بود. از یکى از قریه‏هاى عمان به بصره رخت کشید. در سال 175، در 74 سالگى جهان را بدرود گفت. گویند وى از موالى فراهید و اصل او از ایران بود.

...

حمزة بن حسن اصفهانى در کتاب: الموازنه بین العربیة و العجمیة، گوید که: عرب را بر دیگر امتها فضیلت است; زیرا علماى لغت‏شان الفاظ آنها را در کتب، ضبط کردند و علماى ایرانى هم مدعى شدند که در این فضیلت با آنان مشارکت دارند و پندارند که لغت عربها پراکنده بود و دستخوش تباهى و بى هیچ نظامى، تا آن‏گاه که فیلسوفِ دولت اسلام، خلیل بن احمد فرهودى ظهور کرد. اصل او ایرانى بود; زیرا از فراهید یمن بود، از بقایاى ایرانیانى که یمن را براى کسرى فتح کردند. نیاى خلیل هم از آنان بود. خسرو او را براى انتظام دادن بر لشکر قرار داد. او در یمن ماند و در آن‏جا فرزندانش به وجود آمدند و با قبایل اَزد ازدواج کردند و اَزد آنها را از خود خواند. به سبب هم بلد بودن و قرابت، خلیل، سیبویه را به نزد خود داشت، تا از تحصیل فراغت یافت و با آن که خلیل ایرانى بود، از مفاخر عرب به شمار است.

گویند: خلیل عرب را سه خدمت کرد که این سه خدمت از هیچ عربى دیده نشد: یکى، راه و روشى که به شاگردش سیبویه در تألیف کتاب‏اش آموخت که چگونه همه نحو را به چند باب تقسیم کند و ابواب را به اجناس و اجناس را به انواع تقسیم نماید، تا چیزى که در حد یک معجزه است، پدید کند و زبان عرب را تحت قواعدى درآورد که از خطا و لحن محفوظ بماند.

دوم آن که براى اشعارشان میزانى ترتیب داد که همان علم عروض است. اثر او در اختراع این علم، چون اثر ارسطا طالیس است در اختراع علم منطق.

سوم، گرد آوردن لغت آنهاست، در کتابى که آن را »کتاب العین« نامیده است. و این کتاب را به روشِ مخارج حروف ساخته× و حکمتى در آن آشکار ساخته که همانند آن براى حکماى یونان میسر نگردیده.«

معجم الادباء، یاقوت حَمَوى، ترجمه عبدالمحمد آیتى،

نیمه نخست / 538 - 537، سروش.

شمارى از علماى بزرگ شیعه، وى را شیعه دانسته‏اند:

»... علامه حلى در »الخلاصه« )رجال 670) بهبهانى در تعلیقه‏اش بر منهج المقال / 133 سید حسن صدر در تأسیس الشیعه / 178، قاضى نوراللّه شوشترى در مجالس المؤمنین550 / 1، در تأیید این ادعا آورده‏اند که: از خلیل پرسیدند در حق على بن ابى طالب چه مى‏گویى؟ گفت چه گویم در حق مردى که دوستان از خوف و دشمنان از حسد، مناقب او را کتمان کردند. با وجود این، آن قدر از فضایل‏اش ظاهر شد که شرق و غرب عالم را مملو گردانید.«

همچنین از او نقل کرده‏اند که درباره على)ع( گفته:

»احتیاج الکلِّ الیه و استغانه عن الکل، دلیل انّه امام الکل فى الکل«

... خوانسارى در روضات الجنات، ج 289 / 3، پدر خلیل را از شاگردان امام صادق دانسته که از آن حضرت روایت کرده است...«

دائرةالمعارف تشیع، ج7/

7246. کشف الظنون، ج 142 / 62; سه مقاله در تفسیر و نحو / 173.

»سیبویه. عمرو بن عثمان قنبر. اصل او از بیضاى فارس بود، ولى در بصره پرورش یافت و به قول ابن قانع در بصره، به سال 161 وفات کرد. مرزبانى گوید: در شیراز، به سال 180 درگذشت. خطیب گوید: در 32 سالگى و بعضى گویند در چهل و اند سالگى... سیبویه نحو را از خلیل بن احمد و یونس بن حبیب و ابوالخطاب اَخفس و عیسى بن عمر آموخت... صاعد بن احمد جیّانى اندلسى در کتاب خود گوید: کتابى نمى‏شناسم که در علمى از علوم - چه قدیم آن و چه جدید آن - تألیف شده باشد و همه اجزاء آن علم را در برداشته باشد، جز سه کتاب: یکى المجسطى بطلمیوس است در علم هیئت و افلاک، دوم، کتاب ارسطاطالیس است در علم منطق و سوم کتاب سیبویه بصرى نحوى است.

در هریک از این سه کتاب، همه جزئیات اصول آن فن آمده است، مگر چیزى که در خور توجه نبوده است.«

معجم الادباء / 919 - 917.

»الکتاب در 820 فصل است. نحویان متأخر، همه، از آن سرچشمه سیراب شده‏اند.

ابوعثمان المزنى درباره »الکتاب« مى‏گفت: هرکه خواهد بعد از کتاب سیبویه، کتابى تألیف کند، باید شرم کند.«

تاریخ ادبیات زبان عربى، حنّا الفاخورى،

ترجمه عبدالمحمد آیتى / 557.

إ.

»نهایه یکى از ارجمندترین کتب شیخ است که متون اخبار را در مضامین آن آورده و فتاوى خود را به عباراتِ روایات نوشته و کم‏تر مسائلى را که روایتى در آن باره ندیده باشد، ذکر کرده، مگر آن که تذکر داده است که من بر طبق این گفته، روایتى ندیده و خبرى نمى‏شناسم و به این جهت بعضى از بزرگان فقها گفته‏اند که فتواى نهایه در مقامِ تعارض و اختلاف اخبار، از جمله مرجحات است; زیرا که فتواى نهایه کاشف است از آن که بر طبق آن فتوى، روایتى بوده و شیخ بر آن اطلاع یافته. به طور کلى، غرض از آن کتاب، بیان مسائل منصوصه بوده و نظرى خاص در این تألیف مخصوص مى‏داشته، از این روى، تا روزگار محقق حلّى، کتاب درسى بود و فقهاء بزرگ در مقام شرح آن برآمده و مورد بحث و نظر و محور فکر اهل خبره و نظر بود.

صاحبان درایت، کسب اجازت روایت از این کتاب مى‏کردند.

نجیب الدین یحیى بن سعید، به نقل از فخرالدین محمد بن عبداللّه حلبى گوید که: از کتب شیخ، بخش اول نهایه و قسمى از بخش دوم را نزد پدر بزرگوارم جمال الدین ابوالقاسم، در سال 597 خوانده و پدر من، همه آن کتاب را نزد برادر خود عزالدین ابوالمکارم حمزة بن على بن زهره خوانده و ابوالمکارم شریف کتاب را بر شیخ عفیف قارى ابوعلى حسن بن حسین، معروف به ابن حاجب حلبى خوانده و او از استاد خود ابوعبداللّه حسین بن على بن سهل در نجف اشرف به شرف اجازه مشرف شده و وى گفته است که من این کتاب را از دو تن فقیه دانشمند: سید الدین على بن زیرک قمى و سید سعید ابوهاشم مجتبى ابن حمزة بن زید الحسینى دریافته‏ام. و اجازت این هر دو دانشمند از شیخ مفید عبدالجبار بن عبداللّه قارى رازى، شرف صدور یافته است و در اجازت خود تصریح فرموده که این کتاب را بر مصنف دانشمند خوانده و بى‏واسطه استفاده کرده‏ام.«

ترجمه النهایه فى مجرد الفقه و الفتاوى، شیخ طوسى،

با تصحیح و مقدمه و شرح حال مؤلف، به قلم سید محمدباقر سبزوارى،

ج 1 / مقدمه / که - کو.

ؤ.

»... میراث فقهى شیخ الطائفه، به رغم وسعت و غناء فرهنگى خود، پراکنده و فاقد پختگى و انسجام لازم بود و این مجموعه حقوقى، نیاز مبرمى به ترتیب و تدوین داشت. بسیارى از عناصر زنده‏اى که شیخ از فقه سنى، به فقه شیعى منتقل ساخت، به خاطر ناهمگونى با فقه شیعى و باقى ماندن در چهارچوب اصلى، در این سیستم جدید، هضم نشد و جا نیفتاد.

براى این که فقه شیعى بتواند از این عناصر به نحوى شایسته استفاده کند، طبعاً مى‏بایست تمامى سیستم، تحول یافته و به شکلى جدید، با نظمى اصولى مدون گردد، تا مطالب تازه در قالب جدید هضم و جذب شود. محقق ابوالقاسم نجم الدین جعفر بن حسن حلّى )م: 676) نگارنده شرایع الاسلام و معتبر و مختصر النافع و نکت النهایه و تألیفات فقهى دیگر، این کار را به خوبى تمام انجام داد.

او، فقه شیخ الطائفه را به درستى تهذیب کرد و آراء و انظار وى را در مسائل مختلف از کتابهاى متعدد گرد آورد و مرتب نمود و فقه وى را به شکلى پخته و منسجم و اصولى مدون ساخت و اعتبار آن را، که با انتقادات ابن ادریس، خدشه‏دار شده بود، بدان بازگرداند. او، با آن انتقادات به سختى مقابله کرد و از روش و مکتب فقهى شیخ الطائفه در برابر آن دفاع نمود.«

مقدمه‏اى بر فقه شیعه، حسین مدرسى طباطبائى / 52،

بنیاد پژوهشهاى آستان قدس رضوى.

10.

»علامه حلى در چهارچوب فقه شیخ و ترتیب محقق، کوشش پى‏گیرى براى بسط و تنقیح فقه مبذول داشت و تألیفات فراوانى در فقه تطبیقى و تفریعى و تتبعى و تحقیقى به جاى گذارد که همه پس از او، مرجع فقهاء و مآخذ اصیل و معتبر فقه شیعى بوده و هست و از آن جمله: مختلف الشیعه، تبصرة المتعلمین، تذکرة الفقهاء، منتهى المطلب، قواعد الاحکام، تحریر الاحکام الشرعیّه، ارشاد الاذهان، نهایة الاحکام و تلخیص المرام. نقش مهم علامه در فقه و اثر بازمانده از وى، در دو چیز است:

یکى تبسیط و توسعه بى‏نظیر بخش معاملات بر اساس استفاده از قواعد مشهور فنّ که بیش‏تر از فقه اهل‏سنت گرفته شده و علامه به خاطر آشنایى با مبانى فقهى آنان، توانست گسترش بى سابقه‏اى به مباحث تفریعى، و شقوق و فروع فقهى شیعى در آن ابواب دهد. دیگر آن که او به دلیل آشنایى کامل با ریاضیات، در مباحث مربوط فقه، از قواعد ریاضى بهره فراوان برد و نخستین فقیه مشهور شیعى بود که ریاضیات را در فقه آورد.«                                          همان / 53.

11.

»ابن حاجب، ابوعمرو جمال الدین عثمان بن عمر (26 - 570 شوال 646 ق / 11 - 1174 فوریه 1249 م( نحوى و فقیه مالکى... .

ابن حاجب در اسنا، شهرى در منطقه صعید مصر، دیده به جهان گشود... او در قاهره به فراگرفتن قرآن پرداخت و سپس فقه مالکى آموخت... او فقه را از ابومنصور ابیارى و همچنین ابوالحسن ابن جبیر و شفا را نزد امام شاذلى آموخت... همچنین نزد شاطبى و ابن البناء و ابوالقاسم بوصیرى و اسماعیل بن یاسین و دیگران، ادب عربى و حدیث فراگرفت... هرچند ابن حاجب به نحودانى مشهور است; اما ارجمندى مقام او را در فقه و اصول نباید از یاد برد. ابن خلدون نقش بسیار ارزش‏مند او را در فقه، به نیکى بازنموده است. وى مى‏گوید: مردم مغرب، به دو اثر از ابن ابى زید و ابن یونس استناد مى‏کردند، تا آن که کتاب ابوعمرو ابن حاجب فرا رسید. وى در این کتاب، همه طرق مذهب مالکى و اختلاف عقاید آنها را در چندین باب و مسأله، به اختصار تمام آورده است، چنانکه کتاب او راهنما گونه‏اى )برنامج( براى مذهب مالکى شده است...

با این همه، ابن حاجب، شهرت فراگیر خویش را - خاصه در مشرق - مدیون آثار نحوى خود، بویژه الکافیه است. این کتاب از همان آغاز، در بیش‏تر کشورهاى اسلامى شهرت یافت و بسیارى از دانشمندانِ بخش شرقى سرزمینهاى اسلامى به شرح آن پرداختند، چنانکه امروز نسخه‏هاى بسیارى از آن به جاى مانده است.«

دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 297 / 3.

12. ریحانة الادب، ج 197 / 6; اعیان الشیعه، ج 249 / 5.

13. دائرة المعارف تشیع، ج 409 / 4.

14. الفوائد الرضویه / 478.

15. کشف اللثام، ج 112 / 1، مقدمه.

16. روضات الجنات، ج 58 / 7.

17. همان، ج 4 / 7.

18. همان .

19. همان، ج 336 / 6.

20. همان، ج 180 / 1.

21. امل الآمل، ج 1 / مقدمه.

22. مکاسب، شیخ انصارى، با تصحیح و تعلیق کلانتر، مقدمه.

23. تقریرات میرزاى شیرازى، ج 50 / 1.

24. شیوه تحصیل و تدریس در حوزه‏هاى علمیه، محمدعلى رضائى اصفهانى / 53.

25. همان / 29.

26. تطبیقات الاصول / 9.

27. مجلّه پگاه حوزه شماره 44، ویژه حوزه‏هاى دینى، 2 آذر 1385.

28. همان، 15 - 14.

29. منشور ولایت / 41.

30. شیوه‏هاى تحصیل و تدریس در حوزه‏هاى علمیه / 58.

31. منشور ولایت / 41.

32. همان / 42.

33. آشنایى با قرآن، استاد شهید مرتضى مطهرى، ج 1 و 25 / 2، صدرا، قم.

34.

»مرحوم حاج مهدى سراج انصارى )م: هشتم شهریور 1341) یکى از روحانیون فرهیخته و فرهنگ دوست و آزاداندیش آذربایجانى است که در تبریز و عراق تحصیل کرده و از روزهاى پس از شهریور 1320، تا شهریور 1341 که درگذشت سخت مشغول کارهاى مذهبى - فرهنگى و نیز سیاسى بود. وى مؤسس اتحادیه مسلمین ایران و از خط دهندگان اصلى مطبوعات دینى، طى دو دهه بیست و سى است که در بیش‏تر آنها مقاله مى‏نوشت. وى کتابهایى نیز در رد بر کسروى و ماتریالیسم نگاشته و با نثر شیوا و زیباى خود، خدمات گرانبهایى به ترویج فرهنگ مذهبى در این دوره کرده است.«

برگهایى از تاریخ حوزه علمیه قم، رسول جعفریان / 53،

مرکز اسناد انقلاب اسلامى.

35. برگهایى از تاریخ حوزه‏هاى علمیه قم / 137 - 135.