نَفَحات رحمانى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


خداى را »دَم»هایى است خوش بو و عطرآگین، که دَم به دَم، مى‏بیزند و دامن کشان، عطر مى‏گردانند و جانِ هشیارْ خلقانى را زیر پَر مى‏گیرند.

»دَم»هایى که »جان» مى‏بخشند، چشمه »جان» را مى‏جوشانند، با رویاندن، شکوفاندن و گشودن گلبرگها، سَرابُسانِ سرسبز و خرم مى‏سازند.

»دَم»هایى که »جان» را از بادهاى سَموم، حیات را از برگ ریزان خزان در امان مى‏دارند و با عطر و بویى که مى‏گردانند و مى‏افشانند و مى‏بیزانند و خُنُکایى که بر »دل»ها مى‏وَزانند، روح آدمى را از دالانها و دهلیزهاى تنگ و بویناک و لجن‏زارهاى عَفِن مى‏رهانند و به مَرغزارها و دشتهاى سبز و خرم و بوستانهاى فراخ و دلگشا، بار مى‏دهند.

آدمى، همیشه و همه گاه، با بادهاى بلاخیز و برگ ریزان پاییزى دست به گریبان است که روح او را از برگ و بار سایه گستر، و زیباییهاى انگیزاننده و جلوه‏گریهاى جاذبه آفرین و پرکشش که تن را به دنبال خود مى کشد، برهنه مى‏سازند و لُخت و عور به زمستان سرد و استخوان سوز مى‏افکنندش. زمستانى پایان‏ناپذیر و کران ناپیدا، زمهریر »روح»هاى فلاکت زده، آواره، بى پناه و سرگردان.

در این زمهریر، روح، قواى مدرکه خود را از دست مى‏دهد، نه حِسّ بِساوایى دارد، نه حِسّ بویایى، نه حِسّ چشایى، نه حِسّ شنوایى و نه حِسّ بینایى. و نه از مشاعر آن، شررى به هواست.

خداى مهربان و رئوف براى این که زیباترین و باشکوه‏ترین آفریده خود را در این فلاکت و زندگى پر مذلت نبیند و اوج گیریها و زیباییها و رخشانیهاى او را بنمایاند و ببیند، راه‏هایى را گشوده و نمایانده است. راه‏هایى که رو به سوى چشمه خورشید دارند و چشمه خورشید را در چشم انداز انسان قرار مى‏دهند. خداوند، در گذرگاه‏هاى زندگى، در بلندیها و پستیها، در دشتها و کوهساران، دریاها و خشکیهاى آن، رایَتهایى افراشته، نشانهایى گذارده، چراغها و مشعلهایى افروخته، که در همه هنگامه‏هاى روزگاران، انسان را در گذرگاهِ »دَم»هاى خوش بوى انسانهاى والا قرار دهند. آنان که در جست وجوى خشنودى خداوند هستند و با تمام توان در پى آنند محل رضایت خداوند را بیابند، تا تمام هستى خود را نثار کنند.

»و من الناس من یشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رئوف بالعباد. »1

و از مردمان کسى است که جان خویش را در جُستن خشنودى خدا فروشد. خدا بر بندگان مهربان است.

اینان، از هواها، شهوتها و دواعى نفسانى رسته و با بصیرت، حق و خیر را شناخته و در گام گذارى در راه روشن »مرضات الله» و به دست آورى آنها، و برطرف کردن بازدارنده‏هاى راه، سر از پا نمى‏شناسند و جان برکف دارند، تا زمینه‏هاى گسترش و اوج‏گیرى »مرضات الله» را در گستره زمین، فراهم آورند و همگان را و همه کاروانها و قافله‏هاى انسانى را به سوى قبله و چیره گاه روشن آن، ره نمایند.

به جایگاهى مى‏رسند که نسیم مهر، رأفت و لطفِ خداوند، از سینه‏هاى لبالب از شوق و شورشان مى‏وَزد و با فضاى عطرآگین و خنک و دلپذیرى که پدید مى‏آورند، دیگر سینه‏ها و دلها را نیز لبالب از شوق و شور مى‏سازند.

این، سنت الهى است. به مقتضاى صفت »رؤف بالعباد» باید کسانى باشند که قلبها را به تپش در آورند و خلقان را براى رسیدن به حق و حقیقت، به تکاپو وادارند و به آنان چنان بینش و درکى بدهند که به درستى دریابند و درک کنند و به این شناخت ژرف و همه سویه برسند که وجودشان نیازمند »نَفَحات رحمانى» است و باید در معرض آنها قرار بگیرد وگرنه مى‏پژمرد و خزان، تاروپود آن را از هم مى‏گسلد و کشتى زندگى‏شان به گل مى‏نشیند و یا دچار طوفانهاى شدید مى‏شود و درهم مى‏شکند.

و درک کنند و ایمان بیاورند که در سَرّا و ضَرّا، در تاریک‏ترین روزگاران، درآوردگاه‏هاى دهشت‏انگیز و سهمگین زندگى، در دوران سنگوارگى دلها و مغزها، نابینایى خردها و ناشنوایى وجدانها، در دِل کویر و بیابانهاى سوزان و آتشناک و داغمه بسته، نَفَحات رحمانى و نسیمهاى حیات بخش، وجود دارند و از این سوى و آن سوى مى‏وَزند که اگر ریه‏هاى قلب و جان خود را در این فضاى سُکرآور و نشاطانگیز، دم و بازدَم دهند، غبار غوغاها جام جان و آیینه خردشان را کدر نمى‏سازد و در کشاکش تاریکیها و تاریک مغزها و کوردلان و غبارانگیزى نابخردان، نَفَسِِشان به شمار نمى‏افتد و در فضاى دلپذیر نَفَحات رحمانى، از دالان تاریک غبارها و غبار انگیزیها مى‏گذرند و به سوى صبحِ صادق، دامن کشان، ره مى‏پویند.

از این روى رسول خدا، مظهر رؤفیت خداوند در زمین، جسم نازنین خود را مى‏خَست، تا »جان»ها را در مَعرض نَفْحَه‏هاى رحمانى که دَم به دَم از شرق »جان»اش مى‏دمیدند و بوى خوش مى‏افشاندند و به مردگان حیات مى‏بخشیدند، قرار دهد.

واله و شیدا، مهرورزانه و مهربانانه، با سینه‏اى لبالب از عشق به خلقان، از این سوى به آن سوى مى‏دوید تا نگذارد »جان»هایى در گردباد »دَم»هاى مسموم و در هُرمِ زهرآگین آنها قرار بگیرند، بسوزند و بسوزانند.

آن وجود شریف، که رسالت داشت به »جان»ها، »جان» بخشد و »روح»ها را برانگیزاند و کالبدها را از حیات لبالب سازد و زیباییها را در آنها برویاند، افزون بر این که سر یک یک »جان»ها مى‏رفت و زیر بال آنها را مى‏گرفت، تا برخیزاند، غبار از چهره‏شان بزداید و نسیم دلاویز سحرگاهان را به زوایاى جام وجودشان بوزاند، مهرورزانه صلا مى‏زد:

»اِنّ لربِّکم فى ایّامِ دَهرِکم نَفَحاتً اَلا فَتَعرَّضوا لها.»

همانا، خداى شما، در طول روزگاران شما، »دَم»هاى خوش بویى دارد، خود را در معرض آنها قرار دهید.

هان! غفلت نکنید، خواب شمایان را در نرباید، هشیار باشید، در هر زمان و برهه خود را براى ربودن گویهاى سعادت، مهیا کنید، فرصتها را غنیمت شمارید که بسان ابر، آسمان زندگى شما را به شتاب ترک مى‏گویند و جز حسرت و غصّه، چیزى براى شما به جاى نمى‏گذارند.

در هر روزگارى که قرار دارید و در هر دورانى که زندگى را سپرى مى‏کنید، نَفَحات حق مى‏وزند. هر نَفْحه‏اى، زمانى کوتاه، سینه و جان و زندگى شما را زیر پَر مى‏گیرد، اگر در آن فضا و هواى دلپذیر و سُکرآور، هشیارى خود را به دست آوردید و از غفلت زدگى بیرون آمدید و با شتاب به دَم و بازدَم پرداختید و ریه‏هاتان را از آن هواى پاک، شادى‏انگیز و دگرگون کننده، لبالب ساختید، زهى سعادت وگرنه خسران خواهید کرد.

جلال‏الدین محمد مولوى، این سخن گهربار نبوى را در قابى بس زیبا، این سان ترسیم و نگارگرى مى‏کند:

گفت پیغمبر که: نَفْحَتهاى حق

اندرین ایّام مى‏آرد سَبَق

گوش و هوش دارید این اوقات را

در رُبایید این چنین نَفَحات را

نَفْحه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را مى‏خواست، جان بخشید و رفت

نفحه دیگر رسید، آگاه باش

تا از این هم وانمانى، خواجه تاش2

»دَم»هاى مبارک خداوندى و بوى خوش ذات ربوبى، بر دوام مى‏وَزند و هرگز پایان نمى‏پذیرند. هر روز و روزگارى از مشرق جانِ کسى که بیش‏تر رنج راه برده باشد و استوارتر و هشیارتر، در پى نبى گام برداشته و آموزه‏ها و سخنان طیبه آن والاگهر را نیوشیده باشد، مى‏وَزد و عطر مى‏بیزد. امّا این نسیم عطربیز و دلاویز، دل اندر پى هواى کسى مى‏بندد و در کوى جان کسى مى‏وَزد که طالب آن باشد و کوى به کوى، منزل به منزل و وادى به وادى را در پى آن و براى لحظه‏اى در معرض وزش جان بخشِ نسیم صبا قرار گرفتن، ره سپرده باشد.

آن که هامونها را در نوردیده، هزارها خان خطر را پشت سر گذارده، رنجهاى بسیار را تاب آورده، تا به آستان مشرق جانى شیفته، تزکیه شده و عاشق خدا و خلق، بار یافته و خیمه افراشته و مشتاقانه و بى‏تابانه درانتظار لَمحه‏اى است که نَفْحه‏اى رحمانى از آن کوى بوزد و جان‏اش را در خُنُکاى خود بنوازد.

جان و روح و روان هر کالبدى نمى‏تواند به آن آستان راه یابد و از آن فضاى روح‏انگیز، عطر بیز و شمیم، شمّه‏اى را به ریه‏هاى خود وارد سازد. کسانى ممکن است به آن آستان راه یابند و مورد توجه و عنایت بارى تعالى قرار بگیرند، که در کوره‏هاى مجاهدتِ در راه خدا، پخته و آبدیده شده و آزمونهاى سخت را سرافرازانه از سر گذرانده باشند:

»الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. »3

آنان که در راه ما مجاهدت مى‏کنند، ما راه‏هاى خود را به آنان مى‏نمایانیم.

تا گام در راه گذارده نشود و استوارى و بى گسستى گامها، خود را ننمایاند و اثبات نکند، راه، چهره نمى‏گشاید. راه، چهره مى‏گشاید، خود را مى‏نمایاند، نشانه‏هاى خود را نشان مى‏دهد، پستى و بلندیهاى خود را فرا روى مى‏آورد، طلایه داران خود را مى‏شناساند، براى رهروان و پیوندگان خود، نه براى هر در حاشیه نشسته‏اى که دغدغه گام گذارى در راه و پیمودن آن را ندارد.

هر شامّه‏اى نمى‏تواند بویهاى رحمانى را از دیگر بویها، بازشناسد. شامّه‏اى مى‏تواند در این میدان به میان دارى بپردازد، که هزارها هزار بوى را بوییده باشد و از آن میان به یک بوى استثنایى، سَُکرآور، جان بخش و ماوراى بویهاى حیوانى و زمینى، برخورده باشد و در این تکرارها و بسیار بوییدنها، ملکه و سرشتارى در وجود او جان بگیرد، شاخ و برگ بگستراند، که جز آن بوى، از هر بویى سربرتابد و بویهاى عطرآمیزى شده و رحمانى نما او را نفریبند و از فضاى عطرآگین شده به نَفْحَه‏هاى رحمانى، بیرون‏اش نبرند.

تاریخ آیینه عبرت است. هر بُرش و تکه‏اى از آن، فراز و فرودهاى بسیارِ »جان» آدمى را، به انسان، نشان مى‏دهد و فراچشم او جلوه گر مى‏سازد.

این جامِ جان نما، نشان مى‏دهدکه چسان »جان»هایى بر لب بِرکه‏هاى زلال و در کنار چشمه ساران، از تشنگى از پاى در آمدند.

و نشان مى‏دهد که چسان خلقانى در کنار چشمه خورشید، سیاهى بر آنان آوار شد، سیاه روز شدند و به سیاه چال فرو رفتند.

و نشان مى‏دهد که چسان آدمیانى، آن گاه که »راه» جلوه‏گرى آغازید، از این سوى و از آن سوى خود را نمایاند و نشانه‏ها و ویژگیهاى خود را آشکار ساخت و فوج فوج انسانها به آن پیوستند و به سوى مشرقِ »جان»ها به حرکت درآمدند، در علف زارها، بى اعتنا به حرکت »راه» و پیوستگان به آن، به چِرا مشغول شدند.

و نشان مى‏دهد چسان مردمانى، آن گاه که مُنادى در هر کوى و بَرزن، بر سر هر گذرگاه، بر بلنداى هر »جان» و »روان» ندا در مى‏داد که: هان آدمیان! دشمن بر دَرِ دروازه است، سخت آن را با پتک خشم فرو مى‏کوبد، هر آن ممکن است به درون آید و سینه‏ها و شکم‏هاتان را بدرد و از سرهاتان مناره سازد و پوست‏تان را بکند، مال‏تان را به غارت برد و ناموس‏تان را به اسیرى، خود را به خواب زدند یا راحت‏طلبى پیشه کردند و خود را به کرى زدند، و یا نابخردانه همه چیز را به سُخره گرفتند و آمد بر سرشان، آن چه آمد. عبرت آیندگان شدند.

و نیز نشان مى‏دهد چسان خلقانى، در بیابانهاى تفتیده، و از هر سوى دستخوش بادهاى صَرصَر و زهرناک و در تسخیر گردبادهاى خشمگین و تباه‏گر، در زیر هُرم آفتاب، با لبهاى داغمه بسته و سینه‏هاى خشکِ تَرَک خورده، از پاى درآمدند، در حالى که در آن زمان که آنان اسیر سرپنجه‏هاى بادهاى خشک و سوزان بوده‏اند، نسیم جان بخش صبا از هر سوى مى‏وزیده و سُرادِقهاى آن، این سوى و آن سوى، افراشته بود و خلقانى بسیار، در آنها در آرمشى تمام، به دَم و بازدَم نسیم صبحگاهان، جانِ تازه مى‏گرفتند.

آیا فرجامى غیر از این مى‏توان براى کسانى که پنجره »جان»شان را به سوى نَفْحَه‏هاى رحمانى بسته‏اند، پنداشت، تصور کرد و در لوح ذهن، مجسم ساخت و یا در بومِ روزگار نگارگرى کرد؟

اگر روى زندگى تک تک انسانهاى بدفرجام و تاریخ جامعه‏هاى از هم فروپاشیده و از هم گسیخته، درنگ و مطالعه شود، چه بدفرجامى مردمان و اقوام پیشین که در قرآن کریم بازتاب یافته و چه زندگى آکنده از رنج و پریشان احوالى مردمانى که از راه تاریخ و نقل سینه به سینه به ما رسیده، این نتیجه عبرت‏آموز به دست مى‏آید.

هشدارها، بیدارباشها، نکته‏ها و ظریف و دقیق نگریهاى قرآن، رسول خدا(ص) و ائمه معصومین، بویژه امیرالمؤمنین، به سرنوشت امتهاى پیشین و نمایاندن نشانه‏هایى از پیروى امت محمدى(ص) از آنها، و بازگو کردن آن رویدادها و پدیده‏هاى عبرت‏آموز، در قالب جمله‏هاى پرکشش، زیبا، خوش‏تراش و حکیمانه، مى‏بایست همیشه در قاب چشم‏مان قرار بگیرند و به دقت به آنها بنگریم که چطور شد کسانى در یک سرزمین، در یک مکان، تنگ هم، دیوار به دیوار، حتى در زیر یک سقف، روزگار مى‏گذراندند، به ظاهر از یک هوا تنفس مى‏کردند، و زیر پَر یک »دَم» قرار داشتند، امّا شمارى‏شان مُردار شدند و بوى گندشان هوا را آلود، مشامها را آزرد و راه را بر نَفَسها بَست و شمارى دیگر، پرکشیدند، نَفْحه رحمانى و آسمانى شدند، بال در بال ملائک، عطرفشان از زمین گذشتند و به سوى ملکوت اوج گرفتند.

چه عامل و عاملهایى سبب شد که بین شمارى از آدمیان و نَفْحَه‏هاى رحمانى حائلى شگفت پدید آید که حتى به روشنى، انقلاب روحى کسان را بر اثر بوییدن بویهاى خوش رحمانى ببینند، امّا حسّ بویایى‏شان آن بوى انقلاب آفرین را درک نکند و به بوى مُردابها خوش باشند و دنیا را آکنده از همان بویها بپندارند؟

ببینند، کسانى از دوستان، آشنایان، اقوام، همسایگان، به یک باره دگرگون شدند، ره صد ساله را یک روزه پیمودند، شمع محفل خوبان شدند، کلمات، حرکات و نگاه‏هاشان، دیگرگونه شد، رنگ و بو و آهنگى دیگر یافتند، خوش و سرمست‏اند، با همه فقر و تهى دستى، در چهره‏شان غنى موج مى‏زند، با همه غم و اندوه، شاداب و سرخوش‏اند; امّا هیچ‏گاه در پى این نباشند که بفهمند چرا؟ بى تفاوت و بى توجه از کنار این همه پدیده‏هاى شگفت‏انگیز، بگذرند و آنى غوغاى آسمان و بارش شهابها و درخشندگیهاى خاص ستارگان، آنان را به اندیشه واندارد.

آیا فربه سازى جسم، آزمندى به چرب و شیرین دنیا، نشستن بر سر سفره‏هاى رنگین، انباشتن شکم از چرکهاى دستان و لقمه‏هاى حرام، مراقبتهاى و مواظبتهاى شدید از جسم و چرانیدن آن در علف زارها و مَرغزارهاى سبز و خرم، سبب شده است که این چنین باشند و »دَم»هاى خوش‏بوى رحمانى را با حِسّ بویایى باطنى خود درک نکنند؟

و یا استکبارورزى و خودبزرگ‏بینى و کوچک انگارى دیگران، ریشه در این قضیه دارد؟ به این معنى که فرد خود را از نظر قبیله، طائفه، نژاد و خانواده، جایگاه اجتماعى و سیاسى و پیشینه، از همگنان و پیرامونیان برتر مى‏بیند و برتر بینى و استکبارورزى، »تن» را براى روح، به بیغوله‏اى بدل مى‏سازد تنگ و تاریک و سیاهى گرفته که آن را از بال افشانى در هواى آزاد باز مى‏دارد. و بازماندن روح از دَم و بازدَم در هواى تازه و فضاهاى آکنده از نَفْحَه‏ها خوش بوى رحمانى، سبب مى‏گردد آدمى از وزشگاه بوهاى خوش رحمانى بى خبر بماند و از انقلاب روحى که در درون شمارى از مردم، شکفتیهایى پدید آورده، در او هیچ اثر و ردپایى نباشد.

و یا علم حجاب شده است، علمى که مى‏بایست مُشک افشان باشد، برگستره حِسّ بویایى آدمى بیفزاید و شامّه او را در برابر نَفْحه‏هاى رحمانى بسیار حسّاس کند، تا آن جا که آن شمیم دلپذیر و »دم» عبیرآمیز را از هر کوى و از هرکجا و از مشرق هر »جان» که بوزد، حتى از دور دست‏ترین سرزمینها، از »دم»ها و شمیمهاى دیگر باز شناسد و بگیرد و به سینه‏هاى آماده و مستعد بیفشاند.

بله، علم این چنین است، راه را مى‏نمایاند، پرتو افکنى مى‏کند، حصارِ شب را مى‏شکند، فروماندگانِ در شب را نجات مى‏دهد، راهِ رسیدن به نَفْحَه‏هاى رحمانى را نشان مى‏دهد و آن را روشن در چشم انداز جویندگان قرار مى‏دهد، امّا به شرط این که در قلب مهذّب و تزکیه شده به جریان بیفتد و جارى و سارى باشد، نه در قلب خباثت آلود. که اگر در قلب خبیث و آلوده به خصلتهاى زشت فرو ریزد، شجره خبیثه در آن مى‏روید و شاخ و برگ مى‏گستراند و گروه گروه مردم را با میوه زقّوم خود به هلاکت مى‏رساند.

در درازاى تاریخ پرفراز و نشیب اسلام اینها و ده‏ها عامل دیگر، از جمله: مقدسى‏گرى، کوتاه اندیشى، کژفکرى، بسته ذهنى، پافشارى روى برداشتهاى انحرافى و غیرکارشناسانه از دین و آموزه‏هاى دینى، غفلت، فرصت نشنانى، گناهان جبران‏ناپذیر و... سبب شده کسانى نتوانند خود را معرض نَفَحات رحمانى قرار دهند و شمارى از اینان، نه این که خود را بالا نکشیده و در مسیر بیزش »دَم»هاى خوش بوى رحمانى قرار نداده و یا آن را حِسّ نکرده‏اند، که دیگران را نیز، با ایما و اشاره، با سخنان دو پهلو، رفتارهاى بیمارگونه، »دم»هاى مسموم، ایجاد سدّ و مانع، و وارد کردن خلل در دستگاه فکرى و سریان دادن اندیشه‏هاى انحرافى به ذهن و قلب آنان، از پیوستن به کاروان بزرگِ مُشک و عبیر بازداشته و به طواف کالبد گندیده و بویناک خود واداشته‏اند.

و شمارى نیز غافلانه و از روى جهل، چون خود، به هر علتى، »جان»شان از نَفْحَه‏هاى رحمانى بى بهره مانده، در کشاندن مردم به وادى هراس‏انگیز تفتیده و آتشناکِ غفلت زدگان و به دور ماندگان از وزشگاه نفحه‏هاى رحمانى نقش آفرین بوده‏اند.

ریشه تحول نایافتگى، عدم بالا رَستَگى، بالندگى، نمو، رشد و اوج‏گیرى جامعه اسلامى و کانونها، نهادها و مراکز وابسته به آنان را باید در این عرصه‏هاى جست. تا این ریشه‏ها خشکانده نشود، تحول، بازسازى و نوسازى جامعه اسلامى و ریه‏ها و رگهاى آن امکان ندارد.

علف هرزها، پیچکهاى سمج، زالوها و آب دزدکها، نَفَسهاى مسموم، که دم به دم، هواى زهرناک به ریه‏هاى جامعه دینى مى‏دمند، سدّ و بازدارنده بزرگى بر سر راهِ تحول، نوسازى و شکوفایى سَرابُستانهاى دین هستند، سَرابُستانهایى که هوا را براى جامعه اسلامى و اسلامیان تلطیف و خوشایند مى‏کنند و نمى‏گذارند بادهاى مسموم و زهرآگین و آلوده وارد ریه‏هاى جامعه بشود.

از این روى، امام خمینى، سالها پیش از انقلاب اسلامى ایران، و وزیدن نفحه بزرگ رحمانى بر »جان» مردمان این سرزمین، هشیارانه و تیزنگرانه، از گروهى نام مى‏برد که سدّ راه تحول، حرکت، پویش، اصلاح و مبارزه با تباهى‏ها و فسادها و فسادانگیزیها هستند و نسبت به نقش‏آفرینى این جریان در به رکود کشاندن جامعه دینى و حوزه‏ها هشدار مى‏دهد که همانا عبارت باشند از مقدس‏نماها و مقدسین ساختگى

.4به امید آن که نَفْحه‏هاى رحمانى که در این روزگار، بیش از همیشه، در این مرز و بوم مى‏وزند و رفت و شد دارند و »جان»ها و »روح»ها را مى‏نوازند، حوزه‏هاى علمیه، بیش از پیش، فرصتها را رصد و صید کنند و دقیقه‏ها را بشناسند، تا وقت نگذشته خود را معرض نَفْحَه‏هاى رحمانى امام، رهبر فرزانه و حکیم انقلاب، و دیگر مصلحان بزرگ، که راه تزکیه نفس و خشنودى رضاى خدا را سرفرازانه پیموده و مى‏پیمایند، قرار دهند.

پى‏نوشتها:

1. سوره بقره، آیه 207.

2. مثنوى معنوى، جلال‏الدین محمد مولوى، دفتراول، داستان پیر چنگى، بیت شماره 1951 به بعد.

3. سوره عنکبوت، آیه 69.

4. جهاد اکبر، امام خمینى، چاپ شده با حکومت اسلامى/ 172 - 173.