عوامل و زمینه‏هاى رشد علم

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

چکیده

پژوهش حاضر، حاصل سیرى است در جامعه‏شناسى علم، براى به دست آوردن عوامل و زمینه‏هاى رشد علم در جامعه. در نگاه جامعه‏شناختى، علم ماهیت اجتماعى دارد; به این معنى که محصول تلاشهاى مشترک جامعه انسانى است و در رشد و رکود آن نیز، عوامل گوناگون اجتماعى، اقتصادى و سیاسى تأثیر گذار است. بر اساس این تحقیق، عواملى که بر علم تأثیر مى‏گذارند بر سه دسته هستند: الف. روشها و رویکردهاى موجود در خود علم; ب. هنجارها، ویژگى‏ها، برنامه‏ها و قوانین که در نهاد علم وجود دارند; ج. عوامل و شرایط اجتماعى، اقتصادى و سیاسى که بر علم تأثیر گذار هستند.

کلیدواژه‌ها


مقدمه

مهم‏ترین وظیفه نهادهاى علمى، توسعه و رشد علم بر اساس نیازهاى موجود است; امّا همه مراکز علمى، در انجام این وظیفه، موفقیت لازم را به دست نمى‏آورند; چرا؟ در کل، چرا پاره‏اى از جامعه‏ها، بیش‏ترین توسعه علمى را دارند و پاره‏اى کم‏ترین را؟ چرا پاره‏اى از کشورها، بیش‏ترین دانشمندان را به خود اختصاص داده‏اند و برخى دچار قحط الرجال هستند. چرا برخى کشورها استعدادها و تخصصها را از دیگر نقاط جهان نیز به خود جذب مى‏کنند و برخى دیگر، حتى قادر نیستند سرمایه‏هاى انسانى و علمى جامعه خود را حفظ کنند و از آن بهره برند؟ این کشورها چه ویژگیهایى دارند؟ آیا توسعه و رشد علم، تنها به شرایط اقتصادى و امنیتى مناسب وابسته است، یا این‏که امور دیگرى نیز دخالت دارد؟

نهادهاى علمى و به تعبیر دیگر، جامعه علمى، بخشى از جامعه است. به همین جهت، در عین حال که ویژگیهاى خاص خود را دارد، از شرایط گوناگون و پیچدگیهاى کل جامعه متأثر مى‏گردد. بنابراین، در بررسى رشد علم در جامعه، نباید به بررسى خود نهادهاى علمى یا برخى عوامل بیرونى اکتفا کرد; بلکه با دید جامع‏تر به آن باید نگریست. به علاوه، بازخوانى روشهاى موجود در یک علم و ارزیابى قوانین و برنامه‏هاى نهاد علمى، تأثیرات دیگر نهادها و فرهنگ کل جامعه نیز روى رشد علم مورد توجه قرار گیرد. این مسائل، امورى هستند که بخش مهم از موضوع جامعه‏شناسى علم را تشکیل مى‏دهند.

به نظر مى‏آید که براى تحول مثبت در یک جامعه علمى، همانند حوزه علمیه، توجه به مباحث جامعه‏شناسى علم، ضرورى است. در پژوهش حاضر، تلاش شده است مهم‏ترین دستاوردهاى این شاخه از جامعه شناسى را درباره عوامل و زمینه‏هاى رشد علم جمع‏آورى، دسته بندى و به جامعه علمى حوزه تقدیم نماید تا زمینه‏اى باشد براى بهره‏گیرى از این علم در برنامه‏ریزیها و تحلیل‏ها. بحث را از ماهیت اجتماعى علم آغاز مى‏کنیم.

 

ماهیت اجتماعى علم

علم1 ماهیت اجتماعى دارد; به این معنى که علم در یک جامعه، در تعامل افراد با یکدیگر شکل مى‏گیرد و توسعه مى‏یابد و عوامل گوناگون اجتماعى در آن تأثیر گذار است. دیگر این‏که در نگاه جامعه شناسى بر اساس نظریه ساختى کارکردى، هرعمل انسان پاسخى است به مسائل کارکردى که او در محیطهاى اجتماعى و غیر اجتماعى با آن مواجه مى‏شود. بنابراین، رفتار علمى به عنوان پاسخى به مسائل فونکسیونى پنداشته مى‏شود که توسط نیازهاى افراد به‏وجود آمده است.2

تأثیر جامعه را بر علم، از دو دیدگاه مى‏توان بررسى کرد:

الف. از نگاه فلسفى و معرفت‏شناسى: طبق این دیدگاه، تأثیرگذارى جامعه بر علم، به معناى تأثیر گذارى شرایط فرهنگى و اجتماعى روى فهم و شناخت انسان است. نوع افراطى این دیدگاه، که منطق درونى و ذاتى علم را نادیده مى‏انگارد و توانایى عقل انسان را در شناخت و کشف حقایق انکار مى‏کند، مبناى نسبیت در فهم قرار گرفته و به جایى کشیده مى‏شود که بر اساس آن، هیچ شناختى، حقانیت و اعتبار ندارد و هیچ معیارى براى شناخت درست مورد پذیرش نیست.

ب. از نگاه جامعه‏شناختى: آن چه در این دیدگاه اهمیت دارد، تأثیر گذارى شرایط و مسائل فرهنگى جامعه روى پیشرفت علم و رکود آن است; نه تأثیر جامعه بر فهم افراد و یک‏سانى، یا نایک‏سانى آن با واقع. برابر این دیدگاه، شرایط و ویژگیهاى فرهنگى و اجتماعى، مى‏تواند مانع پذیرش و گسترش یک علم در جامعه شود، یا این‏که از آن حمایت نماید; بدون آن‏که روى ماهیت و محتواى آن تأثیر گذار باشد. این دیدگاه، در برابر دیدگاهى قرار دارد که رشد و توسعه علمى را، بیش‏تر نتیجه فرایندهاى ذهنى و خلاقیت دانشمندان و نوابغ مى‏داند. دیدگاه دوم، که روان‏شناسانه است و تاریخ نویسان علم بیش‏تر بر همان اساس، تاریخ علوم را تدوین کرده‏اند، رشد علم و رکود آن را نتیجه وجود قهرمانان و نوابغ توانا و نبود آنان دانسته‏اند.

با این‏که جامعه‏شناسان علم، نقش بسیار عمده عوامل ذهنى را در رشد علم نفى نمى‏کنند، معتقدند که عوامل اجتماعى هم نقش بسیار مهمى در این باره دارد; زیرا علم، یک نیروى بیگانه و جدا از شرایط اجتماعى نیست; بلکه یک پدیده اجتماعى است. علم توسط انسانها، که عضو جامعه هستند، به وجود مى‏آید و رابطه پیچیده و ظریف میان آن و مجموع شرایط کلى جامعه وجود دارد.3

از دیدگاه جامعه‏شناسى، علم به عنوان یک کل پیچیده نگریسته مى‏شود که داراى ابعاد ذهنى، فرهنگى و اجتماعى است. دانش، یک فعالیت اجتماعى است که تحت تأثیر منظومه بزرگ‏ترى از فشارها، نیازها و دستاوردها، که مشخصه یک گروه و جامعه است، شکل مى‏گیرد. در این نگاه، پیشرفت دانش در یک جامعه، تنها محصول نبوغ دانشمندان و مربوط به امور درونى علم نیست; بلکه مجموعه گسترده از عوامل اجتماعى، سیاسى و جغرافیایى موجود در یک جامعه، نقش تعیین کننده در این باره دارد. به همین جهت، با آن‏که افراد با استعدادِ بالا در هر جامعه وجود دارد، علم تنها در برخى جوامع رشد مى‏کند. علم در جوامعى بیش‏تر رشد مى‏کند و به توسعه پایدار مى‏رسد که داراى نظم و شرایط مناسب باشد و زمینه مشارکت فعال افراد مستعد و علاقه‏مند در کارهاى علمى در آن فراهم گردد. زمینه‏هاى فرهنگى و اجتماعى مناسب، نه‏تنها موجب استفاده از استعدادهاى موجود در خود آن جامعه مى‏شود، بلکه نیروها و مغزهاى متفکر بسیار دیگر نقاط را به سوى خود مى‏کشاند.4

ابن خلدون، در گذشته دور، به اهمیت زمینه‏هاى اجتماعى براى رشد علم، توجه جدى کرده و معتقد بود که دانش در جایى فزونى مى‏یابد که عمران توسعه پذیرد و حضارت به عظمت و بزرگى نایل شود. وى براى تأیید مدعاى خود، رشد و افول علم را در برخى شهرها یادآور مى‏شود.

»و باید از آن‏چه دربارة وضع بغداد و قرطبه و قیروان و بصره و کوفه بیان کردیم عبرت گرفت که چون در صدر اسلام، عمران شهرهاى مزبور، توسعه یافت و اصول حضارت در آنها مستقر گردید، چگونه دانش در آنها فزونى یافت و به‏منزله دریاهاى بیکرانى از دانش و هنر درآمدند و در اصطلاحات تعلیم و اقسام دانشها و استنباط مسائل و فنون، انواع شیوه‏هاى گوناگون ابتکار کردند، چنان‏که از پیشینیان در گذشتند و بر متأخران پیشى جستند; ولى همین‏که به عمران آنها نقصان و خلل راه یافت، و ساکنان آنها پراکنده شدند، آن بساط و آن‏چه بر آن بود، یک‏سره در هم پیچیده شد و آن‏همه دانش و تعلیم را از دست دادند و علوم آنها به شهرهاى دیگر اسلامى منتقل گردید. چنان‏که ما در این روزگار مى‏بینیم، یکى از مراکز دانش و تعلیم، شهر قاهره در کشور مصر است; از این‏رو که از هزاران سال پیش کشور مزبور داراى عمرانى وسیع و فراوان و حضارتى استوار است; به همین سبب، صنایع آن کشور و از آن جمله تعلیم دانش در منتهاى استحکام و تنوع است. «5

در یک نگاه جامع، مى‏توان عوامل تأثیر گذار روى علم را به سه دسته تقسیم کرد: عوامل درون علم و عوامل بیرون از علم. عوامل بیرونى، خود به عوامل مربوط به نهاد علم و جامعه علمى و عوامل مربوط به فرهنگ و جامعه وسیع‏تر تقسیم مى‏گردد.

 

1. عوامل درونى علم

منظور از این اصطلاح، ایده‏ها، رویکردها و روشهاى موجود در علم و حاکم بر آن است. بدون تردید، برخى روشها و رویکردها در علم، موجب شکوفایى و توسعه آن مى‏گردند و برخى دیگر نیز، همانند غل و زنجیرى است که علم را از درون میخکوب مى‏کنند. براى مثال، رویکرد اشعرى‏گرى، ظاهرگرایى، اخبارى‏گرى، انسداد باب اجتهاد از امورى هستند که مى‏توان به عنوان بازدارنده‏هاى درونى توسعه علم در جهان اسلام نام برد. به صورت خاص‏تر، فردگرایى و توجه نکردن به بعد اجتماعى و سیاسى اسلام، رویکردى است که مانع توسعه فقه و علوم اسلامى در بخش اجتماعى آن گردیده است.6 در جهان غرب، سلطه رویکرد ماده‏گرایى و دنیاگرایى، از یک سو، موجب توسعه و رشد علوم تجربى شد و از سوى دیگر، موجب افول علم عقلى برهانى گردید.7

 

2. عوامل مربوط به نهاد علم

علم به عنوان یک نهاد اجتماعى، گروه‏بندى، ساخت و فرهنگ خاص خود را دارد که چگونگى آن مى‏تواند عامل کلیدى در رشد یا رکود علم باشد. دانشمندان و اهل علم، که اعضاى این نهاد خاص هستند، مجموعه پییچیده‏اى از ارزشها و هنجارها را دارا هستند. این هنجارها در حکم نسخه‏ها، توصیه‏ها، ترجیحات، و امور مجاز به شمار مى‏آیند که مى‏توانند روى علم تأثیر جدى بگذارند. اخلاقیات موجود در میان اهل علم، چگونگى سازمان آموزش، روابط اساتید و شاگردان، روابط علمى استادان و پژوهش‏گران با یکدیگر، نوع قشر بندى و مسأله تحرک اجتماعى در میان اهل علم، روابط مراکز علمى و داد و ستد علمى میان آنها از امورى هستند که به عنوان عوامل درونى نهاد علم مى‏توان نام برد.

در نظر مرتون، مفاهیمى همچون »ساختار فرهنگى«، »ساختار هنجارى« و »اخلاقیات علم« به معناى تأکید بر ارزشها، هنجارها و جنبه اخلاقى فعالیت علمى است. دانشمند به عنوان کنش‏گر اجتماعى، در جامعه علمى بر اساس هنجارها و قواعد معینى عمل مى‏کند که مرتون آنها را ساختار هنجارى علم یا اخلاقیات علم مى‏نامد. عناصر اساسى اخلاقیات علم، که مرتون به دلیل ضرورت کارکردى‏شان، آنها را »الزامات نهادى« مى‏نامد، عبارت‏اند از: عام‏گرایى، ماهیت اشتراکى، بى‏غرضى و شک سازمان یافته. پیرامون این چند چیز را که هسته اساسى به شمار مى‏آیند، هنجارهاى هم‏بسته‏اى همانند عقلانیت، خنثى بودن از بار عاطفى، خردگرایى، تواضع علمى، ذهنیت باز، استقلال و استناد به معیارهاى غیرشخصى فرا مى‏گیرد.8

تاریخ شناسان علم، به طور معمول، کم‏تر به این موضوع توجه کرده‏اند که چگونه سازمان اجتماعى علم، فعالیت علمى را تحت تأثیر قرار مى‏دهد. وقتى در آثار آنان وضع علم در قرن هفدهم را مطالعه کنیم، آن‏چه مى‏خوانیم مطالبى درباره اکتشافات نیوتن و افرادى همانند آن است. امّا اطلاعات زیادى درباره این که چه ساخت یا سازمان اجتماعى به کار گرفته مى‏شد، تا اندیشه‏ها را انتقال دهد، روابط متقابل میان دانشمندان را تسهیل کند و در نهایت، زمینه اکتشافات را آماده کند، مشاهده نمى‏کنیم. ولى امروزه، این نوع نگاه، محور پژوهشهاى معاصر گردیده و براى جامعه‏شناسى علم بسیار با اهمیت است.

نمونه‏اى از این نوع مطالعه، پژوهش جوزف بن دیوید (J.Bcn-Daved) و همکار او در مورد پیشرفت علمى آلمان است. آنان مى‏خواستند بدانند چرا آلمان در اواسط قرن نوزدهم، به یک مرکز پیشرفت علمى تبدیل شد. به عنوان مثال، در آن زمان اکتشافات به عمل آمده در علم فیزیولوژى در آلمان، نسبت به هر کشور دیگر بیش‏تر بود. پس از این مطالعه، آنان این رشد علمى را ناشى از ساخت نظام دانشگاهى آلمان ارزیابى کردند که رقابت موجود میان بیست دانشگاه غیر متمرکز (نوع رابطه میان مراکز علمى)، زمینه خوبى را براى رشد تخصصهاى گوناگون فراهم ساخته بود.9

جذب استعدادهاى درخشان، متفکران و دانشمندان برجسته - که عوامل ذهنى رشد علم به شمار مى‏آیند - در یک نظام علمى و فراهم کردن زمینه رشد و فعالیت آنان، از ویژگیهاى یک نظام علمى خوب و موفق به شمار مى‏آید.

 

3. عوامل بیرون از نهاد علم

از مهم‏ترین عوامل بیرونى مؤثر بر علم، فرهنگ عمومى جامعه است که بر دانشمندان، استادان، دانش‏پژوهان و کل جامعه علمى احاطه دارد. علم، همچون یک کنش اجتماعى، مبتنى بر ارزشهاى فرهنگى است که معانى ذهنى آن را تشکیل مى‏دهند و هنجارهاى مربوط به ساختار نهاد علم، از ارزشهاى فرهنگى جامعه کلى تأثیر مى‏پذیرند. به بیان دیگر، ساختار هنجارى نهاد علم، حاصل انتقال ارزشهاى اجتماعى گسترده‏تر به جامعه علمى است. هرچند که این انتقال، بیش‏تر آگاهانه صورت نمى‏گیرد و بیش‏تر حاصل تأثیر نامحسوس فرهنگ بر اندیشمندان است. بنابراین، نهاد علم را نمى‏توان مجزا و مستقل از ساختار کلى اجتماعى - فرهنگى محسوب نمود.

»واقعیت آن است که علم در نظامى از روابط فرهنگى - تاریخى فعالیت مى‏کند و تحول مى‏یابد و از این جهت، براى مطالعه علم، توجه به ماهیت روابط آن با فرهنگ در کلیت آن، امرى اجتناب ناپذیر است. با این‏حال، دشوارى مسأله مورد بررسى، از این جا ناشى مى‏شود که آنها دو واقعیت متفاوت و جدا از هم نیستند. علم بخشى از فرهنگ و بلکه یکى از جلوه‏هاى آن است. «10

با سابقه ترین دیدگاه درباره عوامل پیشرفت علم که جنبه جامعه شناختى دارد، مربوط به ابن خلدون است. او به عوامل متعددى توجه مى‏کند که بیش‏تر اجتماعى هستند:

»میزان پیشرفت دانشها بستگى به تحقق پاره‏اى از شرایط دارد; مانند امکان فراغت، حفظ آیین تمدن، تقاضاى اجتماعى براى خدمات دانشمندان و قدر شناسى و تشویق فرمانروایان از خدمات آنان که به صورت بذل و بخشش فرمانروایان در تأسیس آموزشگاها و بنیاد نهادن موقوفاتى براى حفظ این مؤسسات تجلى مى‏کند. وقتى این شرایط به وجود مى‏آیند، دانشها و صنایعى که به آنها متکى هستند، مى‏توانند رشد و تکامل یابند.«11

محمد على زکى، عوامل رشد علم در دیدگاه ابن خلدون را دسته بندى کرده و معتقد است که ابن خلدون، دست کم پنج عامل کلیدى را در توسعه علمى مطرح کرده است:

1. عمران بشرى که هر چه گسترش یابد، علم و دانش نیز توسعه مى‏یابد.

2. نظام سیاسى و ساختار ادارى و دیوانى حکومت، هر گاه نظام سیاسى به علومى احساس نیاز کرد، آن علوم در آن جامعه گسترش خواهد یافت.

3. شهر نشینى. آداب و رسوم ایجاد شده در شهر نشینى در مقایسه با جامعه‏هاى روستایى براى رشد علم مناسب تر است.

4. نیاز اجتماعى. هرگاه صنعتى مورد نیاز باشد، مردم براى آموختن آن اقدام خواهند کرد.

5. نظام آموزشى. هرچه نظام آموزشى و سابقه تعلیم و تعلم در جامعه‏اى راسخ‏تر باشد، علوم در آن جامعه بیش‏تر رشد مى‏کند.12

مرتون، از طریق سازگارى یا ناسازگارى ساختار فرهنگى جامعه با هنجارهاى درونِ سازمان علم، تأثیر محیط اجتماعى را بر توسعه علمى بررسى مى‏کند و مى‏گوید: جامعه و نهادهاى آن، یا مؤید ارزشهاى علم هستند و یا در تعارض با آنها قرار مى‏گیرند. در حالت مساعد، ساختار نهادهاى سیاسى، اجتماعى و فرهنگى از استقلال دانشمندان و کارکرد بسامان مجموعه هنجارهاى علم حمایت مى‏کند که نتیجه آن رشد و توسعه علم است. ولى زمانى که ارزشهاى متفاوتى همچون نژادگرایى، ملّى‏گرایى، اقتدار سیاسى، مذهبى و اقتصادى و سنّت‏گرایى عامیانه، با ارزشهاى اخلاق علمى و دستاوردهاى آن، ناسازگارى پیدا کند و مانع کارکرد مستقل و خودسامان علم گردد، نهادهاى اجتماعى با علم ستیز پیدا مى‏نماید.

مرتون این تعارضها را تحت مقوله فشارهاى اجتماعى بر استقلال علم تحلیل مى‏کند.13

او، علاوه بر تأثیر فرهنگ بر علم، نقش دیگر شرایط اجتماعى را نیز بر علم بررسى کرد. او توجه ویژه‏اى به همبستگى متقابل کارکردى میان علم و نهادهاى اقتصادى، نظامى، و مذهبى در جامعه، نشان داد. کار کلاسیک او، یعنى »علم، تکنولوژى و جامعه در انگلستان قرن هفدهم« که اولین بار در سال 1938 منتشر شد، در عین حالى که شواهد تجربى زیادى در زمینه ارتباط جهت‏گیرى ارزشى، مبتنى بر سخت‏گیرى مذهبى با انقلاب علمى ارایه مى‏نماید، این نکته را روشن مى‏کند که چگونه نیازهاى اقتصادى و نظامى انگلستان در آن زمان، محور توجهات جامعه علمى قرار گرفت و موجب رشد علم گردید.14

محمد توکل، امورى را به عنوان عوامل اصلى مؤثربر پیشرفت علم مطرح مى‏کند که بیش‏تر آنها اجتماعى هستند:

1. تمایز ساختى و فرهنگى: هرچه میزان تمایز ساختى (میزان تخصصى شدن نقشها، میان نقشها) در یک جامعه بیش‏تر گردد، موقعیت براى پیشرفت علم مطلوب‏تر مى‏شود. تمایز ساختى بیش‏تر، موقعیت لازم را نه تنها براى مجموعه متنوعى از نقشهاى علمى تخصصى، بلکه براى نقشهاى کمکى و حمایت کننده سایر بخشهاى نهادى نیز فراهم مى‏کند.

2. نظامهاى ارزشى: برخى ارزشهایى که جهان جدید به آنها تمایل دارد، براى پیشرفت علم بسیار مطلوب‏تر از ارزشهایى هستند که در جوامع گذشته وجود داشتند. بها دادن به عقلانیت در مقابل سنت‏گرایى، آزادى‏گرایى در مقابل سلطه‏گرایى، کوشش فعالانه به جاى سازگارى منفعلانه با جهان و برابرى در مقابل نابرابرى، ارزشهایى هستند که از پیشرفت اجزاى متعدد علم حمایت مى‏کنند. گاهى این حمایتها، مستقیم انجام مى‏گیرد و گاهى حمایت به صورت غیر مستقیم. براى مثال، هنگامى که ارزش برابرى، میزان تحرک اجتماعى را افزایش دهد، به گزینش درخشان‏ترین استعدادها براى نقشهاى علمى کمک کرده است و در نهایت، زمینه بیش‏تر رشد علم را فراهم ساخته است; بر خلاف وضعى که مناصب علمى، در انحصار افراد خاصى باشد.

3. نیازهاى ابزارى: شناخت علمى، توانایى انطباق انسان را با محیط افزایش مى‏دهد. برخى کشفها و نوآوریهاى علمى، پاسخى است به نیازهاى فورى که در برخى جوامع و در برخى شرایط پیش مى‏آید. البته، وجود نیازها، به خودى خود، منتهى به رشد علمى نمى‏شود; چه بسیارند جامعه‏هایى که نیاز شدید در امور گوناگون داشته‏اند، ولى اکتشاف و نوآورى علمى در آنها به وقوع نپیوسته است. پس، افزون بر وجود نیاز، شرایط مناسب اجتماعى براى رشد علمى لازم است.

4. عوامل اقتصادى: این یک واقعیت غیر قابل کتمان است که مجموعه متنوعى از ساختها، نیازها و منابع اقتصادى، اغلب همراه با یک یا چند عامل اجتماعى دیگر، تأثیرات شدیدى، مستقیم یا غیر مستقیم، بر پیشرفت علم گذاشته‏اند. براى مثال، مرتون در مورد انگلستان قرن هفدهم نشان داده است که رشد منافع دریایى، چه کشتیرانى تجارى و چه نظامى، به فنون دریا نوردى قابل اطمینان‏ترى نیاز داشت. این نیازهاى اقتصادى و سیاسى - نظامى، به وسیله جوایزى که براى کشفیات و اختراعات در نظر گرفته شده بود، محرک مستقیمى بودند براى کشفیات اساسى در زمینه نجوم و در مورد ماهیت فنر.

در دنیاى جدید، هم سازمان‏هاى صنعتى و هم دولتها، براى دنبال کردن منافع و خواستهاى اقتصادى، به شیوه مستقیم و غیر مستقیم، به حمایت علم پرداخته‏اند. حمایت مستقیم به شکل آزمایشگاه‏هاى تحقیقاتى صنعتى و دولتى انجام مى‏شود. حمایت غیر مستقیم نیز، از طرق امکانات مالیاتى و سایر سوبسیدهایى که به دانشگاه‏ها و صنعت داده مى‏شود، صورت مى‏گیرد.

5. ساختها و نیازهاى سیاسى: دولتها، همواره در صدد افزایش قدرت نظامى از طریق توسعه علم بوده‏اند. نیازهاى نظامى، تحقیق براى کشف خواص فلزات و علل انفجارهاى شیمیایى، موجب گسترش انواع دانش‏هاى مرتبط شده است.

6. مذهب: در هر جامعه‏اى مذهب و ارزشها پیوند تنگاتنگ با توسعه علم دارند. سازگارى میان مذهب و علم و حمایت مذهب از علم، مهم‏ترین عامل پیشرفت علم در یک جامعه به‏شمار مى‏آید.

7. نظام قشر بندى و میزان تحرک اجتماعى: نظام قشر بندى‏اى که بر ارزش برابرى تأکید مى‏کند و در واقع میزان تحرک اجتماعى بالایى را براى اعضاى جامعه محقق مى‏کند، براى پیشرفت علم بسیار مناسب‏تر از نظام قشربندى بسته است. با اهمیت دادن به استعداد و شایستگى افراد و فراهم کردن برابرى بیش‏تر فرصتها و موقعیتهاى علمى براى همه اعضاى جامعه، زمینه جذب بهترین استعدادها در جامعه علمى فراهم مى‏گردد. البته، اگر به استعدادهاى عالى جداً بها داده نشود و در مراکز علمى جذب نگردد، در امور و جاى دیگر مصرف مى‏شود. از دیگر عواملى که ایشان براى پیشرفت علم مطرح کرده است، نظام آموزشى، تمایز نقش علمى، انگیزش و پاداش براى دانشمندان و چگونگى ارتباط میان آنهاست.15

 

3/1. ساختار فرهنگى گوناگون و تأثیر آن بر علم

بهره جامعه‏ها از علم متفاوت است. برخى جامعه‏ها میزانِ نسبتاً کمى و برخى دیگر درجه بسیار بیش‏ترى از علم را دارا مى‏باشند. یکى از علل تفاوت مذکور آن است که ارزشها و هنجارهاى حاکم بر علم، متأثر از فرهنگ عمومى جامعه است. از آن‏جایى که فرهنگ‏ها و جوامع گوناگون، ویژگیهاى متفاوت دارند، رشد علم در آنها یکسان نیست. به بیان دیگر، از یک طرف رشد علم اخلاقیات و هنجارهاى ویژه‏اى را مى‏طلبد و از طرف دیگر، فرهنگ‏ها ویژگیهاى خاص و متفاوت خود را دارند. در هر جامعه‏اى که ویژگیهاى فرهنگى با هنجارهاى لازم براى رشد علم سازگارى داشت، علم در آن جامعه شکوفا خواهد شد. در غیر این صورت، آن جامعه با عقب‏ماندگى علمى، روبه‏رو مى‏گردد.

به نظر مرتون، تنها در جوامعى که شرایط مادى و فرهنگى مناسبى دارند، علم به میزان چشم‏گیرى توسعه مى‏یابد. علم، قبل از آن‏که به نحو گسترده‏اى پذیرفته شود و به لحاظ خود آن ارزشگذارى شود، باید با ارزشهایى که نسبت به آن خارجى به شمار مى‏آیند (ارزشهاى فرهنگى و اجتماعى) توجیه گردد.16

 

4/2. زمینه‏هاى اجتماعى ظهور علم در انگلستان

بر اساس پژوهش مرتون، انگلستان قرن هفدهم را مى‏توان یک مصداق از کشورهاى به شمار آورد که شرایط توسعه علم از جهات گوناگون در آن فراهم بود. زیرا توسعه سریع علم در انگستانِ قرن هفدهم، با جنبش اجتماعى قوى »پروتستانیسم«17 سر برآورد. آیین کاتولیک با علم جدید کنار آمده‏بود، امّا صرفاً آن را تحمل مى‏کرد; در حالى که پروتستانیسم از این علم استقبال و حمایت مى‏نمود. بسیارى از دانشمندان برجسته آن عصر، در نوشته‏هاى خود، همبستگیهاى صریحى میان باورها و ارزشهاى آیین پروتستان و کار علمى خویش برقرار کردند.

عقیده اصلى آیین پروتستان، این بود که زندگى دینى داشتن، مستلزم روى‏گردانى از امور دنیوى نیست; بلکه براى رسیدن به رضایت الهى و درک عظمت خداوند، تلاش مجدانه این جهانى ضرورى است. گفته مى‏شد که مطالعه طبیعت به درک کامل‏تر کارهاى خداوند مى‏انجامد و فعالیت علمى مجدانه، راهى براى رسیدن به خشنودى خداوند است. این کار با تأکید آن عصر بر تجربه‏گرایى، هماهنگى داشت و پرداختن به آزمایش و تجربه، شیوه مناسب مطالعه طبیعت تلقى مى‏گردید.

جنبه دیگرى از پروتستان، بر رفاه اجتماعى و خیر عمومى، به عنوان هدفى که باید دنبال نمود، تأکید داشت. در این مورد نیز قدرت علم، براى تسهیل نوآورى فنى و کمک به بهبود شرایط مادى زندگى به رسمیت شناخته مى‏شد.

نکته نظرىِ مرتون در کارهایش این است که براى آن‏که علم، به عنوان یک نهاد اجتماعى جدید در هرجامعه‏اى توسعه یابد، نیاز کارکردى به حمایت نهادها و ارزشهاى فرهنگى و اجتماعى دیگر دارد. در انگستان قرن هفدهم، از قضا ارزشهاى پروتستانیسم بود که منبع عمده این حمایت را فراهم آوردند. این امور با شرایط اقتصادى و انگیزه‏هاى نظامى ترکیب شدند و توسعه علم را تا حدى ارتقا دادند که علم توانست مستقلاً در مقام یک نهاد اجتماعى عمل کند.18

 

3/3. علل دشمنى با علم

همان‏گونه که شرایط مناسب مادى و فرهنگى زمینه‏ساز توسعه علمى مى‏شود، ناسازگارى شرایط اجتماعى و فرهنگى نیز، موجب تضعیف علم در جامعه مى‏گردد. به صورت کلى دشمنى در برابر علم از چند جهت پیش مى‏آید:

1. روشها و دستاوردهاى پژوهش علمى، سست کننده پایه‏هاى باورها و بنیان یک مذهب به شمار آید.

2. ممکن است دستاوردهاى علم خطر آفرین باشند که در این صورت، ارزشهاى اخلاقى و دینى، بحق با رشد چنین دانشهایى موافق نیستند. براى مثال، یکى از احساسات اصلى مربوطِ به سرشت علم، »استقلال« آن است. به این معنى که علم نباید به ابزار دیگر نهادها تبدیل شود و ملاحظه هیچ چیزى را نباید داشته باشد، تا مبادا پژوهش با مانع روبه‏رو گردد، یا دچار انحراف گردد. ولى، این موضوع مى‏تواند منشأ عمل ضد اخلاقى باشد، زیرا تلویحاً به این نکته اشاره مى‏کند که دانشمند، به عنوان دانشمند، نباید با پیامدهاى اجتماعى پژوهش خود کارى داشته باشد، بلکه فقط باید دل‏مشغول کشفیات علمى خود باشد.19

مرتون، باطرح پرسش رابطه میان سرشت علمى و زمینه اجتماعى گسترده‏تر، به بررسى مفصل‏تر درباره چنین سرشتى پرداخته است. او سرشت علمى را مرکب از مجموعه هنجارها، ارزشها و قواعدى مى‏داند که از جانب نهاد علمى به رسمیت شناخته مى‏شود. به نظر او، این هنجارها الزام آورند و دانشمندان هم از لحاظ عاطفى و هم از لحاظ عقلانى، در برابر آنها متعهدند. سرشت علم از این جهت جنبه کارکردى دارد که در خدمت هدف نهاد علمى است. آن هدف عبارت است از افزودن بر مجموعه شناختى محک خورده و آزموده و توسعه دادن آن.

مرتون سرشت علم را چهار دسته مى‏داند:

1. جهان‏روایى: مقصود از جهان روایى20 تضمین این نکته است که معرفت جدید، تنها با معیارهاى عینى و غیر شخصى ارزیابى مى‏شود، علم را نمى‏توان با صدور فتوا باطل اعلام کرد; نژاد، جنسیت، و ملیت دانشمندان ربطى به صدق یافته‏هاى‏شان ندارند.

2. اشتراک‏گرایى21: به این معنى که یافته‏هاى علمى، تحت مالکیت مشترک یا عمومى قرار گیرد. علم به صورت اقدامى همکارانه پیشرفت مى‏کند و به همین سبب معرفت را باید ثروت تمامى اجتماع قلمداد کرد و یگانه »حقوق مالکیت« فرد دانشمند، حق برخوردارى از تأیید و احترام در قبال کارهاى نیک است.22 این حقوقى است که باید براى یک دانشمند به رسمیت شناخته شود. امّا از سوى دیگر، پنهان‏کارى ممنوع است و وظیفه دانشمند است که یافته‏هایش را به دیگران انتقال دهد، تا به گسترش معرفت کمک کند.

3. بى‏غرضى: فرض بر آن است که دانشمدان علاقه عمیق، امّا بى‏طرفانه به کارشان دارند و به کارها و آثار طبیعت، به‏خاطر خود آنها علاقه‏مندند. به‏علاوه، از آنان انتظار مى‏رود که اکتشافات را براى ارزیابى عمومى در دسترس همگان قرار دهند، تا جاى چندانى براى تقلب یا بى مسؤولیتى باقى نماند.

4. شک سازمان یافته: درهمه امور اندیشه انتقادى راه دارد و هر علمى را مى‏توان از اول بازخوانى و ارزیابى نمود.23

وضعیت آلمان نازى بعد از سال 1933 نمونه آشکارى از این امر بود که چگونه عوامل متعدد مى‏توانند دست به دست هم بدهند و مانع فعالیت علمى شوند. در آلمان آن زمان، تنها کار علمى‏اى که نفع عملى مستقیم را به حزب نازى، یا رایش سوم و عده مى‏داد، مورد حمایت بود و اعتبارات مالى مطابق با این سیاست تخصیص داده مى‏شد. به‏علاوه، سرشت علم ایجاب مى‏کند که نظریه‏هاى علمى بر اساس شواهد و مدارک علمى ارزیابى شوند و کار هر دانشمند بر اساس شایستگیهایش، بدون توجه به نژاد، سیاست، در نظر گرفته شود. امّا در آلمان نازى وفادارى به اصول سیاسى در اولیت بود. معنى این سخن آن است، پژوهشى که توسط اعضاى به اصطلاح نژادهاى زیردست صورت مى‏گرفت و پژوهشى که بر عقیده برترى نژاد »آریایى« سایه تردید مى‏افکند، بى اعتبار بود. افراد غیر آریایى، از دانشگاه‏ها و مؤسسات علمى اخراج، و دانشمندان آلمانى از همکارى با دانشمندان یهودى و سایر دانشمندان غیر آریایى، بازداشته مى‏شدند. براى مثال، ورنرهایزنبرگ24 به عنوان »یهودى سفید« معرفى گردید. دلیل این نام‏گذارى آن بود که او به رغم یهودى بودن اینشتین،25 اصرار داشت که نظریه نسبیت او، بنیاد پژوهشهاى بیش‏تر به‏شمار رود.26

باتوجه به سرشت علم، مرتون معتقد بود که به طور کلى، احتمال بیش‏ترى وجود دارد که علم در جوامع لیبرال دموکراتیک شکوفا گردد تا در جوامع خودکامه. جامعه‏هاى لیبرال دموکراتیک، زیاد به صورت متمرکز کنترل نمى‏شوند و مداراى بیش‏ترى درباره تنوع فرهنگى و عقاید گوناگون دارند که با سرشت علمى بیش‏تر سازگار است.27

در جامعه توتالیتر، تمرکز کنترل قدرت، منبع اصلى مخالفت با علم است; در دیگر ساختهاى اجتماعى، گسترش تحقیقات علمى زمینه مناسب ترى دارد. دیکتاتورى سرچشمه‏هاى طغیان علیه علم را سازمان‏دهى، متمرکز و در نتیجه تشدید مى‏کند.

دشمنى حکومت استبدادى با علم، مى‏تواند گونه‏ها و سطحهاى متفاوت داشته باشد که به سطح فرهنگى و علمى جامعه و میزان درک حاکمان وابسته است. یکى از نمونه‏هاى بارز دشمنى با علم، حکومتهاى افغانستان در یک قرن اخیر است که نظام حاکم، تحمل مرحله‏هاى پایین از توسعه علم را نداشتند و آن را با بقاى حکومت خود ناسازگار مى‏دانستند.28

در کل، هرنوع حکومتى نیاز به آگاهى خاص و متناسب با خود را دارد. حکومت لیبرال دموکراسى مبتنى بر علم مدرن غربى است. حکومت دینى ولایى (ولایت فقیه) بر معرفت دینى شیعى استوار است. حکومت استبدادى از یک طرف به نادانى جامعه و از طرف دیگر به آگاهى‏هاى خرافى نیازمند است. بنابراین، حکومت استبدادى علم مدرن را که به آزادیهاى فردى و حقوق انسانى اهمیت زیاد مى‏دهد برنمى‏تابد. همچنین، آموزه‏هاى ناب اسلام که از مهم‏ترین ویژگى آن، پاى‏بندى به عدالت و تقواى الهى در تمام عرصه‏هاست، با حکومت استبدادى سازگار نیست. چیزى که مى‏تواند در کنار استبداد عملى، به پایدارى و قدرت حکومت خودکامه یارى رساند، عدم آگاهى افراد جامعه از حقوق طبیعى، انسانى و دینى و ندانستن وظایف دینى راستین خود در برابر حکومت است. البته در این صورت، خرافات و باورهاى بى‏اساس به آسانى مى‏تواند ذهن و فرهنگ جامعه را شکل بدهد و توجیه‏گر نظام حاکم باشد.29

 

4. توسعه علوم غربى در جوامع اسلامى

آن‏چه گذشت، بر اساس نگرش سکولاریستى به علم بود و علم مورد نظر در آن نیز، بیش‏تر علم پوزیتویستى است. از طرف دیگر، در دیدگاه مذکور، به بومى بودن یا نبودن علم نیز توجه نشده است; در حالى که این مسأله - بخصوص در جهان سوم و کشورهاى اسلامى - اهمیت فراوان دارد. حال، پرسش این است، بهره‏گیرى کشورهاى اسلامى از علوم غربى و توسعه دادن آن در جامعه‏هاى خود، چه صورتها و پیامدها دارد؟

پاسخ به این پرسش مهم، ما را مى‏کشاند به سوى بحث جنجالى و پر دامنه بومى کردن و اسلامى نمودن علوم غربى. ما بدون آن که در این عرصه وارد شویم، علاقه‏مندان به این موضوع را به منابع مربوطه ارجاع مى‏دهیم30 و تنها به دو نوع مواجهه با علم غیر بومى که با موضوع این مقاله پیوند بیش‏تر دارد، اشاره مى‏نماییم: یکى مواجهه فعال و دیگرى منفعل.

 

الف. مصرف و مواجهه فعال

فرهنگى که علم در آن تولید شده است، فرهنگ مولد و فرهنگى که علم بر آن وارد مى‏شود، فرهنگ مصرف کننده نامیده مى‏شود. علم براى فرهنگ مولد، بومى و درون‏زا است و پیدایش آن در درون فرهنگ مولد، داراى ویژگیهاى نظریه و علم بومى است. ورود نظریه علمى از فرهنگ مولد به فرهنگ مصرف کننده، دو صورت مى‏تواند داشته باشد.

صورت نخست آن است که فرهنگ مصرف کننده داراى حیات و نشاط و خلاقیت باشد و در وضعیتى برتر و یا دست کم، مساوى نسبت به فرهنگ مولد قرار داشته باشد. در این حال، فرهنگ مصرف کننده در انتخاب علم جدید، قدرت گزینش داشته و بخشهایى از آن را بر اساس زمینه‏هاى معرفتى و دیگر نیازهاى خود انتخاب مى‏کند. در این حال، نظریه علمى به هنگام انتقال، توسط مصرف کننده بازخوانى و در صورت لزوم بازسازى مى‏شود. در نتیجه، به رغم آن که در محیطى دیگر تکوین یافته و در مراحل نخستین نیز، به دلیل مبانى و مبادى خود، هویتى مغایر با دیگر علوم و نظریات درون فرهنگ مصرف کننده داشته; ولى پس از ورود، به صورت یک علم بومى براى مصرف کننده درمى‏آید.

فرهنگ اسلامى در دوران اقتدار و شکوفایى سده‏هاى نخستین، علم یونانى و به تعبیر دیگر علوم اوایل را به همین سان اقتباس کرد و دنیاى غرب نیز پس از رنسانس، میراث معرفتى دنیاى اسلام را با همین شیوه مصرف نمود.

دنیاى اسلام، به دلیل قدرت گزینش، در مصرف علوم اوایل، نخست آن که: تلاش کرد که دانشهایى را برگزیند که با بنیانهاى معرفتى فرهنگ اسلامى، یعنى هستى شناسى توحیدى، معرفت شناسى عقلى و انسان شناسى دینى سازگار باشد و به همین دلیل از ترجمه بخش عظیمى از این میراث که مشتمل بر اساطیر یونان بود، روى بازگرداند و تنها بخش عقلانى آن را منتقل ساخت.

و دیگر آن که: در هنگام انتقال، به بازخوانى مجدد آن پرداخت و مسیر پر تحرک حکمت و فلسفه اسلامى را به وجود آورد.

غرب جدید نیز، در رویکرد سکولار خود به دانش، به گونه‏اى مناسب با نیازهاى علمى خویش عمل کرد. و با نگاه ابزارى و فناورانه به علم، نخست آن که به بخشى از دانش دنیاى اسلام، که عهده‏دار کشف و یا وصول به حقایق متعالى بود، یعنى عرفان و فلسفه اولى پشت کرد و تنها بخش ابزارى این علوم را به خدمت گرفت.

و دیگر آن که: با بازخوانى و بازسازى مجدد این علوم، نظریه‏هایى را هم افق با بنیانهاى متافیزیکى مدرن متحول ساخت.31

ب. مواجهه ومصرف منفعل

صورت دوم آن است که فرهنگ مصرف کننده، حیات و خلاقیت معرفتى و علمى خود را از دست داده و در سطح نخبگان معرفتى و علمى، گرفتار آسیب شده و قدرت و اقتدار آن نیز در مقایسه با فرهنگ مولد، ضعیف و آسیب پذیر باشد. فرهنگ در چنین شرایطى، قدرت گزینش خود را از دست داده و نسبت به فرهنگ مولد، حالت منفعل و اثر پذیر پیدا مى‏کند. فرهنگ مصرف کننده، در این صورت، به گونه‏اى تقلیدى دیدگاه‏هاى تولید شده در فرهنگ مولد را مى‏گیرد و فرهنگ مولد نیز در این حال، به اقتضاى ذات خود با جامعه مقلّد برخورد مى‏کند; یعنى علوم و نظریه‏هاى علمى را به اقتضاى مصالح اقتصادى، سیاسى، نظامى و یا فرهنگى خویش، به حاشیه و پیرامون خویش صادر مى‏کند.

جامعه مصرف کننده در چنین صورت، نخست آن که فاقد زمینه‏هاى معرفتى و فرهنگى آن نظریه‏هاست; زیرا این نظریه‏ها در حوزه فرهنگى دیگرى تولید شده‏اند. و دیگر آن که اخذ تقلیدى نظریه‏ها، مانع از بازخوانى و بازسازى آن در درون فرهنگ بومى مى‏شود. به همین دلیل، این علوم با زمینه‏هاى معرفتى و فرهنگى جامعه مصرف کننده، بیگانه باقى مى‏مانند. ولى در صورت نفوذ و سلطه بیش‏تر، فرهنگ متناسب با خود را ایجاد مى‏نماید که با فرهنگ بومى ناسازگار است; زیرا ارتباط علم، با زمینه‏هاى معرفتى‏اش ارتباط واقعى و منطقى است. بنابراین، هرجا برود، مبانى و پیامدهاى منطقى خود را به صورت ناگفته و نانوشته به همراه خود دارد و لوازم خود را در جامعه جدید مستقر مى‏سازد.32

 

نتیجه

برابرطبق آن‏چه گذشت، کل عوامل تأثیر گذار روى علم بر سه دسته تقسیم مى‏گردد: عوامل درون علم، عوامل مربوط به نهاد علم و جامعه علمى و عوامل مربوط به فرهنگ، شرایط اجتماعى و دیگر نهادها. بر همین اساس، پرسشهایى را در باره نهاد علمى حوزه، مى‏توان مطرح نمود که توجه به آنها در تسریع رشد علم و تحول مثبت، مفید مى‏نماید.

الف. آیا روشهاى علمى موجود و حاکم بر علوم مختلف حوزه، با رشد علم ساز گارى دارند، یا این‏که در آن تجدید نظر لازم است و به تعبیر برخى، اجتهاد در روش و اجتهاد در اجتهاد ضرورت دارد؟

ب. آیا ویژگیهاى موجود در حوزه، ویژگیهاى مطلوب در یک نهاد علمى است؟ به عنوان مثال، آیا شیوه‏هاى آموزش، نحوه ارتباط علمى میان دانشمندان و نهادهاى علمى، چگونگى تحرک اجتماعى و رسیدن به موقعیتهاى علمى با معیارهاى رشد علم هماهنگ است؟

ج. آیا ارتباط حکومت و جامعه علمى حوزه، در سطح مطلوب قرار دارد; یا این‏که حکومت، بسیار بیش‏تر از این مى‏تواند با حوزه همکارى و تعامل داشته باشد؟ زمینه‏هاى همکارى بیش‏تر میان هر دو نهاد در چه امورى است؟

د. فرهنگ و شرایط موجود در جامعه، تا چه میزانى پشتیبان حوزه است و چه راهکارهایى مى‏توان براى بهبودى و استحکام روابط موجود پیدا نمود؟

به نظر مى‏آید بررسى این پرسشها در پرتو جامعه شناسى علم، مى‏تواند دید وسیع‏تر، واقعى‏تر و جامع‏تر به ارزیابیها، هدف‏ها و برنامه ریزیها بدهد.

منابع

1. جامعه شناسى رشد و افول علم در ایران، سیدمحمدامین قانعى راد، مؤسسه انتشارات مدینه، تهران، چاپ اول، 1379.

2. جامعه شناسى علم، محمد توکل، مؤسسه علمى - فرهنگى»نص«، چاپ اول، 1370.

3. جامعه شناسى علم، منوچهر محسنى، طهورى، تهران، چاپ اول. 1372.

4. جامعه‏شناسى معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران، ترجمه شاپور بهیان و دیگران، تهران: سمت، چاپ دوم، 1374.

5. جزوه درسى، حمید پارسانیا، دانشگاه باقر العلوم، گروه جامعه شناسى، دى‏ماه 1387.

6. زمینه‏هاى اجتماعى چالش علم مدرن و فرهنگ در افغانستان، محمد قدیر دانش، (پایان‏نامه) با راهنمایى دکتر حمید پارسانیا، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى، 1388.

7. فلسفه تاریخ ابن خلدون، محسن مهدى، ترجمه مجید مسعودى، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1352.

8. مقدمه بر تحلیل جامعه شناختى علم از دیدگاه ابن خلدون، محمدعلى زکى، راهبرد، شماره16-15، 1377.

9. مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى، ج2، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ ششم، 1366.

10. موانع معرفتى رشد علم در حوزه علمیه قم، محمد قدیر دانش، مجله حوزه، اسفند 1387، شماره 150.

11. ویژگیهاى علم مدرن (با تاکید بر علوم اجتماعى)، محمد قدیر دانش، مجله معرفت فرهنگى اجتماعى، شماره 4، بهار 1390.

پى‏نوشتها:

1. منظور از علم، علم حصولى است.

2. جامعه شناسى علم، محمد توکل/26.

3. جامعه شناسى علم، موچهر محسنى/48.

4. جامعه شناسى علم، محمد توکل/97 و 147.

5. مقدمه ابن خلدون، ج882/2.

6. برخى از مسائل درونى علم که موجب رکود علم مى‏شود، در مقاله‏اى از نگارنده - با عنوان »موانع معرفتى رشد علم در حوزه علمیه قم« که در شماره 150مجله حوزه منتشر گردیده - به تفصیل بررسى شده است.

7. این مطلب را به روشنى، در مقاله نگارنده - با عنوان »ویژگى‏هاى علم مدرن« که در نشریه معرفت فرهنگى و اجتماعى، شماره 4، منتشر گردیده- مى‏توان یافت.

8. جامعه‏شناسى رشد و افول علم در ایران، سید محمّدامین قانعى‏راد/135; جامعه‏شناسى معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران/75.

9. جامعه شناسى علم، منوچهر محسنى/110.

10. همان/116.

11. فلسفه تاریخ ابن خلدون، محسن مهدى، ترجمه مجید مسعودى/36.

12. مقدمه بر تحلیل جامعه شناختى علم از دیدگاه ابن خلدون، محمد على زکى، راهبرد، شماره16-15.

13. جامعه شناسى رشد و افول علم در ایران، محمد امین قانعى راد/138.

14. جامعه شناسى علم، منوچهر محسنى/110.

15. جامعه شناسى علم، محمد توکل/41-29.

16. جامعه‏شناسى معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران/73.

.Puritanism17.

18. جامعه‏شناسى معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران/75-74.

19. جامعه شناسى علم، محمد توکل/147.

.universalism20.

.communism21.

22. این مطلب، با مالکیت فکرى که مورد پذیرش بسیارى از حقوق دانان و فقهاست، سازگارى ندارد.

23. جامعه‏شناسى معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران/78-77.

.HesienbergWerner24.

.Einstein25.

26. جامعه‏شناسى معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران/76.

27. همان/77.

28. براى شرح بیش‏تر و ارایه شواهد در این باره، ر. ک: پایان نامه نگارنده: زمینه‏هاى اجتماعى چالش علم مدرن و فرهنگ در افغانستان«، فصل سوم.

29. همان، آخر فصل سوم.

30. سه مقاله ذیل، از منابع بسیار ارزش‏مند در این باره به شمارمى‏آیند:

الف. بومى شدن علم، حمید پارسانیا، پیام حوزه، شماره 37، بهار 1382.

ب. بومى کردن علوم سیاسى در ایران، کیومرث اشتریان، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسى، شماره 47، بهار 1379.

ج. نیاز به مدیریت بومى (تحلیل تطبیقى، رویکرد محیطى)، حسن لباف و محمدرضا دلوى، نامه علوم انسانى، شماره 11، زمستان1383 و بهار 1384.

31. جزوه درسى، حمید پارسانیا، به سال 1387، دانشگاه باقر العلوم، گروه جامعه‏شناسى.

32. همان.