تفکر محورى و پژوهش‏گرى در آموزش

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

چکیده

در این نوشتار، آسیبهاى کم توجهى به تفکر و اندیشیدن در نظام آموزشى، و نیز تبدیل شدن فکر نکردن به یک فرهنگ در جامعه تبیین مى‏شود و بازگشت به آموزشهاى تفکر محور مورد تأکید است. عناصر لازم که زمینه را براى اندیشیدن و واداشتن به تفکر فراهم مى‏کند، مانند: آگاهى و دانایى، سکوت و کم حرفى، خلوت و درنگ و ارج گذاردن به روشهاى تفکرساز، نیازمند توجه بیش‏تر است. در متون دینى، اندیشیدن و تفکر کردن جایگاه و منزلتى بس بزرگ دارد و داراى دستاوردهاى ارجمند است که مى‏تواند پشتوانه‏اى استوار و محکم براى این رویکرد باشد.

کلیدواژه‌ها


آسیب شناسى

اکنون بسیارى از گزاره‏هایى که نسل جوان را به اندیشیدن و فکر کردن وا مى‏دارد، چندان ارتباطى به تحصیل و درس و بحث و محتواى درسى آنان ندارد، بلکه فضاى جامعه به گونه‏اى است که بهتر و جلوتر از مراکز آموزشى به فرد راه تفکر را مى‏آموزد. از باب نمونه همین که جوانى براى انتخابات مجلس شوراى اسلامى، یا شوراى شهر باید افرادى را شناسایى کند، تا برگزیند و بدان رأى دهد، او را وادار به تأمل مى‏کند. در دیگر انتخابات نیر وضعیت این گونه است. این اندیشه ورزى که در فضاى عمومى و اجتماعى فراهم است، زمینه را براى تعالى و بلوغ فکرى آماده تر مى‏سازد. گرچه شاید بعضى مانع اندیشیدن و اندیشه ورزى شوند. باید نواندیشى را با تجربه‏هاى اندوخته درهم آمیخت تا محصول خوب از آن میان چید.

متأسفانه جهت گیرى غالب بر ساختار آموزشى و فضاى اجتماعى، کم‏تر سمت و سوى فکر کردن و اندیشیدن دارد. خود مردم باید بیندیشند که چه مى‏خواهند و چه نمى‏خواهند. و مردم باید خودشان یاد بگیرند که بیندیشند. خود اندیشى در تعالى و بلوغ جامعه نقش کلیدى و اساسى دارد. این بى‏اعتمادى به خود باید برچیده شود و مردم به خود اعتماد کنند و بدانند که هیچ‏کس به اندازه خود آنها نمى‏تواند در حل و فصل امورشان راه و چاره بیابد.

بیش‏تر کارهاى ما به گونه‏اى است که کم‏تر پشتوانه فکر و تأمل دارد. بیش‏تر عمل‏گرا شده‏ایم. نخست کارى را انجام مى‏دهیم و حرفى را مى‏زنیم; آن گاه مى‏فهمیم که چه کار بدى اتفاق افتاد و چه حرف بدى زده شد. وضعیت ما، به گونه‏اى است که بلند بلند فکر مى‏کنیم و فکر ما همان چیزى است که در حال گفتن آن هستیم.

این نوع از سخن و نگرش، بیان‏گر یک درد جانکاه در جامعه است که فکر نکردن، تبدیل به فرهنگ شده و رسمیت یافته است. این فرهنگ نادرست باید درختش از بنیاد ریشه کن گردد. باید اندیشه‏هاى نو به کار گرفته شود، تا زمینه براى بارورى فکرى فراهم تر شود.

براى اندیشیدن و مساعد کردن زمینه براى اندیشیدن، اطلاعات لازم است. اندیشیدن روى هوا و هوس نمى‏شود. با پشتوانه اطلاعات است که فرد مى‏تواند بیندیشد. اندیشیدن در فضاى آگاهى و دانایى شکل مى‏گیرد.

در آیین ما، برترین چیز آگاهى و دانایى است. نمى‏شود خود را مسلمان دانست، آن وقت از آگاه شدن وحشت داشت. باید به اندیشه ورزان ارزش بدهیم تا ارزش اندیشه نهاده شود و آنان را ارج بنهیم تا دیگران نیز بدانند که ارزش تفکر در جامعه محفوظ است.

فضا براى اندیشیدن چندان مناسب نیست. افراد براى حل و فصل امورشان، عقل و ذهن خود را به کار نمى‏گیرند، بلکه منتظرند تا دیگران براى آنان و به جاى آنان فکر کنند. دلیل بر این که در فضاى عمومى کم‏تر فکر مى‏شود این است که در جامعه بیش‏تر حرف زده مى‏شود. در جامعه‏اى که فکر حاکم باشد، کم‏تر حرف زده مى‏شود. بیش‏تر نوشته‏هاى موجود حتى، سخنرانیهاست که به اثر نوشتارى بدل شده است. فکر کردن با سکوت و خلوت همراه است. و بیش‏تر از سکوت و تنهایى وحشت دارند. اگر فیلسوفان اشتباه نمى‏کنند و یا کم‏تر اشتباه مى‏کنند، چون بیش‏تر سکوت مى‏کنند. یک ضرب المثل هندى مى‏گوید: سکوت هرگز اشتباه نمى‏کند.

با این‏که سخن به لطف آب‏ست

کم‏گفتن هر سخن صواب است

آب ارچه همه زلال خیزد

از خوردن پر، ملال خیزد

کم گوى و گزیده گوى چون دُر

تا ز اندک تو جهان شود پُر

جایگاه دانستن

یکى از ویژگیهاى انسان شناختن و تلاش براى شناختن است:

1. انسان مى‏داند که مى‏داند.

2. و نیز مى‏داند که مى‏تواند بداند.

انسان از آن جهت که مى‏داند، در روشنایى زندگى مى‏کند و از آن جهت که مى‏تواند بداند راه براى از میان بردن تاریکى نیز براى او فراهم است. شناخت به وسیله سه چیز براى انسان تحقق مى‏یابد:

1. حواس

2. عقل

3. احساس

شناختى که به وسیله عقل تحقق بیابد، شناخت عقلى و شناختى که به وسیله حس ایجاد شود شناخت حسى و تجربى است، و معرفتى که از راه احساس تحقق بیابد شناخت احساسى یا عاطفى یا الهامى و شهودى است.

انسانها در جست‏وجوى فهم و درک پیرامون خود هستند. و با همین شناخت است که هر فرد براى خود یک جهان مى‏سازد. گستره وجودى هر فرد به میزان دانایى و فهم اوست. جهان هر کس را آگاهى و دانایى او مى‏سازد. و هرکس در همان جهانى زندگى مى‏کند که براى خود فراهم آورده است; یعنى همان داناییها و آگاهى‏ها. بدین جهت مى‏توان گفت که افراد جهانهاى متفاوت خواهند داشت. گرچه هرکس یک جهانى براى خود دارد، ولى این جهانها با یکدیگر فرق مى‏کند. جهان هر کس غیر از دیگرى و متفاوت با دیگرى خواهد بود. انسانها در  جهان داشتن  برابرند، ولى در این که هریک جهان خاص خود را دارند، مختلف‏اند. بدین جهت یک کودک و یک بزرگسال، شناختهاى متفاوت دارند، ولى در این که شناخت دارند، یکى هستند. و تفاوت کودک با بزرگسال، بیش‏تر در تفاوت شناختهاى آنان به وسیله عقل و یا حواس است. کودک، بیش‏تر متکى بر احساس است و به هر میزان که رشد بیابد بر وسعت به کارگیرى او از عقل افزوده مى‏شود.

شناخت تجربى و عقلى، گرچه غیرِ هم‏اند، ولى کامل کننده یکدیگرند. تا حواس نباشد، چندان روشن نیست که شناخت صرفا متکى بر عقل، پاسخ‏گوى نیازهاى شناختى انسان باشد. کسى که شامه ندارد، اصلا نمى‏تواند درک و شناخت درستى از بوى خوش و مفهوم کلى آن داشته باشد. و کسى که قدرت بینایى ندارد، چگونه مى‏تواند رنگها را درک کند و از یکدیگر باز شناسد. او نمى‏تواند در این جهت شناخت داشته باشد. و یا شناخت او بتواند بیان‏گر واقع باشد. شناخت عقلانى و احساسى، مدام در یک داد و ستد به سر مى‏برند.

البته شناخت عقلى از عمق و ژرفاى بیش‏ترى برخوردار است و در نتیجه، محکم‏تر و قابل اعتماد تر است. به شناختهاى احساسى گاه نمى‏توان اعتماد کرد، چون درصد خطا در آنها بالاست.

یک وسیله شناخت دیگرى هم داریم و آن دل است. شناخت احساسى - نه شناخت حسى - و عاطفى شاید همان شناخت از راه دل باشد. و این شناختى است که از راه کشف شهود و رسیدن، براى فرد به حقیقت مى‏پیوندد. از جهتى شاید شبیه شناخت حسى باشد که خود فرد درک مى‏کند، ولى چون شناخت حسى قابل تجربه براى دیگران نیز هست، پس قابل انتقال هم هست، ولى شناخت احساسى و عاطفى و یا شناخت از راه دل، چون خود فرد و با فرمول خاصى بدان رسیده است، غیر قابل انتقال است. لذا دل شناخت احساسى به فرد مى‏دهد و عقل شناخت عقلانى و استدلالى. شناخت احساسى و یا از راه دل، همان علم حضورى است. و شناخت حسى و عقلى، همان شناخت حصولى است.

جایگاه فکر

فکر در قلمرو شناخت عقلانى و تجربى مفهوم مى‏یابد، نه در قلمرو شناخت احساسى. و چون جامعه و مردم، بیش‏تر با امور مادى و طبیعى سر و کار دارند، بدین جهت، بیش‏تر با شناختهاى حسى و کم‏تر با شناختهاى عقلى و استدلالى مواجه اند. بلکه گاه از شناخت عقلى گریزان هم هستند. چون از فکر کردن گریزان هستند.

ساختار روانى انسان، سیال و غیر ثابت است. در حال جست‏وجو و رو به گسترش است. از نظر کمى و حجمى، گسترش نمى‏یابد، چون شناخت از مقوله کم نیست. بلکه گستردگى او از نظر کیفى است. انسانیت او بیش‏تر تحقق مى‏یابد و از حیوانیت دورتر مى‏شود. این سازمان روانى از طریق شناخت شکل مى‏گیرد و به سامان مى‏شود. براى نمونه، کودک همین که با محیط خود آشنا شد، راه براى تعالى او فراهم است. این توانایى در او وجود دارد که با قدرت خلاقه خود، چیزهایى را که نمى‏داند، فهم کند. به کودک، مفاهیم جزئى مانند بابا و مامان آموخته مى‏شود و او به راحتى ساختار جمله را تدوین مى‏کند و ارائه مى‏دهد و قید و وصفهایى بدان مى‏افزاید: باباى من، مامان من، بابا خوبه، این مال منه... این قدرت و توانایى فرد در دوره کودکى است. اگر زمینه فراهم تر شود، به مراتب از توانایى فهم برتر و بهترى برخوردار خواهد شد. به نظر مى‏رسد ساختار آموزشى کشور، که بیش‏تر بر حفظ مدارى و حافظه پرورى است، به گونه‏اى نیست تا افراد فهیم‏تر تربیت کند، بلکه مرکز ثقل فرادهى آموزش و پرورش در  به حافظه سپردن  است. آن‏چه در مقطع پیش دبستانى و دبستان، بیش‏تر توجه مى‏شود این است که چیزهایى را به خاطر بسپارد. در سیستم آموزشى، بیش از همه فشار بر حافظه است. فرقى نمى‏کند که آن چه حفظ مى‏کند متن ادبى فارسى باشد یا دعا و یا آیه قرآن، یا فرمولهاى حساب و هندسه و یا جدول ضرب. آن‏چه را که به حافظه سپرده‏اند، پس از مدتى به جهت عدم کارایى از دست مى‏دهند و از یاد مى‏برند. . این آفت بزرگى است که این نیز ریشه در نطام آموزشى حفظ مدار ما دارد.

قدرت خلاقه فهم به گونه‏اى است که اگر کسى بیندیشد، چون اندیشیدن و تفکرش به نتیجه رسیده یک مطلب جدیدى فهمیده و یک نقطه نویى برایش روشن شده است. و این دانش آموز بر چیزى تفکر و تأمل نکرده تا یافته جدیدى داشته باشد. معلم در این رابطه نقش بنیادین دارد. او مى‏تواند فضاى فکر کردن را براى دانش آموزان فراهم آورد.

استاد سید عزالدین زنجانى، در درس فقه و اصول، حتى درس فلسفه، مسأله‏اى را مطرح مى‏کرد و از شاگردان مى‏خواست تا نظرشان را بگویند. و گاه بحث پیرامون نظر همین شاگرد کلى بالا مى‏گرفت و استاد معتقد بود که از این طریق فرد ورزیدگى پیدا مى‏کند. به ابعاد و جوانب هم توجه خواهد کرد. خود این طرح پرسش ذهن را به اندیشیدن و تأمل فرا مى‏خواند. گاه اگر مى‏خواستیم فورى پاسخ بدهیم، استاد ما را از این امر باز مى‏داشت و مى‏گفت: کمى اطراف آن فکر بکنید. نفس این توصیه‏ها از طرف استاد، شاگرد را به اندیشیدن و همراهى در اندیشیدن فرا مى‏خواند.

براى فهم قرآن از ایشان پرسیدم چه کتابهایى را بخوانم.

ایشان گفت:

»بیش از آن که کتاب بخوانى بنشین و بر روى آیات تأمل کن؟ چرا خیال مى‏کنى که دیگران بهتر از تو مى‏فهمند؟ بعد از این که خوب تأمل کردى حالا برو و حاصل فکر خودت را با تفسیرهاى دیگرى که ارائه شده است، مقایسه کن.«

این راه و روشى بود که استاد براى ایجاد اعتماد به توانایى ارائه مى‏کرد.

استاد شیخ صادق سعیدى کاشمرى، هر وقت پرسشى مطرح مى‏شد، کمى درنگ مى‏کرد، سؤال را تکرار مى‏کرد و بعد به پاسخ مى‏پرداخت. روزى علت این کار را پرسیدم. اظهار داشت: فرد باید بداند که براى من سؤال‏اش مهم است. وقتى که من براى پاسخ به آن، این قدر تأمل مى‏کنم، دفعه بعد، او براى طرح سؤال‏اش، بیش‏تر فکر خواهد کرد. و این راهى است براى این که همه به فکر کردن روى بیاورند. این گونه روشهاى تفکرساز، اکنون چه اندازه در درسها وجود دارد؟

جامعه‏اى که فکر نکند و فکر کردن کارکرد اصلى خود را از دست داده باشد، براى دستابى به آرمانهایش، چشم انتظار شاهزاده اسب سوار، شانس و بختى است که شاید روزى دَرِ خانه‏اش را بزند. تا زمانى که فرهنگ شانس و اقبال، حاکم بر حوزه معرفت شناختى باشد، درهاى فکر و اندیشه مسدود خواهد بود.

منزلت تفکر در آیات و روایات

در آیات و روایات به اندیشیدن و فکر کردن، فراوان تأکید و تکیه شده است.

»کَذَلِکَ یبینُ اللّهُ لَکُمُ الآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ.«1

این چنین خدا آیاتش را براى شما روشن مى‏گرداند. باشد که بیندیشید.

»لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلً لَّرَأَیتَهُ خَاشِعًا متَصَدّعًا منْ خَشْیةِ اللّهِ وَتِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلّهُمْ یتَفَکَّرُونَ.«2

اگر این قرآن را بر کوهى فرو مى‏فرستادیم، یقینا آن را از بیم خدا فروتن و از هم پاشیده مى‏دیدى. و این مثلها را براى مردم مى‏زنیم باشد که آنان بیندیشند.

در روایات از اندیشیدن به عبادت تعبیر شده است. بلکه در روایات اندیشیدن با عبادت مقایسه شده است. آیا عبادت غیر اندیشه است. یا اندیشه به گونه‏اى است که مى‏تواند عبادت باشد؟ در مقایسه بین دو کفه عبادت و اندیشیدن (اگر بپذیریم که غیر هم هستند) کفه کدام یک از دیگرى سنگین تر است؟

امام رضا(ع) مى‏فرماید:

»لیس العبادة کثرة الصلاة و الصّوم، انّما العبادة التّفکّر فى امرالله. «

عبادت، به بسیارى نماز و روزه نیست، بلکه عبادت در کار خدا اندیشیدن است.3

امام على(ع) مى‏فرماید:

»التّفکّر فى آلاءالله نعم العبادة. «4

اندیشیدن درباره نعمتهاى خدا نیکو عبادتى است.

و نیز مى‏فرماید:

»التفکر فى ملکوت السماوات والارض عبادة المخلصین. «5

اندیشیدن در ملکوت آسمانها و زمین، عبادت مخلصان است.

در این روایات و همانند آنها، از اندیشیدن به عبادت تعبیر شده است. پس اگر عبادت عبارت از نماز و روزه است، مى‏تواند اندیشیدن هم عبادت باشد. بلکه در همین روایات، عبادت را در نماز و روز و زیاده‏رویى در آنها دانسته نشده، بلکه عبادت در زیاد فکر کردن، دانسته شده است.

امام صادق(ع) مى‏فرماید:

»افضل العبادة إدمانُ التفکر فى‏الله و فى قدرته. «6

برترین عبادت اندیشیدن مداوم درباره خدا و قدرت اوست.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»لا عبادة کالتفکر فى صنعة الله عزّوجلّ. «7

هیچ عبادتى مانند اندیشیدن در صنع خداى عزوجل نیست.

امام صادق(ع) مى‏فرماید:

»تفکر ساعة خیر من عبادة سنة. «8

یک ساعت اندیشیدن، بهتر از یک سال عبادت است.

یامبر(ص) مى‏فرماید:

»فکرة ساعة خیر من عبادة سنة. «9

ساعتى اندیشه کردن بهتر از یک سال عبادت است.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»فکر ساعة قصیره خیر من عبادة طویله. «10

ساعتى کوتاه اندیشه کردن بهتر از عبادت طولانى است.

»الامام الصادق(ع): لمّا سأله الحسن الصّیقل: تفکر ساعة خیر من قیام لیلة؟ نعم. قال رسول‏الله(ص): تفکر ساعة خیر من قیام لیلة. «11

حسن صیقل از امام صادق پرسید: آیا یک ساعت اندیشیدن بهتر از یک شب عبادت است؟

حضرت فرمود: آرى. رسول خدا فرمود: ساعتى اندیشیدن بهتر از شبى را به عبادت گذراندن است.

در آیات و روایات سه گونه بر تفکر و اندیشیدن تأکید شده است:

1. به اندیشیدن فراوان امر شده است.

2. در برترى و بهترى اندیشیدن بر امور دیگر تأکید شده است.

3. مقوله‏هاى قابلیت دار براى اندیشیدن فراوان نقل شده است.

پیامبر عمده‏ترین کارى که کرد عرب بى‏فکر و پرهیزگر از اندیشیدن را به اندیشیدن وا داشت. آن هم با کلام وحى. از این موارد در آیان فراوان است و زمانى در یک پژوهش اجمالى، نزدیک به بیست مورد از قرآن در آوردم که واقعا ذهن فرد را به خود مشغول مى‏دارد. همه اینها براى آن است که یک مسلمان به تفکر وادار شود.12

جاى بس شگفتى و تحیر است که رکن اسلام عبادت و بندگى است و اندیشیدن برترین نوع عبادت است، ولى بدان وقعى داده نمى‏شود. فکر کردن و اندیشیدن یک کار برتر، بلکه برترین کار است. عبادت اگر نوعى تلاش مخلصانه و متواضعانه است، اندیشیدن برترین تلاش انسانى است که خود به تلاشهاى دیگرى خواهد انجامید. در نگاه دینى ما، همه امور اگر از مسیر خاص خودش طى شود، خود نوعى عبادت خواهد بود. همه تلاشهاى انسان مى‏تواند عبادت باشد. و فکر که خود نوعى کار است، بلکه برترین کار، چون کار عقلى و ذهنى است، نه کار فیزیکى و یدى. در نتیجه بیش‏ترین ارزش را هم دارد.

ممکن است که این پرسش مطرح شود که اگر فکر کردن همچون عبادت است، پس چرا برخى بزرگان بیش از آن که به فکر و تأمل افراد را فرا بخوانند، به عبادت و نیایش دعوت مى‏کردند؟

باید توجه داشت که این افراد از فرایند تفکر وحشت داشتند و معلوم نبود که دعوت‏شدگان به تفکر، به عنوان یک متفکر، در وقت فکر کردن سر از چه جاهایى در بیاورند، ولى در وقت نماز و روزه بر این گمان بودند، که افراد، به بى‏راهه راه نخواهند برد. لذا راه عبادت هم ساده تر و هم راحت‏تر به نظر مى‏آمد.

ممکن است گفته شود: اگر فکر کردن همچون عبادت و بلکه برتر از آن است، چرا نسبت بدان بى‏توجهى مى‏شود؟ باید توجه داشت که عبادت یک نیاز فطرى است. و اندیشیدن هم جزو ساختار وجود انسان است. فکر کردن را به کسى نمى‏آموزند، بلکه راه و روش فکر کردن را خواهند آموخت. انسانها، همچنان که از عبادت، بعضاً، پرهیز دارند و آن را سبک مى‏شمارند و بدان کم توجهى مى‏کنند، نسبت به فکر هم همین وضع و حال نیز وجود دارد. بعضى حال و حوصله فکر کردن را ندارند.

 

مفهوم فکر

استاد مطهرى در تعریف فکر مى‏گوید:

»در تعریف »فکر« هم معمولا این طور مى‏گویند: ترتیب دادن یک سلسله امورى که براى ذهن معلوم است، براى کشف یک مجهول. [در فکرْ] انسان دو مقدمه معلوم را به کار مى‏برد و ترتیب مى‏دهد، و تا به آنها ترتیب و نظم ندهد، آن مجهول به دست نمى‏آید. اگر دو مقدمه معلوم، از یکدیگر جدا باشند، انتقال ذهن به نتیجه ممکن نیست، ولى وقتى که به شکل مخصوصى با یکدیگر نظم پیدا کردند، انتقال ذهن به نتیجه آسان است. در واقع، نتیجه مولود دو مقدمه است و مثل این است که این دو مقدمه با یکدیگر ازدواج مى‏کنند و از ازدواج آنها نتیجه به دست مى‏آید.

حاجى سبزوارى مى‏گوید: »الْفِکْرُ حَرَکَة الَى الْمَبادى/ وَ مِنْ مَبادى الَى الْمُرادِ« فکرْ حرکت ذهن است از مقصودش که برایش مجهول است، به سوى مقدمات، و همین که مقدماتش را به دست آورد و ترتیب داد، از مقدمات حرکت مى‏کند به سوى مقصود خودش و آن را کشف مى‏کند. «13

فکر نوعى تلاش و کوشش است، نه نوعى داشتن و دارا بودن. به عبارت دیگر، فکر از جمله چیزهایى است که در ضمن کار و تلاش، پدید مى‏آید، برخلاف بسیارى از امور دیگر که پس از فارغ شدن از آن، به حقیقت خواهند پیوست. پول داشتن و یا علم داشتن این گونه است. که فرد پس از مطالعه و مداقه، علم پیدا مى‏کند و پس از کار و تلاش پول به دست مى‏آورد، ولى فکر کردن در همان حال انجام کار، به حقیقت مى‏پیوندد. قبل و بعد آن دیگر فکر کردن نخواهد بود.

فکر از زیر مجموعه فعل است و در حین انجام آن، به حقیقت مى‏پیوندد و حال آن که علم از مجموعه وجدان است.

بدین جهت، فکر آغاز و انجام دارد. ابتدا و انتها دارد. چون نوعى کار است; لذا خسته کننده و درهم شکننده و نیز سازنده است، بر خلاف علم که آغاز و انجام در فرد ندارد، خسته کننده نیست، بلکه نشاط آور و شادى بخش است.

خواجه طوسى، وقتى که پس از ساعاتى تفکر به اندیشه‏اى نو مى‏رسید فریاد بر مى‏آورد:

»أین الملوک و أبناء الملوک من هذه اللّذه«.14

علم لذت دارد، ولى همیشه فکر کردن با لذت همراه نیست. گرچه پیش از این نیز گفته‏ایم که علم فرایند همان اندیشه است.

فکر کردن، گرچه خود نوعى کار است و یک کار کاملا ذهنى است و پر مشغله و خسته کننده که به جز متفکرین این خستگى را در نمى‏یابند و اطرافیان، اغلب، آنان را بیکار مى‏پندارند. چون فکر کردن عرصه و میدانش ظرف ذهن است، لذا بسیار گسترده و وسیع است. اگر اعضا و جوارح و حواس هر کدام کارى انجام مى‏دهند، قلمرو و کارایى آنها بسیار محدود است، ولى قلمرو ذهن بسیار گسترده و شاید بتوان گفت نا محدود است. اسب خیال را در ظرف ذهن، تا بیکران دنیاى اوهام مى‏توان راند.

در کارگاه ذهن، همه چیز مى‏تواند مورد تفکر و موضوع براى فکر قرار بگیرد. انسانها، به همه چیز مى‏توانند بیندیشند. براى اندیشیدن، هیچ مرز و خط قرمزى نیست. گاه فکر کردن در دست و اختیار فردهم نیست. مهم این است که فرد بتواند گزینش کند و از میان هزاران موضوع برترین و بهترین را برگزیند. و نیز بداند که چگونه بیندیشد، تا فرایند اندیشه‏اش مطلوب‏تر افتد و رضایت خود او را بهتر برآورد:

در معناى فکر، ملاهادى سبزوارى مى‏گوید:

»الفکر حرکت الى مبادى

من المبادى الى المرادى«

فکر یک حرکت است نه سکون. و سکون غیر از سکوت است. سکون سبب گنداب خواهد شد، ولى سکوت، به آدمى حیات خواهد بخشید و حرکت. سکوتى که از سر عمد و انتخابى باشد. سکوتى که فرد خود برگزیده باشد. با این سکوت است که فکر کردن و اندیشیدن تحقق خواهد یافت. سکوت، بستر اندیشیدن است. سکوت راه و معبر فکر کردن است. از پل سکوت، از روى رودخانه حوادث مى‏توان به شهر فکر در آمد. در کارگاه سکوت است که فکر ورزیده مى‏شود و قوى مى‏گردد. فکر کردن با سکوت آغاز مى‏شود. و در سکوت با اسب خیال سراغ دانسته‏ها رفته و همچون پازل به جا به جایى آنها خواهید پرداخت.

روزه، نماد سکوت و سرآغاز اندیشیدن است. شکم از طعام تهى دار تا در آن نور معرفت بینى. این روزه، که یک عبادت اساسى است، بنیاد و اساس‏اش بر نگفتن است. تنها روزه به نخوردن نیست، بلکه استوار بر دو پایه نگفتن و نخوردن است. و حتى ترک بعضى کارها.

از همان مبادى، همان اطلاعات پیشین. براى هر موضوعى، حتى پژوهشى، قبل از آغاز به کار، خوب است روى آن تأمل شود که خودمان در ظرف ذهن چه چیزهایى داریم. آن‏چه در چنته ذهن داریم، مرور کنیم. این نکته اتکاء خواهد بود. مى‏توان روى آن ایستاد و از این افق به دور دستها نگریست. و از این فراز مى‏توان به هر سو سیر را آغاز کرد. فکر کردن از نقطه روشن آغاز مى‏شود. اگر تأکید مى‏شود که در کارتان فکر کنید و اگر اصرار مى‏شود که در هر کارى فکر کنید، براى این است که کار را از جاى روشنى آغاز کنید. از جایى که مى‏دانید و مى‏توانید، آن را، جا پا فرض بگیرید. این روشنایى آغازین تا فرجام شما را تنها نخواهد گذاشت، بلکه همراهى خواهد کرد و راه را به شما خواهد نمود.

فکر از جایى آغاز مى‏شود که روشن است و شما مى‏دانید. و از آن‏چه مى‏دانید، ره توشه مى‏گیرید براى آن‏چه که نمى‏دانید و مى‏خواهید که بدانید. چون مى‏دانیم که چیزهایى را نمى‏دانیم و مى‏دانیم که مى‏توانیم آنها را بدانیم. بهره‏گیرى از دانسته‏ها براى راهیابى به جهان بى‏انتهاى ندانسته‏ها.

ندانسته‏ها، براى کسى که فکر مى‏کند، همان مسائل است. هر مسأله موضوعى است که فرد نمى‏داند و مى‏خواهد بفهمد.

خود را دست کم نگیرید. هر کس که خلوت مى‏کند تا فکر کند، خیلى چیزها را مى‏داند و خیلى از مسیر بایسته را پیموده است.

الف. مى‏داند که چیزهایى را مى‏داند

ب. مى‏داند که چیزهایى را نمى‏داند.

ج. مى‏داند آن‏چه را که نمى‏داند مى‏تواند بداند.

د. پس علم به توانایى خود نیز دارد.

ه. مى‏داند که راهى براى ورود به عرصه ندانسته‏ها وجود دارد.

و...

وقوف و آگاهى به همین موارد، خود دنیایى از علم است. اگر گفته مى‏شود: لاادرى نصف العلم، خود ندانستن نصف علم است، این از آن جهت است که شما مى‏دانید که نمى‏دانید. پس چیزهایى هست که مى‏دانید و چیزهایى هست که نمى‏دانید و در مقایسه کشف کرده‏اید که این موارد از چیزهایى است که نمى‏دانید. خود این ندانستن که نوعى علم است، مقدمه‏اى خواهد شد چه بسا براى دانستن کامل آن. و تلاشى که براى دانستن و آگاه شدن صورت مى‏گیرد، همان عبادت است که پیش از این، از آن سخن گفتیم.

اما کسى که فکر نمى‏کند و از سر تنبلى به نیندیشیدن عادت کرده است، او چیزى ندارد; زیرا:

الف. نمى‏داند که چیزهایى را نمى‏داند. پس:

ب. چیزى نیست که بخواهد بداند و یا

ج. مى‏داند که نمى‏داند، ولى:

د. مى‏داند که نمى‏تواند که بداند. و یا

ه. نمى‏داند که مى‏تواند بداند.

و...

بدین جهت از همان آغاز، راه را براى اندیشیدن بر خود بسته است. و در نتیجه، حرکت و پویایى را رها کرده و وانهاده است.

 

آثار اندیشه

آثار و نتایج فکر کردن بسیار است از جمله:

1. فکردن سبب فهمیدن خواهد شد.

2. فکر کردن سبب علم و آگاهى فرد خواهد شد.

3. فکر کردن سبب رشد و تعالى شخصیت انسان خواهد شد.

4. اگر اهل اندیشه باشیم، به یقین از پر حرفى دست بر مى‏داریم.

5. اگر اهل اندیشه باشیم، بى گمان از افراط و تفریط دست خواهیم شست و محتاطتر عمل خواهیم کرد. عدم تعادل در سطح کلان و افراط و تفریط در همه عرصه‏ها، بهترین گواه بر نیندیشیدن و یا کم اندیشیدن است.

6. فکر کردن، حقیقت را براى فرد تبیین مى‏کند. و راه رسیدن به حقیقت نیز فکر کردن است.

7. اندیشیدن، مطلوب و هدف را نزدیک مى‏کند، چون چه بسا از دو یا چند باره کارى جلوگیرى کند.

8. اندیشیدن و فکر کردن، راه رسیدن به مطلوب را روشن‏تر و شفاف تر و در نتیجه، رفتنى‏تر مى‏کند.

9. اندیشیدن، بستر کاملا مساعد براى برنامه ریزى است. برنامه‏ریزى بدون فکر کردن محقق نمى‏شود.

10. اگر افراد سراغ راهکارهاى علمى و عملى، با تفکر و اندیشه نروند، ناگزیر، سر از بخت و شانس و اقبال در خواهند آورد.

11. فکر کردن نقطه مقابل چند چیز است:

الف. جهل و نادانى.

ب. غفلت.

ج. فراموشى.

در حقیقت با اندیشیدن و فکر کردن هم فراموشى و اسباب آن رخت از میان خواهد بست و هم از غفلت بیرون خواهیم شد و هم از تاریکى نادانى بیرون شده و به نور آگاهى خواهیم رسید.

در اندیشیدن و فکر کردن، واژگانى است که تا اندازه‏اى به حوزه جغرافیایى این واژه بر مى‏گردد. که باید آنها نیز فهم شوند. و آنها عبارت‏اند از: فهم، فکر، رشد، علم، عقل، غفلت، جهل، وهم، شک، ظن، یقین، نسیان. این واژگان حوزه شناختى ما را تبیین مى‏کنند. در بستر فراهم آمده از جغرافیاى این واژگان است که عزم و تدبیر و تصمیم دچار فراز و نشیب مى‏شود.

در زیر به تبیین اثر مهمى از اندیشیدن مى‏پردازیم:

 

در جست‏وجوى حقیقت

علتها و سببهاى گوناگون مى‏تواند در اندیشه فرد تأثیر گذار باشند. چه بسا یک کتاب یا یک فیلم، یا نقل یک خاطره، فرد را از این رو به آن رو کند.

راسل در ابتداى کتاب حقیقت و افسانه، چند کتاب را معرفى مى‏کند که در ایام جوانى در ساختار فکرى و اندیشه او توانسته‏اند اثرگذار باشند.

همه ما کم و بیش، در فراز و فرود زندگى، با تحولهاى بنیادى و ژرف روبه‏رو بوده و یا هستیم. اما شاید کم‏تر به علل آن توجه کرده باشیم. علت و یا علتها را در نیافته و یا حدس هم نزده‏ایم. و این تحول در فرد لازم نیست که طى زمانهاى دراز، به حقیقت پیوسته باشد. بلکه شاید در یک لحظه هم باشد. حرّ شخصیتى است که با تاریخ او و واکنش‏اش در برابر امام حسین(ع) آشنایى داریم. او، نخست، در صف یاران یزید، راه را بر حسین(ع) بسته و مانع ادامه حرکت امام مى‏شود. امام را منتظر مى‏گذارد تا از مرکز براى او تصمیم بگیرند. امّا در روز عاشورا در جمع یاران امام حسین، به دفاع از او و حرکتش مى‏پردازد. به نظر مى‏رسد که اولین قربانى امام حسین(ع) باشد. چه شد که حرّ راه را بر امام حسین، خود مى‏بندد و اینک جان خود را، براى گشودن همان راه خود بسته، فدا مى‏کند. انسان چگونه است که این چنین، حتى در یک لحظه فراز و نشیبهاى شگفت پیدا مى‏کند.

حرّ، تا زمانى که فرمانده برگمارده از طرف یزید بود، حقیقت را چیزى مى‏دانست و همین که احساس کرد و یا فهمید که شاید دچار خطا شده باشد و آن چیزى که هم اینک در اختیار دارد، حقیقت نباشد، به شک افتاد، و این شک سر آغاز تحول بنیادى در او شد. حرّ یزیدى به حر حسینى، دگر شد. همه آنان که به پیامبر اسلام گرویدند، کسانى بودند که حقیقت را در پیامبر و راه او مى‏دیدند. و کسانى که به پیامبر پیشنهاد معامله و کنار آمدن مى‏دادند که روزهایى را بت پرستى کنند و روزهایى را خدا پرستى! به گمان خود حقیقت را در مشت خود مى‏دیدند و آن را داشتند و از پدران خود به ارمغان گرفته بودند، ولى اینک نیز با حقیقتى دیگر رو به رو بودند و آن رسول خدا بود. آن‏چه داشتند و آن‏چه باید داشتنه باشند. امر بر ایشان دشوار مى‏نمود. اگر همه کسانى که در عهد رسول الله، بودند این اعتقاد را مى‏داشتند که تمام حقیقت در اختیار آنان است، هرگز ایمان نمى‏آوردند. همه آنان که ایمان آوردند، یا در جست‏وجوى حقیقت بودند و یا آن‏چه را که در دست داشتند، تمام حقیقت نمى‏دانستند.

اگر هرکس این باور شد که حقیقت در مشت اوست، آیا وجهى و دلیلى براى به دست آوردن حقیقت خواهد داشت. او، که حقیقت را هم اینک در اختیار دارد، به دنبال هر چه که باشد، این دنبال کردن لغو و بیهوده است. در بحث فلسفه، در همان ابتدا، که بحث مى‏شود ما در پى کشف جهان واقع هستیم و همه تلاشهاى ما براى درک واقعیت است و شناخت آن و گشودن باب گفت‏وگو با دیگران براى انتقال این شناخت. روشن است که انبیا و اوصیا را از صنف فلاسفه جدا مى‏کنیم، چون آنان درصدد شناخت حقیقت و یا واقعیت نیستند; زیرا که خود فرستاده حقیقت‏اند و حقیقت و واقعیت را آنان از خود کرده‏اند. از این روى امیر مؤمنان مى‏فرماید:

اگر پرده‏ها نیز دریده شود چیزى بر آگاهى من افزوده نخواهد شد.

همو مى‏فرماید اگر کسى به من چیزى بیاموزد، مرا بنده خودش کرده است.

گفته‏اند: على برده کس نخواهد شد، چون کسى چیزى ندارد تا به على بفهماند در صورتى که او خود داناى به همه آنهاست.

اگر فرد، با حقیقت باشد و خود را در چنبره حقیقت بداندو یا باور داشته باشد که تمامى حقیقت در مشت اوست و هر گاه که اراده کند مى‏تواند بدان راه بیابد، براى او درک حقیقت و تلاش براى رسیدن به حقیقت بى‏معناست. چنانکه اگر کسى منکر حقیقت و یا واقعیت شود، انکار واقعیت نیز تلاش حقیقت جویى را از او خواهد ستاند. تحول براى این دو گروه معنایى نخواهد داشت.

ولى اگر بپذیریم که من هستم، و من مى‏اندیشم. چون هستم مى‏اندیشم، نه آن که مى‏اندیشم پس هستم. هم من و هم متعلق اندیشه من »اندیشیه من« هم هست. پس هم من هستم و هم متعلق اندیشه من. و این متعلق اندیشه من، امور فراوانى مى‏تواند باشد. من که هم خود را درک مى‏کنم و هم اندیشیدن خودم را و مى‏توانم خیلى از چیزها را با اندیشه خود محک بزنم: اطراف من. غیر من. هم نوع من. من مى‏د انم که غیر من هم هست. من فکر مى‏کنم که او نیز همچون من خواهد اندیشید و...

همه این تلاشها و فعل و انفعالها براى دستیابى به حقیقت است. و من فکر مى‏کنم که هر کسى این تلاش را دارد تا به حقیقت دست پیدا کند. و چون هرکدام در این تلاش توان فرسا، در جست‏وجوى حقیقت هستیم و راه رسیدن ما به آن حقیقت تنها از طریق ادراک ماست، پس براى هر کدام از ما این درک و دریافت اتفاق خواهد افتاد. و هر کدام از ما به کشف و درک و دریافت هر واقعیتى و یا حقیقتى، ضمن آن که تلاشهاى فراوانى خواهیم داشت، از افق و چشم انداز خاصى نیز برخوردار هستیم. چون نگاه ما به حقیقت و واقعیت، فردى است، پس چشم اندازه‏هاى ما هم فردى خواهد بود. هر کس به اقتضاى موقعیتى که دارد با حقیقت درگیر است. پس هم تلاش ما در درک واقعیت مؤثر است و هم موقعیت ما. ما در هر موقعیتى که قرار گرفته باشیم، به همان میزان نسبت به اصل حقیقت اشراف خواهیم داشت و آن را در افق دید خود قرار خواهیم داد و به دیگر سخن، در معرض دید ما قرار خواهد گرفت. نگاه ما به واقعیت و حقیقت اختیارى است، ولى دیدن آن واقعیت، براى ما اختیارى نیست. خود خواهد آمد.

بنابراین، به جهت قرار گرفتن ما در موقعیت و جدا بودن حقیقت از ما و به عبارت رسا تر، غیر ما بودن حقیقت، ما هیچ‏گاه با تمام حقیقت مواجه نخواهیم بود. برفرض که ما به واقعیت بتوانیم برسیم و درک ما از واقعیت درست باشد، بعد از همه این اما و اگرها، ما باتمام حقیقت هیچ‏گاه مواجه نیستیم، بلکه با بخشهایى از حقیقت رو به رو مى‏شویم. آن هم همان بخشهایى که به موقعیت ما نزدیک است و این موقعیت را هم مى‏دانیم که علل و عوامل گوناگونى براى ما ایجاد مى‏کند و نیز خود ما هم در ایجاد این موقعیت مؤثر بوده‏ایم.

اگر تا بدین‏جا را بپذیریم و بدان تن دردهیم و بر اثبات آن فعلا رضایت دهیم، بسیارى از امور براى ما جور دیگرى خواهد بود. دیگر هیچ‏کدام از ما نمى‏توانیم دیگران را مورد اعتراض قرار دهیم که چرا نمى‏فهمند و یا چرا مثل ما درک نمى‏کنند، چون در موقعیت ما قرار ندارند. باید توجه داشته باشیم که در نگرش ما به واقعیت، آن‏چه بیش‏ترین تأثیر را دارد، همان موقعیت است. و ما همیشه با موقعیتهاى یکدیگر سر و کار داریم، نه با حقایق درک شده توسط یکدیگر. اگر هم شما از حقیقتى سخن مى‏گویید که بدان رسیده‏اید، در حقیقت، پرده از راز موقعیت خود برداشته‏اید. ما راه به حقیقت یکدیگر نخواهیم داشت. البته مى‏توانیم در آستانه یکدیگر قرار بگیریم، تا باب مفاهمه براى همه ما گشوده بماند. ما مى‏توانیم از موقعیتهاى یکدیگر بگوییم و افراد را به موقعیتى که در آن قرار گرفته‏ایم، نزدیک کنیم.

بنابراین، ما از موقعیتهاست که به حقیقت و یا حقایق مى‏نگریم. و هیچ‏گاه با تمام حقیقت هم مواجه نیستیم، بلکه با سمتى و جهتى و سویى از واقعیت و حقیقت مواجه هستیم که رو به سمت ما دارد. ما با طول و عرض، فقط رو به رو نیستیم، بلکه با حقایق داراى بعد نیز روبه‏روییم. و ما اشراف بر تمام حقایق نداریم. فقط انبیا هستند که مى‏توانند بر تمام حقیقت اشراف بیابند. و به اعتقاد ما، امامان معصوم نیز این توانایى را دارند، ولى غیر آن از چنین امکانى برخوردار نیستند. و ما با همان بخشى از حقیقت رو به رو هستیم که به موقعیت ما نزدیک است.

 

آثار تفکر در روایات

در روایات، ضمن توجه به اندیشیدن و فکر کردن، به اثرى که آنها خواهند داشت، اشاره شده است که در زیر یادآور آنها مى‏شویم:

× اندیشیدن سبب صیقل دادن خرد و پختگى آن خواهد شد.

امام على(ع)فرمود:

»الفکر جلاء العقول. «15

اندیشه، صیقل دهنده خردها است.

# اندیشیدن راهگشاى ابزار و منبع شناخت، یعنى دل و خرد خواهد بود.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»الفکر ینیر اللّبّ. «16

اندیشه دل و خرد را روشن مى‏کند.

یعنى کسى که اهل فکر باشد، تعامل بین دل و عقل به بهترین وجه خواهد بود. نه احساسات و عواطف بر عقل غلبه مى‏یابد و نه احساسات و عواطف منکوب عقل خواهد شد.

× اندیشیدن سبب هدایت و راهیابى فرد خواهد بود.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»الفکر رشد، الغفلة فقد. «17

اندیشه مایه راهیابى است. و غفلت موجب راه گم کردن.

و در روایت دیگر آن حضرت مى‏فرماید:

»الفکر احدى الهدایتین. «18

اندیشه یکى از دو هدایت خواهد بود.

یعنى هدایت عقلانى در برابر هدایت وحیانى. یعنى کسى که بیندیشد، از هدایت و راهنمایى عقل برخوردار خواهد بود. به تعبیر رساتر و روشن‏تر، نفس فکر کردن، خود هدایت یافتگى است. کسانى که مى‏اندیشند خود راه را یافته‏اند.

اندیشیدن، زمینه را براى عمل فراهم‏تر مى‏کند. اندیشیدن، خود بستر ساز عمل است. حال اگر موضوع و متعلق اندیشه امور خوب باشد، فرد به اعمال خوب راه خواهد یافت و اگر متعلق اندیشیدن زشت و بد و غیر ارزشى باشد، فرد به آنها گرفتار خواهد آمد.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»الفکر فى الخیر یدعو الى العمل به. «19

اندیشیدن در خوبیها انگیزه به کار بستن آنها مى‏شود.

کسى که به امور، مثبت مى‏نگرد، مثبت هم مى‏اندیشد. کسى که در اندیشه گناه و فساد است، عالم را غرق در گناه و فساد مى‏بیند. کسى که فکر و ذهنش منفى و فاسد است، از همین ذهن فاسد و منفى به همه عالم مى‏نگرد و همه عالم را منفى و بى‏ارزش مى‏داند. دقت کنید در کار کسانى که طرف مشورت قرار مى‏گیرند و مدام مى‏گویند نمى‏شود و ممکن نیست. و اینها در عمل هم این‏گونه‏اند. و کسانى که مثبت هستند و امور را از همان زاویه‏اى که باید مى‏نگرند در امور خود نیز موفق‏اند. ذهن را باید به سمت خوبیها تربیت کرد.

در روایت دیگر امام على(ع) مى‏فرماید:

»من کثر فکره فى المعاصى، دعته الیها. «20

کسى که زیاد درباره گناهان بیندیشد، گناهان او را به سوى خود بکشانند.

و نیز مى‏فرماید:

»من کثر فکره فى اللّذات غلبت علیه. «21

هر که زیاد درباره لذتها بیندیشد، آن لذتها بر او چیره آیند.

روایت مشهور از نبى اکرم است که فرمود تا یارانش هیزم جمع کنند و به ظاهر چیزى دیده نمى‏شد و بعد از مدت زمانى کوتاه، انبوهى از هیزم را گرد آوردند.

هرکس دنبال چیزى باشد و در راه رسیدن به آن، ، جدّى باشد و تمام توان خود را به کار بندد، به آن مى‏رسد. مخترعان بزرگ، که یک شبه چیزى را کشف نکرده‏اند، بلکه مدتها ذهن‏شان بدان مشغول بوده، تا دست آخر بدان رسیده‏اند. هر کس بیش‏تر فکر کند، روشن است که در همان کارش موفق‏تر خواهد بود.

× اندیشیدن، انسان را از هلاکت و نابودى نگه مى‏دارد. بویژه اگر به فرجام و پایان امور بیش‏تر توجه شود و موضوع فکر کردن قرار گیرد.

امام على(ع) فرماید:

»الفکر فى العواقب ینجى من المعاطب. «22

اندیشه در عواقب امور، از مهلکه‏ها مى‏رهاند.

و در روایت دیگر آن حضرت مى‏فرماید:

»اصل العقل الفکر و ثمرته السّلامة. «23

ریشه خرد، اندیشه است و میوه‏اش سالم ماندن.

این سلامتى در ابعاد گوناگون خواهد بود. نفس اندیشیدن، مانع از لغزش و فرو افتادن خواهد بود در جاى دیگر، یادآورى شد که اهل تفکر از افراط و تفریط پرهیز دارند و گرفتار آن نمى‏شوند. و کسانى که بى‏فکرانه کارى را انجام مى‏دهند، اغلب دچار افراط و یا تفریط مى‏شوند و فاجعه به بار مى‏آورند.

در روایتى از امیر المؤنین(ع) آمده است:

»اصل السَّلامة من الذّلل الفکر قبل الفعل والرَّوی‏ة قبل الکلام.«24

ریشه سالم ماندن از لغزشها، اندیشیدن پیش از عمل و سنجیدن پیش از سخن گفتن است.

چرا گفته مى‏شود که جوانان بى‏مهابا عمل مى‏کنند و میان‏سالان اهل احتیاط و کندى هستند، از آن روى که ایشان بیش‏تر اندیشه مى‏کنند. حتى در رفتار افراد هم مشخص است که اهل فکر، بیش‏تر آرام و متین و سنگین هستند. و کسانى که از فکر پرهیز دارند، بیش‏تر اهل شتاب و سرعت و تندى‏اند.

در روایت دیگر على(ع) مى‏فرماید:

»دوام الفکر و الحذر یؤمن الذّلل و ینجى من الغیره. «25

اندیشیدن و هوشیارى مداوم، از لغزشها فرد را مصون مى‏دارد و از دگرگونیها رهایى مى‏بخشد.

× اندیشیدن، مایه عبرت آموزى خواهد بود.

امام على(ع) فرماید:

»الفکر یوجب الاعتبار و یؤمن العثار و یثمر الاستظهار. «26

اندیشیدن، موجب عبرت آموختن است و از لغزش ایمن مى‏گرداند و احتیاط و هوشیارى به بار مى‏آورد.

روشن است که اگر فرد به تاریخ پیشینیان بنگرد و فراز و نشیب زندگى آنان را مورد توجه قرار دهد، از لغزشها در امان خواهد بود. دچار افراط و تفریط نمى‏شود. و محتاطتر عمل خواهد کرد.

با توجه به آن‏چه گفته آمد، اندیشیدن این آثار را در پى خواهد داشت: صیقل دادن خرد و پختگى آن، راهگشایى براى دل و خرد، راهیابى، هدایت‏گرى، بازدارندگى از هلاکت، بستر سازى براى عمل، بازدارندگى از نابودى، عبرت آموزى، ایمن داشتن از لغزشها، ایجاد احتیاط، ایجاد هوشیارى، توفیق بخشیدن، ایجاد روشنایى در امور، بهبود فرجام امور، رهایى از آشفتگى و پراکندگى، دادن نگرش نکو، دستیابى به خوبیها، دادن بصیرت و بینایى و... .

 

راهکارهاى اندیشیدن

هر کارى راه و روش خاص خود را خواهد داشت و اندیشیدن، گر چه یک کار است، پس برخوردار از یک روش است، اما روش فکر کردن غیر از کارهاى فیزیکى است. براى فکر کردن امورى را باید رعایت کرد:

1. شرط اول فکر کردن، ایجاد فضا و زمینه لازم است. از این روى، باید یک فضاى آرام و بدون سرو صدا و یا کم سر و صدا پیدا کرد. بیش‏تر نویسندگان و متفکران به کوه و بیابان مى‏رفته‏اند تا در یک فضاى آرام بیندیشند. در منزل مى‏توان یک جا و فضایى را به فکر کردن اختصاص داد.

2. پیش از فکر کردن به یک موضوع، باید اطلاعات اولیه نسبت به آن دقیق و تا اندازه‏اى کامل باشد. لذا باید خوب و دقیق مطالعه کرد. خوب و دقیق گوش کرد. خوب و دقیق نگاه کرد. همه اینها زمینه ساز فکر برتر خواهد بود.

3. نفس سکوت راه را براى پرواز اندیشه فراهم مى‏سازد.

4. یکى دیگر از راهکارهاى اندیشیدن و درست اندیشیدن و عمیق فکر کردن و راهکار براى امور یافتن، خالى بودن شکم است. با شکم پر نمى‏شود اندیشید. معده از غذا خالى دار تا در آن نور حق یابى.

على(ع) مى‏فرماید:

»من قلّ أکله صفا فکره. «27

هر که کم بخورد، اندیشه‏اش صاف گردد.

و نیز مى‏فرماید:

»کیف تصفو فکرةُ من یستدیم الشِّبَعَ. «28

چگونه صاف و زلال گردد اندیشه کسى که پیوسته شکمش سیر است؟

5. یکى دیگر از راهکارهاى کار آمدى اندیشه آن است که در شب باشد. شب بهترین و برترین فرصت براى اندیشیدن است. از مزاحمت و موانع کم‏تر خبرى هست. نفس تاریکى شب، فضا را براى سکوت آماده تر مى‏کند. گویا که در شب، درهاى آسمان بر روى افراد گشاده مى‏شود. در روز وسعت و دامنه دید ما بسیار کوتاه و اندک است; اما در شب ستاره‏هایى را مى‏بینیم که میلیونها سال نورى با ما فاصله دارند.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»من اسهر عین فکرته بلغ کنه همّته. «29

هر که دیده اندیشه خود را شبها بیدار نگه دارد، به اوج‏خواست خویش دست یابد.

6. و نکته آخر آن که فرد باید بخواهد که فکر کند. کسى که از فکر کردن تنفر دارد، نمى‏تواند بیندیشد. گرچه این فرجام کلام بود، ولى باید گفت شرط نخست اندیشیدن است. اگر کسى بخواهد که بیندیشد، نفس همین نیاز، او را به حرکت و پویایى وا خواهد داشت.

 

متعلق اندیشه

پس از طرح و تبیین ضرورت اندیشیدن، اول پرسش این است که متعلق اندیشه چه مى‏تواند باشد؟ بیش از این گفته شد که در کارگاه ذهن، همه چیز به گیره فکر بند خواهد آمد. امّا در روایات بر روى برخى از گزاره‏ها، تأکید بیش‏ترى شده است.

1. اندیشیدن درباره خدا

امام صادق(ع)مى فرماید:

»افضل العبادة ادمان التفکر فى الله و فى قدرته. «30

برترین عبادت، اندیشیدن مداوم درباره خدا و قدرت او است.

اندیشیدن به حاصل قدرت خداوند و آفریده‏هاى او که بیان‏گر قدرت و توانایى بى‏نهایت اوست.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»لا عبادة کالتفکر فى صنعة الله عزّوجلّ. «31

هیچ عبادتى مانند اندیشیدن در صنع خداوند عزوجل نیست.

اندیشیدن در عظمت خداوند که سبب تحیر خواهد شد.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»من تفکّر فى عظمة الله أبلَسَ. «32

هر که در عظمت خدا بیندیشد متحیر مى‏شود.

اندیشیدن درباره نعمتهاى خداوند.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»التفکر فى آلاء الله نعم العبادة«33

اندیشیدن درباره نعمتهاى خدا، نیکو عبادتى است.

2. اندیشیدن در عواقب امور

امام على(ع) مى‏فرماید:

»الفکر فى العواقب ینجى من المعاطب. «34

اندیشیدن در عواقب امور از مهلکه‏ها مى‏رهاند.

این حدیث دامنه اندیشیدن را بسیار بسط مى‏دهد. و تا اندازه‏اى تمامى مرزها را از میان بر مى‏دارد. هرکارى که مى‏خواهید انجام بدهید، لازم است به پایان و فرجام آن بیندیشید.

3. اندیشیدن در خوبیها

یکى دیگر از موارد اندیشیدن، فکر کردن در خوبیهاست.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»الفکر فى الخیر یدعو الى العمل به. «35

اندیشیدن در خوبیها سبب به کار بستن آنها خواهد شد.

و نیز آن حضرت فرمود:

»ما ذلّ من احسن الفکر. «36

کسى که اندیشه‏اش نیکو باشد خوار نگردد.

اندیشیدن، هم در خوبیها و هم خوب اندیشیدن، هر دو ارزش‏مند است. هر دو راهگشا و ثمر بخش است.

4. اندیشیدن در ملکوت

مورد دیگرى که در روایت تأکید شده است فکر کردن در ملکوت زمین و آسمانهاست.

امام على(ع) مى‏فرماید:

»التفکر فى ملکوت السّماوات والارض عبادة المخلَصین. «37

اندیشیدن در ملکوت آسمانها و زمین، عبادت مخلصان است.

5. اندیشیدن در قرآن

پیامبر اکرم(ص) مى‏فرماید:

»اعطوا أعینکم حظّها من العبادة.

قالوا: ماحظّها من العبادة یا رسول الله؟

قال: النظر فى المصحف والتفکر فیه و الاعتبار عند عجائبه. «38

سهم دیدگان خود را از عبادت به آنها بدهید.

عرض کردند: اى رسول خدا! سهم آنها از عبادت چیست؟

فرمود: نگریستن به قرآن و اندیشیدن در آن و پند گرفتن از شگفتیها.

6. اندیشیدن به غیر گناه

امام على(ع) فرمود:

»من کثر فکره فى المعاصى دعته الیها. «39

کسى که زیاد درباره گناهان بیندیشد گناهان او را به سوى خود بکشاند.

و نیز فرمود:

»من کثر فکره فى اللذّات غلبت علیه. «40

کسى که زیاد درباره لذتها بیندیشد، آن لذتها بر او چیره شود.

7. اندیشیدن به پیشینیان

یکى دیگر از مواردى که در آیات و روایات، به اندیشیدن در آن تأکید شده است، پیشینیان و سنتهاى کهن است. در قرآن کریم مى‏فرماید:

»اولم یسیروا فى الارض فینظروا کیف کان عاقبة الذّین من قبلهم کانوا اشدّ منهم قوة و أثاروا الارض و عمروها اکثرهما عمروها و جاءتهم رسلهم بالبیّنات فما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا أنفسهم یظلمون. «41

آیا در زمین نگردیده‏اند تا ببینند فرجام کسانى را که پیش از آنان بوده‏اند که چگونه بوده است. آنها بس نیرومندتر از ایشان بودند و زمین را زیر و رو کردند و بیش از آن‏چه آنها آبادش کردند، آن را آباد ساختند. و پیامبران‏شان دلایل آشکار بر ایشان آوردند. بنابراین، خدا بر آن نبود که بر ایشان ستم کند. لیکن خودشان بر خود ستم مى‏کردند.

»قد خلت من قبلکم سننً فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذّبین. «42

به طور قطع پیش از شما سنتهایى بوده و سپرى شده است. پس در زمین بگردید و بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است.

على بن ابى طالب(ع) در سفارش خود به فرزندش امام حسن(ع) مى‏فرماید:

»یا بنىّ انى و ان لم أکن عمّرتُ عمر من کان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فکّرت فى اخبارهم و سرت فى آثارهم حتى عدت کاحدهم بل کأنى بما انتهى الىّ من امورهم قد عمّرت مع اوّلهم الى آخرهم. «43

فرزندم، هر چند من به اندازه کسانى که پیش از من بوده‏اند نزیسته‏ام، اما در کارهاى آنان نظر کرده‏ام و در اخبار آنان اندیشیده‏ام و در آثارشان سیر کرده‏ام، چندان که همچون یکى از آنان شده‏ام. و بلکه آن سان بر کارهاى‏شان آگاهى یافته‏ام که گویى با اولین و آخرین آنها زندگى کرده‏ام.

عوامل لغزش اندیشه

استاد شهید مرتضى مطهرى، با بهره گیر ى از قرآن کریم، علل و عواملى را بر مى‏شمارد که لغزشگاه اندیشه و بازدارنده‏اند.44

»قرآن مجید، که دعوت به تفکر و نتیجه‏گیرى فکرى مى‏کند و تفکر را عبادت مى‏شمارد و اصول عقاید را جز با تفکر منطقى، صحیح نمى‏داند، یک سلسله امور را به عنوان موجبات و علل خطاها و گمراهى یاد کرده است:

1. تکیه بر ظنّ و گمان به جاى علم و یقین

»وَ انْ تُطِعْ اکْثَرَ مَنْ فِى الارْضِ یضِلّوکَ عَنْ سَبیلِ اللّه انْ یتَّبِعونَ الاّ الظَّنَّ.«45

بیش‏تر مردم چنین‏اند که اگر بخواهى پیرو آنان باشى تو را از راه حق گمراه مى‏کنند، براى این که تکیه‏شان بر ظنّ و گمان است [نه بر یقین] و تنها با حدس و تخمین کار مى‏کنند.

قرآن کریم در آیات زیادى به شدت با پیروى از ظنّ و گمان مخالفت مى‏کند و مى‏گوید:

»وَ لا تَقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْم. «46

مادامى که به چیزى علم و یقین حاصل نکرده‏اى، آن را دنبال مکن.

امروز از نظر فلسفى مسلّم شده است که یکى از عوامل عمده خطاها و اشتباهات همین بوده است. دکارت، هزار سال پس از قرآن، اولین اصل منطقى خویش را این قرار داد و گفت:

»هیچ چیز را حقیقت ندانم مگر این‏که بر من بدیهى باشد و در تصدیقات خود از شتابزدگى و سبق ذهن و تمایل بپرهیزم، و نپذیرم مگر آن را که چنان روشن و متمایز باشد که هیچ‏گونه شک و شبهه در آن نماند.47 «

2. هواهاى نفسانى

انسان، اگر بخواهد صحیح داورى کند، باید در مورد آن چه که مى‏اندیشد به طور کامل بى‏طرف باشد; یعنى کوشش کند که حقیقت‏خواه باشد و خویشتن را تسلیم دلیل و مدرک کند.

انسان، در تفکرات خود، اگر بى‏طرفى خود را نسبت به نفى یا اثبات مطلبى حفظ نکند و میل نفسانى‏اش به یک طرف باشد، خواه ناخواه و بدون آن‏که خودش متوجه شود، عقربه فکرش به جانب میل و خواهش نفسانى‏اش متمایل مى‏شود. این است که قرآن هواى نفس را نیز مانند تکیه بر ظنّ و گمان، یکى از عوامل لغزش مى‏شمارد:

»إِنْ یتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ«.48

پیروى نمى‏کنند مگر از گمان و از آن‏چه نفسها خواهش مى‏کنند.

3. شتابزدگى

شتابزدگى موجب لغزش اندیشه است. قرآن کریم مکرر به اندک بودن سرمایه علمى بشر و کافى نبودنش براى برخى قضاوتهاى بزرگ اشاره مى‏کند و اظهار جزم را دور از احتیاط تلقى مى‏نماید:

»وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلا. «

49آن مقدار علم و اطلاعى که به شما رسیده، اندک است و براى قضاوت کافى نیست.

امام صادق(ع) مى‏فرماید:

»خداوند در قرآن بندگان خویش را با دو آیه اختصاص داد و تأدیب فرمود: یکى این‏که تا به چیزى علم پیدا نکرده‏اند تصدیق نکنند (شتابزدگى در تصدیق) و دیگر این‏که تا به چیزى علم پیدا نکرده‏اند، تا به مرحله علم و یقین نرسیده‏اند، رد و نفى نکنند (شتابزدگى در انکار). خداوند در یک آیه فرمود:

»أَ لَمْ یؤْخَذْ عَلَیهِمْ مِیثاقُ الْکِتابِ أَنْ لا یقُولُوا عَلَى اللَّه إِلاّ الْحَقَّ.«

50آیا از آنها در کتاب (کتاب فطرت یا کتابهاى آسمانى) پیمان گرفته نشده که جز آن‏چه حق است (حق بودنش محرز است) به خداوند نسبت ندهند؟

در آیه دیگر فرمود:

»بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یحِیطُوا بِعِلْمِهِ. «

51چیزى را انکار کردند که به علم آن احاطه نداشتند.52«

4. سنّت‏گرایى و گذشته‏نگرى

انسان به حکم طبع اوّلى خود، هنگامى که مى‏بیند یک فکر و عقیده خاص مورد پذیرش نسلهاى گذشته بوده است، خود به خود، بدون آن‏که مجالى به اندیشه خود بدهد آن را مى‏پذیرد. قرآن یادآورى مى‏کند که پذیرفته‏ها و باورهاى پیشینیان را مادام که با معیار عقل نسنجیده‏اید، نپذیرید; در مقابل باورهاى گذشتگان استقلال فکرى داشته باشید.

»وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتّبِعُ ما أَلْفَینا عَلَیهِ آباءنا أَوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یعْقِلُونَ شَیئاً وَ لا یهْتَدُونَ. «

53اگر به آنان گفته شود که از آن‏چه خدا به وسیله وحى فرود آورده پیروى کنید، مى‏گویند: خیر، ما همان روشها و سنتها را پیروى مى‏کنیم که پدران خود را بر آن یافته‏ایم. آیا اگر پدران‏شان هیچ چیزى را فهم نمى‏کرده‏اند و راهى را نمى‏یافته‏اند باز هم از آنان پیروى مى‏کنند؟

5. شخصیت‏گرایى

یکى دیگر از موجبات لغزش اندیشه، گرایش به شخصیتهاست. شخصیتهاى بزرگ تاریخى، یا معاصر از نظر عظمتى که در نفوس دارند بر روى فکر و اندیشه و تصمیم و اراده دیگران اثر مى‏گذارند و در حقیقت، هم فکر و هم اراده دیگران را تسخیر مى‏کنند. دیگران، به گونه‏اى مى‏اندیشند که آنان مى‏اندیشند و به گونه‏اى تصمیم مى‏گیرند که آنان مى‏گیرند. دیگران در مقابل آنان استقلال فکر و اراده خود را از دست مى‏دهند. قرآن کریم ما را دعوت به استقلال فکرى مى‏کند و پیرویهاى کورکورانه از اکابر و شخصیتها را موجب شقاوت ابدى مى‏داند; لهذا از زبان مردمى که از این راه گمراه مى‏شوند، نقل مى‏کند که در قیامت مى‏گویند:

»رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَرأَنا فَأَضَلّونَا السّبِیلا.«

54پروردگارا! ما بزرگان و اکابر خویش را پیروى کردیم و در نتیجه، ما را گمراه ساختند.

 

نتیجه

تفکرمحورى در آموزشها و درسها به روشهاى آموزشى تفکرساز نیاز دارد. در جامعه زمینه‏هایى براى اندیشیدن وجود دارد; اما در نظام آموزشى تأکید بر حفظ و تکرار است. بى شک بهره مند شدن از آثار ارزش‏مند تفکر و اندیشه، بستگى به جدى گرفتن رویکرد به آموزشهاى تفکرمحور در همه زمینه‏هاست. همان گونه که توجه به تشویق‏هاى دینى نیز، به پیش برد این هدف کمک مى‏رساند.

منابع:

1. قرآن

2. المیزان، علامه طباطبائى،

3.سیر حکمت در اروپا، محمدعلى فروغى، زوار.

4. مجموعه آثار، استاد شهید مطهرى، صدرا.

5. میزان الحکمه، محمد محمدى رى شهرى، ترجمه حمیدرضا شیخى، دارالحدیث، قم.

پى‏نوشتها:

1. سوره بقره، آیه 219.

2. سوره حشر، آیه21.

3. میزان الحکمه، حدیث 16212.

4. همان، حدیث 16215.

5. همان، حدیث 16216.

6. همان، حدیث 16219.

7. همان، حدیث 16220.

8. همان، حدیث 16221.

9. همان، حدیث 16222.

10. همان، حدیث 62223.

11. همان، حدیث 16224.

12. مجله حوزه شماره 149-148 مقاله: تولید دانش، حسن جمشیدى. در این مقاله مواردى از قرآن که انسان را به فکر کردن سوق مى‏دهد، به تفصیل بیان گردیده است.

13. مجموعه آثار، علامه شهید مطهرى، ج4/ 125.

14.

15. میزان الحکمه، حدیث 16175.

16. همان، حدیث 16177.

17. همان، حدیث 16177.

18. همان، حدیث 16178.

19. همان، حدیث 16179.

20. همان، حدیث 16228.

21. همان، حدیث 16229.

22. همان، حدیث 16180.

23. همان، حدیث 16184.

24. همان، حدیث 16185.

25. همان، حدیث 16188.

26. همان، حدیث 16181.

27. همان، حدیث 16225.

28. همان، حدیث 16226.

29. همان، حدیث 16173.

30. همان، حدیث 16219.

31. همان، حدیث 16220.

32. همان، حدیث 16230.

33. همان، حدیث 16215.

34. همان، حدیث 16180.

35. همان، حدیث 16179.

36. همان، حدیث 16183.

37. همان، حدیث 16216.

38. همان، حدیث 16218.

39. همان، حدیث 16228.

40. همان، حدیث 16229.

41. سوره روم، آیه 9.

42. سوره آل عمران، آیه 137.

43. میزان الحکمه، حدیث 16231.

44. مجموعه آثار استاد شهید مطهرى، ج66/2 - 68.

45. سوره انعام، آیه 116.

46. سوره اسراء، آیه 36.

47. سیر حکمت در اروپا.

48. سوره نجم، آیه 23.

49. سوره اسرا، آیه 85.

50. سوره اعراف، آیه 169.

51. سوره یونس، آیه 39.

52. المیزان، ج319/6، ذیل آیه 169، سوره اعراف.

53. سوره بقره، آیه 170.

54. سوره احزاب، آیه 67.