اصلاح و احیاء در فرهنگ اسلامى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده



 

در مقاله: (کالبدشکافى مفهوم اصلاحات در فرهنگ اسلامى) از مفهوم اصلاح سخن گفتیم و یادآور شدیم: اصلاح تلاش تکاپو پویش و خیزشى همه سویه فراگیر گسترده و در برگیرنده همه زوایاى زندگى اجتماعى و فردى امت اسلامى برابر معیارهاى اسلامى است.

به این نکته نیز اشاره داشتیم: گفت وگو در همه گونه هاى اصلاح نقش آفرین و براى جامعه ما کارساز و کارگشاست. با گفت وگو اصلاح و گونه هاى آن شناخته مى شود مرز اصلاح و افساد نمایان مى گردد و ابهامها از بین مى رود دیدگاههاى قوى و برهانى زمینه طرح مى یابند و اصلاح گران از آن الگوى راه حرکت و جهت گیرى مى گیرند.

ولى آنچه تا کنون در کانون توجه قرار دارد و در ادبیات سیاسى امروز مجال طرح یافته است مفهوم اجتماعى آن; یعنى به هنجار آوردن ناهنجاریها و اصلاح تباهیها نارواییها و فسادها و کژیها است.

در این گفتار همان گونه که در پایان مقاله (کالبدشکافی…) وعده دادیم برآنیم بستگى و رابطه اصلاح احیاء و

 

 

( 315 )

 


پى نوشتها:

1. (نهضتهاى اسلامى صدساله اخیر) شهید مطهرى20/ نشر عصر قم.

 

2. (سیرى در اندیشه سیاسى عرب) حمید عنایت86/; (نهضتهاى صدساله اخیر)20/.

 

3. (فرهنگ بزرگ جامع نوین) سیّاح ج315/2 اسلامیّه تهران (المنجد) واژه محیى.

 

4. سوره (بقره) آیه 164; سوره (عنکبوت) آیه 63; سوره (حدید) آیه 17.

 

5. سوره (فصلت) آیه 39; سوره (یس) آیه 78.

 

6. سوره (انعام) آیه 122.

 

7. سوره (فجر) آیه 24.

 

8. سوره (بقره) آیه 255.

 

9. سوره (مائده) آیه 32.

 

10. سوره (انفال) آیه 24.

 

11. (غررالحکم) آمدى ج444/4 دانشگاه تهران; (نهج البلاغه) صبحى صالح کلمات قصار374.

 

12. (غررالحکم) ج436/4.

 

13. همان ج139/2.

 

14. همان ج240/2.

 

15. (میزان الحکمه) ج267/9.

 

16. همان; (غررالحکم) ج108/2; ج394/4.

 

17.(میزان الحکمه) ج553/2.

 

18. (غررالحکم) ج145/1.

 

19. همان ج206/4.

 

20. همان ج126/6.

 

21. همان151/.

 

22. (میزان الحکمه) ج267/9.

 

23.همان.

 

24. (غررالحکم) ج293/1; ج143/2.

 

25. همان ج279/5; ج488/4.

 

26. همان ج73/2 563.

 

27. همان ج431/3.

 

28. همان ج363/4.

 

29. همان ج104/1.

 

30. (نهج البلاغه) خطبه 138.

 

31. (الحیاة) حکیمى ها ج51/1 دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

 

32. (مجلّه حوزه) 37 ـ 165/38 مقاله نقش امام در احیاى دین.

 

33. (نهج البلاغه) خطبه 182.

 

34. (نهضتهاى اسلامى در صدساله اخیر)14/.

 

 

 

 

( 316 )

35. (غررالحکم) ج354/1.

36. همان ج402/4.

 

37. همان363/.

 

38. همان394/; ج258/5.

 

39. همان ج472/2; ج92/5.

 

40. (مجموعه مقالات کنگره بین المللى امام خمینى و احیاى تفکر دینى) ج324/1 ـ 325.

 

41. همان325/.

 

42. (مقتل) خوارزمى ج188/1; (کافى) ج58/8; (بحارالانوار) ج250/28 مؤسسه الوفاء بیروت.

 

43. (مجموعه مقالات کنگره امام خمینی…) ج326/1.

 

44. سوره (انفال) آیه 24.

 

45. (بحارالانوار) ج328/40.

 

46. (نهج البلاغه) خطبه131.

 

47 . (سیماى کارگزاران امیرالمؤمنین) على اکبر ذاکرى ج1 / 252 انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى قم.

 

48. سوره (مائده) آیه 32.

 

49. (الحیاة) ج280/4.

 

50. (نهضتهاى اسلامى در صدساله اخیر) شهید مطهرى8/.

 

51. (مقتل) خوارزمى ج188/1.

 

52. (شرح نهج البلاغه) ابن ابى الحدید ج182/3 ـ 183 دار احیاء التراث العربى بیروت.

 

53. (الامر بالمعروف و النهى عن المنکر) حسین نورى همدانى41/ مکتب الاعلام والاسلامیه.

 

54. (فى ظلال نهج البلاغه) محمد جواد مغنیه ج264/2; (اختیار معرفة ا لرجال) شیخ طوسى66/ دانشکده الهیات مشهد.

 

55. (نهج البلاغه) خطبه 130.

 

56. (لهوف) سید بن طاووس ترجمه عقیقى بخشایشى76/ اسوه قم.

 

57. (بحارالانوار) ج165/48.

 

58. (کافى) ج55/5.

 

 

( 298 )

نهى از منکر را برابر معیارهاى اسلامى معنى مى کنیم و الگوهایى را هم مى شناسانیم. به این امید که این گام کوچک پاره اى از ابهامها را برطرف سازد و ما را در برابر وارونه گوییها کتمانها تحریفها و غرض ورزیها با نام: بررسى تاریخى ارائه تحلیل نوین جریان شناسى فکرى فلسفى بررسى و تحلیل جنبشهاى اسلامى و اصلاح گراى و اصلاح طلبى در جهان اسلام و… هوشیار سازد و کسانى را مانند سِرسید احمد خان هندى ملکم خان و از گروهها و فرقه ها و جریانها مانند: وهّابیت و… را به عنوان شخصیتها و جریانها و گروههاى اصلاح گر بر ذهن و اندیشه جوانان و نسل نوخاسته ما بار نکنند و به جاى الگوهاى راستین الگو

هاى دروغین را فراراه آنان قرار ندهند.

اصلاح گرى در جهان اسلام نشانه ها ویژگیها و شاخصه هایى دارد که از دیگر حرکتها باز شناخته مى شود از جمله:

1. مبارزه برابر با معیارهاى اسلامى با خودکامگى و استبداد.

2. تلاش همه سویه در راه پیوند دین و سیاست.

3. تلاش براى فراگیرى دانشها و فنهاى جدید.

4. بازگشت به اسلام راستین و مبارزه با خرافات و پیرایه ها.

5. ایمان و اعتقاد به مکتب.

6. مبارزه با استعمار سیاسى اقتصادى و فرهنگى .

7. تلاش براى یگانگى و وحدت جهان اسلام.

8. دمیدن روح جهاد به کالبد جامعه اسلامى.

9. مبارزه با خودباختگى در برابر غرب.

و…

برابر معیارهاى اسلامى و این هدفها و آرمانهاست که اصلاح گر بزرگ جهان اسلام سیدجمال الدین اسدآبادى با افکار و اندیشه هاى سِرسید احمدخان هندى که قهرمان اسلامى اصلاح درهند به شمار مى رفت در افتاد. زیرا سیدجمال دید سیداحمدخان سعى دارد مسائل

 

 

( 299 )

ماوراء طبیعى را به نام و بهانه علم توجیه طبیعى کند از غیب و معقول تعبیر محسوس و مشهود ارائه دهد معجزات را که در قرآن نص و صریح است به شکلى رنگ عادى و طبیعى دهد مفاهیم آسمانى قرآن را (زمینى) جلوه دهد و….1

دکتر حمید عنایت محقق و نویسنده معاصر مى نویسد:

(اگر سید احمد خان از اصلاح دین سخن مى گفت سید جمال مسلمانان را از فریبکارى برخى مصلحان و خطرات افراط در اصلاح بر حذر مى داشت. اگر سید احمدخان ضرورت فراگرفتن اندیشه هاى نو را براى مسلمانان تاکید مى کرد سیدجمال بر این موضوع اصرار داشت که اعتقادات دینى بیش از هر عامل دیگر افراد انسان را به رفتار درست رهنمون مى شود. و اگر سید احمدخان مسلمانان را به پیروى از شیوه هاى نو در تربیت تشویق مى کرد سید جمال این شیوه ها را طبعاً براى دین و قومیت مردم هند زیان آور مى دانست. بدین سان سید جمال که تا آن زمان به جانبدارى از اندیشه ها و دانشهاى نو نامبردار شده بود به هنگام اقامت در هند در برابر متفکر نوخواهى چون سیداحمد خان ناگزیر به پاسدارى از عقائد و سنن قدیمى مسلمانان شهرت یافت. با این وصف در این دوره نیز از رأى پیشین خود درباره ضرورت تحرک فکرى دینى روى بر نتافت.)2

 

اصلاح و احیاء

واژه شناسان حیات را ضدّ مرگ و واژه احیاء را به زنده کردن و زندگانى بخشیدن معنى کرده اند.3

در آیات و روایات حیات مرحله هاى گوناگونى دارد: حیات گیاهى (حیات بخشیدن به طبیعت)4 حیات حیوانى5 (زنده کردن مردگان) حیات فکرى عقلانى و انسانى6 (هدایت گمراهان)

 

 

( 300 )

افزون بر این در قرآن گاه حیات به معناى حیات جاودان جهان دیگر 7 گاه به معناى علم و توانایى بى حدّ و اندازه آمده است.8

پاره اى از آیات قرآن به چندگونه از حیات اشاره دارند از باب نمونه:

(و من احیاها فکانما احیا النّاس جمیعاً)9

هرکس به انسانى حیات بخشد مثل این است که به همه مردم حیات بخشیده است.

این آیه هم مصداق مادّى دارد همانند نجات انسانى از غرق شدن هم مصداق معنوى همانند هدایت و راهنمایى انسانى و نجات او از فساد و گمراهى.

قرآن پیروى از دستورهاى پیامبر اسلام(ص) را مایه حیات مسلمانان مى داند:

(یا ایّها الّذین آمنوا استجیبوا للّه و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم.)10

اى مؤمنان! چون خدا و پیامبرش شما را به چیزى که به شما زندگى بخشد فرا خوانند دعوت آنان را بپذیرید.

آیه شریفه دعوت پیامبر اسلام(ص) را دعوت به سوى حیات مى داند: حیات معنوى و مادى.دعوت به جهاد ایمان قرآن و بهشت به عنوان مصداقهایى از حیات به شمار مى آیند نه به عنوان تنها عامل حیات چنانکه شمارى از مفسّران پنداشته اند. محدود ساختن مفهوم آیه شریفه به موردهاى یاد شده درست نیست; بلکه هر اندیشه و دستور و برنامه اى که از اسلام سرچشمه بگیرد حیات و زندگى مى آفریند.نکته درخور یادآورى این که: آیه شریفه به کسانى که دین را تنها امرى معنوى و خارج از عرصه زندگى اجتماعى پنداشته اند پاسخ گفته و اعلام مى دارد: دین به همه زوایاى زندگى انسان حرکت و حیات مى بخشد.

براى روشن تر شدن مفهوم (احیاء) در فرهنگ اسلامى نگاهى مى افکنیم به چند روایت:

امام على(ع) مردم را در گاه رویارویى و برخورد با کارهاى زشت و ناپسند به چند گروه تقسیم مى کند و سپس مى فرماید: آن که در برابر کارهاى زشت

 

 

( 301 )

و ناپسند و به دور از هنجارهاى اجتماعى هیچ گونه واکنشى نشان نمى دهد:

(فذلک میّت بین الاحیاء)11

این چنین شخصى مرده اى است در بین زنده ها.

در روایتى از آن حضرت مى خوانیم: آن که صورت انسان دارد و قلبى بسان قلب حیوان نه راه درست هدایت را مى شناسد که از آن پیروى کند و نه گمراهى را که از آن دورى گزیند مرده اى است در بین زندگان.12

یا مى فرماید:

(الکذاب و المیّت سواء لانّ فضیلة الحیّ على المیّت الثقة به فاذا لم یوثق بکلامه فقد بطلت حیاته.)13

دروغ گو و مرده بسان یکدیگرند; زیرا برترى مرده بر زنده به این است که به او اعتماد شود. پس هنگامى که به سخن کسى اعتماد نشود حیات او از دست رفته است.

امام در گوناگون سخنان دانش عدالت ذکر خدا دین و توحید را مایه حیات مى شمارد:

مى فرماید:

(اکتسبوا العلم یکسبکم الحیاة)14

علم فرا چنگ آورید تا به حیات دست بیابید.

ییا مى فرماید:

(العدل حیاة)15

یا مى فرماید:

(الذکر نورُ العقل وحیاة النفوس و جَلاءُ الصدور.)16

ذکر خدا روشنى عقل است و زندگى نَفْسها و پرواز سینه ها.

یا مى فرماید:

(لاحیاة الاّ بالدّین….)17

زندگانى نیست مگر به دین.

یا مى فرماید:

(التوحید حیوة النفس.)18

ییگانه دانستن حق تعالى حیات حقیقى نفس است.

یا مى فرماید:

(صحبة الولى اللّبیب حیاة الرّوح.)19

همنشینى با دوست عاقل زندگانى روح است.

یا مى فرماید:

 

 

 

( 302 )

 

(معاشرة ذَوى الفضائل حیوة القلوب.)20

نشست و برخاست با صاحبان فضائل زندگى دلهاست.

یا مى فرماید:

(مجالسة الحکماء حیاة العقول وشفاء النفوس.)21

همنشینى با حکیمان [صاحبان علم و عمل] حیات عقلها و شفاى نفسهاست.

حضرت در برابر فقر بى دینى نادانى پیروى از هواى نفس و… را مرگ نام مى نهد:

(الفقر موت الاکبر.)22

 

(الفقر من الدین موت الاحمر.)23

 

(الجاهل میت وان کان حیّا)24

 

(من امات شهوته احیى مروته.)25

و هشیار ترین و برترین مردم را کسانى دانسته است که: سببها و باعثهایى را که مایه حیات انسان مى گردند زنده گردانند و با باعثها و سببهایى که مرگ معنوى انسانها را در پى دارند به ستیزى همه سویه بپردازند.26 بر همین اساس آن بزرگوار بهترین حاکم را حاکمى مى داند که با ستم مبارزه و به احیاى عدل بپردازد27 چرا که:

(عدل السلطان حیاة الرّعیة وصلاح البریّة.)28

عدالت حاکم مایه حیات و صلاح مردم است.

ییا فرموده: عدالت مایه حیات احکام دین است:

 

 

 

( 303 )

 

(العدل حیاة الاحکام.)29

حضرت درباره امام زمان مى فرماید:

(فیریکم کیف عدل السیره ویحیى میتة الکتاب والسّنة.)30

او عدالت را نشان شما خواهد داد که چگونه است و احکام قرآن و شیوه پیامبر(ص) را زنده خواهد کرد.

از امام رضا(ع) نقل شده که فرمود:

(رحم اللّه عبداً احیا امرنا.

 

فقلت کیف یحیى امرکم؟

 

قال: یتعلم علومنا ویعلّمها النّاس فانّ النّاس لو علموا محاسن کلامنا لاتبّعونا.)31

خدا رحمت کند بنده اى را که امر ما را [ولایت] زنده کند.

راوى مى گوید گفتم: چگونه امر شما را زنده کند.

فرمود: علوم ما را فرا گیرد و به مردم بیاموزاند. اگر مردم زیباییهاى سخنان ما را بدانند ما را پیروى خواهند کرد.

از آیات و روایات یاد شده مى توان نتیجه گرفت: حیات به معناى جان بخشیدن به کالبد بى جان و بى روح است. از حیات گیاه تا حیات عقلانى و معنوى.

 

مقصود از احیاى دین

ممکن است گفته شود: دین از آن جهت که دین است و فرستاده خداوند نیازى به احیاء ندارد تا ما وظیفه داشته باشیم به احیاى آن بپردازیم. بالاتر براساس آیه شریفه: (یا ایّها الّذین آمنوا استجیبوا للّه وللرّسول اذا دعاکم لما یحییکم) این دین است که به ما انسانها حیات و زندگى مى دهد نه این که ما به دین حیات ببخشیم.

با توجه به سخن بالا احیاى دین به چه معناست؟

در پاسخ این پرسش مى گوییم: درست است که دین زنده کننده ماست ولى ما نیز وظیفه داریم که زنده کننده دین باشیم; این دو ناسازگار با یکدیگر نیستند. همان گونه که آب مایه حیات جسمانى ماست ما نیز وظیفه داریم آب را از باعثها و سببهاى آلودگى که حیات آن را به خطر مى اندازد جلوگیرى کنیم و تلاش ورزیم آن را سالم و پاک نگه داریم.

 

 

 

( 304 )

بله دین حیات بخش است و هدف از رسالت پیامبران نیز زنده کردن انسانها و جامعه هاى انسانى است ولى چه بسا دین نیز بر اثر سببها و باعثهایى دچار آلودگى و ناپاکى گردد. گاه احیاگر احساس مى کند دین در میان مردم به چیزهایى بیگانه از دین در آمیخته و یا تحریف در آن راه یافته است و از درون آفتها و خوره ها آن را مى کاهند و نَزار مى سازند. در این هنگام احیاگر به احیاگرى مى پردازد و دین را از زواید مى پیراید و با تحریف گران به مبارزه بر مى خیزد و فرا یافته ها و آموزه هاى دینى را روشن مى کند. گاه پاره اى از معارف و آموزه هاى دینى در گردش روزگار فراموش مى شوند که احیاگر به تلاش بر مى خیزد و آنچه را فراموش شده فرا یاد مى آورد.

دین اگر همگام با زمان به نیازهاى جامعه پاسخ نگوید بى گمان نفوذ و جایگاه واقعى خود را از دست خواهد داد.

احیاگر با آگاهى از زمان و شناخت درست (حوادث واقعه) به دریافت و درآوردن احکام مورد نیاز جامعه از منابع دینى مى پردازد. احیاى دین در این جا به معناى همراه شدن با زمان و شناخت نیازهاى بشرى و بیرون آوردن حکم آن نیازها از دل نصوص دینى و منابع اسلامى است.32

افزون بر این در آیات و روایات هم دین مایه حیات و زندگى دانسته شده است و هم مسلمانان به احیاى دین امر شده اند.

به پاره اى از آیات و روایاتى که بر این معنا دلالت داشت در همین مقاله اشاره کردیم و در این جا تنها به یک نمونه بسنده مى کنیم:

على(ع) در آخرین خطبه خود که مردم را براى جنگ با معاویه آماده مى کرد با آهى سوزان از شهادت یاران باوفاى خود همچون: عمّار ابن تیهان ذوالشهادتین شهیدان پیکار صفین یاد کرد و از آنان با عنوان احیاگران سنّت و شریعت و ستیزندگان با بدعت نام برد:

(اوه على اخوانى الّذین تلوُوا القرآن فاحکموه وتدبّروا الفرض فاقاموه

 

 

( 305 )

احیوا السّنة واماتوا البدعة.)33

 

آه چقدر متأسفم بر درگذشت برادرانم برادرانى که قرآن را خواندند و در حفظ آن کوشیدند واجب را به پاداشتند پس از آن که در آن اندیشیدند سنّت را زنده کردند و بدعت را میراندند.

در همین خطبه على(ع) از عمالقه و فراعنه و حاکمان ستم به عنوان کسانى که سنتهاى پیامبران را میرانده و سنتهاى ستمگران را زنده کردند یاد کرده است.

براین اساس اشکالى ندارد که ما وظیفه داشته باشیم دین را احیا کنیم دینى که خود زنده کننده ماست.

 

احیاى مسلمانان

گاه مسلمانان دچار سستى و رخوت مى گردند از اخلاق اسلامى دانش و بینش فاصله مى گیرند. در این هنگام احیاگران با هدف احیاى دینداران به پا مى خیزند. قیام و نهضت سید جمال الدین اسدآبادى از این گونه احیاگران بود. هر چند هیچ گاه نمى شود کسى براى احیاى دینداران و تواناسازى روحیه دینى آنان به پا خیزد ولى در اصل تفکر دینى سخنى نگوید و نظرى نداشته باشد; زیرا این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و هیچ یک را بدون دیگرى نمى توان به سامان رساند. امّا گاهى تأکید بر یک بعد بیش تر است و گاه تأکید بر سویى دیگر.

استاد شهید مرتضى مطهّرى جنبشهاى اصلاحى در جهان اسلام را نوعى بیدارسازى و تجدید حیات در جهان اسلام مى شمارد; چرا که مصلحان دردهاى اجتماعى مسلمانان را بازگو کرده و راه اصلاح و چاره جویى را نیز نشان مى دهند.34

 

همسان و نزدیک یا دور و ناسان

براساس آنچه در مفهوم و کاربرد واژه اصلاح و احیاء بیان کردیم تا اندازه اى روشن شد که این دو واژه در فرهنگ اسلامى معنایى نزدیک به یکدیگر دارند. در متون دینى از پیامبر(ص) و على و دیگر ائمه(ع) به عنوان مصلح و محیى هر دو یاد شده است.

همان گونه که (احیاء) گاه فکرى و

 

 

( 306 )

دینى است و گاه اجتماعى اصلاح نیز گاه فکرى و دینى است و گاه اجتماعى.

اگر دین به خرافه ها و پیرایه هایى آمیخته شد یا تفسیرهاى نادرستى از پاره اى آموزه هاى آن در جامعه رواج پیدا کرد و یا اگر بخشى از دین مسخ شد و یا در بوته فراموشى قرار گرفت کسى که به خرافه زدایى بپردازد و نارواها را بپیراید هر دو عنوان بر او صادق است: هم محیى و هم مصلح اگر جامعه اى از دانش و بینش و اخلاق اسلامى دور بیفتد و فاصله بگیرد باید به مسیر درست برگردانده شود. کسانى که در این راه به تکاپو پردازند و با ناهنجاریهاى اجتماعى به رویارویى برخیزند و علیه فقر فساد ستم و بى عدالتى قد برافرازند برابر روایات رسیده از معصومان(ع) هم اصلاح گرند و هم احیاکننده.

از باب نمونه: همان گونه که عدالت مایه حیات مردم دانسته شد مایه اصلاح آنان نیز به شمار آمده است:

(الرّعیّة لایصلحها الاّ العدل.)35

مردم را اصلاح نمى کند مگر عدالت.

یا:

(فى العدل صلاح البریّة.)36

صلاح مردم در عدالت است.

ممکن است عدالت حاکمان مراد باشد همان گونه که در روایت دیگرى آمده است37 و یا رفتار مردمان به عدالت در میان خود باشد. در هر صورت در این روایات عدالت مایه صلاح و اصلاح جامعه شمرده شده است.

همان گونه که مبارزه با رذیلتها و پستیهاى اخلاقى و احیاى برتریها و شایستگیها در روایات مرگ و حیات نامیده شده بودند در باب اصلاحات نیز این چنین است. مبارزه با هواهاى نفسانى بدیها و زشتیها اصلاح نامیده شده است.38 همان گونه که در روایاتى که در باب احیاء وارد شده برترین مردم کسى بود که به احیاى شایستگیها و برتریها بپردازد در این جا نیز روایاتى داریم که برترین انسان را انسانى مى داند که به اصلاح امور معنوى بپردازد.39

شمارى بر این پندارند بین (اصلاح) و (احیا) فرقهاى اساسى وجود دارد. اینان پنداشته اند: اگر مردم و اندیشه وران

 

 

( 307 )

دینى روح و جان دین و سمت گیرى اصلى دین را دریافته باشند ولى در لابه لاى مجموعه عقاید و باورهایشان لغزشها و اشتباه هایى باشد این جا جاى اصلاح است. مصلح دینى کسى است که مى کوشد این اشتباه و لغزشها را به مسیر درست برگرداند. حتى اگر ناراستیها در جاى جاى باورهاى دینى دینداران دیده شود; امّا سمت و سوى اندیشه آنان درست باشد این جا نیز جاى اصلاح است.

امّا احیاى دین در جایى کاربرد دارد که دانشوران دین و مردم. در برداشت خود از دین برخطا باشند و از اساس راه را اشتباه بپیمایند. اگر در جامعه اى از اسلام جز اسمى و رسمى باقى نمانده باشد و مردم اهل ظاهر باشند و جوهر و روح دین که همان خدایى شدن و خدایى ماندن و حرکت به سوى قرب الهى است از کالبد دین رخت بر بسته باشد این جا جاى احیاست نه اصلاح. در این جا وجود یک احیاگر ضرورت مى یابد تا روح و جان دین را به کالبد آن باز گرداند.40

به پندار اینان اصلاح و احیاء در ابعاد سیاسى اجتماعى اقتصادى و… نیز همین گونه است. یعنى در صورتى که خواهان حفظ ساختارهاى اصلى نظام سیاسى اقتصادى و… باشیم و به برطرف کردن پاره اى از کاستیها بسنده کنیم (اصلاح) نام دارد; ولى اگر خواهان دگرگونیهاى اساسى در اصول و ساختارها باشیم (احیاء) نام دارد.41

به نظر مى رسد که سخنان یاد شده چه در رابطه با دین و چه در رابطه با اجتماع و نظام سیاسى اقتصادى و… از درهم آمیختگى مفهوم اصلاح در فرهنگ اسلامى و اصلاح در فرهنگ و ادبیات سیاسى روز سرچشمه گرفته است وگرنه اصلاحات در فرهنگ اسلامى همان گونه که یاد آور شدیم در همه زوایاى دین و ساختار نظام سیاسى اجتماعى امکان پذیر است. همه مواردى که نویسنده یاد شده پنداشته بود تنها جاى (احیاء) است و نه (اصلاح) و به عکس مواردى را که پنداشته بود تنها جاى (اصلاح) است نه (احیاء) درست نیست. احیاء و اصلاح در همه مصداقهاى یاد شده در فرهنگ اسلامى

 

 

( 308 )

کاربرد دارد. از باب نمونه. پیامبر گرامى اسلام با این که با باورهاى اصلى مشرکان کار دارد و اصل ساختار نظام حاکم بر آنان را نمى پذیرد اما در روایات از او به عنوان مصلح یاد مى شود و چنین است امام حسین(ع). یعنى او نیز که خواهان دگرگونى ژرف در همه زوایاى جامعه اسلامى است مصلح نامیده شده است.42

بنابراین این پندار:

(در تاریخ اسلام اوّلین (محیى) حضرت سیدالشهداء حسین بن على(ع) امام سوّم ماست.)43

سخنى سست بنیاد است. در تاریخ اسلام نخستین احیاگر خود پیامبر اسلام(ص) است. قرآن به روشنى این نکته را یادآور شده است: (استجیبوا للّه وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم.)44

پیش از بعثت مردم در مردابى بزرگ گرفتار شده بودند. شرک و بت پرستى به جاى توحید و خداپرستى ارزشهاى جاهلى و ضدانسانى به جاى ارزشهاى انسانى و اسلامى و دیگر نظامهاى جاهلى بر جامعه آن روز حاکم بود. در چنین روزگارى پیامبر اسلام(ص) همانند نورى در تاریکى درخشید و در همه زوایاى: مادّى معنوى فرهنگى اقتصادى سیاسى اخلاقى و… انسانها را به زندگى و حیات واقعى فراخواند و پرچم احیاگرى را برافراشت.

 

 

 

( 309 )

پس از او على به این مقام دست یافت و در روایات به احیاگرى نامبردار شد. خود آن حضرت هدف از حکومت بر مردم را احیاگرى مى داند و به ابن عباس سفارش مى کند: احیاگرى را سرلوحه برنامه هاى حکومت خویش قرار دهد:

(امّا بعد; فلایکن حظّک فى ولایتک مالاً تستفیده ولاغیظا تشتفیه ولکنّ اماتة باطل واحیاء حقّ.)45

اى فرزند عباس! بهره تو از حکومت نباید مالى باشد که از آن استفاده کنى و نه خشمى که با امر و نهى شفا یابد; بلکه باید هدف تو نابودى باطل و زنده داشتن حق باشد.

على(ع) حکومت را براى احیاى حق و میراندن باطل مى خواهد و حکومت را وسیله اى بیش نمى داند آن هم براى اصلاح.

(اللّهم انّک تعلم انّه لم یکن الّذى کان منّا منافسةً فى سلطان ولا التماس شىءٍ من فضول الحطام ولکن لِنَرُدَّ المعالم من دینک ونظهر الاصلاح فى بلادک فیأمن المظلومون من عبادک وتقام المعطّلة من حدودک.)46

خدایا تو مى دانى آنچه از ما رفت نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیاى ناچیز خواستن زیادت. بلکه مى خواستیم نشانه هاى دین را به جایى که بود بنشانیم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم تا بندگان ستمدیده ات را ایمنى فراهم آید و حدود ضایع مانده ات اجرا گردد.

امام در نامه اى به مردم مداین خود و کارگزاران را احیاگران سنت پیامبر(ص) خوانده است:

(الا وانّ لکم علینا العمل بکتاب اللّه وسنّة نبیّه(ص) والقیام علیکم بحقّه واحیاء سنّته.)47

آگاه باشید که ما از سوى شما وظیفه داریم به کتاب خدا و سیره رسول خدا(ص) جامه عمل پوشیم حق او را در میان شما بر

 

 

( 310 )

پا داریم و سنّت او را زنده گردانیم.

در تفسیر قمى در ذیل آیه شریفه: (من احیاها فکانمّا احیا الناس جمیعاً) آمده است:

(من انقذها من حرق او غرق… او کلفةٍ حتّى یستغنى او اخرجه من فقر الى غنی….)49

کسى که انسانى را از سوختن و غرق شدن نجات دهد یا بار دشوار زندگى را تا حدّ خودکفایى از دوشش بردارد یا او را از فقر و تهیدستى برهاند و به مرز بى نیازى برساند.

در این روایت تلاش در جهت رهایى مردم از سختى و دشوارى و از تهیدستى و فقر از مصداقها و نمونه هاى حیات بخشى شمرده است.

 

اصلاح اجتماعى و امر به معروف و نهى از منکر

اسلام براى ماندگارى خود و جامعه اى که بر مبناى قانونها و آیینهاى آن اداره مى شود اصلى را بنیان گذاشته به نام امر به معروف و نهى از منکر.

با این اصل و به اجراگذاردن آن و افشاندن عطر آن به هر کوى و برزن و به هر خانه و کومه و… راه بر بدیها ناراستیها کژیها زشتیها تباهیها و پلیدیها بسته مى شود و بر خوبیها زیباییها و راستیها گشوده.

معروف هر نیکى را در بر مى گیرد و مُنکر هر زشتى و بدى را.

هر کار رفتار حرکت طرح و برنامه اى که جامعه را سالم نگه دارد و از متلاشى شدن جلوگیرى کند و خوبیها را بگستراند و ریشه ستم را بسوزاند ستمدیده را رهایى بخشد گناه را از دامن جامعه بزداید و خیر و نیکى را برپا دارد معروف است و هر کار رفتار حرکت و سخنى که جامعه را آلوده سازد زمینه متلاشى شدن آن را فراهم آورد پراکندگى به وجود آورد فساد و فحشاء را بگستراند به گناه میدان بدهد و… مُنکر است.

حال ببینیم اصلاح مورد بحث ما که همانا اصلاح اجتماعى باشد با امر به معروف و نهى از منکر چه بستگى دارد؟

آیا هر اصلاحى مصداق امر به

 

 

( 311 )

معروف و نهى از منکر است؟

یا هر امر به معروف و نهى از منکرى اصلاح است؟

اصلاح اجتماعى سالم سازى جامعه از هر بدى است و ناهنجاریها را به هنجار در آوردن و جامعه را از بدیها و ناراستیها پیراستن.

این اصلاح همان امر به معروف و نهى از منکر است. امّا امر به معروف و نهى از منکر دایره بسیار گسترده اى دارد هم مسائل بزرگ اجتماعى را در بر مى گیرد و هم مسائل فردى را. بنابراین اصلاح شاخه اى از امر به معروف و یا مصداقى از آن است.

شهید مطهرى در این باره مى نویسد:

(اصلاح طلبى یک روحیه اسلامى است. هر مسلمانى به حکم این که مسلمان است خواه ناخواه اصلاح طلب و یا لااقل طرفدار اصلاح طلبى است; زیرا اصلاح طلبى هم به عنوان یک شأن پیامبرى در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهى از منکر است که از ارکان تعلیمات اجتماعى اسلامى است. البته هر امر به معروف و نهى از منکرى لزوماً مصداق اصلاح اجتماعى نیست ولى هر اصلاح اجتماعى مصداق امر به معروف و نهى از منکر است. پس هر مسلمان آشناى به وظیفه از آن جهت که خود را موظف به امر به معروف و نهى از منکر مى داند نسبت به اصلاح اجتماعى حساسیت خاصى دارد.)50

امام حسین(ع) کار خود را اصلاح و امر به معروف و نهى از منکر مى داند. ایشان اصلاح اجتماعى و امر به معروف را یکى مى گیرد و در کنار هم مى آورد. دگرگونى نظام ستم بر چیدن دستگاه فسادگستر برگردان جامعه به سنت پیامبر(ص) و راه و روش مولا على(ع) و… را اصلاح مى داند و مصداقى از اصل بنیادین امر به معروف و نهى از منکر:

(انّى لم اخرج اَشِراً و لابَطِراً ولامفسِداً ولا ظالماً وانّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى اُمَّةِ جَدّى اُریدُ ان آمُرَ بالمعروف و أنهى عن المنکر

 

 

( 312 )

واَسیرُ بسیرةِ جدّى وأبى.)51

 

قیام من قیام فردى جاه طلب و کامجو و آشوبگر و مفسده انگیز و ستمگر نیست. من براى اصلاح امت جدم به پاخاسته ام. برآنم امر به معروف و نهى از منکر کنم و به سیره جد و پدرم رفتار کنم.

امام على(ع) مبارزه با فساد اموى و یاغى گریها ستمها پلیدکاریهاى معاویه را امر به معروف و نهى از منکر قلمداد کرده است.

آن حضرت درگاه مهیا شدن براى درهم فرو کوفتن کانون فساد و تاراندن اهرمنان شام به استانداران خود نامه مى نگارد و از کارهاى ناشایست و ناهنجارآفرینیهاى معاویه و هم پیالگان و همراهان وى پرده بر مى دارد و مبارزه با آنها را از باب امر به معروف و نهى از منکر لازم مى شمارد.

به مخنف بن سلیم مى نویسد:

(فاذا اتیت بکتابى هذا فاستخلف على عملک اوثق اصحابک فى نفسک واقبل الینا لعلّک تلقى هذا العدو المحلّ فتأمر بالمعروف و تنهى عن المنکر و تجامع الحق و تباین الباطل فانّه لاغناء بذلک ولابک عن اجر الجهاد وحسبنا اللّه ونعم الوکیل.)52

هرگاه نامه من به تو رسید یکى از اصحاب مورد اعتماد خود را به جاى خود برگمار و به سوى ما بیا تا با این دشمن بى پروا روبه روشوى به معروف فرمان دهى و از منکر بازدارى با حق گرایان باشى و از باطل گرایان دورى گزینى.

ما و تو هیچ کدام از پاداش جهاد بى نیاز نیستیم. خدا ما را از هر کس دیگر بى نیاز مى کند. او بهترین وکیل و سرپرست است.

بسیارى از اصحاب بزرگ پیامبر(ص) و امامان(ع) مبارزه خود را علیه حاکمان ستم تباهى آفرین سنت شکن تحریف گر وارونه گر احکام و آیینهاى اسلام امر به معروف و نهى از منکر دانسته اند و خود را از تلاش گران در راه بر پادارندگى این اصل بلند و بنیادى.

 

 

 

( 313 )

ابوذر غفارى با حاکم وقت به خاطر ناهنجارآفرینیها بدعتها سنت شکنیهاى وى در مى افتد و به مبارزه بر مى خیزد. او این خیزش و حرکت و انتقاد را امر به نیکیها رواها زیباییها و سنت راستین پیامبر(ص) و بازداشتن از بدیها زشتیها پلیدیها و نارواها و سنت شکنیها مى داند.

این که مورد خشم حاکم قرار مى گیرد و تبعید مى شود انتقام از خود نمى داند که انتقام از این اصل بلند و بنیادین مى داند.53

مالک اشتر پس از آن که بدن مبارک ابوذر را در ربذه غسل داد کفن پوشاند نماز گزارد دفن کرد در کنار قبر او ایستاد و گفت:

(اللّهم هذا ابوذر صاحب رسول اللّه صلّى اللّه علیه وآله وسلم عبدک و جاهد فیک ولم یبدّل ولکن رأى منکراً فغیّره بلسانه حتّى جفى ونفى وحرم ثمّ مات وحیداً غریباً. اللّهم فانتقم ممن حرمه ونفاه من حرم رسول اللّه صلّى اللّه علیه وآله وسلم.)54

پروردگارا این ابى ذر صحابى رسول خداست که تو را عبادت کرده و براى خشنودى و رضاى تو به جهاد پرداخته و چیزى را دگرگون نساخته است. بلکه کار خلاف شرع را دیده و در برابر آن ایستاده و زبان به اعتراض گشوده است. بر او ستم روا داشتند تبعیدش کردند و او در غربت جان سپرد. پروردگارا! از کسانى که ابوذر را از حرم رسول تو محروم ساختند و تبعیدش کردند انتقام بگیر.

ابوذر علیه بیداد برخاست. او ناهنجاریها را بر نتافت و براى به هنجار درآوردن جامعه گام در راه اصلاح گرى و امر به معروف و نهى از منکرگذارد و جان خویش را در این راه فدا کرد و به مقام والایى رسید که پیامبر از او خبر داده بود.55 حرکت او را که برابر معیار امر به معروف و نهى از منکر بود امام على(ع) تأیید کرد.55

مسلم بن عقیل سردار بزرگ جبهه حق و یار باوفاى خردمند امام حسین(ع) مبارزه با بنى امیه و فراخوانى مردم به

 

 

( 314 )

بیعت با امام حسین(ع) را امر به معروف و نهى از منکر قلمداد کرده است.56

امام موسى بن جعفر(ع) حسین بن على شهید فخ را به عنوان امرکننده به معروف و بازدارنده از منکر ستوده است.57

امر به معروف و نهى از منکر فریضه اى والا و به پادارنده دیگر فریضه هاست. بدون اجراى این مهم و پیاده شدن همه سویه آن دیگر فریضه ها پا نمى گیرند و بسیارى از امور مهم اجتماعى سامان نمى یابند و….

امام باقر(ع) مى فرماید:

(انّ الامر بالمعروف و النّهى عن المنکر فریضةٌ عظیمه بها تقام الفرائض… انّ الامر بالمعروف والنهى عن المنکر سبیل الانبیاء ومنهاج الصلحاء… وتأمن المذاهب وتحلّ المکاسب وتُـرُّد المظالم ویُعمر الارض وینتصف من الاعداء ویستقیم الامد.)58

امر به معروف و نهى از منکر فریضه بزرگى است که دیگر فریضه ها به آن به پا مى شوند… همانا امر به معروف و نهى از منکر راه همه پیامبران است و شیوه همه صالحان راهها با آن امن مى گردند کسبها با آن حلال و مظالم با آن باز مى گردد و زمین به آن آباد مى شود. با آن مى شود از دشمن انتقام گرفت و کارها را استوار کرد.

حال اگر کسى تلاش ورزد این اصل بنیادین در جامعه پیاده شود و نسیم دل انگیز آن به همه زوایاى جامعه وزانده شود بى گمان راه اصلاح گرى را پیش گرفته و مصلح واقعى و حقیقى اوست.

اگر مقوله اصلاح در فرهنگ اسلامى و برابر معیارهاى اسلامى به بوته بررسى گذاشته مى شود نباید امر به معروف و نهى از منکر شرایط آن و ویژگیهاى انجام دهندگان آن از نظر دور داشته شود و کسانى اصلاح گر معرفى شوند که کارشان برنامه شان هدفها و آرمانهایشان در مقیاس امر به معروف و نهى از منکر که اصلاح مصداقى از آن است نمى گنجد و برابر شرایط به این مهم نمى پردازند و ویژگیهاى لازم را ندارند که مصلح باید صالح باشد.